ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
آنچه گذشت...
فلسطیها ارتشهاشونو علیه ما متحد کردن
و یه غول دارن
- چی؟ - پادشاه شما کجاست؟
- اونم یه آدمه، پدر - واقعا؟
پدر!
قبیله زبولون تصمیم گرفته نبرد ما رو ترک کنه
باید یه کاری بکنیم
- میدونی ایلاه کدوم طرفه؟ - و پیداش میکنم
الاغ رو پر از آذوقه کردم
ازت میخوام ببریشون
- به کجا؟ - به میدان نبرد
شبانه حمله میکنی. و اون غول رو توی خواب میکشی
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت فیلمکیو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @FilmKio
اهل کجایی؟
اندور. ولی از وقتی بچه بودم اونجا نرفتم
بهم گفتن هیچکس از اندور بیرون نمیاد
چطور از همچین جایی فرار کردی؟
یاد گرفتم بکشم
آتش و دود میبینم
بله. اردوگاه پدر ـه. دور نیستیم
شرمنده، شاهزاده من. بیشتر بهم پول دادن
یوناتان
سالها منتظر این لحظه بودم
از همون روزی که پدرت پدرمو کشت
صبر کن، میراب. نگاه کن، نگاه کن
صبر کن. وایستا. وایستا
نه، یه مشکلی پیش اومده
یه چیزی شده
برو. پیاده شو
وایستین
چی شده؟
اون چیه؟
آتش!
آتش!
فرار کنین، فرار کنین!
صدا رو شنیدی؟ محاصره شدن
باید بریم خونه. بیا برگردیم
نه. میراب، پدر بهمون نیاز داره
بیا بریم
چرا برای اونایی که رهات کردن سوگواری میکنی؟
صبر کنین
شکست خوردی
زانو میزنی یا به زانو درمیای
:کانال زیرنویسهای فیلمکیو @SubKio
«خاندان داوود»
« مترجم: داوود آجرلو» Highbury
یواب، فکر کنم به اندازه کافی تیز شد
هی!
هی!
عالی شد. حالا داریم با هم میجنگیم
مردهای گرسنه هر کاری میکنن
دوباره داره میاد
درست به موقع
این سرهای...
آدمکشهایی هستن که دیشب سراغ من فرستادین
کدوم آدمکشها؟
بزدلها. توی نور روز باهام روبهرو نمیشین، ولی میخواین منو توی خواب بکشین
پس اینطوری همهی شما میمیرین
درست مثل شاهزادهتون
ابنیر، یوناتان کجاست؟
مراقب باشین!
اینجا وایستادم تا ارتش اسراییل رو به مبارزه بطلبم
پادشاه اسراییل رو به مبارزه میطلبم
خدای اسراییل رو به مبارزه میطلبم
یه آدم فانی بین خودتونو انتخاب کنین یا خداتونو بفرستین سراغم
شاید به جای شما اونو بکشم
مگه اینکه اونم بزدل باشه
تو، دوست من، وقتت تموم شد
امروز، با رهبران هشت قبیله جلسه دارم
پس بهم ملحق شو یا با شائول بمیر
حالا شد
دیشب خوب جنگیدی
بیفایده...
ولی تاثیرگذار بود
خب خدات کجاست؟
نمیبینی دود ناشی از قربانی از اردوگاهت بلند شده باشه
پیشگوی بزرگ شما رو رها کرده؟
اگه اینطوره، چرا؟
دوست داری با من همسفره بشی؟
من با بزدلها غذا نمیخورم
همیشه روحیهتو تحسین کردم، یوناتان
با اینحال باعث میشه خیلی قابل پیشبینی بشی
پس بازی اینه، پسر شائول
مهرهها روی صفحه هستن
چهار ارتش فلسطی رو متحد نکردم. نه
هر پنج تا رو متحد کردم
اکران الان با غولهای بیشتر پشت سر شماست
حالا شما به طور کامل محاصره شدین و تعداد ما سه برابر شماست
اگه چیزی که میگی حقیقت داشته باشه...
چرا بهمون حمله نمیکنی؟
از همه طرف. تا تمومش کنی
قرنها قبل، مردم من از دریای بزرگ رد شدن
پسران پادشاهان، خاندان سلطنتی برای فتح مصر و این سرزمینها فرستاده شدن
با موهبت آسمانی فرستاده شدن و با قدرت برنز و فولاد...
- که خدایانمون بهمون دادن - پونصد سال پیش
با اینحال مصر سرجاشه...
- چون پدرت... - مرد بزرگی نبود
تو و من، در این مورد با هم مشترکیم
پدر من پادشاه ـه. پدر تو مثل یه سگ مرد
نیاکان تو همگی در مصر برده بودن
توی داستانهایی که پیشوای بزرگ شما نوشته اینا رو خوندم
- موسی - بله
میدونی چند بار نوشته وقتی مردم شما برده بودن خوشحالتر بودن؟
اشتیاق به بازگشت داشتن
فلسطیها برای حکمرانی ساخته شدن عبرانیها برای خدمت کردن ساخته شدن
برده بودین اومدین اینجا
و باید مثل برده برگردین، چون این جایگاه طبیعی شماست
نه، ما به اراده خودمون مصر رو ترک کردیم
و وقتی سعی کردن جلوی ما رو بگیرن...
خدای ما ارتش مصری رو توی دریای سرخ غرق کرد. خدای تو چی کار کرد؟
پس کجاست؟
یهوه کجاست؟
ما اسمش رو به زبون نمیاریم
- ازش میترسی؟ - بله. میترسیم
تو هم باید بترسی
سالها پیش که در میدان نبرد با هم روبهرو شدیم رو یادته؟
وقتی پدرم سر پدرتو قطع کرد
هنوزم میبینیش. هنوزم صدای جیغهاشو میشنوی
اون روز توی چشمهاش ترس دیدم. چیزی که الان میبینم
ترسی که پشت خشم پنهان شده
عطشت به انتقام ضعیفت میکنه، آخیش
حتی یه غول هم نمیتونه عوضش کنه
یوناتان، میخوام به شرق نگاه کنی
آفتاب طلوع میکنه
لحظهای که دوباره طلوع کنه، صبرم تموم میشه
و به ارتشم دستور میدم از همه طرف به شما حمله کنه
و به هیچکس رحم نمیکنم
نه به زنها و نه به بچهها
نه به مادرت و نه به خواهرهات
یواش یواش به دست من میمیرن
و بعد تمام اسراییل سوگوار میشه اگه اسراییلی مونده باشه
پیش پدرت برگرد. متقاعدش کن تسلیم بشه
بهتر از اون، متقاعدش کن که بیاد بیرون و با غول من روبهرو بشه
با شرافت بمیره
نمیتونین غول منو شکست بدین و نمیتونین این نبرد رو ببرین...
ولی میتونین مثل بردهها زندگی کنین همونطور که توی مصر بودین
و یوناتان، اگه جوابت منفی باشه...
بهت قول میدم...
دفعه بعد که ببینمت تیرم قلبت رو پاره میکنه
کزیا
بیا کارت دارم
دخترهامو دیدی؟
توی اتاقهاشون نیستن؟
اولین جایی که گشتم اونجا بود
گفتن که دارن دنبال لوایت پیر میکردن، آخیملک
به چه هدفی؟
دعا کردن
برای خویشاوندانشون توی جنگ
دعا؟
دعا؟ میراب؟
گمونم بهتره دیگه بهم دروغ نگی
دوباره میپرسم، دخترهام کجان؟
ازم قسم گرفتن که نگم
مطمئنم که کاخ رو ترک کردن
ترک کردن؟ که کجا برن؟
به میدان نبرد
تا به پادشاه در زمان نیاز کمک کنن
به میدان نبرد؟
و تو هیچی نگفتی؟
سوگند خوردم به شاهدختها خدمت کنم
باید به من پاسخگو باشی
لطفا. لطفا منو نندازین بیرون
برو!
از جلوی چشمم دور شو
بیا. نزدیکیم
ایست! خودتونو معرفی کنین
- شاهدختها - شاهدختها
ما رو پیش پادشاه ببر
البته. از اینطرف
میراب
- نگاشون کن - چیه؟
چقدر ناامیدن
هی
برو پیش پدر
- بهش رسیدگی کن، باشه؟ برو - باشه
ولی تو چی؟
میرم پیش ابنیر و یوناتان. بهشون میگم چی دیدیم
باشه. پیش پادشاه ببرش
- منو پیش ابنیر ببر - از اینطرف
امروز...
بهم ملحق میشی
سموئیل
امروز...
در عذاب بهم ملحق میشی
پدر
نه
نه
میخال
برات یه چیزی اوردم
کاتب نفرینم میکنن...
اگه بفهمن این طومارها رو برداشتم...
ولی میخواستم برات بخونم...
همونطور که بارها این کار رو کردیم
یه افتخار بزرگ بهمون سپرده شده
یادته؟
اینا سخنان خدا به موسی هستن
وحشت نکن یا نترس
No comments yet. Be the first to leave one.