The first 197 lines.
بگذریم، دکتر، من یه مشکلی دارم. مربوط به زنا میشه.
خب، حس میکنم تو پیدا کردن خانم رؤیاهات مشکل داری؟
چی؟ دیوونه شدی؟
من خانم رؤیاهامو تقریباً هر شب میبینم.
دخترای جوون و مشتاق دانشجو، زنهای کاری سرسخت،
دنبال کمی تفریح و خوشگذرونی، اگه متوجه منظورم میشی.
خب، برای سوءتفاهم جای زیادی نذاشتی.
اما با وجود این روابط کوتاه و مکرر، حس میکنم...
که هنوز واقعاً خوشحال نیستی.
خب، معلومه که خوشحالم.
فقط یه انگشتر بندانگشتیمو توی خونه یکی از اونا گم کردم.
یاقوت کبود ستارهای، یه چیز فوقالعاده قشنگ بود.
فکر کردم اگه توی برنامهی شما اعلامش کنم،
شانس خیلی خوبی برای پس گرفتنش دارم.
خب، وینی، واضحه که تو هیچی در مورد این برنامه نمیدونی،
یا چطور با زنها رفتار کنی، اما از اون هم بدتر اینه که...
تو در مورد جواهرات هم اطلاعاتت از این کمتره.
یه انگشت کوچیک به همون اندازه به انگشتر نیاز داره که یه گردن به مدال طلا.
فقط خلاصم کن، چرا این کارو نمیکنی؟ - با کمال میل.
بعد از این برمیگردیم.
سلام، دکتر کرین.
داره کلافهم میکنه.
خب، راز، همهمون نمیتونیم طرفدارامونو انتخاب کنیم.
اوه، این خیلی فراتر از مرحلهی تحسین و ستایش رفته.
این طوماری که راه انداخته و داره میگرده رو دیدی؟
نه. سلام، دکتر کرین.
این طومار رو امضا کردی که یکی ناشناس توی سلف گذاشته بود؟
خطاب به تهیهکنندههای بااستعداد استار ترک هستش و یه شخصیت جدید رو پیشنهاد میده.
"بانوی قدرتمند فضایی، روزالیندا،
ملکهی چهار سینه،
سیارهی رُزنیاک."
من امضاش میکنم.
فریزر!
خب، راز، تلویزیون هیچوقت بهتر نمیشه مگر اینکه بینندهها نظرشون رو بگن.
ممنون. بهتره برم.
خب، پاینده باشی و کامیاب.
اوه، فقط برو دیگه.
من سوژهی خنده این ایستگاه شدم.
قبلاً وقتی صبح میومدم، نگهبان میگفت، "صبح بخیر، راز."
حالا میگه، "درود بر روزالیندا."
راز، فکر میکنم باید احساس غرور کنی. تلاش نوئل برای جاودانه کردنت...
مثل یه شعر عاشقانهست که رابرت براونینگ برای همسرش نوشته.
آیا تا حالا شعری نوشته که توش دو تا سینهی اضافه بهش داده باشه؟
خب، باید یادداشتهای ادبیات انگلیسیم رو چک کنم، اما فکر نمیکنم، نه.
الو؟ بله.
نایلز، نایلز، آرومتر. به سختی میتونم بفهمم چی میگی.
چی شده؟ ماریس گم شده!
چی؟
نه، فکر نمیکنم باید برکه کوی رو بگردی.
الان میام اونجا. باشه، فعلاً همینجا باش.
راز، چقدر از برنامه مونده؟ نه، تو برو، هر کاری داری انجام بده.
من اینجا رو اداره میکنم. مطمئنی از پسش برمیای؟
اگه بتونم چهارقلوها رو شیر بدم و هنوز وقت پیدا کنم تا بر رُزنیاک حکومت کنم، پس میتونم هر کاری انجام بدم.
باشه، چی شده؟ ماریس واقعاً رفته.
الان با کلانتری تلفنی صحبت میکنم.
ظاهراً همینجوری ناپدید شده. نه یادداشتی، نه چیزی.
اوه، فریزر، خدا رو شکر که اینجایی.
خبر جدیدی هست، دکتر کرین؟
نه، نه، از همسایهها پرسیدم اگه ماشین غریبهای توی محله دیده باشن.
یکی گزارش داد یه چیزی به اسم مینیون دیده.
اما اون مال چند هفته پیش بود.
خب، نیازی نیست وحشت کنی، نایلز.
مطمئنم حالش خوبه. اوه، خدای من.
نمیخوام نگرانتون کنم، دکتر کرین،
اما از این یه انرژی خیلی قوی حس میکنم.
اوه، خدای من. من دارم خانم کرین رو میبینم.
داره این سیخ شومینه رو تکون میده و فریاد میزنه، "دزد!
برو بیرون! هیچوقت نمیتونی از این قضیه فرار کنی!"
صبر کن! نه، یادم اومد. این چیزیه که به دکوراتور گفت،
وقتی سعی کرد برای پایههای شومینه دو برابر پول حساب کنه.
داشتم فکر میکردم چرا اون متجاوز شلوار گاوبازها رو پوشیده بود.
آره، مایک، من هنوز اینجام.
آره، درسته. سه روزه که گم شده.
ببخشید!
سه روزه گم شده و تو تازه الان وحشت کردی؟
خب، تازه الان متوجه شدم.
دو شب گذشته در اتاق خواب ماریس رو زدم تا بهش شب بخیر بگم،
و با سکوت سردی مواجه شدم.
پس طبیعتاً فرض کردم همه چیز طبق معموله.
اوه، لاغر، نه، در واقع خیلی لاغر.
سفیدپوست، نه، خیلی سفیدپوست.
اوه، خدایا، ممکنه چه بلایی سرش اومده باشه؟
اوه، صبر کن، صبر کن، چیزی پیدا کردی؟ باشه.
آها، باشه.
مایک کارتهای اعتباری ماریس رو چک کرده.
کلی خرید و تراکنش توی نیویورک انجام شده.
اوه خدایا، ربوده شده. یکی داره از کارتهای اعتباریش استفاده میکنه.
آره، باشه، آره، خیلی خب، آروم باش.
آرمانی، ولنتینو.
کارتیر، تیفانی.
رستورانی هست؟ هیچ رستورانی؟
حتی یه دونه هم نه. زندهست!
اوه، نایلز!
مطمئنی؟ اوه، بله.
از روی اون لیست، داره اون بدنامیشو بازسازی میکنه...
ولخرجی "وای خدایا، من سی و پنج سالهام".
باشه، مایک، خیلی ممنون. آره. بهت بدهکارم. خداحافظ.
اوه، دکتر کرین، خیلی آسوده شدم. اوه، منم همینطور.
و خستهام.
من... من خیلی ترسیده بودم.
فریژر؟ چی شده؟
اصلاً حال و هوای جشن نداری.
خوشحال نیستی که ماریس حالش خوبه؟
البته که هستم.
فقط آخه...
خب، تو اینجا سراپا وحشت بودی و داشتی از ترس میمردی،
و اون رفته سفر خرید.
این ذرهای ناراحتت نمیکنه؟
بله، فکر میکنم رفتارش یه خرده بیملاحظه بود.
بدون حتی یه یادداشت یا یه تلفن رفت.
فریژر، تو دخالت نکن.
این مسئله بین نایلز و همسرشه. متاسفم.
این اولین بار نیست که شاهد رفتار خودخواهانه ماریس هستیم.
اون همیشه نیازهای خودش رو به نیازهای نایلز ترجیح میده.
اون هیچوقت تو مهمونیهای خانوادگی شرکت نمیکنه. این عصبانیت نمیکنه؟
خب، طی این سالها یاد گرفتم رفتارهای خاص ماریس رو بپذیرم.
اووه، این خاص بودن نیست. این خودبینی و خودخواهیه.
اگه میگه عصبانی نیست، عصبانی نیست.
حتی اگه عصبانی هم باشم، میخوای چیکار کنم؟
خالیش کن! دارم خالیش میکنم.
دارم کهیر میزنم.
خب، این دیگه اوج ابراز وجوده!
خدای من، مرد! چرا فقط حرفایی رو که...
...داری از گفتنشون میمیری رو به زبون نمیاری؟
آه، خدای من، از دست تو و این روانپرانیهای بیوقفهات خسته شدم!
آها!
تو از دست من عصبانی نیستی. اون حرف متوجه ماریس بود.
نه خیر، اون برای تو بود. این برای ماریسه!
هو! باشه، باشه نایلز.
حالا خودتو خالی کردی. آره، ولی چه حالی داد!
بذار یه بار دیگه هم انجام بدم. باشه نایلز، این خوبه.
این سالمه. ولی باید هدایتش کنی.
باید با ماریس حرف بزنی.
اوه، نه، صبر کن! اون قشنگه. این یکی افتضاحه.
هی، اون رو من بهش کادوی عروسی دادم.
اووه، باشه، بیا.
Dios mio! - چی؟
اوه مارتا، چه حس خوبی داره.
اوه، تو هم باید امتحان کنی.
منظورم تو خونه خودت بود.
خدای من، ماریسه! چی؟ چی؟ ماریس؟
گفتی اون نیویورکه!
باشه، باشه، هیچکس وحشت نکنه.
یه راه حل آسون برای این هست. فریژر، بزن تو سرم.
به ماریس میگیم یه دزدی شده. نایلز، بس کن. فقط بس کن!
خدای من، اینجا تویی که آسیب دیدی نه ماریس.
ولی-- ولی-- ولی این بهم ریختگی!
این بهم ریختگی، تجلی فیزیکی سالها خشم سرکوبشدهست.
وقتشه یه خط قرمز بکشی و بگی، «دیگه کافیه!»
خدای من، مرد! بهم ریختگیت رو بهش نشون بده!
حق با توئه.
وقتشه به ماریس بگم این رفتار رو تحمل نمیکنم.
میرم اونجا و ازش عذرخواهی میخوام.
آفرین بهت!
من همیشه از اون سلسله متنفر بودم.
حالت چطوره آقای کرین؟ خوبم. کاش دیگه ازم نپرسی.
خب، این یه سوال منطقیه برای مردی که تازه یه تکه دنده گاو خورده...
...به اندازه یه جعبه کلاه!
خب، تقصیر کیه؟
تو کسی بودی که خجالت کشیدی با باقیمانده غذا از رستوران خارج شی.
با اون پولی که دادم، اون گوشت به هر حال باید با من میومد.
خدایا، سه ساعته که بیرونیم!
احتمالاً یه سگ با مثانه پر اونجاست.
خدا کنه.
هی داف، نظرت چیه ببریش قدم بزنی؟
من فقط میخوام برم تو و کمربند شلوارم رو باز کنم.
چون تو رستوران اجازه نداشتم.
آه، حتماً، همه میدونیم ادی چقدر به ورزش نیاز داره.
ما که نمیخوایم اون همه گوشت چربی که میخوره...
...رگهای پیرش رو مسدود کنه تا قلب بیچارهش از کار بیفته.
اوه، راستی چرا یه کم شیر و خامه هم از بقالی سر کوچه نمیگیری؟
تکون بخور، پیرمرد.
اینجایی!
نایلز!
متاسفم که ترسوندت. خودم اومدم تو. آبجو میخوای؟
نه.
باید ازت تشکر کنم که کمک کردی با خشمم ارتباط برقرار کنم.
اصلاً نمیدونستم برداشتن یه چیزی و خرد کردنش چقدر تسکیندهندهست.
خب، خواهش میکنم نایلز، ولی اِم، قضیه ماریس چطور پیش رفت؟
اوه!
با عصبانیت رفتم تو اتاقش و درخواست توضیح کردم.
مثل اینکه ماریس سر ناهار با باشگاه باغبانیاش شنیده بود...
...که خطوط مد جدید به نیویورک رسیده.
بنابراین با عجله خودش رو به فرودگاه رسونده، و تو عجلهاش، یادش رفته برام یادداشتی بذاره.
باورنکردنیه! فقط فکر کردن بهش منو عصبانی میکنه!
واقعاً؟ بله.
پس بهش گفتم «ماریس، تو بیملاحظهای.
و وقتی آماده عذرخواهی بودی، میتونی منو خونه فریژر پیدا کنی.»
بعد با عصبانیت رفتم بیرون و در رو محکم کوبیدم.
البته، اون در کلیسای جامع باواریایی قرن چهاردهمی بود.
پس مجبور شدم از دو تا خدمتکار کمک بگیرم تا محکم ببندمش، ولی...
...چیزی که در خودانگیختگی کم داشت، تو طنیناندازی جبران شد.
خب نایلز، میدونی که من معمولاً عادت ندارم از خودم تعریف کنم...
...ولی فکر میکنم تو این مورد درست حدس زده بودم.
احساس خوبی داری، نه؟ احساس فوقالعادهای دارم!
احساس قدرت میکنم. خیلی قدرتمند.
الان دوست داری بری سراغ شراب، نه؟
No comments yet. Be the first to leave one.