İlk 200 satır.
«آنچه در خاندان داوود گذشت»
هفتهها گذشته. میترسیدم نیای.
با هم میتونیم انتقام بگیریم.
یه شرط داره. تخت سلطنتت.
بذار آزادی رو بهت نشون بدم.
آیندهام دست خودم نیست که تصمیم بگیرم.
- جایی میری؟ - اینجا کاری از دستم برنمیاد.
سلام از طرف خاندان شائول.
جالوت!
نه! نه!
بذار من با پادشاهشون بجنگم.
فلسطینیها جمع شدن.
همون کاری رو میکنیم که همیشه کردیم. میجنگیم!
- پدر، خواهش میکنم. - نتنئیل.
میدونی پادشاه همه مردای توانا رو فراخونده.
من توانا نیستم. من جنگجو نیستم.
پدر، من اولین نفری هستم که میمیره.
- برادرات پیشت هستن. - چه خبره؟
پدر داره همهمون رو میفرسته جنگ.
- جنگ؟ چه جنگی؟ - فلسطینیها.
علیه ما بسیج شدن.
پدر، این دیوونگیه. من نمیرم.
- من جاش میرم. منو بفرست. - اون جای منو میگیره.
- اونو بفرست. - اون نمیتونه بره.
چرا نه؟ شما گفتی هر مردی.
- اون هنوز مرد نشده. - منم نشدم.
- اگه جنگی هست، من میجنگم. - هر چی من میگم بگین چشم.
برید پیش پادشاه.
- داوود باید پیش من بمونه. - نتنئیل، بیا.
- بیا. - دستتو ازم بکش.
پدر. پدر.
پدر، داری منو میفرستی به کام مرگ.
واسه پادشاهی که ازش متنفری.
نتنئیل، بیا. بیا، بیا، بیا.
میفرستمت کنار برادرات بجنگی. هوم؟
برای خدا و برای اسرائیل.
فهمیدی؟
بله.
برو.
بسه دیگه، داداش. داری خودتو خجالتزده میکنی.
چرا؟
- نکن. - یه جواب بهم بده.
امروز نه، داوود.
نه وقتی که تازه همه پسرام رو فرستادم جنگ.
منم پسرتم.
منظورم این نبود.
- من لایق... - چی فکر میکنی
لایقشی، داوود؟
چی حقته؟
صداقت.
برای یه بارم که شده.
حقمه بدونم چرا منو تو این تپهها نگه میداری.
بارها بهت گفتم.
ژرفا، ژرفا را صدا میزند.
- مگه اون اینو نگفت؟ - ژرفا، ژرفا را صدا میزند.
از ته دلم میدونم هیچوقت حقیقت رو بهم نگفتی.
نه. خواهش میکنم.
خواهش میکنم.
- برو به گوسفندا برس، داوود. - نه.
بذار برم!
«امپایر بست تیوی در شبکههای اجتماعی» @EmpireBestTV
«خاندان داود» «قسمت هفتم: داود علیه جالوت بخش اول»
ترجمه و زیرنویس از: Ali_Master
روزی که مدتها آرزوشو داشتم.
چه آرزویی؟
متحد شدن نیروهامون.
خواهیم دید.
سی سال.
سی ساله که به این مردم خدمت کردم.
رهبریشون کردم.
براشون جنگیدم.
خسته شدم.
چی تو فکرته، شائول؟
دارم حساب و کتاب میکنم.
آه.
داری غر میزنی.
مگه حق ندارم؟
نه، راحت باش.
هر چقدر میخوای.
فقط دعا میکنم زود تمومش کنی قبل از اینکه دشمنامون برسن.
این دفعه تعدادشون خیلی زیاده.
چی شد اون روزایی که قبل جنگ بهم روحیه میدادی؟
خب، فکر کنم منم خسته شدم.
بهم بگو، ابنیر.
بهم بگو من کیام.
تو شائول فاتحی.
اولین پادشاه اسرائیل، متحدکننده قبایل.
نه.
بهم بگو من کیام.
برای تو.
پادشاه من.
تو مردم ما رو از ترس به اطمینان رسوندی.
هر چقدرم شرایط سخت بود، هیچوقت تردید نکردی.
منو از زندگیای که نمیتونستم ازش فرار کنم نجات دادی.
بهم هدف دادی.
اگه تو بخوای، بدون پشیمونی میمیرم.
برای من چنین شخصی هستی، پادشاه من.
و چرا من به پادشاهی تدهین شدم؟
برای همین لحظه.
این چطور بود؟
خوب بود.
خوشحالم که پیشمی، رفیق قدیمی.
همیشه، پادشاه من.
تا الان بیش از ۱۵۰۰۰۰ فلسطینی.
و هر روز بیشتر میان.
فلسطینیها سه برابر ما هستن.
به نظر عادلانه نمیاد، نه؟
من عدالت نخواستم.
به ازای هر یک نفر از ما، ده نفر از اونا رو میکشیم.
و من شخصاً از این کار لذت زیادی میبرم.
عه، نه.
بلند شو.
شمشیر خوبیه.
اجازه هست؟
ام... پدرم ۲۰ سال پیش اینو از یه فلسطینی گرفت.
تو اولین پیروزیهای پدرتون.
بله، یادمه.
اسمت چیه؟
الیعازر.
- پسر آشر از خاندان شم... - شمعون.
بله.
راست و درست.
خاندان آشر مدتهاست که به ما خدمت میکنه.
افتخار میکنم که کنارت میجنگم.
الیعازر؟
هوم؟
از چی باید بترسیم؟
خدا با ماست.
سموئیل میاد؟
تا مثل همیشه جنگ رو تبرک کنه.
اگه خدا بخواد.
الان به اون بچه امید الکی دادی؟
بهتر از اینه که هیچ امیدی نداشته باشه.
شجاع باشید، برادرا.
شجاع باشید.
کی میتونه جلوی ما وایسه؟
کی؟
پادشاه من.
مثل همیشه، اومدیم که بجنگیم.
من، و ۲۵۰۰۰ نفر از قبیله یهودا.
همه چیز فراموش نشده، پادشاه من.
اما امروز، ما یکپارچه میجنگیم.
- ما یکپارچه میجنگیم. - یکپارچه.
برادرا!
پادشاه رو بنگرید!
خدایا، برای نعمتهای فراوانت شکرگزاریم.
برای این خانه.
برای غذامون.
برای این خانواده.
خداوندا، برای همه چیزی که بهمون میدی ممنونیم.
کمکمون کن فروتن بمونیم، تو هر کاری که میکنیم تو رو ستایش کنیم.
و هر روز زندگیمون بهت اعتماد کنیم.
آمین.
خدای عزیز، ما فرزندان تو هستیم.
ازت راهنمایی و قدرت میخوایم، و اینکه همیشه با ما باشی.
- آمین. - آمین.
- سموئیل. - سلام، داوود.
فکر میکردم تو میدون جنگ باشی.
هوم. میتونم همینو درباره تو بگم، نه؟
و با این حال، اینجاییم، در سپیدهدم یه روز جدید.
- آه؟ - هوم.
منو پیش پدرت ببر.
باشه، اون...
تو خونهست.
خوشحالم میبینمت.
منم از دیدنت خوشحالم.
وقتی بشینم بیشتر خوشحال میشم که میبینمت.
عذر... میخوام، بزرگوار.
چیز زیادی ندارم تعارف کنم.
بهترین چیزایی که داشتم رو برای ارتش پادشاه فرستادم.
واقعاً؟
هوم.
این میوه درخت رو برای تغذیهمون مبارک گردان
همونطور که خودمون رو با اون وقف هدفت میکنیم.
هوم.
درخت زیتون...
تو زمستون شاخههاش بهمون گرما میده،
تو تابستون، سایه و روغن زیتون.
اوه، این خود زندگیه.
میبینی، هر چیزی یه هدفی داره.
- سموئیل. - داوود.
اوه.
میخوام برم بجنگم.
به پدرم گفتم...
میدونستی که یه درخت زیتون تو قله نوب هست،
بیرون خونه من، که میگن هزار سال عمر داره؟
دوست دارم فکر کنم که یوشع زیرش استراحت کرده
وقتی داشته وارد سرزمین مقدس میشده، آره.
میدونی، زنم، هیلا،
از روغن زیتون برای مرتب کردن موهاش استفاده میکنه.
و بذار بهت بگم، همین کارو به منم یاد داد.
نظرتون چیه؟
خوب شده؟
پیشگوی مقدس، اگه اجازه بدید، چرا اینجا اومدید؟
خوشحالم که میپرسی، پسر عوبید.
اومدم کاری رو که دفعه قبل که پیشت بودم گفتم انجام میدم، تموم کنم.
اومدم قربانی کنم.
تا گناهان این خانه رو جبران کنم.
No comments yet. Be the first to leave one.