The first 200 lines.
قبلاً در «خاندان داوود»
وقتی جوان بودم، این سنگها بودند.
مادرت عاشقشون بود، برای همین این رو براش درست کردم.
امیدوارم همه جا رو برای عقربها چک کرده باشی؟
باید مواظب باشیم لهشون کنیم.
اگه عشقی پیدا شد، باید تا وقتی که میتونم بغلش کنم.
یُوناتان، اینجا چیکار میکنی؟ یُوناث...
داوود، من هرگز انتخاب نشدم.
من هم به اندازه میکال حق دارم آینده داشته باشم.
لطفاً، منو خجالتزده نکن.
بگو ببینم، پسر یهودا
آیا هنوز وجدانت غرق میشه؟
در خون خانواده بیگناهی که سلاخی کردی؟
برو، پسرم. فرار کن!
اخیراً به نظر میاد بیشتر با خودیها میجنگی تا با دشمن.
اگه میتونستن، امروز اون پسر رو پادشاه میکردن.
اون یه تهدیده. چرا نمیخوای اینو ببینی؟
پادشاهم
داوود
با میراب ازدواج نمیکنم. هر کاری میخوای بکن.
اگه داوود بابت لطف پادشاهش سپاسگزار نیست، بذار بره.
تبعیدش کن برگرده به تپههای بیتلحم. برگرده به هیچی!
خب بعدش چی؟ تو کسی بودی که اون رو به این جایگاه رسوندی.
اگه کنار بکشه، مردم تو رو سرزنش میکنن، نه اون رو.
آه، پادشاهم، دستهایت بستهست.
دستهای یک پادشاه هرگز بسته نیست!
راه حل دیگری هست.
درها رو ببندید و ما رو تنها بذارید.
به داوود چیزی که میخواد رو بده.
بذار با میکال ازدواج کنه.
اما فقط بعد از اینکه یک مأموریت آخر رو کامل کنه.
مأموریتی که لیاقتش رو برای به دست آوردن دست او اثبات کنه.
مأموریتی که از اون جون سالم به در نخواهد برد.
ملکهام، این پسر به این خاندان خدمت میکنه.
اون به مردم ما الهام میبخشه.
پس بذار برای آخرین بار بهشون الهام ببخشه.
کشنده غول، قهرمانانه به دست دشمنانمون میمیره.
ملتی رو با افسانهای ترک کنه که قدرش رو میدونن.
و به زودی فراموشش میکنن.
پادشاهم، این نقشه در صورت شکست، خطر بزرگی داره.
پس شکست نخور، اَبنِر.
اما من نگران اون پسر هستم.
میدونم.
اما داوود روز به روز قدرتمندتر میشه.
و به زودی نمیتونی مهارش کنی.
پادشاهم
شوهرم
به حرفهای من گوش کن، همونطور که همیشه کردی.
به خاطر تخت و تاجت و آینده خانوادهمان.
داوود باید بمیرد.
تو داری کاری میکنی که سختتر از چیزی که هست به نظر بیاد.
اوه، اعتراف میکنم تجربه زیادی ندارم.
اوم. جزئی از وظایف معمولی یک شاهزاده نیست؟
میفهمم چرا اینجا رو دوست داری.
یُوناتان؟
چرا اومدی؟
تا ازت بخوام باهام ازدواج کنی. یُوناتان...
بابت برادرت متاسفم که نتونستم ازش محافظت کنم.
و حق با توئه.
من جانها رو میگیرم. این از من بیانصافی بود که تو رو مقصر بدونم.
و میدونم که برادرم افتخار میکرد کنار تو بجنگه.
اما هر چقدر هم که بتونم درکش کنم، نمیتونم زندگی تو رو داشته باشم.
پس زندگی خودمون رو میسازیم.
دوستت دارم. تو بیشتر از جسمم رو شفا دادی.
آیندهای بدون تو نمیبینم. من... من نمیخوام.
تو شاهزاده ارشد اسرائیل هستی.
یک روز، چه بخوام چه نخوام، تو قراره پادشاه بشی.
و من نمیخوام ملکه باشم.
اگه نبودم چی؟ چی نبودم؟
قرار بود پادشاه بشم.
اما تو هستی.
چیزی هست که باید بهت بگم.
اومدی شماتت کنی؟
اومدم عذرخواهی کنم.
هرگز قصد نداشتم بهت آسیب بزنم.
باید برام مهم بودی تا خیانتت اذیتم کنه.
علاوه بر این، پدرم احتمالاً تو رو به مصر تبعید میکنه.
یا شاید بذاره صد تا اسب تو رو بکشن.
تا زمانی که التماس مرگ کنی... میراب.
یا اختهات کنه.
هوم. خوشم اومد. خودم بهش پیشنهاد میکنم.
کاش میتونستم بهت توضیح بدم چرا. چیزی برای توضیح دادن نداری.
ما یک توافق عمومی داشتیم.
یک توافق دلیلی برای ازدواج نیست. برای هیچکدوم از ما منصفانه نیست.
با من در مورد انصاف حرف نزن.
من فقط یک چیز ازت خواستم.
یک، منو خجالتزده نکن.
و حالا به نظر میاد هر دوی ما رو خجالتزده کردی.
تو از مردی سرپیچی کردی که تو رو مشهور کرد، چون هر چی خودت میخوای رو میخوای.
و برات مهم نیست به کی آسیب میزنی.
و حالا، با عواقبش روبرو خواهی شد.
خداحافظ، داوود. دلتنگت نخواهیم شد.
سموئیل داوود، یک چوپان رو مسح کرد.
که پادشاه بعدی اسرائیل باشه؟
بله.
و پدرت این رو نمیدونه؟
نه.
پس اگه بفهمه...
میکال چی، اون میدونه؟
فقط من. و خب، الان تو.
باید بهت میگفتم که تو دروغ گفتن خوب نیستم
ببخشید
چرا داری اینو به من میگی؟
چون خدا برنامهای داره
و واضحه که این برنامه شامل پادشاهی من نمیشه
متاسفم
نه. تمام زندگیم رو صرف تماشای مردان دیگه کردم که سرنوشتشون رو پیدا میکنن
در حالی که سرنوشت من از قبل مثل سنگ نوشته شده بود
حالا خدا داوود رو انتخاب کرده
و به نوعی، احساس میکنم...
آسودگی.
راستش، احساس آزادی میکنم
شاید برای اولین بار تو زندگیم
اما من نیازی ندارم دنبال شور و اشتیاق بگردم
چون اون خودش وارد زندگیم شد و منو پیدا کرد
پس با من ازدواج میکنی؟
کِی؟
امروز. همینجا
فقط در حضور خدا و خویشانت
هر چی میخوام همینجاست
میدونی چه غوغایی تو این خونه به پا کردی؟
حقیقت رو به من بگو
به خاطر عشقت به میکال، از ازدواج با میراب سر باز میزنی، درسته؟
بله
و برای این عشق حاضری هر کاری بکنی؟ حاضری براش بمیری؟
بله، حاضرم
منم وقتی خیلی بزرگتر از تو نبودم، از روی عشق ازدواج کردم
خب، پس باید درک کنی
درک میکنم. و حاضرم مصالحه کنم
بهت اجازه میدم با میکال ازدواج کنی چون میدونم که دوستش داری
اما، اول باید وفاداریت رو به من ثابت کنی
هر چیزی
برای تو هر جنگی رو خواهم جنگید
آهنگری فلسطینیها در گات
همونجا که سلاحهای آهنی میساختن؟
باید نابودش کنی... با خاک یکسانش کنی
انجام شده بدون
آسون نخواهد بود. اونجا مستحکم و بلنده
اونا ارتش تو رو از فاصله دور میبینن
خب، پس فقط بهترین افرادم رو میبرم
تو باید بیشتر از این کار کنی
اونا به روستاهام حمله کردن، مردمم رو کشتن
در عوض...
تو شخصاً ۱۰۰ فلسطینی رو میکشی و پوست ختنه اونها رو برام میاری
این کار تو رو لایق دست دخترم میکنه
پادشاهم، اگه به معنی این باشه که میتونم با میکال باشم، ۱۰۰۰ نفر رو هم میکشم
پس خدا همراهت باشه
اما، داوود...
عشق یه چیزه. وفاداری یه چیز دیگه
از این موضوع با هیچکس حرف نمیزنی
مخصوصاً میکال
ناامیدت نمیکنم
ممنونم
داوود؟
قبل از اینکه بری...
برام ساز میزنی؟
یوناثان، پسر شائول
امروز خانوادهمون رو سرفراز کردی
وقتی به خاندانهای ما میپیوندی
و نوهام سارا رو به عنوان همسرت میگیری
مثل همیشه زیبا
خدا همراهت باشه، پسرم
کاری که کردی احمقانه بود
و شجاعانه
بیشترش احمقانه بود
آه
میکال، میتونم ازت یه سوال بپرسم؟
اووهوم
اگه هنوز میتونستیم با هم ازدواج کنیم، این کارو میکردی؟
داوود. در مورد این حرف زدیم. نمیشه
اگه میتونستیم...
چرا اینو از من میپرسی؟ چرا حالا؟
اگه میتونستم بیشتر بگم، میگفتم اما تنها چیزی که نیاز دارم یه بله یا نه سادهست
اوم... بله
اما، داوود این وضعیت رو تغییر نمیده
لطفا فقط بهم اعتماد کن. من برمیگردم
برگردی؟ بله؟
برگردی؟ از کجا برگردی؟ من برمیگردم
داوود...
کجای دیگهی قلمروم میتونم شرابی مثل این بنوشم؟
اوم
قطعاً قویه
اوم... قدرت، قدرت رو میشناسه
میترسم بپرسم از چی درست شده
بهتره نپرسی
حتماً سموئیل که دیگه تو ذهنت نیست؟
مثل موریانه
هر دومون از بلا رنج بردیم
اما من شمشیرم رو به سمت دشمنانم میگیرم، نه خودم
اینجوری بود که از این رها شدم
پس اگه خدا دیگه تو رو آزار نمیده...
پس چیه؟
داوود
میخواستم بپرسم از کجا اینو میدونستی
من گوش میکنم، مشاهده میکنم
اوم
اما بذار یه داستانی برات تعریف کنم
یه زمانی مردی رو میشناختم
اون یه ببر داشت، موجودی باشکوه
اون با دست خودش فقط بهترین گوشت رو بهش میداد و ببر هم به خاطر همین دوستش داشت
No comments yet. Be the first to leave one.