The first 200 lines.
روی سنگ قبرم
میخوام نوشته بشه
"اگه زندگی طولانی و آرومی میخوای، هیچوقت بچه نداشته باش."
دخترت کجاست؟
زندگی بدون بچه خوب بود.
لعنتی!
نباید لامارتین رو ترک میکردم.
لامارتین بزرگترین شهر تجاری این منطقه است.
یعنی ثروتمندترین، فاسدترین و سرگرمکنندهترینشون.
فقط یه سر زدی؟ دلت برام تنگ شده بود؟
من راه معمول رو رفتم. یتیمخونه، خیابونها، زندان.
تا اینکه رئیسم منو آورد بیرون و استخدامم کرد.
رئیسم نیکولا د روشمور، نایبکنسول شهره.
اون برام مثل پدره. جونمم براش میدم.
هفت نفرمون براش کار میکنیم.
همهمون یه مهارت خاص داریم.
مهارت من اینه که بهترینم.
و یه روزی، سر میز اون میشینم.
بعداً میبینمت.
و بخشی از خانوادهش میشم.
هورتنس، دختر رئیس.
چشمهای سرخ، صورت غمگین. کاملاً طبیعیه.
دخترک بیچاره تازه نامزدش، تانکرد رو از دست داده.
یه ژنرال جوان که در نبرد کشته شد. توسط توبهکارها به قتل رسید.
این متعصبها حومه شهر رو با این بهونه که ما به اندازه کافی تسلیم خدا نیستیم، وحشتزده کردن.
نزدیک بمون.
دیوونهان.
نرو
اجازه بدید نرو رو معرفی کنم. اون وقتی اون اتفاق افتاد، کنار پسرتون بود.
نرو، بهشون بگو چی شد.
پسرتون مصمم بود که یه پیمان صلح رو امضا کنه.
توبهکارها فکرای دیگهای داشتن.
هرگز کسی رو ندیده بودم که اینجوری بجنگه.
بیا اینم!
شونه به شونه مثل دوستای قدیمی جنگیدیم.
ولی دشمنمون خیلی قوی بود.
و خیلی زیاد.
به سرعت غافلگیر شدیم.
اون جون منو نجات داد.
کاری از دستم برنمیاومد.
اون مُرد.
قهرمانانه مُرد.
ممنون.
منو خائن ندونید.
هیچکس وفادارتر از من نیست.
ولی من تعیین نمیکنم کی زنده بمونه یا بمیره.
رئیسم این کارو میکنه.
اسم من نروئه. و من بهترین قاتل لامارتینم.
یا قبلاً بودم.
خودشه.
پیداش کردم.
پیداش کردم.
خودشه.
پیداش کردم.
مطمئنی؟ بله.
خودشه.
آخرین بازمانده.
همه چیز جور درمیاد. نشونم بده.
اون در یه یتیمخونه تو جنوب فرانسه غسل تعمید داده شد.
سی و پنج سال پیش.
باید به پدر مقدس هشدار بدیم. البته.
اول دعا کنیم. اینها دوران سختیه.
دارمش.
کس دیگهای این اسم رو میدونه؟
کنسول میخواد منو ببینه. خوشم نمیاد.
والامقام، کنسول کورسینی.
عمیقترین تسلیتهای من. دخترتون حتماً داغون شده.
چه فاجعهای.
منو احمق فرض نکن، نیکولا.
میدونم تو اونو کشتی تا دخترت بتونه با شاهزاده سگور ازدواج کنه.
من هرگز با چنین ازدواجی موافقت نکردم.
رتبهات رو فراموش کردی، نیکولا.
رتبه تو نایبکنسوله.
سرزمینهای سگور پر از قلعه.
و اون احمقها هیچ کاری نمیکنن.
شاهزاده جوون و ضعیفه.
به عنوان بخشی از خانواده، میتونیم اونو دستکاری کنیم.
برای رسیدن به اهدافمون.
"برای رسیدن به اهدافمون."
تو، پدرزن شاهزاده سگور.
ثروتمند میشی.
خیلی ثروتمند.
و قدرتمند.
خیلی قدرتمند.
عملاً
کنسول جدید.
برو به جهنم، نیکولا.
برای ازدواج دخترت، من میگم نه.
نرو، عزیزم، حالت چطوره؟
این ریشه لعنتی رو بخور. پرواز میکنی، برادر.
کِی یه کاری پیدا میکنی که مادرت بهش افتخار کنه؟
نمیدونم. تو کِی؟
دیامانتینا
چه چکمههای قشنگی.
فراموش نکردم. بهت پس میدم.
هی، نرو!
هی!
چی شده؟ ولش نمیکنم.
ولش کن. بیا اینجا.
نرو
بله؟
تو کی هستی؟
چرا قیافههاتون آویزونه؟
رئیس میخواد یکی رو معرفی کنه. بفرمایید.
چه خبره؟
امشب، کنسول میمیره.
ببخشید، رئیس، ولی این خودکشیه.
همه تلاش کردن و شکست خوردن.
ما هم همینطور.
قصرش یه قلعهست.
یه پادگان کامل داره. ما فقط هفت نفریم.
یه نفر هم کافیه.
توسَن!
کنسول مُرد!
چی؟ کنسول مرده؟
کنسول کورسینی مُرد!
مرده؟ راسته!
کنسول مُرد!
تو تختش به قتل رسید!
تو تختش به قتل رسید؟
توسَن!
توسَن
دیر کردیم.
نمیام. خستهام.
یه پنجره باز کن. اینجا بوی گند میده.
چی میخوای؟
هیچی. اومدم حالت رو بپرسم.
خوب نیستم.
دماغت...
لعنتی!
چطور کورسینی رو کشتی؟ ما هفت نفر هیچوقت موفق نشدیم.
چطور تنهایی انجامش دادی؟ نمیتونم در موردش حرف بزنم.
چی؟ اون یه راه مخفی میدونست؟
آره. همینه.
داری سر کارم میذاری؟ آره.
اون زن کیه؟
یه جادوگر.
اما...
آره.
منم باور نمیکردم.
ولی اون یه مراسمی روم انجام داد و من تو اتاق کنسول سر درآوردم.
متاسفم.
کنسول زنده باد!
تبریک میگم، سرورم. ممنون.
میتونی لبخند بزنی.
این یه مراسم ترحیمه.
زیادی داری لبخند میزنی.
ممنون، خداحافظ.
ممنون.
ممنون از لطف شما.
خواهش میکنم.
اون زن تکچشم کیه، رئیس؟
هیچکس. پولش رو میگیره و میره دنبال کارش.
فراموشش کن و خوش باش. امشب با من شام میخوری.
فقط خانوادهست. هیچ چیز رسمی نیست.
خیلی خوشحال میشم اگه با ما شام بخورید.
ممنون. این...
افتخار بزرگیه. نمیدونم چی بگم.
پس هیچی نگو. امشب میبینمت.
نه، اون برای ماهیه. هیچ کس هیچی بهت یاد نداده؟
نه.
بانویم.
تنهامون بذارید، لطفا.
برای شام استرس داری؟
بیا، نشونت میدم. خوبم، ممنون.
از من میترسی؟
نه، تو منو نمیترسونی.
واقعا از ته دل برات خوشحالم.
تو، یه یتیم ساده، به شام با قدرتمندترین مرد لامارتین دعوت شدی.
نمیتونم تصور کنم برای رسیدن به اینجا چی کشیدی.
تعجب نمیکنم.
هیچ وقت با هم حرف نزدیم ولی حواسم بهت بوده.
تو مثل بقیه نیستی.
یه چیز خاص داری.
نِرو؟
بله، بانو؟
پدرم نامزدم رو داده کشتن؟
چرا باید همچین کاری کنه؟
تا ازدواج من رو با شاهزاده سگور ترتیب بده.
نگو که نمیدونستی.
همه چیز رو به من نمیگه.
مگه سگ پای اربابش همه چیز رو نمیشنوه؟
میتونستی در مورد نامزدت از من بپرسی.
کمتر تحقیرآمیزه.
اون ناراحت میشه و حتی نمیتونه چنگال رو نگه داره.
زندگی عجیبه، مگه نه؟
من سگش هستم، با این حال تو رو ترک میکنه.
حداقل این ازدواج یعنی دیگه هیچ وقت تو رو نمیبینم.
بله؟
از طرف کنسول روشمور.
"تا هیچ وقت فراموش نکنی چقدر برام عزیزی."
بفرمایید، بخورید.
تو مشکل نیستی.
اون هست.
آیا این واقعا قیافه یه پرنسس آیندهست؟
من باید فروخته بشم و به حریمم تجاوز بشه، ولی به خاطر یه شاهزاده باید ازتون تشکر کنم؟
بر یه شهر بزرگ فرمانروایی میکنی.
سگور یه مرکز مهم مسیحیته.
چه شانسی!
عاشق رفتن به کلیسا هستم.
No comments yet. Be the first to leave one.