The first 200 lines.
لورا، اگه ۱۵ ساله بودیم و همو میدیدیم، فکر میکنی دوست میشدیم؟
فکر کنم فقط از مشقهات کپی میکردم و گولت میزدم.
واقعاً انقدر بد بودی؟
آره.
میخوام همه چیز رو در موردت بدونم.
خب، تو که میدونی چه حسی دارم.
و احساسات واقعیت دارن.
بابا؟
سوار ماشین شو، لورا. بیا. زود باش.
اینجا چیکار میکنی؟ به نفع خودته. بیا با ما.
لورا، به کمک احتیاج داری. ولم کن!
الکس؟ خواهش میکنم!
برو! سوار ماشین شو، لطفاً! الکس، نمیخوام برم! الکس!
عزیزم، مطمئنم شنیدی. پیداش کردیم.
حالا، چطوری داری سر پا میمونی؟
حس میکنم تو یه... یه باتلاق گیر افتادم.
خب، میتونست بدتر هم باشه. باتلاقها اکوسیستمهای زیبایی هستن.
نمیدونم چیکار کنم.
چی میشه اگه این کار براش مناسب نباشه؟
علاوه بر ورود غیرقانونی و اقدام به آدمربایی،
کوکائین و یک پاسپورت دزدیده شده هم ازش پیدا کردیم.
حالا، من نمیخوام مجبور بشم اونو تحویل پلیس بدم.
تو لیاقت داری که دختر کوچولوتو پس بگیری و ما میتونیم این کار رو برات بکنیم.
میتونم خونه رو رهن معکوس بذارم یا...
شاید اجارهاش بدم؟
تو چه زن شجاعی!
حالا، شما رو وصل میکنم به بخش حسابداری،
جایی که سر و ته این قضیه رو هم میارن.
پشیمون میشی.
نمیتونم صبر کنم تا با خودِ جدیدت آشنا بشی.
روزی روزگاری پدری با وحشت دید،
که عقابی روی بچه خوابیدهاش نشسته است.
پدر تیر و کمانش را کشید و تیری به سمت عقاب رها کرد.
اما تیر به جای عقاب به بچه خورد و او را در دم کشت.
این یادآوری روزانه شماست که حس مالکیت،
که والدین ما نسبت به ما احساس میکنند، ممکن است آسیبهای مرگبار به ما وارد کند.
از روزتون لذت ببرید!
اینجایی پس. تازه اتاقم رو گرفتم. چقدر وقت داریم حرف بزنیم؟
وقت آزاد امروز ده دقیقهست.
باشه، ده دقیقه برای برنامهریزی یک فرار کامل. عالیه!
تنها چیزی که اینجا دارن کتاب "شکستن الگو" اِولینه.
حتی یه دونه از جان گریشام یا جون دیدیون هم نیست.
الو؟ رفیق، من اومدم کمکت کنم فرار کنی نه اینکه عضو یه باشگاه کتابخوانی بشم.
باشه. منم به همون اندازه تو میخوام از اینجا برم.
باور کن. ولی تو چیزایی رو که من دیدم، ندیدی.
اینجا یه مدرسه معمولی نیست.
یه چیزای عجیبی اینجا داره اتفاق میفته.
باید مراقب باشیم.
نمیدونم. شاید بهتره فعلاً باهاشون بازی کنیم.
اگه به فاز "بریک" برسیم، امتیازات بیشتری میگیریم.
باشه؟ رفیق، شاید فقط یه شانس داشته باشیم.
باید باهوش باشیم، مثل پیرس برازنان تو "ماجرای توماس کراون".
باشه. قبوله.
خدایا، یه سیگار لازم دارم.
بیا.
اینو بجو.
چطوری؟
میدونم. میدونم. میخوای وارد گود بشی.
آره. چیز شخصی نیست، باشه؟
فقط یه رویهست.
نه، میدونم. میدونم. داری یه کار مهم اداری انجام میدی.
بالاخره یه نفر باید بهمون کمک کنه دیجیتالی بشیم.
تو، رفیق من، داری ما رو وارد قرن ۲۱ میکنی.
برایان ولینگتون.
به خاطر دزدیدن کود گیاهی همسایهاش بازداشت شده.
میگفت برای مزرعه کرمش بوده.
آدم عجیبیه. میبینیش.
بیصبرانه منتظرم.
تری. هوم؟
اینجا قبلاً مدرسه بود یا همچین چیزی؟
اوه آره. خیلی، خیلی وقت پیش.
تری، یه سوال ازت دارم. آره؟
باید با کی در مورد، امم، لوازمالتحریر تو اداره حرف بزنم؟
با من.
و اگه کسی چیز دیگهای گفت، امم، داره سیستمی رو پیچیده میکنه،
که من به کمال رسوندمش.
امم-هوم. مشکل چیه؟ چی لازم داری؟
منگنه منه. دیروز سوزنش تموم شد.
باشه. من، امم، انبار رو چک میکنم و وضعیت رو زیر نظر میگیرم.
عالیه.
هی، دمپسی؟ آره.
ممنون که این کار رو به من سپردی. خواهش میکنم. ممنون، تری.
شرم ما... میتونه بیشکل باشه.
اما اگه اون رو بسازی و اگه به شرمت شکل بدی،
میتونی کنترلش کنی.
اون کیره؟
چندشآوره.
اون رو بذار کنار.
اه!
هی، لیلا. امم، من روریام.
تو اسم منو از کجا میدونی؟
تو تنها کسی هستی که تا حالا به "تال پاینز" نفوذ کرده.
تو انگار خودتو اینجا دزدیدی آوردی. یه جورایی معروفی.
باحاله. ممنون، روری.
هی، شهرت واقعاً یه شمشیر دو لبهست.
بابای منم مشهوره، واسه همین میفهمم چی میگی.
باشه، کنجکاو شدم. بابات کیه؟
اوه، خب، ما اجازه نداریم در مورد زندگیمون خارج از "تال پاینز" حرف بزنیم.
اما تو میشناسیش.
اون یه موزیسین خیلی بزرگه.
و یه بازیگر برنده جایزه و یه اسکیتباز نیمهحرفهایه
چرت و پرت میگه
نه، به نظرم روری آدم بدی نیست. اون راجع به یه بچهای گفت که فرار کرده بود
واقعاً؟ پس میشه این کارو کرد
باشه، ولی اون ماهها برنامهریزی کرده بود
و ما به وسایل نیاز داریم وگرنه زیاد نمیتونیم بریم
پول، غذا... خب. چطوری اینا رو گیر بیاریم؟
بث جو دوسر
بث جو دوسر؟
آره بابا. اون یه افسانهست
اون نوار بهداشتی و بالم لب و اینا پخش میکنه، ولی فکر کنم بتونه چیزای بیشتری هم گیر بیاره
بعدی. چرا بهش میگن بث جو دوسر؟
ببین
اوهوم
اون در ازای بستههای جو دوسر معامله میکنه، ولی نمیدونم میشه بهش اعتماد کرد یا نه
بعدی
اوه لعنتی. آره. اون کلاً یه باند مافیای جو دوسر راه انداخته
شاید اگه بهش بستههای کافی بدیم، بتونه واسمون کفش کوهنوردی گیر بیاره
بعدی
آروم باش. هی! فردا جو دوسرت رو بده به من، وگرنه...
اوه، بابت اون متاسفم، آقای محترم
فقط نادیدهش بگیر. اون تو خماری جو دوسره
معتادا رو که میشناسی. بعدی
چی؟ باید آروم باشی
نمیتونی به هیچکس اینجا اعتماد کنی. همشون موشصفتن
ما باید... خب، ما باید باشیم
پیرس برازنان
من امروز صبح از خواب بیدار شدم
با غروبی که نورش میتابید
ذهنمو توی یه کیسه کاغذی قهوهای پیدا کردم
روی ابرا لیز خوردم و هشت مایل بالا افتادم
ذهنم رو روی یه آسمون ناهموار پاره کردم
من فقط سر زدم
تا ببینم وضعیتم چطوره
آره، آره، اوه آره
دواین، باید باهات حرف بزنم
آره. چیه؟ اینا رو پیدا کردم
باشه. بریانا جیکوبز، ۱۷ ساله
سال ۱۹۹۴ از آکادمی تال پاینز ناپدید شده
هنوز مفقوده
اوم
تیم گاور، ۱۵ ساله
مدرسه سال ۱۹۹۶ به پدر و مادرش میگه که فرار کرده
هنوز مفقوده
من... من ۱۸ تا بچه گمشده از این مدرسه پیدا کردم، دواین
همشون هم دقیقاً مثل رایلی سعی کردن فرار کنن
الکس، بشین
باشه
این چیزیه که من میفهمم
تمام مدتی که من اینجا بودم
بچهها شبانه از اونجا فرار میکردن
تا برسن به دوز بعدیشون
یا برگردن پیش دوستدختر یا دوستپسرشون
نه از هر ده بار
وقتی میفهمیدن تو مدرسه امنیتشون بیشتره، آخرش برمیگشتن
هر از گاهی هم اونا یه جورایی، امم
میدونی، تو دنیا ناپدید میشن
"تو دنیا ناپدید میشن"؟
یعنی چی؟ خیلی خب
بذار ببینم اینو، ام... اوکی، آره
آرون وایلدز
این بچه رو یادمه
آرون یه معتاد بود
حدود شش ماه تو تال پاینز دووم آورد و بعدش دمشو گذاشت رو کولش و رفت تو جنگل
ما روزها دنبالش گشتیم
از بدترین چیزها میترسیدیم
بعدش این بچه تو یه پناهگاه بیخانمانها تو پورتلند پیدا شد
۱۸ سالش شد. دیگه صغیر نبود
مفقود؟ خب، دقیقاً نه. فقط نمیخواست پیدا بشه
هجده فراری تو دو دهه
میگم میتونست بدتر از این باشه
منظورم اینه که پارسال تو دیترویت چند تا بچه گم شدن؟
آره
احتمالاً زیاد. آره، احتمالاً زیاد
متاسفم. من... من معلومه که هی. هی. نباش
تو اهمیت میدی. این یعنی از درون نَمُردی
فقط تا وقتی که میتونی استراحت کن چون به زودی قراره بچه دار شی
و برای یه لحظه که هیچ کاری نکنی، خودتو میکشی
شاید باید ازت یه کم نصیحت پدر و مادرانه بپرسم
اوه، آره. دانی. امم...
بچه خوبیه. البته نه به لطف من
بیخیال. ببین چقدر خوشحال به نظر میاد
آره، اون کلبه رو با هم ساختیم
یه روز میبرمت اونجا. اوه. عالی میشه، آره
هی!
چه غلطی میکنی؟
به تو ربطی نداره
خب، داری سعی میکنی با اونا چی بخری؟
نمیدونم راجع به چی حرف میزنی
هرچی. گور خودتو کندی
احمقی اگه فکر کنی میتونی به بث جو دوسر اعتماد کنی
اون ۱۸ ماه پیش ۱۸ ساله شد
خودش انتخاب کرده اینجا بمونه
اون انقدر اینجا بوده که روحش جو دوسر شده
نخیر، اونجا نه
اونا موقع "صندلی داغ" بازرسی میکنن. قایمشون کن تو یه جای عمومی
از وقتی اومدم اینجا به زور دو کلمه باهام حرف زدی
چرا یهو داری سعی میکنی کمکم کنی؟ من که نیستم
اگه اونا رو پیدا کنن، هر دو تامون بدبخت میشیم
پس یه جایی قایمشون کن که نتونن ردیابی کنن به من برسن
No comments yet. Be the first to leave one.