175 บรรทัดแรก
میخوام برنامه امروز رو با یه داستان واقعاً الهامبخش تموم کنم.
یک سال پیش، یکی از دوستای خیلی موفقم...
گرفتار یک فاجعه شد.
تشخیص: خوب نبود. امید: کم.
اما دوست من، فقط با اراده و پشتکار جنگید و خودش رو نجات داد.
دارم راجع به بازگشایی بهترین رستوران سیاتل، "شِ هنری" صحبت میکنم.
فقط خواستم اینو بهتون بگم...
که یه آتیشسوزی مهیب هم حریف شجاعت پنج ستاره نمیشه.
فریزیر کرین هستم، روز خوبی داشته باشید و سلامت روان!
هنوز برای شب افتتاحیه میز گیرت نیومده؟
و این داره منو میکشه!
خب، همه، وقت اجراست!
صاحب جدید ایستگاه داره میاد پایین. پس حواستون جمع باشه!
حواستون باشه چی میگید، حواستون باشه چی نمیگید.
نه زیاد بگید، نه خیلی کم.
اصلاً این ترموستات رو روی چند تنظیم کردن؟
خدای من. کِنی، آروم باش.
ما این مراسمِ «صاحب جدید» رو هزار بار انجام دادیم.
امروز چی قراره باشی، رُز؟
چاپلوسِ خوشبرخورد یا قهرمانِ کار تیمی؟
آره، آره، خیلی بامزه بود.
بیا دیگه کِنی. خودت میدونی این آدما چطور میان و میرن.
خودشونو معرفی میکنن، باهات دست میدن،
میگن طرفدار دو آتیشهات هستن و بعدم میرن.
هیچی هیچوقت عوض نمیشه. پس نگران نباش.
خب، اینو تو راحت میگی. تو قرارداد داری.
هی بچهها. اوه، سلام آقا.
آه، کلارک بار. انتخاب عالی، آقا.
شما حتماً صاحب جدید هستید.
سلام، فریزیر کرین هستم و ایشون هم تهیهکنندهام، رُز دویل.
سلام. هی، تاد پترسون.
آقای پترسون یکی از درخشانترین ستارههای سیلیکون ولی هستند.
متشکرم. و ایشون یکی از جوانترینها...
اعضای فورچون ۵۰۰ هستند.
خواهش میکنم، دارید منو خجالتزده میکنید. و ایشون طرفدار پر و پا قرص برنامهتون هستن.
اوه، حالا شما دارید منو خجالتزده میکنید. هه هه. ادامه بدید.
واقعاً همینطوره. از زمان کالج گوش میدادم.
هفتههای موضوعی رو دوست داشتم، اما واقعاً شیفته "جمعههای پیگیری" بودم.
وقتی از تماسگیرندههای قبلی میخواستید زنگ بزنن و بگن حالشون چطوره.
چرا دیگه اون رو انجام نمیدید؟ اوه، خب، ایده من نبود.
میدونید، تاد، از اونجایی که شما انقدر طرفدار دو آتیشهاید...
شاید بتونم یه وقتایی سرتون رو به درد بیارم...
درباره چند تا ایدهای که برای برنامه دارم.
عالیه. خیلی دوست دارم بشنومشون.
واقعاً؟ خب، شاید بعدازظهر امروز؟
سر یه کوکتل تو خونه من؟
باحال میشه. واقعاً باحال.
بعداً. باشه.
و اجازه بدید بگم، افتخار بزرگیه که تحت رهبری شما خدمت میکنیم.
امروز روز بزرگی برای KACL و در حقیقت برای خود رادیو است.
میبینم که تصمیم گرفتی چاپلوسِ خوشبرخورد بودن رو کنار بذاری...
و مستقیم رفتی سراغ پاچهخواری.
خیلی زیاده؟ اوه، نه، خیلی خوبه، دَف.
امروز خیلی زور بازو به خرج دادی.
فکر کنم یه کم کلافهام.
نایلز با مِل رفته بیرون. من به اون زن اعتماد ندارم.
مارتین: اوه، بیا دیگه.
اون باهاش نیست چون خودش میخواد.
اون فقط قراره چیزی که اون میخواد رو بهش بده...
تا اون هم بهش طلاق بده.
اون دیوونهتوئه، خودت اینو میدونی.
میدونم. و منم دیوونهشم.
با این حال، نایلز خیلی وقته که رفته.
دَفنی: بازه.
سلام. نایلز!
متاسفم که دیر کردم. مِل یه رستوران اون سر شهر انتخاب کرده بود.
دیگه از ادا و اطوارهای اون زن خسته شدم.
ادا و اطوار، آره دقیقاً. اوه!
کل این تظاهر...
که تو رو مجبور میکنه نقش یه زوج خوشبخت رو بازی کنی، خیلی ناعادلانهست.
جنایته! حتی اجازه نمیده تو رو تو جمع با هم ببینن.
شنیدی چی گفت؟
بیخیال شو، پیرمرد. ماساژ تموم شد.
دفنی، میدونم سخته...
اما وقتی اون طلاق رو بهم بده، میتونیم هر جا که دلمون میخواد بریم.
پاریس، فلورانس، ریو...
چطوره اتاقم برای تا کردن لباسها؟
نایلز: شنیدم این موقع از سال اونجا هواش عالیه.
اوه، اِم، بابا، گوش کن، میدونی...
مهمون دارم میاد، پس اگه اشکالی نداره...
اوه، قرار عاشقانه داری، آره؟
خب، در واقع، بابا، صاحب جدید ایستگاه داره میاد.
تا چند تا ایدهام رو درباره برنامهام بشنوه.
خب، حداقل یه زنه، درسته؟
هر چی که تو رو سریعتر از اتاق ببره بیرون، بابا.
تاد، بیا تو. سلام فریزیر.
وای. چه منظره قشنگی. ممنونم، ممنونم.
اونجا البته سوزن فضاییه، و خلیج الیوت.
و در واقع، یه روز صاف، کوه رینیر رو هم میبینید.
تاد: محشر.
اون یه پیتزا هات نیست؟
خب، ما یه طومار راه انداختیم... خب، حتماً جواب داده.
اون یه پیتزا هات هست.
جای عالیای داری اینجا، فریز. اوه، ممنونم.
اینو دوست دارم.
چی، بچهتون تو اردو درست کرده؟
در واقع، اون یه الهه باروری از آفریقای مرکزیه.
خیلی کمیابه. ممنونم.
تاد، مایلی یه شرِی تعارف کنم؟
نه، حیف میشه اگه من بخورم.
من سر در نمیارم از این چیزا.
در کل چیز مهمی نیست.
چرا هست. یعنی، از وقتی موتور جستوجوم عمومی شد...
مردم منو به مراسم خیریه و مهمونی دعوت میکنن.
اونا انتظار دارن من از هنر و موسیقی و شراب سر در بیارم.
هیچی حالیم نیست. خجالتآوره.
مطمئنم داری اغراق میکنی. نه.
من تمام عمرمو جلوی کامپیوتر گذروندم.
من بتهوون رو از...
فقط بتهوون رو میشناسم.
میدونی، هیچ وقت برای یاد گرفتن دیر نیست.
خوشحال میشم راهنماییت کنم. واقعاً؟
مسرور میشم. من ویرژیل تو خواهم بود، تو دانتهی من.
تضمین میکنم که تا چند هفته دیگه، این برات بامزه میشه.
راستی، اون شری چی شد؟ اوه، آره.
خب پس. که باید بدونی یه شراب تقویت شدهست.
اوه، وای. فریژر، تو واقعاً کارت درسته!
اینارو ببین. نقاشیهای عالی، مبلمان شیک، اسباببازیهای جنسی آفریقایی.
این جوریه که من باید زندگی کنم.
اینجارو چند میخوای؟ ببخشید؟
یه جا تو شهر به دردم میخوره. قیمت بگو.
اوه، نه، تاد. این خونهی محقر من فروشی نیست.
ولی از شانس خوبت...
یه واحد درست پایین مال من خالیه.
عالی میشه. ما همسایه میشیم.
تو میتونی یادم بدی که چطور به اندازهی تو سلیقه و سبک داشته باشم.
و منم میتونم هر کاری کنم تا تو رو به بزرگترین ستارهی رادیو تبدیل کنم.
میدونستم یه روز میای.
فریژر: نایلز، اگه اشکالی نداره بهت ملحق شم؟ نایلز: خب، فقط واسه یه کم.
من قراره مل رو اینجا ببینم. اوه، یادم اومد.
اوه، عزیزم. متاسفم اینو میشنوم.
اوه، نه. در واقع، این خبر فوقالعادهایه.
اون زنگ زد. گفت دوران نقش شوهر فداکار رو بازی کردنم...
داره به پایان میرسه.
فریژر، فکر کنم زنم بالاخره میخواد ترکم کنه.
و میگفتن که دوام میاره.
میدونی، منم در واقع دارم یه کم جشن میگیرم.
میبینی، من تازه مربی شدم.
خوش به حالت، فریژر. کمک به افراد محروم.
در واقع، اون یه میلیاردره.
آه. اقلیت فراموش شده.
نه، اون مالک جدید ایستگاهه.
خدای من. داری به رئیست مشاوره میدی؟
چطور با چاپلوسی این کارو به دست آوردی؟
نه، نایلز، اینطور نیست. پسره عملاً التماسم کرد.
منظورم اینه که اون یه شبه پولدار شد.
و به سختی وقت کرده از اخلاق دوران دانشجوییش خلاص شه.
به نظر میاد یه پروژهی عظیمه.
خب، من بالاخره ذاتاً معلمم.
میدونی، دیشب بردمش "لو کافه دو پارادیس"
تا تمرین کنه چطور شراب رو پس بده.
ببخشید.
الو؟ آه! تاد، آره، تازه داشتیم در مورد تو حرف میزدیم.
آره. نه، نه، نه.
هیچوقت سرآستین فرانسوی با یقه دکمهدار نپوش.
خاویر داره براش اندازهگیری میکنه. خیلی خوبه.
یقه بلند؟ آره. چه مدل راه راهی؟
تکون نخور، الان میام پایین. من باید برم.
مل. فریژر. تو به نظر...
تو هم. باید دوباره همو ببینیم.
سلام، نایلز. مل، سلام.
خب، فکر کنم همه چی داره تموم میشه.
ممنون که به حرفت عمل کردی.
و ممنون بابت اجرای خوبت تو فاز اول.
فاز اول؟
خب، نایلز، به ذهنم رسید که اگه الان کارو تموم کنیم...
مردم تعجب میکنن چرا، وقتی، میدونی، ما انقدر خوشبخت بودیم.
بنابراین تصمیم گرفتم که نه اینکه من میخوام ترکت کنم...
بلکه تو قراره منو فراری بدی. چطوری؟
از طریق یه سری اتفاقات ساختگی.
که تو توشون خودتو به طور کامل تحقیر میکنی.
با بازی کردن نقش یه احمق تمامعیار.
مثلاً، این آخر هفته میریم اپرا.
میفهمم، میفهمم. پس میخوای عینک اپرا رو قاپ بزنم...
و موقع تشویق نشسته بمونم؟ از این جور چیزا؟
No comments yet. Be the first to leave one.