The first 200 lines.
سلام پسرا، شام چطور بود؟ اوه...
بذار اینطور بگم که وقتی خرچنگم رو از آکواریوم انتخاب کردم
اصلاً نمیدونستم قراره شب بهتری از من داشته باشه!
چی شد؟
خب، اولش که خوب بود. اول از همه ما رو سر یه میز فوقالعاده نشوندن
مطمئناً بهتر از میز کناریمون
جایی که متأسفانه نشونده بودن...
دَفنی و دانی. اوه، ای بابا!
البته خیلی مهربون و صمیمی بودن، پچپچ میکردن،
میخندیدن، دست همدیگه رو گرفته بودن.
این وسط جایی که مردم داشتن سعی میکردن غذا بخورن!
خب، برای اینکه اوضاع رو بهتر کنم...
پیشنهاد دادم که نایلز و من جامون رو عوض کنیم
تا اون رو به روی میز اونها باشه.
متأسفانه، لحظاتی بعد...
مِریس رو با دوستپسر جدیدش اونجا نشوندن.
اونها هم همینطور مهربون و صمیمی بودن.
داشتن مثل میمونهای عنکبوتی به هم میرسیدن.
داشت عمداً من رو حرص میداد،
همون بازیهای دلبرانه رو میکرد که ما قبلاً تو رستورانها میکردیم.
چشمناز میکرد، بعد با عشوه پشت نان سوخاریش قایم میشد.
و تازه، از همه بدتر،
پویی فوسه (شراب) که سفارش داده بودیم، خیلی ناامیدکننده بود.
اصرار کردم که پسش بده، اما اون نمیخواست جلوی دَفنی سروصدا کنه.
البته، اون حتی متوجه هم نمیشد...
طوری که دانی داشت با چنگال ریزوتو تو دهنش میذاشت.
انگار به جای عقلش، دستهاش رو از دست داده بود.
اون با اون چیکار میکنه؟
خب، بعضی روزا اصلاً ارزش نداره از تخت پاشی.
بهترین قسمت روز من اینه که از تخت میام بیرون،
تا بتونم دوباره محکم بکوبمش به دیوار.
تا کی میخوای اونجا بمونی؟
تو که الان میتونی پول مونتانا رو بدی، مگه نه؟
آره، اما به لطف فرِیزر، یه مستأجر اونجا زندگی میکنه.
ممکنه یادت بندازم که ازم التماس کردی برات یه اجاره فرعی پیدا کنم؟
یکی به اندازه کافی جدی و باشخصیت
که همسایههای سختگیرت رو ناراحت نکنه.
فرِیزر، من قصد ندارم تو رو مقصر بدونم.
فقط اینکه کل دنیام داره دور و برم خراب میشه.
میخوام برم خونه. خب، متأسفم نایلز،
دو ماه دیگه از مدت اجاره فرعیش مونده.
نمیتونی بهش زنگ بزنی و یه کم تحت فشارش بذاری؟
بابا، اون مرد قرارداد داره. نمیتونم که همینطوری زنگ بزنم و ازش بخوام بره.
سلام دَف. سلام به همگی.
شام چطور بود؟ عالی بود.
باید میاومدی پیش ما.
خب، معلوم بود به اندازه کافی درگیری داشتید...
با اون کمبود چنگال میزتون.
اوه، دانی انقدر خوب ازم مراقبت میکنه.
بعد از اینکه شما رفتید، من یه نظر کوچولو دادم
در مورد اینکه از پویی فوسه خوشم نیومده و اون هم پسش داد.
اون مهماندار شراب از خود راضی باهاش بحث کرد،
اما دانی با صاحب رستوران سروصدا راه انداخت،
و قبل از اینکه به خودت بیای، کل شام ما مهمون رستوران بود.
هیچوقت انقدر بهش افتخار نکرده بودم.
فرِیزر، میخوام برم خونه.
به دکتر مکلوری زنگ میزنم.
لاتیمر: اوه، دکتر کرِین، برگشتید؟
نایلز: بله، خانم لاتیمر.
خوشبختانه مستأجرم تونست زودتر تخلیه کنه.
امیدوارم سفرتون موفقیتآمیز بوده باشه؟
پیروزمندانه. خوب. مراقب خودت باش.
سفر؟
به سختی میتونستم به این آدما بگم کجا زندگی میکنم.
بهشون گفتم در حال تور سخنرانی تو آفریقا بودم،
که سعی نکنن باهام تماس بگیرن. آه.
نایلز، شاید اون اینجا نیست. شاید بهتره خودمون بریم تو.
درسته. باشه.
هـ... اوه!
رسیدم خونه.
اوه.
از همین الان حس میکنم چهار ماه گذشته داره از دوشم برداشته میشه.
آره. به زودی آفریقا فقط یه خاطره میشه.
فقط میخوام چشمام رو ببندم و از این آرامش لذت ببرم.
اون دیگه چه کوفتیه؟
دکتر مکلوریه.
دکتر... دکتر مکلوری، داری چیکار میکنی؟
اون یه "بال چنج" بود که به یه "ریف دراپ" منجر میشد.
باید "لیک ایت و استیک ایت" بزنی!
کی شروع کردی به تپ دنس؟ سالها پیش.
فکر کردم اگه نرقصم، دیوونه میشم.
مطمئن نیستم به موقع گرفتش.
چـ... چـ... اوه!
اووه! قرنیز. قرنیز.
فرِیزر: دکتر مکلوری، لطفاً، همسایهها رو!
خودت که میدونی. آخه، اون ترشروها!
آخه، تنها کاری که میکنن غر زدنه.
آفتاب باشه، بارون بیاد،
اوه. خب، ببین کی اینجاست!
اینها هیئت مدیره مستأجران هستن اومدن تا بهم خوشآمد بگن.
کَرول و آلفرد لارکین، برادرم، فرِیزر رو که یادتونه.
اوه، و آقای پروبست.
ببین کرِین،
ما از سر و صدا تو این ساختمون متنفریم.
اوه، من کاملاً موافقم.
و شما اسم اون رو چی میذارید؟
فکر میکنم اون "لیک ایت و استیک ایت" بود.
این چندین ماهه که ادامه داره.
اگه میدونستیم چطور، باهاتون تماس میگرفتیم.
متأسفم، اما دکتر مکلوری داره اثاثکشی میکنه.
دکتر کرین، متاسفانه هیئت مدیره متمایل شده به
فسخ اجارهنامهتون.
چی؟ چرا؟
چون شما مایه دردسر هستید، کرین.
همیشه همینطور بودید.
تو این ساختمون برای خودتون اسمی درآوردید.
با اون همه مهمونیهای پر سر و صدایی که برگزار کردید.
پربست: حال من خوب نیست.
من مشکل قلبی جدی دارم و سکوت مطلق میخوام.
همه ما همینطوریم. آقای پربست، بهتون اطمینان میدم...
نه، ما فردا شب یه جلسه هیئت مدیره داریم
که توش قصد داریم در مورد شرایط شما صحبت کنیم.
و اگه جای شما بودم، اصلاً به فکر باز کردن چمدوناتون نمیافتادم.
خوشبختم که دوباره شما رو دیدم.
خیلی لطف کردید این همه زحمت کشیدید برای برادرتون.
بله. خب، یه جورایی احساس مسئولیت میکردم.
اوه، واقعاً؟ نمیدونم چرا.
فقط به خاطر اینکه آپارتمان من رو اجاره فرعی دادید به اون دیوونه، بوجنگلز؟
من باز میکنم.
نایلز، لطفاً آروم باش؟
اینو بده به من. آه، آروم باشم؟ چطور میتونم؟
یه ساعت دیگه، این آدما ممکنه رأی بدن که من رو از خونهم بیرون کنن.
این کار رو نمیکنن اگه تو این پذیرایی بهشون خوش بگذره.
یه کم نوشیدنی، یه کم غذا، یه کم گفتگوی بامزه...
متوجه میشن که چقدر آدم مفیدی هستی.
سلام بچهها. سلام، راز.
مهمونی عالیه، نایلز.
تعجب کردم وقتی دعوتنامه لحظه آخری شما رو گرفتم.
قصد نداری کسی رو بهم معرفی کنی، درسته؟
این حرفا چیه. خوبه.
شما اینجایید چون مسئول پذیرایی کنسل کرد.
حالا، گوش کن.
لازمه که شرابها رو باز کنی، چند تا لیمو هم برش بزنی...
و این کت رو آویزون کنی.
واقعاً فکر میکنی من انقدر محتاج یه شب بیرون رفتن هستم...
که عصر رو تو اتاق انتظار خدا صرف تعارف کردن نوشیدنی کنم؟
صداتو بیار پایین. راز، لطفاً.
داری پول پرستار بچه رو میدی. باشه، انجام شد.
من چیام، ظرفشورم؟ فریژر: نه، بابا.
شما دعوت شدید چون، خب، بدون شما که مهمونی نمیشه.
البته ممکنه چند تا خانم مجرد اینجا باشن...
که شاید از یه جنتلمن مسن و باکلاس مثل شما خوششون بیاد.
من فقط یه تیکه گوشت برای شماها هستم، مگه نه؟
آه! دوباره اون گوشواره شل و ول لعنتی افتاد.
خدا رو شکر که نیفتاد تو کاسه پانچ.
نمیخوایم کسی باهاش خفه بشه، میخوایم؟
بله، البته هیچ چیز مثل یه عمل جراحی نای نمیتونه حال و هوای مهمونی رو تکمیل کنه!
دکتر کرین، باید همه چیز رو در مورد سفر آفریقاتون برامون تعریف کنید.
بله. مردم محلی واقعاً از سخنرانیهاتون لذت میبرند؟
خب، بله، تا حد زیادی. البته به جز پیگمهها.
بیشترش از سرشون گذشت و چیزی ازش نفهمیدند.
من باز میکنم.
آه، بقیه اعضای هیئت مدیره.
خوشحالم از دیدنتون. بفرمایید تو.
سلام، خوشحالم از دیدنتون. بله.
دکتر کرین؟
زمانی که در شبه قاره بودید...
تصادفاً هیچ پرنده آبی آفریقایی نادر دیدید؟
فقط یکی، اما اون خودش از قبل خالدار بود.
من باز میکنم.
فریژر: شوه، شوه، شوه!
به خاطر خدا، نایلز، یه کاری با این پرنده لعنتی بکن!
آروم، آروم، آروم. بیا اینجا. بفرما. بیا این طرف.
بیبی: نایلز بیعرضهست.
پسرای شنگریلا عاشق بودن این چیزا رو بهش یاد بدن.
خیلی خستهکنندهست. بیبی: گمشو نایلز!
خودتی.
تو اردورها عجله کن. مهمونا دارن باهام خصومت میکنن.
با گرسنه نگهداشتنشون هیچ امتیازی به دست نمیآرم.
بیبی: خفهشو، نایلز. اوه، وسوسهام نکن.
اوه، دکتر کرین؟ بله.
اون آقای موقر اونجا کیه؟
داشتم سعی میکردم توجهش رو جلب کنم.
اما اون خیلی غرق تو اون کتاب باغبانیه.
خب، اون در واقع پدرمه، مارتین. بابا؟
بهش توجه نکنید. اون به شدت خجالتیه. آه، من دقیقاً میدونم چه حسی داره.
من خودم یه کم خجالتیم. مارتین...
اون پیرمرد هیز و چندشآور رو میبینی؟
خب، باید خیلی مشخصتر بگی.
اون یارو با کت آبی. کم مونده یه سیلی بزنم تو گوشش.
صبر کن، صبر کن. اون آقای هاوکینزه.
اون نایب رئیس هیئت مدیره ساکنینه.
خب، برام مهم نیست کیه. اون همین الان منو نیشگون گرفت!
راز، لطفاً! مرد ۸۰ سالشه و آرتروز داره.
چقدر میتونه محکم نیشگون بگیره؟
آه! آخ!
مردم نه حرف میزنن، نه با هم قاطی میشن.
مردم دارن نیشگون میگیرن. فریژر: بسه. بسه.
مهمونی تازه داره شروع میشه. همه چیز خوب پیش میره.
به من دست نزن.
دافنه، اون یکیها چطورن--؟
بیبی؟
آه، خدای من!
این پرنده مرده.
چطور این اتفاق افتاد؟
حتماً کمی از اردورها رو خورده.
منظورتون اوناییه که من همین الان برای مهمونای نایلز سرو کردم؟
خواهش میکنم.
فریژر، خیلی متاسفم. من کاملاً واکنش بیش از حد نشون دادم.
مردم وقتی اون پیشغذاهای شما رو دیدن سرحال اومدن.
No comments yet. Be the first to leave one.