179 บรรทัดแรก
دافنه: واو، خودتو ببین. هاهاها
درست... شبیه اونی.
آخ، دافنه، بس کن دیگه، ها؟
موضوع مهمونی امشب اینه که لباس قهرمانهاتون رو بپوشید.
فیدل کاسترو.
زیگموند فروید.
دافنه، فکر نمیکنی این کاسه یه ذره کوچیکه
برای یه شب کامل بچههای قاشقزنی؟ فکر نمیکنم.
بچههای ساختمون خیلی میترسن که زنگ در ما رو بزنن.
چرا؟ اونا از "پیرمرد کرین" میترسن.
بابای بیچاره. هاها. اون نیست، دکتر کرین. شمایی.
چی؟ من پیرمرد کرینم؟
خدای من، من سر هر بچهای رو تو این ساختمون نوازش کردم.
از لباسشوییخونه تا پشتبوم. آره، ظاهراً اینجوری شروع شده.
اونا فکر میکنن شما سرشونو لمس میکنید تا ببینید مغزشون رسیده یا نه.
اینا رو از کجا میدونی؟
اونا یه شعر کامل در مورد شما دارن.
پیرمرد کرین، پیرمرد کرین،
عصبانیش کنی، مغزتو میخوره.
این مزخرفه.
بچهها چجوری اینقدر فکرای عجیب غریب به سرشون میزنه؟
هووی، هی، هی، ساکت باشید، باشه؟
داریم بازی میکنیم. مارتین: میدونم.
ولی میدونید که پیرمرد کرین چجوری میشه.
مخصوصاً شب هالوین، یا اونجوری که خودش میگه، "فصل برداشت".
فریز؟
سلام... مرد بیسبالی.
اوه، بیا دیگه. جو دیماجیو.
میدونی کیه؟ البته.
جو دیماجیو با مریلین مونرو ازدواج کرده بود.
که اونم با آرتور میلر، نمایشنامهنویس، ازدواج کرده بود.
که "مرگ فروشنده" و "بوته آزمایش" رو نوشت.
میبینی، بابا، من خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی در مورد بیسبال میدونم.
این بازی مهمونی تو چجوری کار میکنه؟
مثل پانتومیمه؟ چون من از پانتومیم خوشم نمیاد.
اوه، نه، نه، بابا، در واقع خیلی بهتره.
من یه سری سوال طرح کردم که ما باید در نقش قهرمانهامون بهشون جواب بدیم.
چه راهی بهتر از اینکه در مورد هم شناخت پیدا کنیم، تا با کاوش
شخصیتهای کسانی که بیشتر از همه بهمون انگیزه میدن، ها؟
نمیشد همون پانتومیم بازی کنیم؟
میدونی اگه امشب واقعاً خوب پیش بره،
ممکنه به فکر فروش این اختراع کوچیکم بیفتم.
یه تغییر خوبه از اون مهمونیهای تمدار
که توش یه نفر کشته میشه.
آره، هنوزم ممکنه اتفاق بیفته.
الو؟
گیل، خدای من.
شما نباید تا الان راه افتاده باشید؟
خب، بله، البته که ما داریم بازی کوچیک من رو میکنیم.
اوه، اصلاً صداتون مریض نیست.
اوه، الان میشنومش. اوه.
باشه، بهتر شید.
این هشتمین کنسل کردنشون نیست؟ بله.
حتماً یه چیزی تو ادارهتون پخش شده، ها؟
سلام. سلام.
هی، این جو دیماجیوئه. خانم.
میبینم یه توله سگ کوچولو آوردید. بله.
ما تمام بعدازظهر مشغول قاشقزنی بودیم، و اون خستهست.
عجیبه. بچههای ساختمون ما هنوز شروع به قاشقزنی نکردن.
شوخی میکنی؟ من الان با پنج تا بریتنی اسپیرز سوار آسانسور شدم.
و یه هری پاتر عرقکرده.
میرم اونو تو اتاق شما بذارم. میتونم همونجا لباس عوض کنم؟
خب، همونطور که میدونی، راز،
تغییر فقط میتونه اتفاق بیفته
بعد از سالها کار سخت و تحلیل.
مهمونی حسابیای میشه. آره.
تو دیگه چه کوفتی باید باشی؟
رجینالد دوایت.
شاید من رو به اسم سِر التون جان بشناسید.
فریز: دافنه، باید بگم،
من به سختی التون جان رو یه شخصیت قهرمانانه میدونم.
بله، هست. اون بیش از ۳۰ ساله که یه موسیقیدان عالی بوده.
کارهای خیریهاش و لقب شوالیهاش هم هست.
خب، من هیچوقت از اون زاویه بهش نگاه نکرده بودم، که دقیقاً هدف امشبه.
ممنونم که برای لباستون فکر کردید.
نه اینکه یه چیزی الکی بپوشید.
تاداا!
مارتین: واو، راز، عالی به نظر میرسی!
اوه، راز، جدی میگی؟
چی؟ خب، قهرمان شما واندر وومن ـه؟
شما قرار بود در نقش کسی بیاید که بیشتر از همه تحسینش میکنید.
و بیشتر از همه آرزو دارید مثلش باشید.
حتی مطمئن نیستم که میتونید با پرچم این کار رو بکنید.
متاسفم. وقتی گفتید "قهرمان" فکر کردم منظورتون "سوپرقهرمان" بود.
بله، و وقتی من رو با ریش و سیگار دیدید،
فکر کردید من چه سوپرقهرمانی هستم، ها؟
اون پیشخدمتی که برای بتمن آشپزی میکرد.
صحبت از این شد، میتونید کمک کنید پنیر رو بیاریم بیرون، واندر وومن؟
با کمال میل، التون جان.
الو؟
کنی.
خدای من، فکر نمیکنی الان باید راه افتاده باشید؟
خب، در واقع، چند تا کنسل شدن داشتیم.
پس این به ما اجازه میده حتی عمیقتر به روانمون بپردازیم.
واقعاً؟ چه نوع مریضی؟
اوه، خدای من، اون وحشتناک به نظر میرسه.
بله، باشه. خب، امم، مواظب باشید.
میدونید، شاید عاقلانه باشه یه کم اکیناسه بخوریم.
یکی یه آبجو به من بده!
مارتین: آخ!
نایلز، این دیگه چه وضعیه؟
خب، خودت گفتی مثل قهرمانت لباس بپوش. سلام، بابا.
وای خدای من، نایلز، باورنکردنیه!
دوستش داری؟ اوه، من عاشقشم!
ها! ولی فریزر گفت مثل قهرمانت بیای.
نه بهعنوان خوشتیپترین مرد دنیا.
نایلز، فکر کردم قرار بود لباس کارل یونگ رو بپوشی.
نظرم عوض شد. ولی ایده این شب...
اینه که مثل یه قهرمان کلاسیک بیای، کسی که واقعاً بهت الهام میده.
بیاحترامی نباشه، بابا، ولی...
میدونی، کسی که عظمتش واقعاً بیچون و چرا باشه.
باز هم، بیاحترامی نباشه، بابا. مارتین: اومهوم.
توام برو بوق بزن. بیاحترامی نباشه!
اوه، خدای من. اوه، نایلز. اوه، مگه از این بامزهتر هم هست؟
تو دیگه چی هستی؟
دقیقاً همین رو منم گفتم.
فریزر: خب، فکر کنم همه جمعاند.
بهتره بریم سراغ بخش اصلی.
واندر وومن، التون جان، مارتین کرین، جو دیماجیو.
فکر کنم همه همدیگه رو میشناسید. بفرمایید بشینید.
و امشب را با تفریح و روشنگری سپری خواهیم کرد.
اوه. اوه، جو، اصرار دارم روی صندلی من بنشینی.
ممنون، مارتی.
بسیار خب، پس بریم سراغ کاسه سؤالات.
حالا یادتون باشه، وظیفه ما اینه که به این سؤالات جواب بدیم...
در نقش شخصیتهایی که امشب بهشون ادای احترام میکنیم.
خب، اگه من یکی باشم که فقط میخوام تلویزیون تماشا کنم چی؟
میتونم این کار رو بکنم؟ آره، میتونه؟
خیلی بامزه بود. اوه، بله، من زحمت کشیدم و یادداشت کردم...
چند تا نکته و مقررات برای آگاهی شما.
بفرما، مارتی. اوه، اِم...
نایلز، واقعاً لازم نیست اون رو بخوری.
من که همین الان کفش مشکی با جوراب سفید پوشیدم.
پس بهتره دیگه تا تهش برم.
بسیار خب، سؤال شماره یک.
سؤال افتتاحیه در اولین بازی تاریخ «قهرمانپرستی».
کپیرایت، فریزر کرین، مقدمات، مقدمات.
در نقش قهرمانتان،
«لطفاً واکنش خود را به پروژه ژنوم انسانی بیان کنید...»
«نه تنها به عنوان یک اقدام علمی، بلکه به عنوان یک چالش نظارتی برای دولتها...»
«خارجی و داخلی.»
نه. دیوونه شدی؟
خیلی خب، خیلی خب، شاید این رو بذاریم برای دور برقآسا.
خب،
در نقش قهرمانتان،
«مهمترین رابطه در زندگیتان را توصیف کنید.» هوم؟
نایلز: اوه، بسیار خب.
میدونی چیه، من اول میگم.
اگرچه معمول است...
که یک والد عمیقاً بر زندگی فرزندش تأثیر بگذارد...
قدرت تصاعدی را در نظر بگیرید...
که آن والد به دست میآورد وقتی یکی از فرزندانش را...
بیش از بقیه دوست دارد...
او را به عنوان «زیگی طلایی من» انتخاب میکند، و اشاره میکند به...
کسلکننده.
واقعاً، فریزر، مادر، فروید، فهمیدیم.
بسیار خب، باشه.
حالا، در اولین مورد از پیچیدگیهای زیاد، بازی ادامه خواهد یافت...
در جهت خلاف عقربههای ساعت.
جو؟ اوه، باشه. اَهِم.
خب، با اینکه خانواده بزرگی داشتم، باید بگم...
که مهمترین رابطهام احتمالاً با مرلین مونرو بود.
نایلز: اوه!
البته شاید قبل از اون هم ازدواج کرده بودم.
مطمئن نیستم.
من یه آهنگ در مورد مرلین مونرو نوشتم.
«شمعی در باد.»
بله، خیلی خوبه.
باورم نمیشه دارم این رو میگم ولی، واندر وومن، نوبت توئه.
باشه، اِم، بزرگترین رابطهام...
با شخصیت دومیام بود که پرستار ارتش بود.
و اسمش دایانا پرینس بود، و...
هی، من یه آهنگ در مورد پرنسس دایانا نوشتم!
و همون آهنگی بود که در مورد مرلین مونرو نوشتم.
عجیبه. واقعاً عجیبه.
آدم هرگز فکر نمیکنه که دو شخصیت اینقدر متفاوت...
در طول نیم قرن بتونن اینطوری به هم مرتبط باشن.
برای اینه که به هم ربطی ندارن!
اون آهنگ در مورد پرنسس دایانا نوشته شده بود، نه دایانا پرینس!
No comments yet. Be the first to leave one.