200 บรรทัดแรก
بفرمایید
اوه، دکتر کرین
خدای من، بعد از این همه سالی که با هم بودیم
این همه روزای خوب و بد، نمیتونی فقط ۴۰۰۰ دلار ناچیز بهم قرض بدی؟
باید درک کنی چقدر برام سخته که بخوام در این مورد باهات حرف بزنم.
فکر کردم بیشتر از اینا برات ارزش دارم ولی، ظاهراً نه.
تازه به خودشون میگن بانک دوستانه!
برای چی میخوای پول قرض بگیری؟
یه زیرپایی بِدرمایر فوقالعاده دیدم.
۴۰۰۰ دلار برای یه زیرپایی؟
من و مادرت اینقدر برای خونه اولمون پول ندادیم.
میدونم بابا. من اونجا زندگی کردم.
دیگه پول مَریس رو نداری که اینجوری بریزی دور.
باید یه کم صرفهجویی کنی.
صرفهجویی کردم.
به ماساژورم گفتم فقط هفتهای یه بار میتونم ببینمش.
یاد اون صحنه از "خوشههای خشم" افتادم که "ما جود" همین کارو کرد.
میدونی، اگه نیاز داری یه کم پسانداز کنی
باید کاری که من میکنم رو انجام بدی و کوپن جمع کنی.
کوپن؟
عجب راه شگفتانگیزی برای صرفهجوییه!
خب، میتونم اونارو ببرم و بدم به دستیار خریدم.
اوه، نایلز، صبح بخیر. هی.
دافنه، بِبِه گلیزر زنگ زده؟
متاسفانه نه.
تو هنوزم با اون "باراکودا" رفت و آمد میکنی؟
خب، نایلز، یه "باراکودا" همونیه که از یه نماینده میخوای.
آخه، ایستگاه رادیو فروخته شده.
شاید اون از صاحب جدید خبرایی داشته باشه.
باید اعتراف کنم، این روزا پیداکردنش سخته.
واقعاً؟
فکر میکردم کافیه یه ستاره پنجپر رو زمین بکشی
و سه بار بگی "تو را احضار میکنم."
سلام، راز. هی.
هی، راز. یه فنجون قهوه بخور.
چه خبرایی از صاحب جدید داری؟
کلی خبر. اسمش "ویلفرِد اس. بون"ـه ولی دوست داره بهش بگن "بیگ ویلی".
خب، همین یه عکس کوچیک از روحیاتشه.
آره.
یه مرد ۸۵ ساله تگزاسیه.
تقریباً هیچ تحصیلات آکادمیکی نداره
اما از یه پیک تو یه ایستگاه رادیو شروع کرد
و رسید به جایی که صاحب یه امپراتوری رسانهای شد به ارزش ۶۰۰ میلیون دلار.
عالیه این.
حتی نمیدونم "رنوزیت" چیه ولی ۲۰ سنت تخفیف داره، منم میخوامش.
تو داری کوپن جمع میکنی؟
دارم صرفهجویی میکنم.
اوه، خب، وقتش بود. تو مثل ملوان مست پول خرج میکنی.
با لحنی مقتدرانه گفت.
میتونیم برگردیم سر موضوع اصلی؟ چرا اینقدر بیقراری؟
بابا، "ویلفرِد اس. بون".
"بیگ ویلی".
خواهش میکنم، راز. من هنوز نمیتونم اینو بگم، باشه؟
اون ۳۰ تا ایستگاه رادیو تو سراسر کشور داره.
اگه ازت خوشش بیاد، معروفه که برنامهتو تو کل کشور پخش میکنه.
پس، دارم سعی میکنم بفهمم
اگه چیز مشترکی باهاش داریم، یه نقطهی ورود، اگه بخوای.
خب، علاقهمندیاش چیه؟
همه چیز اینجاست: از کنده کاری چوب، و رودئو خوشش میاد.
رمانهای "زین گِرِی".
اوه خدای من، فرِیز، انگار شما دو تا رو موقع تولد از هم جدا کردن.
اون همچنین یه مزرعه دامداری ۵۰۰۰ اِیکری هم داره.
و بزرگترین مجموعه هفتتیرهای قدیمی دنیا رو هم داره.
اوه خدای من... من دارم به "یوسِمایتی سَم" چاپلوسی میکنم!
فکر کنم اگه بخوایم "بیگ ویلی" رو تحت تأثیر قرار بدیم
باید یه تمِ وسترن برای برنامه امروز در نظر بگیریم.
فکر عالیه. چرا با یه بخش شروع نمیکنی
درباره اینکه چطور با کودکِ گاوچران درونت ارتباط برقرار کنی؟
چه تئوری جذابی!
چه خبره؟ عالیه این.
به گیل گفتم صاحب جدید ایستگاه یه سرمایهدار یونانیه.
اون باور کرد؟
کاملاً! مثل قلاب، نخ و سوولاکی!
و اینجوری شد که...
شما میتونید پنیرهای کامِمتِ بیش از حد رسیده و استیلتنِ بدبوی خودتون رو نگه دارید.
اونا نمیتونن رقابت کنن
با طعم شورِ رها و بیقید پنیرِ فتای باشکوه یونان.
دیگه فقط برای چوپانها نیست.
این گیل چسترستون هستم که میگم "نوش جان!"
یا همونطور که تو آتن میگیم، "کالی اورِکسی."
اوه، گیل، حسابی سرت کلاه رفته. صاحب جدید یونانی نیست.
اون اهل تگزاسه.
تو چقدر سادهای!
خب، امیدوارم خوشحال باشی.
من تازه به یه رستوران به اسم
"طعمی از یونان" چهار ستاره دادم.
که، بهم اعتماد کن، اسم بیمسمایی نیست.
حقته! چون خواستی چاپلوسی یه پیرمرد خرفت رو بکنی.
لعنتی، اون احتمالاً هیچی به جز نخود پوره شده و فرنی نمیتونه بخوره.
آقای بون؟
درسته.
از دیدنتون خوشبختم. من دکتر فرِیزِر کرین هستم.
این رُز دویل هست، گیل چسترستون و منم اسکیپی هستم، پسرِ ناهار.
خب، پس دو تا نخود پوره شده و یه فرنی برای آقا.
اسکیپی، سفارشمو عوض کن.
ناگهان هوس دنده کبابی و نون ذرت کردم.
اوه، دکتر کرین، داشتم دنبالتون میگشتم.
یه مشکل کوچیک دارم.
بهم گفتن شمایید که میتونید حلش کنید.
امیدوارم مزاحم نشده باشم. اوه، نه، این چه حرفیه آقای بون.
راستش، من "بیگ ویلی" رو ترجیح میدم.
مسخرهبازی درنیار، بیگ ویلی.
ببینید، من نامزد کردم.
اوه، تبریک میگم.
یه جوون شیرین و خوشگل، که کاملاً دیوونهی منه. مشکل اینه که سیگار میکشه.
اوه خدای من، این یه عادت خیلی بده.
اوه، یه عادت کثیفه.
اگه بعضی از... علاقهم رو بهش از بین میبرد.
...تواناییهای جبرانکنندهای نداشت.
به هر حال، میشه به عنوان یه لطف به من، بهش کمک کنید؟
خب، حتماً سعی میکنم.
فقط یادتون باشه که اعتیاد پر از مسائل پیچیدهی زیادیه.
سابقه عادت، انگیزه...
منو ببخشید. گاهی وقتا، منظورم رو خیلی واضح نمیرسونم.
وقتی گفتم: «میشه بهش کمک کنید؟» منظورم این بود که: «بهش کمک کنید.»
انجام شده فرض کنید.
خیلی ممنون. ایشون باهاتون تماس میگیرن.
آره، اینم از من، دکتر فریژر کرین، رامکننده کلهپوکها.
خدایا.
فریژر، بسه! این یه فرصت طلاییه.
اگه این خانم کوچولو رو مجبور کنی سیگارو ترک کنه، نصف راه تا سندیکایی شدن رو رفتیم.
کسی گفت سندیکا؟
یا هر بار که چشمم به مشتری مورد علاقهم میفته، میشنومش؟
اوه، بیبی.
چیزی شده عزیزم؟
ما تازه بیگ ویلی رو دیدیم.
اون فکر میکنه من یه جور جادوگرم.
اون از من میخواد نقش درمانگر رو برای نامزد کوچولوش بازی کنم.
یه پیرانای پولپرست که اینقدر بیوجدانه.
که حاضره کفندزدی هم بکنه.
اوه، خدای من!
شگفتانگیز نیست؟
ما ماه پیش همدیگه رو ملاقات کردیم و عشق در نگاه اول بود.
نگاه اول به چی؟ به دفترچه حساب بانکیش و نوار قلبش؟
دو دقیقه.
ناراحتم که اون حتی میتونه دربارهی همچین چیزی شوخی کنه.
من اون مرد عزیز، شیرین و پیر رو با تمام وجودم دوست دارم.
مطمئنم که همینطوره.
اگه نتونی از شر اون عادت گندیده خلاص بشی، حتی عروسی هم در کار نخواهد بود.
اون همین الان به من دستور داد که تو رو وادار کنم این کارو بکنی.
خدایا، انگار یه ذره آمفیزم آخر دنیاست؟
اون چیه تو دستت، زن؟
ببخشید، عزیزم. بیبی حواسش نبود.
فقط اون پک آخر و خیلی مهم.
خب، مواظب باش که همین باشه.
دکتر کرین، من برای سه روز از شهر خارج میشم.
وقتی یکشنبه برگردم،
انتظار دارم این دختر کوچولو تا اون موقع سیگارو ترک کرده باشه.
تو سه روز؟
حالا هر کاری که لازم هست برای کمک بهش انجام بده، دکتر.
دارو، لباس مخصوص تیمارستان، شوک الکتریکی.
میبینی چقدر به من توجه میکنه؟
پیشرفت عالیه، بیبی.
ما واقعاً وارد خلاء عاطفی شدیم که ریشه اعتیادتونه.
ترس شما از رها شدن، ترس شما از اینکه کسایی که بهشون اعتماد دارید،
یه دفعه بهتون پشت کنن، وقتی که انتظار دارید.
ببخشید.
خدای من، الان همه چیز برام روشن شد.
شما معجزهگرید.
اگه هر بار یه سکه داشتم، خب...
نایلز! سلام، فریژر.
متوجه شدم دیشب کیپر تموم کرده بودی، برای همین اینا رو برات خریدم.
ممنون نایلز، ولی...
چرا انقدر زیاد؟
من تازه یه جایی به اسم «پرایس باستر ورهوس» پیدا کردم.
باید عمده بخری ولی پساندازش فوقالعادهست.
و تنوع بسیار زیادی دارن.
من سیبزمینی سرخکرده و درهای فرانسوی رو تو یه راهرو پیدا کردم.
خب، دفعه بعدی که رفتی،
حتماً برای من هزار تا ماهی شمشیر بخر تا بتونم اینا رو مصرف کنم.
تو میخندی، ولی من میتونم همینطوری این کارو بکنم.
خب، اون ترک سیگار بزرگ چطور پیش میره؟
تا امروز، من نمیدونستم...
...برادر شما چه درمانگر نابغهایه.
اون راه خودشو به اعماق روح و روان من باز کرده.
خب... خب...
امیدوارم اول یه قناری فرستاده باشه پایین.
خب، من دیگه میرم.
فردا ساعت ۱۰ میبینمتون.
تو این مدت، ورزش کنید.
آب چشمهی تازه زیاد و آدامس نیکوتین برای هوس سیگار.
آفرین دخترم.
بیبی، میدونی که من دارم یه مقاله درباره اعتیاد مینویسم.
دوست دارم چند تا سوال ازت بپرسم.
مگه اینکه دلیل خاصی داشته باشی که عجله داری بری.
من؟ نه.
نه، به هیچ وجه.
من باید اول یه مسئله شخصی رو با فریژر بحث کنم.
البته، میذارم راحت باشید. اوه، ممنون.
به هر حال، وقت آب خوردن منه.
بله نایلز؟ اگه بذاری از اون در بره بیرون،
قبل از اینکه آسانسور به لابی برسه، نصف پاکت رو سیگار میکشه.
چطور میتونی اینو بدونی؟ تو که تقریباً باهاش حرف نزدی.
واضحه که تو اون برق حیلهگرانه و دیوانهوار تو چشماش رو ندیدی.
اون همیشه همینطوریه، اون یه نمایندهست.
من در مورد اعتیاد میدونم.
این دقیقاً همون نگاهیه که ماریس در دوران مصرف شربت سرفه میگرفت.
تنها راه مقابله باهاش اینه که حبسش کنی.
پولاشو بگیری و مثل عقاب مراقبش باشی تا وقتی که از بدنش خارج بشه.
اون باید برای آخر هفته اینجا بمونه. کی میخواد تمام آخر هفته اینجا بمونه؟
No comments yet. Be the first to leave one.