The first 200 lines.
سلام، داگ
این دکتر فریزر کرین هستم
گوش میکنم
بله، خب، راجع به مادرمه
دیگه سنش رفته بالا و زندگی چندانی نداره
و، منظورم اینه که، هیچ کاری نمیخواد انجام بده
یا هیچ جا بره
تمام روز رو به معنای واقعی کلمه تو خونه ول میچرخه
منظورم اینه که خیلی اعصابخردکنه
و به نظرم... - داگ. ببخشید
میشه یه لحظه برگردیم عقب؟ شما گفتید مادرتون
"به معنای واقعی کلمه" تو خونه ول میچرخه
خب، گمونم این یکی از حساسیتهای منه
اما منظور شما اینه که
اون به معنای مجازی تو خونه ول میچرخه
برای اینکه "به معنای واقعی کلمه" تو خونه ول بگرده
باید خفاش باشه یا میمون عنکبوتی
حالا برگردیم به مشکلتون
اشکالی نداره اگه حرف بزنم و از چیزی که رو اعصابمه بگم؟
خب، نه اصلاً
متنفرم وقتی کلهپوکهای مثلاً روشنفکر
با عقده برتری، مو از ماست گرامر آدم میکشن
وقتی آدم برای کمک سراغشون میره
مشکل من با اینه!
به نظرم منظورش اینه که
این موضوعیه
که ایشون باهاش مشکل دارن
خب، وقت استراحت رادیو هست و ما بعد از پیام دوستانمون در
بعد از پیام دوستانمون در
پیتزا-پیتزا-پیتزا، برمیگردیم
هی، میخوای از چیزی که رو اعصابمه بگم؟
میری تو یه فروشگاه بزرگ
و فروشنده درست وسط کمک کردن به شماست
و تلفن زنگ میخوره
بعد میره سراغ اونا
و شما اونجا میایستی و میگی، "ببخشید
ولی تمام کاری که من کردم این بود که تا اینجا حضوری اومدم
در حالی که یه جوکر خونه نشسته، با زیرپوشش
و بهترین خدمات رو میگیره." از این متنفر نیستی؟
خب، راستش، من بیشتر خریدام رو تلفنی انجام میدم
ببین رُز، این مکالمه با داگ
باعث شد به فکرم پدرم بیفتم
اون هم کار خاصی نمیکنه
بیشتر وقتها فقط میشینه پای تلویزیون
و گاهی هم جدول حل میکنه
مادر تو چیکار میکنه؟
ایشون دادستان کل ویسکانسینه
نه، جدی؟
جدی
خب، حدس میزنم این کمک میکنه روزش رو پر کنه
آره، به قول مامان "جرم هرگز متوقف نمیشه
حتی تو ایالت لبنیات."
بله، خب، فکر نمیکنم پست دولتی برای پدر مناسب باشه
اما، امم، خب شاید بتونم براش یه سرگرمی یا چیزی پیدا کنم
پیشنهادی داری؟
خب، مامان توی اوقات فراغتش
کمی اسکی روی آب دوست داره
کوهنوردی میکنه، رنگ روغن کار میکنه
اوه! به باستانشناسی علاقه داره
همین الان تو هندوراس داره حفاری میکنه
خب، شاید بتونم براش یه ست قلمزنی روی چوب بگیرم
بابا هنوز خوابه؟
آره. با سگ چرت میزنه
پاهای کوچولوی ادی مثل دیوونهها تکون میخوره
فکر کنم داره خواب شکار خرگوش میبینه
من نمیتونم تکونخوردن پدرت رو توضیح بدم
تقریباً کارم با این تموم شده
فکر کنم پدرت عاشقش میشه. آره، منم همینطور
داشتم تو مغازه سرگرمیها راه میرفتم. این رو دیدم و گفتم: "یافتم."
به خودم گفتم، واقعاً گفتم: "یافتم."
آه، بله
یک میلیون داستان در شهر عریان وجود دارد
حالا اگه فقط بتونیم یه عریانش رو پیدا کنیم
دکتر کرین
پسر شیطون
سرک کشیدن تو زندگی خصوصی مردم. اوه، دافنی، واقعاً!
منظورم اینه که، اگه مردم انقدر نگران حریم خصوصی گرانبهاشون بودن
آیا پردههاشون رو با اون زاویه خاص باز میذاشتن
که میتونستی آینه بالای شومینه رو ببینی
که انعکاسش تا انتهای راهرو میره و تختآب تو اتاق پشتی رو نشون میده؟
فکر کنم صدای پدرت میاد
جلوی اون بایست. این رو یه کوچولو سوپرایز میکنیم
سلام بچهها
بابا. چرت زدن چطور بود؟
عالی. ولی یه خواب خیلی عجیب دیدم
خواب دیدم یه زن زیبا با بوی بد دهان داشت صورتمو لیس میزد
هی، تازه از کجا اومدید؟
بابا، برات یه سوپرایز دارم
هی، یه تلسکوپ! چه باحال، نه؟
چه خوشگله! مناسبتش چیه؟
مناسبتی نداره. فقط فکر کردم دوستش داشته باشی
خب، عالیه!
ممنون!
میدونی تو اخبار دیدم یه عالمه شاهین هستن
که تو بالکنهای برج کلمبیا لونه ساختن
شاید بتونم از اینجا نگاهشون کنم. بابا، بابا، شاهینها رو ول کن
میتونی هرچی تو اون آپارتمان روبرویی میگذره رو ببینی
هی، من آدمها رو به خاطر همچین رفتارهایی زندانی کردم
بیخیال، کاملاً بیخطره
فقط فکر کن صد تا کانال تلویزیونی بیشتر برای تماشا داری
فقط نگاشون کن.
مردمی که دارن به زندگیشون میرسن.
یه زوج پیر دارن تلویزیون تماشا میکنن.
اوه، درست بغل دستشون یه زن جوان خوشقیافه داره با کامپیوترش کار میکنه.
در حالی که پایینتر از اون...
یه مرد هیکلی داره با یه حوله ساحلی یه گودال بزرگ خون رو جمع میکنه.
وای خدای من! چی؟
بابا!
نه، اون آبگوجهفرنگیه. قوطیشو میتونی رو پیشخون ببینی.
ولی در مورد اون زنه که پای کامپیوتره حق با تو بود.
خوشقیافهست.
حالا میبینی، یه چشمچران توی همه ما وجود داره.
خب، ببینیم خط افق سیاتل دیگه چی برای ارائه داره.
ولی من میگم یه قانون سفت و سخت بذاریم.
اگه کسی شروع کرد کارای بد بکنه، ما رد میشیم.
موافقی؟
گفتم، موافقی؟
آره، آره.
اووه!
یه خانم اونجاست با یه تلسکوپ. داره به ما نگاه میکنه.
چی کار کنیم؟ قایم شیم!
میدونستم! میدونستم!
هر وقت یه کار بد میکنم، گیر میافتم!
سلام!
حالت چطوره؟
چی کار داری میکنی؟ داره برامون دست تکون میده. منم دارم دست تکون میدم.
این کارو نکن! چرا؟
هی، صبر کن، داره یه چیزی مینویسه.
داره بالاش میگیره.
نوشته: «سلام غریبه.»
هی دافنه، سریع. اون دفترچه و خودکارو بده به من.
صبر کن، صبر کن، صبر کن! برای چی؟
میخوام جوابشو بدم.
بابا! بنویس: «اسم من مارتینه.»
بابا، بابا، نباید این آدمو تشویق کنی.
من واقعاً دوست ندارم مردم تو زندگی ما سرک بکشن.
فکر نکنم امروز تختمو مرتب کردم!
داره چیز دیگهای مینویسه؟ آره.
«اسم من آیرینه.» اسمش آیرینه.
اسمش آیرینه. ممنون.
صبر کن. داره یه چیز دیگه مینویسه.
«آیا اون دکتر کرین رادیوئه که داره کنار شومینه قایم میشه؟»
اصلاً همچین چیزی ننوشته!
چرا، نوشته.
سلام.
پسر بزرگش حسابداره تو پورتلند.
مگه اون زایمان بریچ نبود؟
نه. اون دندونپزشکه تو بوئیزه.
آه، آره.
اون همونیه که زنش نمیذاره بیاد ملاقات. از دستش کلافهام.
صبح بخیر، بابا، دافنه.
صبح بخیر، آیرین.
گوش کن فریزیر، وقتی بچه بودی...
اسم اون بیماری پوستی که رو باسنت داشتی چی بود؟
پیتیریازیس روزئا.
اونو چطوری هجی میکنی؟ چرا؟
من و آیرین داریم تاریخچه خونوادگیهامونو رد و بدل میکنیم.
بابا، واقعاً فکر نمیکنم دوستدخترت لازم باشه اونارو بدونه.
اون دوستدختر من نیست!
اوه، بیخیال! شما دو تا سه روزه دارید یادداشت رد و بدل میکنید.
اگه کلاس ششم بودین، الان داشتین رو درخت همدیگه رو بوس بوس میکردین.
بیا دافنه، اون خودکارو بده به من. چی کار داری میکنی؟
خب، دارم به این عشق و عاشقی کوچولوتون کمک میکنم و شاید یه جنگل کوچیکم نجات بدم.
دارم شماره تلفنمونو بهش میدم.
نه، نه، نه، نه، نه، نه! این کارو نکن!
چرا؟ خب، فکر میکنه دارم خیلی پیشقدم میشم!
به خاطر خدا، بابا، شما که با سرک کشیدن تو آپارتمانش آشنا شدین.
زنگ نمیزنه. شرط میبندی؟
آره، پنج دلار. باشه.
خب، جواب میدی؟ تو بردار.
بابا، برای توئه.
سلام.
نه، نه، من فریزیرم. سلام.
من خوبم.
خب، آ...
وقتی هوا خشکه، یه کم پوستهپوسته میشه.
بهش بگو خونه نیستم.
اوه، بابا، اون میدونه خونهای.
داره از تو تلسکوپ بهت نگاه میکنه.
بیخیال، فقط یه کم استرس داری.
سلام؟
سلام.
آره، صدای شما هم شنیدنش خوبه.
میشه یه دقیقه صبر کنی؟
شما دو تا میرید بیرون یا نه؟
من یه حس خیلی خوبی نسبت به این دارم.
واقعاً؟
واقعاً فکر میکنی بهش علاقه داره؟ آره. فکر میکنم.
میخوای یه چیز بامزه بشنوی، دکتر کرین؟
امروز صبح براش این کیک قهوه غنی و چسبناک رو درست کردم.
چون میدونی چقدر شیرینیدوست داره.
و حتی یه لقمه هم نخورد.
چون، همونطور که خودش گفت: «زنها از شکم گنده مرد خوششون نمیاد.»
این خیلی بامزهست.
اوه، بامزهست، میدونی پیچ و خمهای سرنوشت رو.
اگه سعی میکردم بابا رو با یه زنی آشنا کنم...
فوری این ایده رو رد میکرد.
من میرم بیرون، این تلسکوپو براش به عنوان یه سرگرمی میگیرم و این باعث شروع این عشق و عاشقی میشه.
قسمت.
خب؟
No comments yet. Be the first to leave one.