The first 200 lines.
چیکار میکنی؟
دارم میرم.
اومدم خداحافظی کنم.
دروغ گفتم. پدرم دوک نیست.
آره، خودم فهمیده بودم.
اشکالی نداره. لازم نیست کسی بدونه.
این تنها چیزی نیست. نمیتونم بمونم. من برای همه خطرناکم.
یعنی چی؟ نمیفهمم.
من آخرین بازمانده شیطانم.
چی؟
مزخرفه. تو...
تو شیطانی نیستی. من میفهمم.
چرا اینطور فکر میکنی؟ مردم میخوان منو بکشن.
اسقف اعظم هم، وقتی بفهمه.
نه، اسقف اعظم با شیطان میجنگه ولی مرد دانشمندیه.
او زنها رو از سوختن نجات داده و صدها محاکمه جادوگری رو باطل کرده.
داستانت درست نیست.
بیا، میریم پیشش. اون همه چیز رو روشن میکنه.
نه!
به من اعتماد کن.
هیچکس بهت آسیب نمیرسونه.
قوانین رو من میذارم و همه اطاعت میکنن، حتی اسقف اعظم.
و اگه کوچکترین آسیبی بهت برسونه، زندانیش میکنم.
چه زاده شیطان باشی، چه نه.
بیا این.
دستت رو بده.
خب.
نه، بانوی جوان.
تو آخرین بازمانده شیطان نیستی.
اما... هر کسی که دنبال توست، اشتباه میکنه.
دیدی؟
دیدی، بهت گفتم.
محکوم هستی که ندیمه شاهزاده خانم آینده ما بمونی.
ممنونم، سرورم. البته، علیاحضرت.
عجله کن!
سریع! از این طرف. دنبالم بیا!
بدو!
چه خبره؟
برادر پنانس و ارتشش دارن میان. شاهزاده داره شهر رو بهشون تسلیم میکنه.
مامان! باید بریم. عجله کن.
شبیهترین کسی بود که تونستیم پیدا کنیم.
متشکرم.
من باید تسلیم برادر پنانس میشدم.
من باید زندگیم رو فدای مردمم میکردم.
نه اون.
علیاحضرت، در جنگ، مثل شطرنج، آدم شاه رو قربانی نمیکنه.
با این نقشه، برادر پنانس رو میکشیم و سگور رو به بهای یک زندگی نجات میدیم.
فکر کنید یک جنگ چقدر هزینه خواهد داشت.
خیلی زیاد.
بسیار گران.
اگر اجازه بدید، علیاحضرت.
فکر میکنم باید فردا ازدواج کنید.
قبل از اینکه کفارهدهندگان برسن.
فکر میکردم شما با این وصلت مخالف بودید.
درسته، اما نظرم عوض شده.
امروز، این ازدواج کمک ارتش لامارتین رو تضمین میکنه.
و فکر میکنم این چیز خوبی باشه.
در صورتی که نقشهمون اونطور که میخواهیم پیش نره.
بسیار خب.
علیاحضرت.
تبریکی در کار نیست؟
کمی زوده.
چرا اون هنوز اینجاست؟
اون به اسقف اعظم گفت.
همه شما اشتباه میکردید. او زاده شیطان نیست.
درسته.
تو تنها کسی هستی که میتونه وارد قلعه بشه.
یک جای خلوت و دور از چشم پیدا کن و این رو اینطوری بذار.
همین؟
برای تو، بله.
وقتی انجام شد، من میفهمم. بعدش نوبت ماست.
توسن اینطوری وارد کاخ کنسول شد؟
منم مثل اون میشم؟
نه، اگه دقیقاً کاری رو که میگم انجام بدی.
خرابش نکن.
من باید یک سنگ جا بذارم.
فکر میکنم از پسش برمیام.
اما تو باید پرلا رو بیرون بیاری.
اونجا میبینمت.
پدر.
هوراس.
از اینکه مزاحمتون شدم متاسفم، پدر.
مزاحمتی نیست، هوراس.
منتظرت بودم.
دنبال من بیا.
خوب نمیشه؟
نه.
این بار نه.
پس، قراره بمیری؟
بله.
پس، باید عجله کنیم.
نرو، باید با پرلا صحبت کنم.
بدون اون...
جادو برای همیشه از بین میره.
اسقف اعظم همه چیز رو توضیح داد.
میدونیم که اون آخرین بازمانده است.
کار درستی کردی که اون رو به سگور فرستادی.
بفرمایید بنشینید.
خوشبختانه، خدا تو رو سر راه اون قرار داد.
ما به شهادت تو نیاز خواهیم داشت.
پدر
باید به حرفم گوش کنی
اسقف اعظم شخصاً ازت تشکر میکنه
بدون تو دنیا به تباهی کشیده میشه
نباید بکشیش، پدر
اون خطرناک نیست. بیگناهه
به ما دروغ گفتن
جادو بد نیست
بشین
این ادعای خیلی جدیه، هوراس. متوجهای، مگه نه؟
پدر
من دیدم جادو یه زندگی انسان رو نجات داده
دیدم آب از زمین بالا کشیده
شیطان میتونه اشکال زیادی به خودش بگیره تا روحها رو فاسد کنه
و من دیدم که کلیسا هم از جادوگری استفاده کرده
مردی که از طرف سریر مقدس برای کشتن اون فرستاده شده بود
من ذات واقعیش رو دیدم
اون یه جادوگر بود
هوراس، متأسفم
نباید این رو میدیدی
تو میدونستی؟
پدر!
تو میدونستی کلیسا قرنهاست دروغ گفته
و تو همچنان اون دروغها رو پخش میکردی؟
ما کلام مسیح رو پخش میکنیم
این کلام مسیح نیست! شما پیامرسانهای اون نیستید!
شما خود شیطانید!
پدران باید چیکار میکردن؟
اجازه میدادن ساحرهها جای اسقفهای اعظم ما رو بگیرن؟
مراسم عشای ربانی رو کنار میذاشتن
برای مناسک بدوی اونا؟
نگهبانها!
گرفتنیش. چی؟
هوراس دیگه سنگ رو نداره
هنوز زنجیر منو داری؟
نیکلاس، دوستم داری؟
معلومه
قبلاً بهت گفتم
چی شده؟
آیا... توبهکارها هستن؟
توبهکارها، اسقف اعظم، عروسی دخترم
من یه قدم عقبم و ازش متنفرم
تو
داری چیزی رو پنهان میکنی
از وقتی برادر پنانس رو دیدی
نه، نیستم
این نقشه توئه، مگه نه؟
شک داری؟
برادرم در
خطره؟
وارد شو
کنسول، شما رو تو اتاق نگهبانها میخوان. یه نفر به اسم نرو
اون کیه؟
هیچکس
چرا دروغ میگی؟
چون دوستت دارم
سلام، رئیس
تو نمردی؟
نه
از دیدنم خوشحال نیستی؟
بازرسیش کردین؟ بله، آقا
دوباره انجامش بدید
خیلی خب
چیزی همراهش نیست. ممنونم
چی میخوای؟ تو رو ببینم
شانس آوردی که با اسقف اعظم نیستم
با اون زنجیر قشنگی که بهم دادی
گوش میکنم
دخترم رو میخوام
دخترت حالش خوبه
چرا نگرانی؟
اسقف اعظم بهش گفت اون بچهای نیست که اونا میخواستن
و تو باورش کردی؟
چرا باید دروغ بگه؟
اون داره دنبال بچه شیطانش میگرده انگار جام مقدس باشه
اون در خطره
همین الان بیارش بیرون
هر طور که میخوای، اما به این سادگی نیست. من آزاد نیستم هر کاری دلم میخواد بکنم
و دخترت منو دوست خودش نمیدونه
یه راهی پیدا کن
اون به حرف من گوش نمیده اما میتونم ترتیبی بدم که باهاش حرف بزنی
اما تضمین من کجاست که بعدش منو راحت میذاری؟
بیا نزدیکتر تا بهت بگم
میدونی چرا من برات تهدید نیستم؟
چون دوستت دارم
با وجود تمام کارهایی که کردی
نرو، اینو ازم دور کن!
اول دخترم
نرو!
پرلا د وانس
دوشس وانس
علیاحضرت، مایلید تو باغها قدم بزنید؟
میتونید برید
سرش رو بزنید
چی؟
پدرت زندهست
میخوای ببینیش؟
پرلا!
چی میخوای؟
باید همین الان بری
No comments yet. Be the first to leave one.