House of David

House of David

Download Farsi Persian Subtitle

Season 2

Release info

House of David S02E05 God of Swords 720p AMZN WEB-DL DDP5 1 H 264-playWEB
A Commentary by warez
Translated subtitle from English to Persian فصل 2 قسمت 5 House of David 2025 زیرنویس فارسی سریال

Tags

webdl
Published on: 2025-11-14
Downloads: 32
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

آنچه گذشت در خانه داوود

با پنج سپاه متحد، به سوی شائول خواهیم تاخت.

هیچ رهبری در میان ما نیست که این پنج سپاه را فرماندهی کند. مسلماً نه تو.

همین الان شنیدم که من و یوآب برای مأموریتی فرستاده می‌شویم.

حتماً مهم است.

و ما چه باید بکنیم؟

تهدید را همراه با دودمانش از بین ببرید.

هیچ بازمانده‌ای نباید باشد.

برو! دور شو، پسرم. فرار کن!

می‌ترسم خودخواه باشیم. میخال، خواهش می‌کنم.

من تصمیمم را گرفته‌ام.

تو با میراب ازدواج خواهی کرد و من با آن کنار خواهم آمد.

داوود، این دوازده نفر از مردان ماست که از دست داده‌ایم.

هر فلسطینی مرده‌ای یکی از این‌ها داشت.

زغال.

تو به من شمشیرهای آهنین صیقل‌داده‌شده‌ای به ظرافت شمشیرهای جالوت قول داده بودی.

زمان می‌خواهم، ای پادشاهم، و مواد اولیه بیشتر.

به پاداش شجاعتت، فرماندهی هزار مرد را به تو می‌دهم.

آیا واقعاً فکر می‌کنی داوود توانایی فرماندهی سپاهی را دارد؟

عاقلانه است که از داوود برای متحد کردن مردممان استفاده کنیم.

آنها او را دوست دارند.

صالحان مانند درخت خرما شکوفا خواهند شد.

مانند سرو لبنان رشد خواهند کرد.

کاشته شده در خانه خداوند.

در صحن‌های خدایمان شکوفا خواهند شد.

از این رو می‌دانم که از من خشنودی.

زیرا دشمنانم بر من پیروز نمی‌شوند.

مگذار بر من پیروز شوند.

آه، جنگجوی بزرگ.

یوناتان. و هنوز هم شعر می‌نویسی.

این سال خیلی زود گذشت.

نگاه کن به خودت.

این همه مدت هنوز نمی‌توانی ریش بگذاری، ها؟

داشتم تلاش می‌کردم. اوهوم.

حالت چطور است؟

از شنیدن پیروزی‌های متعددت خسته شده‌ام.

شاید می‌توانستم چند تایی را ببازم تا بارت را سبک کنم.

حال او چطور است؟ امم، میخال؟

تا جایی که می‌تواند حواس خود را پرت می‌کند.

او حالا به کودکان آموزش می‌دهد.

بله؟ هوم.

و بقیه چطورند؟

خانه‌ای که تکه تکه شده باشد، خب، می‌تواند مکانی ناخوشایند باشد.

و سارا چه؟

هنوز هم بعد از این همه مدت به او فکر می‌کنم.

اما قلبش اسیر غم از دست دادن برادرش است.

نمی‌تواند رهایش کند.

هوم.

دردهای پشت سر ما اغلب جلوی شادی پیش رو را می‌گیرد.

هوم. پس چه می‌توان کرد؟

ما رو به جلو نگاه می‌کنیم.

کمین!

سپرها در مرکز، همین الان!

سپرها! سپرها! سپرها!

از کجا آمدند؟ از همه طرف.

کمانداران، به سوی من!

آنها به برادرت خواهند زد.

وقتی من پوشش دارم، دستور را بده.

پایین بمان!

تیرها!

حرکت کن! از روی من بلند شو!

از داوود محافظت کنید!

شمشیرهایشان را بگیرید!

یوناتان!

عقب‌نشینی کنید! عقب‌نشینی!

عقب‌نشینی! عقب‌نشینی کنید! عقب‌نشینی!

او که بود؟

اواز، شمشیرت را بالا ببر.

نه.

سبک مثل پر است، اما همچنان بسیار قوی.

اـ‌آن شمشیر من بود. آیا می‌خواهی آن را جایگزین کنی؟

خودت مردگان را بگرد.

اِلیآب!

دوباره از دستورات من سرپیچی نکن.

پس به من نگو چه کار کنم.

به این نگاه کن.

باز هم زغال.

بله. زغال بیشتری که به کوره فلسطینی‌ها باز نخواهد گشت.

اینها شمشیرهای اهریمنی هستند.

داوود، فکر می‌کنی این شمشیرها نفرین شده‌اند؟

نه، فکر نمی‌کنم. خوب است.

هر بار که با این سلاح‌ها روبرو می‌شویم، قوی‌تر و سبک‌تر هستند.

تمام فلسطینیان به اینها مسلح شده‌اند.

خداوند تواناست.

علاوه بر این، من یکی را به دست گرفته‌ام که بسیار کامل‌تر از این است.

سخت است.

می‌دانم، اما اـ‌آن مهم است.

نوشتن.

نوشتن راهی است که به وسیله آن، آنچه پیش از ما آمده است را به یاد می‌آوریم.

مانند داستان‌های بزرگ یعقوب، موسی و نوح.

چه کسی می‌داند، شاید روزی تو داستانی چنین را بنویسی. هوم؟

من داستان داوود غول‌کش را خواهم نوشت.

آن خیلی خوب خواهد بود.

عجیب است که پایانش چگونه خواهد بود.

شائول هزاران نفر را کشته، داوود ده‌ها هزار نفر را!

شائول هزاران نفر را کشته، داوود ده‌ها هزار نفر را!

زمان کافی گذشته است. چه زمانی مرا خواهی بخشید؟

این تو هستی که بستر ما را رها کردی.

چیزی برای گفتن داری؟

مطمئناً تا این سمت کاخ نمی‌آمدی اگر...

این نام شماست که باید بر زبان‌ها باشد، و پس از شما، نام پسرتان.

نام مرا فریاد می‌زنند.

من هزاران را کشته‌ام. داوود ده‌ها هزار را.

بله، داوود.

داوود! داوود!

داوود.

داوود.

اگر می‌توانستند، امروز همان پسر را تاجگذاری می‌کردند.

او دخترانتان را از هم جدا کرده است.

و اکنون در نگاه مردمتان، بر شما سایه افکنده است.

او یک تهدید است. چرا حاضر به دیدن آن نیستید؟

کافی است.

سوءظن شما چون زهری است برای من و تمام این کاخ.

سوءظن من سپری است برای شما و تخت پادشاهی‌تان.

هرچه زودتر این را درک کنید، بهتر است.

قهرمان ما بازگشته است. گفته‌اند پیروزی‌های بیشتری به دست آورده.

ما، اِه... ما حرف‌های زیادی برای گفتن داریم.

ما سخت به یک برنامه‌ریز عروسی نیاز داریم.

بله، اما لطفاً وقت دیگری. می‌خواهم استراحت کنم.

بله، البته. البته.

وقت آن است که دیگر بر سر زغال سنگ نجنگیم.

و شمشیرهای خودمان را بسازیم تا با اینها برابری کنند.

ساخت سلاح‌هایی با این کیفیت باید به گرمای زیادی نیاز داشته باشد.

در غیر این صورت، فلسطینیان هرگز برای حمله به معادن زغال سنگمان، این همه جان را قربانی نمی‌کردند.

داوود قسم می‌خورد که تیغه‌ی جالوت حتی از این هم محکم‌تر است.

اگر بخواهیم ذره‌ای شانس داشته باشیم...

به آن سلاح و دانشی که در پس آن است نیاز داریم.

می‌دانید چه بر سر آن آمد؟

درود، سردار.

در شهر کاهنان چه می‌کنید؟

شما چیزی را اینجا نگه داشته‌اید، چیزی که پدرتان به اینجا آورده است.

باید آن را ببینم.

او دستور داد آن را به کسی نشان ندهم.

همان‌طور که من به او دستور دادم.

سعی می‌کردم آنچه روی آن حک شده را رمزگشایی کنم.

نشانه‌های فلسطینی؟

بیشترشان، اما برخی خیلی قدیمی‌ترند. گمان می‌کنم مصری هستند.

خدا، شمشیرها. شاید، «خدا و شمشیرها.»

نه.

نه. «خدای شمشیرها.»

این یک امضاست.

سپاسگزارم.

بد نیست. بهتر می‌شوی.

خوب است.

همچون شیر.

می‌توانم چیزی از شما بپرسم؟ اوهوم.

چه حسی دارد... مسح شدن؟

مانند یوشع، شمشون... همان‌گونه که پدرم بود.

هست. پدرتان مسح شده است.

نه، لازم نیست توضیح دهید.

می‌توانید حقیقت را به من بگویید.

چه حسی دارد؟

قدرتمند. مانند آتش یا بادی خروشان.

گویی به چیزی بیشتر از خودم تبدیل می‌شوم.

هر آنچه حس می‌کنم، تشدید می‌شود.

شور، شادی، حتی خشم.

مرا می‌ترساند.

می‌ترسم کنترلم را از دست بدهم.

نمی‌توانم درباره‌اش با کسی صحبت کنم، جز شاید اکنون با شما.

هیچ‌کس نمی‌فهمد. من نمی‌فهمم.

گاهی حس می‌کنم مسح شدن یعنی تنها بودن.

تنها نیستید، داوود.

متأسفم که تخت پادشاهی آن‌گونه که باید به شما نمی‌رسد.

درود، شاهدخت.

داوود.

شنیدم به کودکان خواندن یاد می‌دادید، همان‌گونه که زمانی به من آموختید.

می‌دانید چقدر کلمات را دوست دارم.

دلم برای شنیدن آوازهای شما تنگ شده است.

بارها بر همین ایوان می‌نشستم و به دعاهای صبحگاهی شما گوش می‌دادم.

خواهرتان آن را به خروس تشبیه می‌کند.

بله، خب او خوابش را خیلی دوست دارد.

برایتان هدیه‌ای دارم.

شروع به نوشتن ترانه‌های خودم کردم.

هرچند گاهی حس می‌کنم این کلمات از جانب، اِم...

خود خداست.

بله.

می‌خواستم شما این را داشته باشید.

«خداوند شبان من است.

و من محتاج نخواهم بود.

مرا در مرتع‌های سبز می‌خواباند.

مرا به کنار آب‌های آرام رهبری می‌کند.

او جانم را تازه می‌کند.»

زیباست، داوود.

فکر کردم آن را درباره یک شبان بنویسم.

این چیزی است که می‌شناسم.

و آیا ترانه‌ای عاشقانه برای خواهرم خواهید نوشت؟

نه. من فقط آنچه را که حقیقت است می‌نویسم.

زخم‌های من... هنوز در حال بهبودند.

نمی‌خواهم دوباره آن‌ها را باز کنم.

میکال، من... از دیدنتان خوشحال شدم، فرمانده.

آدونای را سپاس می‌گویم که در امانید.

دارید از من دوری می‌کنید.

میراب، فلسطینیان هیچ علاقه‌ای به ازدواج ما ندارند، چه شادمانه باشد و چه نباشد.

نبردهای بیشتری هست که باید در آن‌ها بجنگم.

تا شایسته این خاندان باشم. بس است، داوود.

شما دارید تأخیر می‌کنید، بهانه می‌آورید.

شما برای فصل‌های بسیاری رفته بودید تا در برابر دشمنانمان دفاع کنید.

من به اندازه کافی منتظر مانده‌ام.

ببینید، می‌فهمم که هنوز به خواهرم احساساتی دارید.

من آن را می‌بینم.

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left