The first 200 lines.
بابا، دوباره شروع کرد
مگه این سگ باید مدام به من زل بزنه؟
نمیدونم. ادی، مگه مجبوری؟
ظاهراً مجبوره.
چیه که اینقدر براش جالبه؟ چیه؟
تو چشمای تو، سر من یه تیکه بزرگ غذای سگه؟
یعنی من یه معمای سگیم؟
بهش فکر کن. بیا به من بگو.
بفرمایید آقایون. شام حاضره.
میتونم کمکتون کنم این کاغذاتونو جمع کنین؟
نه، بهتره بذاری خودم جمعشون کنم.
اینا رو باید به یه ترتیب خاصی بچینم.
اصلاً اینا همهاش چیه؟
این یه پرونده قدیمی منه از دوران پلیس بودنم.
قتل لوتوس گریان.
بابا، باورم نمیشه هنوز این پرونده رو رو میکنی.
بیست ساله داره سعی میکنه این پرونده رو حل کنه.
و تا وقتی حلش نکنم، دست بردار نیستم.
وقتی پلیس باشی، یه سری غریزه خاص پیدا میکنی.
و غریزه من بهم میگه که میشه این پرونده رو حل کرد.
حتماً یه چیز کوچیک هست که دارم نادیدهش میگیرم
آره هست: اینکه قاتل کی بود
چه خوبه که هنوز اینقدر سرسختی. این یه سرگرمیه
بعضیها توی گاراژ قایق میسازن
من سعی میکنم بفهمم چرا یه روانی ممکنه یه فاحشه رو بکشه
و سعی کنه تمام بدنش رو توی یه کیف بولینگ جا بده
آدم رو آروم میکنه. هوم
سلام، نایلز. متاسفم دیر کردم، فریژر
همین که میخواستیم بریم، ماریس با یکی درگیر شد
با یه اپراتور بیادب اطلاعات تلفن
و آرامشش رو به هم ریخت
نایلز، تا حالا فکر کردی شاید ماریس یکم عصبیه؟
شاید باید به یه دکتر مراجعه کنه. اون همه رو دیده
فکر میکنی چرا داشت به اطلاعات تلفن زنگ میزد؟
عصر بخیر، دکتر کرین
سلام، دافنه. خیلی خوشحالم دوباره میبینمت
چه بوی دلنشینی داری
حتماً به خاطر سس رنچه
خانم کرین نمیآن؟
نه، متأسفانه
و لطفاً دیگه از این رسمیت «دکتر و خانم کرین» دست بردارید.
برای شما، نایلز و... امم
ماریس. بله، ماریس.
خوشحالم که تونستی بهمون ملحق بشی، نایلز. اوه، محال بود از دستش بدم.
خب، فکر کنم غذا دیگه آمادهس. چرا شروع نمیکنیم؟
خب، نوش جان. کجا میری؟
فکر کردم مال خودم رو تو آشپزخونه بخورم.
مسخرهبازی درنیار.
نمیتونیم بذاریم تنها تو آشپزخونه غذا بخوری. منم میام پیشت.
همهمون همینجا، مثل یه خانواده غذا میخوریم.
بحث تموم.
خب، این قشنگ نیست؟
درست مثل خونهس.
از گرسنگی هلاک شدم. منم همینطور.
شما پسرا هنوزم قبل از غذا دعا میکنید؟
اوه، نزدیک بود یادم بره. بله، بله. اومم. اوه، همیشه.
خدایا، ممنونیم برای این غذایی که داریم میخوریم.
سفرهمون رو با سخاوتت پر برکت کردی.
و خدایا، ممنونیم که این خانواده رو دور هم جمع کردی.
و همچنین ازت ممنونیم برای نعمتهای دیگری که به ما بخشیدی.
و همیشه یادمون باشه که با اونایی که کمتر از ما خوششانس هستن، سهیم باشیم.
با اونایی که کمتر از ما خوششانس هستن. اوه، میشه دست از زل زدن برداری؟!
من که زل نزده بودم.
آمین
خب، فریژر، امروز ستون درک من رو خوندی؟
اسمت اونجا بود. نه، از دستم در رفت.
چه بهتر. اصلاً تعریف و تمجید نبود.
با این حال، دوست داشتم میدیدمش.
آه، خب، چرا زودتر نگفتی؟
اگه اجازه بدید بپرسم، درک من کیه؟
اون ستون «مردی در شهر» رو برای تایمز مینویسه.
وای، چیزایی که این مرد مینویسه!
گاهی واقعاً بامزهست. درباره تو چی گفته بود؟
«من از فریژر کرین متنفرم.»
آه، ببخشید.
همین بود؟ «من از فریژر کرین متنفرم»؟
همین. آه، نذار ناراحتت کنه.
خب، راستش، ناراحتم نمیکنه، بابا.
میدونستم وقتی حرفهای رو انتخاب کردم که زیر ذرهبین مردم باشه...
که در معرض انتقاداتی خواهم بود. این بهاییه که برای شهرتم میپردازم.
ولی ممنون، نایلز که روزنامه رو برام آوردی.
و ممنون که با ماژیک زرد هایلایتش کردی.
خب، کی شراب میل داره؟
من میخورم. دافنه، سالاد بینظیره.
و چرا باید اینو بگه؟
حتماً به خاطر هویجاشه. اون همیشه دوستشون داشت.
نه، سالاد نه. دِرِک من.
چرا باید همچین چیزی بنویسه؟ من که کاری بهش نداشتم.
یعنی، این حمله کاملاً بیمورده.
من یک درمانگرم، آخه برای خدا! وای، دیگه شورش رو درآورده.
من کاملاً حق دارم که از این موضوع ناراحت باشم.
من تا وقتی که این بره سر جای اصلیش، از شامم لذت نمیبرم.
تو سطل آشغال.
وای، وای. یه مقاله بود که میخواستم نگهش دارم.
درباره چی؟ اِم... هیچی.
بگو دیگه، من کنجکاوم. آه، بیخیالش شو.
چرا نمیتونی بهم بگی؟
باشه. همهاش دربارهی راز مارگارت تاچر بود...
...برای پرورش گل زینیاهای برنده جایزه. راضی شدی؟
نه چندان.
باشه، لورین، حالا، آروم باش.
و سعی کن به حرفی که میخوام بهت بزنم گوش کنی.
این کارو میکنی؟ - باشه.
خیلی خب. آفرین. حالا، مشکلت...
اوه، خدای من. این تلفن پشت خطیه.
یکی دیگه داره زنگ میزنه. اشکالی نداره جواب بدم؟
نه، نه. حتماً بفرمایید.
خب، مطمئناً تو وضعیت خیلی جالبی گیر کرده.
اینطور نیست، راز؟
آره.
باشه، برگشتم. - خیلی خب، لورین.
حالا خیلی با دقت به چیزی که میخوام بهت بگم گوش کن.
مشکلت به نظر میرسه که...
اوه، متاسفم. الان برمیگردم.
اوه. برای کسی که این همه مشکل داره...
خیلی محبوبه.
باشه. بفرمایید، دکتر کرین. من هستم.
اوه! باورم نمیشه. یه تماس دیگه.
همین الان متوقف شو، لورین.
دلیلی که میخوای اون تماسو جواب بدی...
همون دلیلیه که میخوای شغلتو عوض کنی...
و با دوستپسرت کات کنی.
تو درگیر چیزی هستی که فکر میکنی از دست دادی.
همون "پیشنهاد بهتر"، همون "تماس پشت خط".
خب، از حالا به بعد باید هر بار فقط یه تماس رو جواب بدی.
هر کدومو به نوبه خودش کاملاً بررسی و تجربه کن.
و به خاطرش آدم قویتری میشی.
متوجه منظورم هستی، لورین؟ خیلی خب، برگشتم!
ممنون از تماستون.
فقط چند دقیقه وقت داریم، پس میخوام برنامه امروزو تموم کنم...
با یک نکته شخصی.
همونطور که بعضیهاتون شاید بدونین، دیروز از من نام برده شد...
تو ستون "من درباره شهر" درک من.
اون گفت، و نقل قول میکنم: "از فریزر کرین متنفرم."
"از فریزر کرین متنفرم."
چه نقد عمیقی!
ولتر، برو کنار.
اچ. ال. منکن، به سایهها برگرد.
یه تازهوارد تو شهر داریم.
آدم فقط میتونه تصور کنه که چند ساعت...
درک من پای صفحه کامپیوترش نشست...
قبل از اینکه انگشتان لرزانش به جنبش دربیان...
و این شاهکار رو تایپ کنه:
"از فریزر کرین متنفرم."
یه منتقد سطح پایینتر وقت ما رو تلف میکرد...
با ارائه یک نقد سازنده، دقیق و فکرشده...
نقد سازندهای از این برنامه.
اما نه، آقای منِ ما اینطور نیست.
پس، شنوندگان عزیز،
وقتی ستون آقای من به دستتون رسید...
اونو بخونید، ازش لذت ببرید، اما مهمتر از همه، قدرشو بدونید.
چون یک روز، این مرد به جمع جاودانگان میپیونده.
و اگه خوششانس باشیم، خیلی زود.
من دکتر فریزر کرین هستم.
فریزر، چقدر بامزه که اینجا میبینمت.
من همیشه اینجام.
بیست دقیقه پیش که اینجا نبودی. تایمز امروز رو دیدی؟
نه.
خوششانسی آوردی که این کپی رو برات نگه داشتم. ستون درک من رو نگاه کن.
این دومین باره تو همین چند روزه...
که بهم روزنامه دادی.
تا حالا به این فکر کردی که یه مسیر پخش روزنامه برای خودت راه بندازی؟
سلام. فکر نمیکنم قبلاً همدیگه رو ملاقات کرده باشیم.
اوه - چرا، ملاقات کردیم نایلز، سه چهار بار.
راز دویل.
اوه، البته. تو... اوه...
تو طول... اوه...
من خیلی موفقتر از این حرفام که بخوام احساس خجالت کنم.
کجا همدیگه رو ملاقات کردیم؟
ایستگاه رادیو.
به حرف شما اعتماد میکنم. از دیدنتون دوباره خوشحالم.
ظاهراً آقای من برنامهت رو دیروز شنیده.
خودم میبینم.
"دیروز بعدازظهر دکتر فریزر کرین حسابی به من گیر داد...
...بابت اینکه من از برنامهش نقد مفصل و نکته به نکته نکردم...
...از برنامه رادیوییش."
"خب، خودش خواست، پس بفرمایید."
اوه، خدای من. کل ستونش درباره برنامه توئه.
و اصلاً هم تعریفی نیست.
اواخر ستون، حتی به دستیار کمعقل فیلترکننده تماسهات حمله میکنه.
اون منم.
اوه، حالا یادم اومد شما رو.
"سخته بگی بیشتر از چی برنامه کرین متنفری...
...سبک متکبر و ریاکارانهاش...
...ارجاعات دائمی و خودستایانهاش به زندگی خودش...
...یا صدای او...
...با لحنی به ظاهر دلسوزانه و آنقدر شیرینزهرآگین...
...که آدم به شک میافته این مرد از دانشکده پزشکی فارغالتحصیل شده...
...یا از یه فرقه کنترلکننده ذهن."
در صفحه ۱۲ ادامه داره. من دیگه به اندازه کافی خوندم.
چیزی میل دارید؟
چطور ممکنه این مرد چنین حرفی بزنه؟
کارمه. من گارسونم.
ما چیزی نمیخوایم، ممنون.
گوش کن، فریزر، میدونم این خیلی بده.
اما تا چند روز دیگه، تموم میشه.
اوه، شاید حق با تو باشه. هر چقدر هم که منو عصبانی میکنه...
تلافی کردن یعنی در حد اون پایین اومدن.
بهترین پاسخ، هیچ پاسخی ندادنه.
متکبر و ریاکارم، آره؟
No comments yet. Be the first to leave one.