200 บรรทัดแรก
خدایا! هی، فریژر.
بیرون مثل میدان مینه میمونه.
هر جا میرم مردم دارن درباره این مینیسریالی که داشتم میدیدم حرف میزنن.
اوه، آره. دیدی دیشب آخرش که اون...؟
نه نه نه. دیشب یه مراسم خیریه بودم.
مجبور شدم ضبطش کنم. هنوز ندیدمش.
اوه. خب، کی فکرشو میکرد؟ آقای پیبیاس داره یه مینیسریال سخیف میبینه.
اصلا فکر نمیکنم سخیف باشه.
به نظرم پیچیدگیهای داستان واقعاً دیکنزیه.
آره، انگی دیکنزی!
من فقط تو پیدا کردن یه مکالمه مشکل دارم.
که بتونم جلوی اینو بگیرم که مردم آخرشو بهم نگن.
سلام، رازد، دیشب دیدی؟ آره.
اوه، مگه نه...؟ خداحافظ، بتی.
هی، دکتر کرین. روزتون چطور بود؟ تمومنشدنی.
نوار توی ویدئو هست؟ آره، آمادهست.
باید بهم زنگ بزنی وقتی به اون قسمت بچه هدر رسیدی.
هدر بچه داشت؟ ببخشید.
پدرش کیه؟ اوه، نه، بهم نگو.
پاپکورنتو میذارم تو مایکروفر. ممنون.
هی، فریز. سلام، بابا.
ببین، یه خبر بد دارم.
راه خوبی برای گفتن همچین چیزی نیست.
عمویخواندهت فوت کرده.
عمو... خواندهم؟
چیزی به اسم عمویخوانده وجود نداره.
چرا وجود داره. برادر پدرخواندهته.
عمویخوانده چارلیتو یادت میاد؟
نه. من به سختی پدرخواندهمم یادم میاد. بیست سال پیش فوت کرد.
آره؟ حالا برادرش هم فوت کرده، پس بجنب.
مراسم یادبود ۲۰ دقیقه دیگه شروع میشه.
هر چقدر هم که دوست دارم ادای احترام کنم، با پسرعموهایخواندهم دیداری تازه کنم...
و با همسایههایخوانده آشنا بشم...
من یه کار فوری دارم که نمیتونه تا بعد صبر کنه.
باشه، اینم پاپکورنت و کنترل.
بفرما، از برنامهت لذت ببر.
اوه، باشه. یه ساعت. اصلاً نمیدونم چرا دارم میرم.
اون مرد یه موجود ترسناک بود. عادت داشت چشم شیشهایشو تو کیسه تیلههام قایم کنه.
میدونستم یادت میادش.
فقط چند دقیقه بهم فرصت بده لباس عوض کنم.
باشه.
سلام، فریژر. اوه. سلام، نایلز.
اوه، نایلز. بهتره که بری بیرون.
بابا داره منو به مراسم یادبود عمویخوانده چارلیم میکشونه.
همون بود که چشمش رو مینداخت تو پوره سیبزمینیش و میگفت...؟
"مواظبم چی میخورم"؟ آره.
پس دافنی اینجاست؟ آره، هست. چرا؟
میخوام ازش برای یه قرار دعوت کنم. و اینجوری نگام نکن.
چرا نباید؟ اون مجرده. من مجردم. این کاریه که مجردا میکنن.
مطمئنی برای این کار آمادهای؟ بس میکنی؟
من که حرف از فرار و ازدواج نمیزنم. فقط یه شام سادهست.
خب، باشه. فرض میکنم خوب بهش فکر کردی.
شاید وقتشه. وقت چی؟
وقتشه که من، اَه، این پاپکورنو بذارم کنار برای بعد.
نمیخوای برنامهتو ببینی؟
ظاهراً باید بابا رو ببره مراسم یادبود.
اوه.
گوش کن، دافنی، یه دقیقه وقت داری؟ حتماً.
یه چیزی بود که میخواستم ازت بپرسم. اِم...
هیچ چیز مهمی نیست. فقط، اِم...
بله؟
اون عطری که زدی چیه؟
تو که همیشه دقت میکنی. آبسشنه.
نه، منظورم اون نبود. من فقط کنجکاو بودم.
نه، من کاملاً مطمئنم که عطر آبسشن از کلوین کلاینه.
اوه، بله. خیلی خوشبوه.
حتی یه ذره هم رو برسم میپاشم و به موهام میکشم.
مسخرهست واقعاً. انگار کسی قراره موهامو بو کنه.
خب، چی گفت؟ نتونستم بپرسم.
داشتم سؤالو میپرسیدم که ناگهان تمام فکرم این شد که...
اگه نه بگه چی؟
اوه، نایلز.
تعجبی نداره.
بعد از هر چی که با ماریس کشیدی، تو فقط از یه رد شدن دیگه میترسی.
من بیشتر از ترسیده بودم. وحشت کرده بودم.
نمیتونم اینجوری از دور دافنی رو بپرستم.
میدونی چقدر عذابآوره که کامل عاشق کسی باشی...
و نتونی بهش بگی چه حسی داری؟
متأسفم. من فقط اومده بودم برای نرمکننده لباس.
منظورم این نبود... متأسفم.
وای خدای من. وای خدای من. وای خدای من.
فریژر، چقدر وقت بود اونجا ایستاده بود؟
نمیدونم. اگه میدونستم دافنی اونجا ایستاده...
میگفتم "خفه شو. دافنی اونجاست."
دیدی چطور فرار کرد رفت بیرون. اون همه چی رو شنید.
نایلز، نایلز، گوش کن، فقط آروم باش.
شاید این بهترین اتفاق باشه. تو گفتی میخواستی قدم بعدی رو برداری.
آره، قدم بعدی. من فقط از تمام پلهها پرت شدم پایین.
باورم نمیشه این داره اتفاق میافته.
دافنی واقعاً شنید من گفتم که کاملاً عاشق...؟
متأسفم. من واقعاً به اون نرمکننده لباس نیاز دارم.
نایلز، باید باهاش صحبت کنی. الان؟ نمیتونم.
اگه صبر کنی فقط اوضاع به طرز باورنکردنیای عجیب و غریب میشه.
نمیتونی اوضاع رو همینجوری ول کنی.
بیا دیگه، باید همین الان حلش کنی. برو. برو.
دافنی.
اوه، دکتر کرین، من نه ببخشید، من...
امیدوارم فکر نکنی من... نه، من... بفرمایید.
من واقعاً متأسفم. میدونم نباید اون حرفا رو میشنیدم.
نه، خوشحالم که شنیدی.
یه چیزیه که خیلی وقته دلم میخواسته بهت بگم.
خب، چرا اینقدر طولش دادی؟
به نظرم فوقالعادهست.
واقعاً؟
بله، البته که همینطوره.
اوه، تو مرد عزیز و مهربون، بغلم کن.
خب، اون کیه؟
کی؟ این زنی که اینقدر عاشقشی؟
اون کیه؟
اون قسمت رو نشنیدی، نه؟
نه. خب، اسمش چیه؟ حالا دیگه نمیتونی زیرش بزنی.
نه، حق با توئه. نمیتونم.
باشه، اسمش. خب...
اسمش اتفاقاً...
دا... فلیس.
خب، من تا حالا اسم "دافلیس" رو نشنیدم.
یه اسم خانوادگیه. اوه...
دوستاش فلیس صداش میکنن.
ببخشید.
من برم یه کم آب بیارم.
نایلز کجاست؟ اوه، اون توی آشپزخونهست.
متاسفم که اینجوری پریدم وسط حرفتون.
اشکالی نداره، دافنه.
تو و نایلز یه کم حرف زدین؟ اوه، بله.
اولش یه کم خجالتی بود ولی بعدش همه چی رو گفت.
از این خوشحالتر نمیتونستم باشم.
عالیه. اجازه بدین من اولین نفر باشم که جامش رو بالا میبره برای...
به عمو چارلی خدایی.
میدونی، حالا که داری لباس میشوری، حولههای آشپزخونه هم نیاز به شستشو دارن.
اوه، و دستکشهای فر منم یه کم خشک و سفت شدن.
باشه، پس.
اینجا چه جهنمی داره میگذره؟
اون فقط شنید که من عاشق یکی شدم.
اون هرگز نشنید که کی، و وقتی پرسید، من هول کردم و اولین اسمی که به ذهنم اومد رو گفتم.
که اومد تو سرم، فلیس. فلیس؟
یه همسایهست که تو آسانسور دیدمش.
اون زن یه دونه کنجد بین دندونای جلوش گیر کرده بود.
اندازهی یه بادوم بدون پوست بود. اوه، خدای من!
شاید هم یه بادوم بدون پوست بود.
اگه برای صبحونه موسلیکس خورده بود، میتونست...
نایلز، بس کن!
باید این قضیه رو روشن کنی.
اوه، خب من میرم ماشین رو برای بابا بیارم.
خداحافظ. خداحافظ.
باشه، حالا بیشتر دربارهی این فلیس بگو.
اوه. راستش، دافنه، ترجیح میدم نه.
اوه، بیا دیگه. گفتی میخوای دربارش حرف بزنی.
خب، تا حالا ازش خواستی بیاد بیرون؟ نه.
و چرا نه؟ گفتی عاشقشی.
عاشق کی؟ فلیس؟
فلیس کیه؟
یه زنیه که دیدم. اون خیلی ازش خوشش اومده.
من داشتم بهش یه سری توصیههای آشنایی میدادم.
اوه، نایلز. تنها چیزی که باید بدونی اینه که زنها عاشق تعریف و تمجید میشن.
مهم نیست اگه یه دروغ گندهست. بازم باور میکنن.
اما هر توصیهای که دافنه بهت میده حتماً عالیه.
چون اون خیلی باهوشه.
اوه، ممنونم آقای کرین.
خب، از این زن رویاییات برام بگو.
اوه، نمیدونم. اوه، بیا دیگه.
میبینم که دیوانهوار عاشقشی.
خب... باشه.
اون خیلی خوشگله. و خیلی مهربون.
و یه لبخندی داره که زانوهام رو سست میکنه.
میدونید، دکتر کرین، اگه این زن اونقدر که شما میگید فوقالعادهست...
پس نباید یه لحظه دیگه رو هم از دست بدید.
اون تا ابد توی بازار نمیمونه. حق با شماست.
احمق بودم که اینقدر تعلل کردم.
آفرین به این روحیه. میخوام انجامش بدم.
آفرین بهت. وقت برای پشیمونی نذار.
همین الان برو ازش دعوت کن. دافنه، نیازی به این کار نیست.
میدونم احساس شجاعت میکنی ولی بیرون هوا خیلی بده.
نه، شما متوجه نمیشید.
من لازم نیست از این اتاق برم بیرون تا از "فلیس" دعوت کنم.
نمیخوای؟ نه. چون...
چون، میبینی دافنه...
من شمارهی محل کارش رو از حفظم.
خب، پس...
اوه، من رو ببین. قلبم داره تند میزنه. مال منم همینطور.
فلیس، سلام. نایلز کرین هستم.
چطور هستید؟ ام...
داشتم فکر میکردم که آیا دلتون میخواد یه وقتی با من شام بخورید؟
شما میخواید؟
امشب خونهی من چطوره؟
ساعت هشت عالی به نظر میرسه.
خب، بگذریم، اگه تو جای من بودی چیکار میکردی؟
همه چیز رو بهش میگفتی و هرچی شد شد، یا...؟
اوه. آره.
خب، حرفت رو قبول دارم.
من باید برم.
پس من اشتراک سه ساله و ساعت مسافرتی رو برمیدارم.
دافنه. سلام.
رفته بودم خرید.
و فکر کردم شاید برای شام بزرگت با فلیس امشب به یه دسر نیاز داشته باشی.
اوه، بله. خب، من داشتم برای اون یه کم مرتبکاری دقیقه نودی میکردم.
آره، و حدس میزنم الان هشت جور غذا روی گاز داری.
البته. پس من میرم کنار تا راحت باشی.
اوه، ممنون. به محض اینکه اینو بذارم تو یخچال.
اوه، نه، خواهش میکنم، زحمت نکشید. من این کار رو میکنم.
دکتر کرین، اینجا به زور برای یک نفر پاستا هست.
No comments yet. Be the first to leave one.