The first 200 lines.
قبلاً در "اکسترکتد"
دوازده متخصص بقای آماتور به طبیعت رها شدند
فقط با لباس تنشون
ما به معنای واقعی کلمه هیچی نداریم
اما قدرت اصلی دست ستاد مرکزیه
با خانوادههاشون. رقابت در واقع
بین اعضای خانوادههاست
ما فقط از تصمیمات اونا رنج میبریم
من آب تمیز میخوام. ...یا جشن میگیریم!
ووهو! - از طریق آزمایشهای سخت
توی طبیعت... اون دیگه چیه؟
قلب. - ...و ستاد مرکزی.
ما یه جعبه رو از دست میدیم
سالهایی که بهت نیاز داشتم، نبودی
خانوادهها تصمیم میگیرن که دیگه بسه
میدونی به نظرم قراره چی بشه؟
اینکه رنج و سختی قراره به اینجا منتقل بشه
وقتی خانواده هیلی یه حرکت سرنوشتساز انجام داد
بهتره نامههامونو نسوزونیم
رایان وای. من از نظر روحی آسیب دیدم
الان دیگه ما مثل آدم بدا به نظر میرسیم
که منجر به حذف تکاندهنده رایان وای شد
چرا؟ ما خسته شدیم از اینکه ببینیم
آدمای خوب کارای بد میکنن. من داشتم خوب پیش میرفتم
این اولین باری بود که میدیدیم یه خانواده از هم بپاشه
به خاطر فشاری که ستاد مرکزی بهت وارد میکنه
این یه بازیه. یه زمانی برای بازی کردن وجود داره
من بازی نمیکنم. دارم بهت میگم
امشب، با هفت خانواده باقیمانده
لنس و فیث با یه لحظه سرنوشتساز روبرو میشن
اگه تصمیمی نگیری، من احتمالاً اون کارت رو میندازم
و خودم دکمه رو فشار میدم، چه تو باشی چه نباشی
اون یه جنگنده و یه رقیب سرسخته
شکار شروع میشه
من فقط جون کندم...
و باید فداکاریهایی انجام بشه
هر جوری حساب کنم، دو نفر چیزی گیرشون نمیاد
قراره گند بخوره به کارمون
فقط هفت متخصص بقا باقی موندن
که برای یک چهارم میلیون دلار میجنگن
چقدر حاضری پیش بری تا کاملاً بدبخت بشی؟
میدونی، فقط برای یکم پول؟
و حرکت ناتالی و کارلی
حرکت بیرحمانهشون که منجر به حذف
رقیب برتر، رایان وای، شد، ستاد مرکزی رو حسابی شوکه کرده
من با شرافت بازی میکنم. منم با شرافت بازی میکنم
این یه بازیه
اون یارو خیلی قوی بود ولی اگه ما
اون قویها رو از سر راه بر نداریم، ما...
خانوادهها متوجه میشن که باید بازی بیرحمانهتری رو انجام بدن
تا متخصصین بقاشون رو تو رقابت نگه دارن
همون کسی که بهش میگی حمله نکنه
میتونه همون کسی باشه که خودت رو حذف میکنه
برگرد و برنده شو. همیشه
و تو میتونستی فرصت داشته باشی که اونا رو حذف کنی
تو میتونستی فرصت داشته باشی. واقعیت اینه که این یه بازیه
من اصلاً نمیدونستم قراره این اتفاق بیفته
نه. هیچکس نمیدونست. ما فقط اونو انتخاب کردیم
چون اون از همه نظر خیلی کامل بود
ما تقریباً بهترین رقیب رو حذف کردیم
تا یه حدی احساس بدی دارم ولی از طرفی هم
خواهش میکنم، همه!
خواهش میکنم
و سپس هفت نفر باقی ماندند
الان هفت نفرن
هی، این یه رقابته. یه بازیه
پس اگه کسی میخواد بره، میره
من التماس کسی رو نمیکنم که بمونه
تو داری گریه میکنی چون نمیخوای کسی بره
یه نفر باید بره. یه نفر باید...
یکی باید انصراف بده تا به ۲۵۰ هزار دلار نزدیکتر بشیم، درسته؟
اونا خانواده من نیستن. اونا غذایی سر سفره من نذاشتن
ما نزدیکیم چون تو یه رقابتیم
ولی شماها خانواده من نیستین
خانوادهام تو خونه دارن نگاه میکنن
منتظرن که من این پول رو ببرم
هوا داره سرد میشه
معدهام هم دیگه خوابش برده
یعنی، دیگه تسلیم شده
دیدن اینکه داره بغض میکنه
سخت بود، چون تقریباً به نظر میرسید
انگار داشت بدون اینکه مستقیم بگه، میخواست حذف بشه
من فقط میخوام اون خوش بگذرونه
خیلی سخته دیدن اون اینقدر غمگین
ببخشید. اشکالی نداره. این بازیه
ولی خب... چقدر زیاد، زیاده؟
مثلاً نه فقط برای اون
بلکه برای حال روحی خودم؟
تو این بازی نمیشه بر اساس احساسات تصمیم گرفت
میدونی، فقط باید... باید وقت بذاری و فاصله بگیری
فقط باید اون یه خواب خوب داشته باشه
و فردا یه روز جدیده
و ما فقط... این یه نبرد روزمره است
آره. و ما باید
فردا دوباره سرحال باشیم چون نمیدونیم چی در انتظارمونه
متخصصین بقا روزهاست که غذا و آب نداشتن
از خانوادههاشون... گرسنهام
اما بعضیها سرنوشت خودشون رو به دست گرفتن
داره ماهیگیری میکنه
یه چیزی گیر کرده!
میاریمش درست همینجا
اینم از این! آره!
اوه، عالیه!
باحاله! اینو ببین!
خیلی کیف میده.
اوه، آره.
امروز یه روز عالی میشه.
برای آستین و جاستین سخته پنهان کنن
که جیک داره خوب عمل میکنه.
فکر کنم همهمون قبول داریم که جیک احتمالاً
از بین همه اون بیرون، بهترین عملکرد رو داره.
جیک در این مرحله از رقابت یه تهدیده.
اینم از این! بوم!
وای! آره!
اوه، وای! وای خدا! وای!
آره. اینم از این.
شماره سه.
فکر کنم بزرگتر و بزرگتر شدن.
آره. اینو ببین. ببین چقدر باحاله!
اینم از این.
قارچای بیشتر. اینا رو ببین!
میچینمشون.
سه هزار گونه قارچ هست
فقط تو بریتیش کلمبیا.
خیلیهاشون خوراکیان و پروتئین زیادی دارن.
ولی بعضیاشون سمیان و ممکنه کشنده باشن.
درسته. اگه اونقدر گرسنهش بشه...
قارچهای کوچیکو میبینی؟
ما همینطور به جمع کردنشون ادامه میدیم.
ولی همهٔ شرکتکنندههای بقا، انگیزهٔ لازم رو پیدا نکردن.
برای ماهیگیری یا پیدا کردن غذا.
خب، البته که میتونستم بیشتر تلاش کنم، ولی دیگه از من ساخته نیست.
من فقط میخوام جاکوبن بیدار شه.
یه چیزی که ازش دیدم، خونه هم همینطوره.
اگه جایی برای رفتن نداشته باشه، کاری برای انجام دادن نداشته باشه،
میخوابه؟ ...آره، تمام روز رو میخوابه.
شاید داره انرژیشو نگه میداره. آره، حق با توئه.
نه، به نظرم ایده بدی نیست.
اگه کار دیگهای نداشته باشه.
این چیزیه که برام مونده.
فقط یک کنسرو هلوی بقا
سریع تموم میشه.
وقتی آدم از گرسنگی داره میمیره، خیلی سخته.
میدونی، هر کاری میکنم، فکرم فقط پیش غذاست.
چون خیلی بیجون و خالیام.
اون هی از گرسنگی حرف میزنه.
اینکه وودی رو روز به روز میبینیم داره تقلا میکنه، واقعاً استرسزاست.
چطور بگم...
ذهن آدم رو مشغول میکنه، چون نمیتونیم کمکش کنیم.
ما با شان و سارا ائتلاف داشتیم.
ولی سارا و شان دیگه نیستن.
پس الان باید سعی کنیم یه نقشه بازی جدید پیدا کنیم.
نمیخوایم به فنا بریم.
و بعدش دیگه فرصت نداشته باشیم.
که به وودی کمک کنیم.
هی، نَت و کارلی.
حالتون چطوره؟
من واقعاً گرسنهام.
گرسنگیای رو حس میکنم شبیه به...
روزهای اول.
قطعاً داره برمیگرده.
چون جیرهها به اون دفعات نیست.
امم، دیگه خبری از اون همه زغالاخته نیست.
واقعاً سخته که میبینم همه این نجاتیافتهها اینقدر گرسنهان.
و میدونیم که ذخیره غذایی همه داره تموم میشه.
این تنها چیز ضروریه
که همه مشترکاً بهش نیاز دارن ولی هیچکس نداره.
خب، اینم آخرین غذای من بود.
بچهها، زیاد مطمئن نیستم که چرا اومدن اینجا
باعث شده من احساساتیتر بشم.
میدونم خیلی خوب میشد اگه...
فکر نمیکنم دیگه بتونم ادامه بدم.
ها؟
فکر نمیکنم دیگه بتونم ادامه بدم.
امروز برای من فوقالعاده سخت بود.
دلم برای مامانم که اون بیرونه، خیلی تنگ شده.
دلم میخواد همین الان دکمه رو بزنم.
فکر میکردم روحیه ام قویتر از این حرفاست.
ولی، امم، ظاهراً نه.
فقط میتونم تصور کنم که اون چه حسی داره.
داره حسابی نشون میده که از چی ساخته شده.
راستش، خودم هم ازش تعجب کردم.
و اون بعضی از شبها رو دووم آورده
که فکر میکردم شاید کم بیاره.
و اون، میدونید...
اگه تا آخر برسه، به راحتی میتونه اینو ببره.
ولی آیا ارزش صدمهای که میتونه وارد کنه رو داره؟
فکر کنم الان دیگه میدونیم
که اون تا آخر اینجا میمونه و این کارو انجام میده.
میدونید، من هیچ شکی ندارم
که اون هیچوقت نمیخواد که از مسابقه خارج بشه.
به چشماش نگاه میکنی و اونا اینقدر... نمیدونم.
دیگه اون چشما نیستن.
فیث داره به طور فزایندهای نگران مادرش میشه.
پس ما داریم تقریباً ساعت به ساعت این وضعیت رو زیر نظر میگیریم
تا ببینیم در چه نقطهای احساس میکنیم که شاید...
رابین باید برگرده خونه پیش ما.
سخته. سخته، امم...
منم نمیخوام مامان رنج بکشه.
فکر نمیکنم داره رنج میکشه.
No comments yet. Be the first to leave one.