179 บรรทัดแรก
نه. اگه یکی جای پارکت رو قاپید، همینجوری ساکت نشین، یه حرفی بزن!
بابا، مردی که دندون جلویی نداره و دماغش بخیه خورده، نمیتونه انتقادپذیر باشه.
این چیه؟
اوه. حتماً یکی از نوارهای انگیزشی دافنه است.
وای خدای من!
"بیا، یه رنگینکمان داشته باش"، از دکتر هانی اسنو.
دافنه، چطور میتونی به این مزخرفات گوش بدی؟
واسه کسی که مزخرف مینویسه، خیلی محبوبه.
اوه، واقعاً؟ عجب!
به همه میگه فوقالعادهان و هیچچیز تقصیرشون نیست.
چی بگی؟ خوششون میاد.
بیشتر از این حرفاست. باید یکی از کتابهاش رو بخونی.
آره، خب خوندم.
بعد از یه صفحه، دلم برای بدبینی واقعبینانه بارنی دایناسور تنگ شد.
سلام، نایلز.
چه سعادتی! آماده شین بچهها. وقت قرعهکشیه!
باز که نه! متاسفانه همینطوره.
وای خدایا! کی داره این حرفهای آبکی دکتر هانی اسنو رو گوش میده؟
من.
پُرمعناست، مگه نه؟
به هر حال، بلیطها فقط ۱۰ دلاره، همش میره برای حمایت از گروه اپرای کوچیک ماریس.
خدای من. جایزه بزرگش چیه؟
سوپرانوی اصلیشون، خانم فیتزگیبونز میاد و اجرا میکنه.
"تاخت والکیریها."
۸۰۰ تا بلیط فروختیم پس ریسکش خیلی کمه.
باشه.
در عوض...
اجازه بدید یه توصیه سهام بهتون بدم: نرمافزار Vectorcomp.
وندل میگه امکان نداره شکست بخورن.
وندل کیه؟ کارگزار جدیدم.
هر سهامی که بهم معرفی کرده، سود داده. اون غیبگوئه.
میدونی، منم یه کمی پسانداز دارم.
شاید منم باید با وندل ریسک کنم.
چیز قطعی نیست. هیچچیز تو زندگی قطعی نیست.
دکتر اسنو یه جمله کوچیک داره: "کسی که ریسک نکنه، چیزی به دست نمیاره."
بهتره ثبتش کنه قبل از اینکه یه نویسنده بیاخلاق بیوجدان اون رو بدزده.
من ۵۰۰ تا سرمایهگذاری میکنم.
این برای من زیاده، ولی حس میکنم قراره یه کمی شانس بیارم.
باشه. بهتره آماده شم.
دارم میرم بوک نوک. دکتر اسنو داره نسخههای کتابش رو امضا میکنه.
پس آبدرمانی من چی؟ اوه، راست میگی، یادم رفته بود.
میشه به جای من بری اونجا، دکتر کرین؟
همون سر کوچه از ایستگاهه.
ترجیح میدم برم یه جشن روستایی.
من سمینار ولخرجی اجباری دارم و امیدوارم این بلیطها رو بفروشم.
چیه مگه؟ من آبروم رو باید در نظر بگیرم!
چیه مگه؟
باشه. اگه خوشحالت میکنه که من خودمو خوار کنم.
همیشه ازش کیف میکنم.
خیلی ممنون. آره، خب...
اوه! ببینید همه.
ادی توله سگ درونش رو پیدا کرده!
این فقط یه دقیقه طول میکشه.
امیدوارم. به زور یه ساعت برای ناهار وقت دارم.
اوه، خدایا، باز یه کتاب دیگه از هانی اسنو. "تغییر نکن، تو بینقصی."
مردم سراغ این مزخرفات میرن؟ باورنکردنیه!
امضاش رو برام بگیر، باشه؟
اونجا. امضاش رو بگیر بعد میریم "لو سیگار ولانت" ناهار بخوریم.
من؟ چرا خودت انجامش نمیدی؟ آبروی من!
چیه مگه؟
باشه.
اوه. فوقالعادهست، مگه نه؟
من عاشق حرفاشم درباره پیدا کردن لحظهای هر روز...
که وایستی و خودتو یه آغوش ذهنی بگیری.
من الان دارم خودمو بغل میکنم.
واقعاً؟
راستش، بیشتر شبیه مانور هایملیکه.
گرفتم.
خوبه. خوبه. بخرش و بریم! نه، نه. به این سرعت نه.
اون میخواد تو رو ببینه.
رُز، من نمیخوام اون زن رو ببینم!
فریزر، میدونی اون چه شکلیه؟
اهمیت نمیدم. این زن نماد تمام چیزهایی هست که من کاملاً...
دلربا.
سلام، من دکتر هانی اسنو هستم. و من...
صبر کن، نگو... دکتر فریزر کرین!
دکتر کرین، اجازه بدید باهاتون دست بدم. اوه، چی دارم میگم؟
بغل! چرا که نه؟
بالاخره، دست دادن فقط یه آغوش برای ترسوهاست.
اینجا ترس معنی نداره.
من یکی از بزرگترین طرفدارهای شما هستم. منم تازگیها یکی از طرفدارهای شما شدم.
من فکر میکنم مشاورهای که میدید خیلی درخشانه، در عین حال خیلی ساده.
آغوشهای ذهنی شما چطور؟
سادهتر از اون نمیشه.
میرم سراغ پیشغذام. آره، فقط یه لقمه کوچیک میخوام.
اوه! بگو!
باید برم، ولی دلم میخواد بیشتر حرف بزنیم.
به نظر میاد یه انرژی مثبت خیلی خوبی بین ما هست.
ناشرم امشب یه شام برای من گرفته. دوست دارید مهمان من باشید؟
خیلی دوست دارم. عالیه.
از آشنایی با شما خوشبختم، دکتر اسنو. لطفاً، هانی صدام کن.
واقعاً همینطوره.
عصر بخیر، دکتر کرین. عصر بخیر، دافنه.
بابا.
دارم میبینم که "ورزش پادشاهان" رو تماشا میکنید.
روی کدوم اسب شرط بستی؟ روی "رویای جو"، شماره هشت.
عجب!
اون داره یه رویکرد آرام و تقریباً بودایی به مسابقه داره.
شاید. بهتره روی یه چیز قابل اعتمادتر سرمایهگذاری کنی.
مثل نرمافزار Vectorcomp.
سهاممون! یه کمی رفت بالا؟ نه، خیلی!
چهل درصد تو یه شب سود کرده!
وندل گفت بفروشیم، و اینم نتیجهش!
پانصد تای اصلی به اضافه دویست تا سود.
دویست تا؟ دکتر کرین، میخوام ببوسمتون!
این یه سود خوبیه.
آره واقعاً.
کمکم کن تصمیم بگیرم باهاش چیکار کنم.
خب، میتونی بذاری وندل دوباره سرمایهگذاریش کنه، مثل کاری که من دارم میکنم. به این میگن گردوندن سرمایه.
پس منم همین کارو میکنم.
این خیلی هیجانانگیزه!
این سروصداها چیه؟
برادرت همین الان دویست دلار بهم داد و حالا میخواد منو بچرخونه!
نایلز؟
سوءتفاهم ارتباطی بود. خوبه.
چرا تیپ زدی؟ قرار عاشقانه داری؟ در واقع، بله.
با کی؟ دکتر هانی اسنو.
به ذهنت نرسید که شاید نخوام نایلز بدونه؟
چرا که نه. درست قبل از اینکه بگم.
تو با دکتر هانی اسنو قرار میذاری؟ تو که اونو یه احمق میدونی!
چه چیزی توی این میتونی ببینی... اوه اوه، مامان!
یه روانپزشک حسابی بانمک!
محاله مردی پیدا بشه که نذاره رویاهاش رو براش تحلیل کنه.
تحلیلشون کنه؟
اون خودش میتونه ستاره اون رویاها باشه!
آره. ولی وقتی بخواد در مورد کارش حرف بزنه چی میگی؟
خب، من فقط...
بحث رو عوض میکنم.
البته، "عزیزم، کتابات... اوه، نگاه کن، گارسون داره آتیش میگیره!"
حسودی میکنی.
ولی نه به اندازه نصف حسادتی که الان قراره بکشی.
یه زیرلیوانی بذار زیر لبت!
سلام، عزیزم. سلام، عزیزم.
اجازه بدید معرفیتون کنم. دافنه مون. هانی اسنو. هانی اسنو، دافنه مون.
ایشون طرفدار پروپاقرصتونن. اوه.
بغل!
هردومون یه جورایی اسمای خاصی داریم. دافنه مون، هانی اسنو.
اگه با بابای من ازدواج میکردی، اسمت میشد هانی مون!
پدرم، مارتین کرین. سلام.
آهان، فهمیدم فرازیر خوشگلیشو از کجا آورده. اه، برو بابا!
و در آخر از همه، برادرم، نایلز.
اوه، دکتر نایلز کرین.
من یه مقاله فوقالعاده خوندم که شما در نشریه روانپزشکی نوشتید.
"درمان گشتالت: کندوکاو ناخودآگاه."
بله! و منم فکر میکنم آزمون شما رو توی مجله کازمو خوندم.
"آیا مردت یه قهرمانه یا یه هیچکاره؟"
شاید بهتره بریم.
خب راستش، هنوز نه. میخوام این رو بهت بدم.
اوه؟ این دستنوشته کتاب بعدی منه.
اوه! یکی دیگه؟
اینقدر زود؟
امیدوارم خوشت بیاد فرِیزر، چون اگه خوشت بیاد...
خیلی دلم میخواد تو مقدمهاش رو بنویسی. من؟
کی بهتر؟
خب، اِمم...
راستش، خیلی آدمهای دیگه هستن که صلاحیت بیشتری دارن...
برای نوشتن چنین اثر مهمی.
تقریباً فکر میکنم نمیخوای این کار رو بکنی. اوه، نه، افتخار بزرگیه.
واقعاً که! کتاب قبلی مقدمهاش رو میکی رونی نوشته بود.
وای!
پس من اون مقدمه رو مینویسم. عالیه!
تا پاییز سال آینده نیم میلیون نسخه ازش تو بازاره
با اسم تو روی جلد.
خرید کریسمس من تمومه.
بس کن این خندههای ریزو. حواسمو پرت میکنه.
این رو خوندی؟
من دارم سعی میکنم کتاب رو معرفی کنم. خوندنش کمکی نمیکنه.
باشه، بیا.
این چطوره؟
"درباره رفتار انسانها کتابها نوشته شده
و میتونم بدون ترس از رد شدن، بگم که این کتاب
میتونه کنار هر کدوم از اونها روی قفسه قرار بگیره."
خوب نیست، نه؟ نه، ولی این خوبه:
"برای درخشیدن لازم نیست ستاره باشی."
فریژر، به یه آغوش نیاز دارم. اوه...
نایلز، میشه لطفا کمکم کنی؟
هانی ازم خواسته اینو بنویسم و اون مهلت داره.
"زمان مفهومی است که فقط انسان آن را میشناسد. فقط برای امروز، آفتابگردان باش."
اونو بده به من!
No comments yet. Be the first to leave one.