The first 200 lines.
ویرژیل کین اسم منه.
و من تو قطار دنویل خدمت میکردم.
تا اینکه یه عالمه سوارهنظام اومد.
و دوباره ریلها رو از جا کَند.
زمستون ۶۵.
گرسنه بودیم.
یه روز یه کامیون الواربر تو خیابون کرسنت داشت حرکت میکرد.
یه پیچ تند زد.
و یه کنده ده تُنی ازش قل خورد پایین.
و وانت پدرم رو مثل پنکیک صاف کرد.
یه ماه بعد، پدرم از خواب بیدار شد، دور و برش پر از اعضای خانوادهاش بود.
که گریه میکردن و خدا رو شکر میگفتن.
اما اون فقط به ما نگاه میکرد، پلک میزد.
بعدش گفت، اینو بشنو:
"میتونم کمکتون کنم؟"
اون عوضی اصلاً نمیدونست ما کی هستیم.
دوباره مثل یه بچه شده بود.
معصوم، کنجکاو.
یه احمق دوستداشتنی.
ماجرای در رو براش بگو، ولدون.
استفانی، آروم باش!
داشتم...
خب... درست قبل از اینکه از کما بیدار بشه،
پدرم یه در سبز میبینه.
در سبز.
و میدونست که باید ازش میپرید.
باید هر کسی رو که جلوش رو گرفته بود، رها میکرد.
و این کارو کرد.
پرید!
خب، نظرت در مورد این داستان چیه، اِوِلین؟
فکر میکنم این فقط یه داستانه و ما باید اون رو به شیوهی زندگیمون تبدیل کنیم.
تولدت مبارک!
ای وای!
تولدت مبارک!
ممنون، مرسی.
تولدت مبارک، الکس عزیز!
تولدت مبارک!
تولدت مبارک!
تولدت مبارک، الکس.
سلام، لارا هستم.
نمیتونم گوشی رو بردارم. لطفاً پیغام بذارید.
لورا، من... دوباره منم.
ببین، میدونم عصبانی هستی و کلی سؤال داری.
میخوام با نیت خوب باهات حرف بزنم.
تازه دوباره به دستت آوردم
این... دیوار کشیدنت،
نشونه رشدت نیست.
بگذریم، روز... روز خوبی داشته باشی. دیگه مزاحمت نمیشم.
بیا تو
یادت نره تراریوم رو خالی کنی. نمیتونیم بذاریم تیموتی تو کثیفی زندگی کنه.
ام... میخواستم بپرسم، برای استیسی جایی پیدا کردی؟
خیلی دوست دارم فرصت اینو داشته باشم که بیارمش پیش خودم.
من اونو درک میکنم، و خودمم فرار میکردم.
تو مسئولیت تو، یه دانشآموز اُوِردوز کرد
و مجبور شد به یکی دیگه از مدرسههامون منتقل بشه
گذشته از دانیال بیچاره.
خدای نکرده دانش آموزامون از این موضوع سر دربیارن.
نه، اتفاق نمیافته.
آه
نه، استیسی رو به مایکل و بری میسپرم.
خوب جور در میاد.
راستش، یه کاری هست که میتونی برام بکنی.
لورا و اون پلیسش امروز یه مهمونی دارن.
یه دلیلی پیدا کن که بری و هر چی دیدی به من بگو.
شاید اونوقت بتونیم دوباره برگردیم سر صحبت استیسی.
ممنون.
خب، داشتم قبضها رو مرتب میکردم و یه چیز عجیب دیدم.
یکی داشته کارتریجهای پرینتر رو دوباره پر میکرده.
آره، جوهر پرینتر ارزون نیست.
اوم، شنیدن این حرف نگرانم میکنه، تری.
الکس، میتونی یه دستی به من برسونی؟
آره. اِم... اشکالی نداره اینا رو تموم کنی؟
باشه. ممنون. آره.
اوه! از چیزی که به نظر میاد سختتره.
انگار منو میشناخت.
انگار اصلاً منو نمیدید.
دیگه نمیتونم این وضعیت رو ادامه بدم.
هفتههاست.
احساس میکنم همه اضطرابمو حس میکنن.
نه، عالی داری کار میکنی. بوی خوبی هم میدی.
ولی باید کاری کنی دواین حرف بزنه. دربارهی اِولین، نقشههاش.
دواین هیچی بهمون نمیده. اون اینجاست تا ما رو زیر نظر بگیره.
نه، به من اعتماد کن. آدما سادهان.
اونا فقط میخوان حس کنن جزو جمعان. بالاخره یه چیزی از دهنش میپره.
میدونی، اون اون موقع که پدر و مادرت ناپدید شدن اطراف بوده.
من میگیرمش.
باشه، ولی باید روی کاری تمرکز کنیم که اِولین داره انجام میده و میتونه اونو به زندان بندازه.
با بقیهشون دارم پیشرفت خوبی میکنم. فقط یکم زمان میبره.
ما وقت نداریم.
سه هفته دیگه موعد زایمانته.
ما توافق کردیم قبل از دنیا اومدن بچه میریم، درسته؟
آره، پس بهتره دست به کار بشی.
دواین اهل مشروبه.
هی.
من فکر کردم اگه قراره از ما پرستاری کنی، پس بهتره از پاداششم بهرهمند بشی.
میخوام بگم...
میفهمم چرا اونقدر بهم سخت گرفتی. واقعاً میفهمم.
کاش اینقدر طول نمیکشید تا منم همراه بشم.
ولی میدونی من... من میبینم لورا چقدر خوشحاله.
میدونی، داشتم به این فکر میکردم که ازش خواستگاری کنم.
وایسا. فکر کردم شما...
ولی ما نیستیم. منظورم اینه که، این فقط یه نماده.
درسته. از نظر قانونی نمیتونیم. نمیدونم...
اینجا یه جورایی خودش قوانین خودشو تعیین میکنه، نه؟
حالا فهمیدی. آره.
هوم.
وای! پیتزا!
پیتزا! همه حریصن!
برید کنار! باشه بچهها.
دور هم جمع بشید.
امروز... روز خوبیه.
همهتون وارد فاز صعود شدید.
یعنی همهتون میتونید یه زنگ به خونه بزنید و یه تایم موسیقی داشته باشید.
آره!
بزن و بکوب! بزن و بکوب!
چی حال میده؟ چی حال میده؟
کرید. کرید بذار، مرد.
کرید نمیذارم، تانر. ای بابا.
آه...
یه چیزی قدیمیتر چطوره؟
باشه.
لحظهها دارن تیک تیک میکنن...
...که یه روز خستهکننده رو میسازن.
آخ!
اون پینک فلوید بود.
ساعتا رو بیخیال حروم میکنی...
...توی شهر خودت، بیهوده پرسه میزنی.
منتظر کسی یا چیزی تا راهو بهت نشون بده.
ما تو یه مهمونی هالووین بودیم و...
اون لباس... یه لباس گاوچرونی گشاد پوشیده بود.
ازش خواستم منو برسونه خونه و تو ماشینش نشستیم.
و ساعتها حرف زدیم.
وای. فقط منتظر بودم منو ببوسه.
و انقدر مضطرب بود که فکر کردم الانه که آب بشه.
تو چی؟
با کسی قرار میذاری؟ آه...
نه. فصل چهار کتاب اِوِلین.
"ریشه تمام رنجها وابستگیه."
مگر اینکه به خودش وابسته باشی. البته.
لازم نیست خودتو سانسور کنی، فرانسیس.
فکر میکنم سالم باشه که این سوالا رو بپرسیم.
چه سوالایی؟
اِوِلین چی ازت گرفته؟
چرا هیچکس هیچوقت اونو به چالش نکشیده؟
میشه اینو یه جور دیگه پیش ببریم؟
اوه خدای من.
اونه...؟
اوه.
واو. آه...
باشه.
سلام، ربهکا.
سلام.
ببخشید. نمیدونستم مهمونی دارید.
نه، اون... اشکالی نداره.
همیشه خوش اومدید.
کیک... میل دارید؟
نه زیاد.
میذارم شما دو تا گپ بزنید.
شنیدم، آه... کار روی بدن انجام میدادید.
و داشتم فکر میکردم اگه بتونید کمکم کنید تو...
میدونی چیه؟ یه وقت دیگه برمیگردم.
نه، خواهش میکنم. آره.
باید زودتر باهاتون تماس میگرفتم.
بریم یه جای آرومتر که بتونیم حرف بزنیم.
بیا.
باشه، اینجا نقطه کوره. میتونی پوششم بدی؟
آره.
فکر میکنی برای دنیل چی شد؟
فکر میکنم فرار کرد. همونطور که گفتن.
نه، باور نمیکنم.
پیچگوشتی.
فکر میکنی میتونی باهاش صندوق عقب ماشینو باز کنی؟
اگه امتحان نکنم نمیفهمم، نه؟
چی شده؟
لیلا اصلا حتی به من نگاه هم نمیکنه، روری.
ولی تو بهش نگفتی بره نفوذی؟
شاید فقط داره متد اَکتینگ میکنه.
میدونی، بابام یه بار برای اینکه تو نقشش بمونه، یه زنبور رو گذاشت یه جای ناجور تنش.
چی؟ نه. لیلا نمیتونه چیزی رو وانمود کنه.
خب، شاید فقط داره بزرگ میشه.
قرار نیست حتماً چیز بدی باشه.
سالهای نوجوانی ما بدترین سالهای زندگیمون بودن.
اگه نباشن چی؟
اگه بهترین سالها باشن و دارن ازمون میدزدنشون چی؟
فکر میکنم داره منو فراموش میکنه.
محاله.
تو واقعاً مهربونی، میدونی؟
مثلاً... مثلاً یه جور بد؟
بهت اعتماد دارم.
آره، ممنون.
بیا.
این چطوری کار میکنه؟
من روی مریدینهای انرژی بدنت کار میکنم.
تا بتونم ببینم کجاها مسدود شدی.
بیا با یه نفس عمیق شروع کنیم.
نفس بکش تو.
و بده بیرون.
ازت متنفر بودم. برای یه مدت طولانی.
میدونم.
میخوای یه بازی کنیم؟
No comments yet. Be the first to leave one.