The first 200 lines.
پیش از این در خانه داوود
به پاس شجاعتت
فرماندهی هزار مرد را به تو میسپارم!
ما لایق هستیم. همیشه هم بودهایم.
و اگر واقعاً این باور را داشتی، چه میخواستی؟
دختر زیبایم را به همسری به تو میدهم.
میراب
تو دخترم را بیحرمت کردی.
آیا دختر این مرد را بیحرمت کردی؟
یعنی، احتمالاً، من... اِم...
تصمیم میگیرم پسرم را تبعید کنم.
او هرگز نمیتواند بدون پرداخت بدهیاش برگردد.
من از جادوی سیاه استفاده میکردم.
او قانون را تغییر نخواهد داد.
شاید تو مجبور شوی.
من و تو تنها بازماندگان نسلمان خواهیم بود.
تو باید تاج بر سر من بگذاری.
فعلاً این موضوع بین خودمان بماند.
ما این کار را از سر ضرورت انجام دادیم.
ای پیامبر بزرگ. کسی را دنبال خانواده یسی بفرست.
آنچه من میدانم ارزشی فراتر از طلا دارد.
با یک سؤال شروع میکنم.
آیا آدمها میتوانند تغییر کنند؟
آیا میتوانند فراتر از ذات خود بروند؟
زندگی به من آموخته است که ما از دل آتش برمیخیزیم.
ما با رنج متحول میشویم.
بگذار داستانم را برایت بگویم.
تو اشبعل هستی؟ شاهزاده اسرائیل؟
توسط خانواده خودش به اِندور تبعید شده. درسته؟
بله
خوبه.
داری میآیی؟
اگر قصد داری برای آزادیام باج بگیری، خبر ناامیدکنندهای برایت دارم.
من در چشم پدرم هیچ ارزشی ندارم.
شاید من خیلی بیشتر از او میبینم.
بیا، دوست من، نیازی به درگیری نداریم.
من نه دوست تو هستم و نه خدایانت.
به مرور زمان یاد خواهی گرفت.
کاری که بهت میگم رو انجام بده تا از شلاق در امان بمانی.
این یک حقه نیست.
سیر بخور.
به من بگو، شاهزاده، تا به حال فیل دیدهای؟
از من چه میخواهی؟
موجودات عظیم و قدرتمند، اما رام کردنشان آسان است.
وقتی جوان هستند، کافیه که اونا رو با طناب به یه ستون ببندی.
هر چقدر هم تلاش کنند، نمیتوانند خود را از بند آزاد کنند.
مقاومت میکنند، میجنگند، اما به مرور زمان تسلیم میشوند.
وقتی بزرگ شدند،
آن حیوان عظیمالجثه را میتوان با یک نخ ساده به همان ستون بست.
چون همان چیزی را درباره خودش فکر میکند که به او یاد دادهاند باور کند.
قدرت از ذهن آغاز میشود.
نه از بدن.
از من چه میخواهی؟
رنج خواهی کشید تا بفهمی واقعاً چه کسی هستی.
دیگر نه.
هر کاری میکنم.
لطفاً.
بندهایش را باز کنید. او دیگر تهدیدی نیست.
بنشین.
بنوش.
چرا حالا به من رحم میکنی؟
مثل فیل، اشبعل،
تو دیگر در برابر طنابی که تو را عقب نگه داشته بود، مقاومت نکردی.
تو مطیع شدی.
و به مردان دونپایهتر اجازه دادی سرنوشتت را انتخاب کنند.
اما حالا
وقت آن است که تو مسیرت را انتخاب کنی.
تا برای خودت تصمیم بگیری.
من به خاندان پدرم، شائول، پسر قیش، وفادارم.
خادم هیچکس نیستم.
من نشکستم، پدر.
من اسیرکنندگانم را کشتم و زندانیان دیگر را آزاد کردم.
و با هم فرار کردیم.
داستان پرماجرایی است، اشبعل.
من از میان آتش گذشتم، پدر.
آیا برای تو متفاوت به نظر نمیرسم؟
مرد با کردارش ثابت میکند کیست، نه با گفتارش.
پس اجازه بده اعتمادت را به دست آورم... با صداقت.
قبل از اینکه تو پیروزمندانه بازگردی، مادرم بر سرم تاج گذاشت.
ما باور داشتیم که تو شکست خورده و کشته شدهای.
که کسی باید پیشقدم میشد و رهبری آنچه از مردممان باقی مانده بود را بر عهده میگرفت، و من این کار را کردم.
تو از فرصتت استفاده کردی. برای محافظت از ملکهام و میراث تو.
و با این حال هیچیک از شما تا الان کلمهای دربارهاش نگفتید.
فکر میکنی من زمزمهها درباره تاجگذاریات را نشنیدم؟
هیچ رازی نیست که زمان آن را فاش نکند، اشبعل.
مادر به مرور زمان به تو میگفت.
اما من حالا به تو میگویم.
من در زندگیام اشتباهات بیشتری مرتکب شدهام تا آنچه بخواهم اعتراف کنم.
اما به تو قول میدهم که میخواهم همه آنها را جبران کنم.
چگونه؟
زنی که بیحرمتش کردم و به خاطرش تبعید شدم...
من او را طبق شریعت موسی به ازدواج خود در میآورم.
بار را از دوش خانواده و پادشاهیمان سبک کنم.
همه اینها برای شکوه توست.
ای پادشاه من.
داوود... داوود...
متاسفم.
نمیدانم چرا او باید این کار را میکرد.
پدرم... او فقط... میدانم.
حالا نمیدانم چکار کنم.
میدونم. اما ما نمیتونیم تسلیم بشیم.
چی میخونی؟
داستان یوسف. اوم.
مورد علاقهی منه.
برام میخونیش؟ آره. آره.
«و یوسف به آنها گفت، نترسید.
آیا من جای خدا هستم؟
شما قصد داشتید به من آسیب بزنید، اما خداوند از آن برای خیر استفاده کرد.
تا...» «تا آنچه که اکنون در حال انجام است، محقق شود.»
زیباست.
این کلمات، به من امید میدن.
امید...
در حال حاضر هدیهای خوشایند خواهد بود.
با میراب حرف زدی؟
هنوز نه.
باید با پدرم صحبت کنم، اما خوب میدونم که چطور پیش میره.
پس بذار من باهاش حرف بزنم.
تو مثل من نمیشناسیش، داوود.
اون... اون سرسخته.
گوش نمیده.
چرا اینقدر سخته؟
نگران نباش، همه چی درست میشه.
انگار دنیا همدست شده تا ما رو عقب نگه داره.
دائم داره ما رو خلاف جهت جریان هل میده.
نه.
خب، پس ما... ما به شنا کردن ادامه میدیم.
یا بهتر از اون، کلاً مسیر رود رو عوض میکنیم.
میکال، خداوند به من کمک کرد تا یک غول رو شکست بدم.
مطمئنم اون به من کمک میکنه با پدرت حرف بزنم.
اوم.
خب، پدر من...
اون به این راحتیها سرنگون نمیشه.
چه خبر، ابنر؟
سموئیل از شهر فرار کرده.
حتماً کمک داشته تا از دیوارها عبور کنه.
ما سموئیل رو اسیر کرده بودیم؟
بله، تا کمک کنیم روزگار گذشته رو به یاد بیاره.
دیدهبانها رو فرستادم دنبالش.
هر اقدام علنیتر میتونست عواقبی داشته باشه.
مردم بهش احترام میذارن. من هم همینطور.
اون مار پیر میخزه توی علفها و منتظر فرصت میمونه.
حتماً تو خیمه عبادت پیداش میشه؟
و اونجا حلقهی منو میبوسه.
و اگه امتناع کنه؟
نه.
نمیتونی به سموئیل آسیب بزنی، پدر.
مردم قیام میکنن.
پادشاهم.
الان وقتش نیست، داوود.
چی تو رو ناراحت کرده؟ بیا.
اشتباه بزرگی شده.
من نمیتونم با میراب ازدواج کنم.
وقتی میکال کسیه که دوستش دارم.
اون میخواد ما با هم باشیم.
مطمئناً خواستههای اون مهمه و... و انتخاب من اینه...
انتخاب؟ باشه، الان باید بری.
نه، نه، نه، ابنر. بذار یه چیزی دربارهی «انتخاب» بهت بگم.
وقتی من دستور میدم، مردان به جنگ و مرگ میرن.
من به مردمم غذا میدم، وگرنه گرسنه میمونن.
اونها آزاد زندگی میکنن یا برده میشن، چون من یکی از این دو راه رو انتخاب میکنم.
هیچکس جرأت نداره خرد اعمال منو زیر سوال ببره.
چه کسی این حق رو به تو داده؟
من فقط ازت میخوام دوباره فکر کنی. دوباره فکر کنم؟
باشه، باشه. کافیه.
قدردانی پادشاه جامیه که کمتر کسی فرصت نوشیدن ازش رو پیدا میکنه.
سعی کن ازش خفه نشی.
برو.
میتونی باورش کنی؟ چرا باید این کارو کنه؟
تو میدونی اون چطوریه. مطمئنم اون دلایل خودشو داره.
چه دلایلی؟ داوود عاشق منه و منم عاشق اونم. پدر اینو میدونه.
هیچ... هیچ دلیل خوبی وجود نداره که بخواد داوود رو به ازدواج با تو وادار کنه.
ما باید بریم.
ما باید بریم و باهاش صحبت کنیم. میدونی، با هم.
میتونیم قانعش کنیم.
کاری کنیم به خودش بیاد. تمیز کردن رو بس میکنی؟
پدر تصمیمشو گرفته. نه.
و من خواهر بزرگترم، پس این منطقیه.
میراب!
شاید پدر فکر میکنه تو برای داوود زیادی دلنازکی.
برای چیزی که اون باید بشه.
دلنازک؟ نه، آروم باش.
قصد توهین نداشتم.
مطمئنم تو هم همینطور.
درسته.
من نمیتونم با میراب ازدواج کنم. نمیکنم.
داوود!
نباید اجازه بدی ناامیدی حواست رو پرت کنه.
میبینی؟ حواسپرت.
تو فرماندهی جدید مایی؟
من داوودم. آره، آره، میدونم تو کی هستی.
باعث افتخاره که زیر نظر شما خدمت کنم.
اوریا.
اوریا.
و من اوآزم.
اوآز.
از آشنایی با هر دوی شما خوشبختم.
ممنون از کمکت، اوریا.
شماها وظیفهای ندارید؟
شاهزادهی من.
داری بهتر میشی. واقعاً؟
No comments yet. Be the first to leave one.