The first 200 lines.
من مخصوصاً خواسته بودم مکاندچیزم "آل دنته" باشه.
میدونم. این ناهار یه هیندنبرگ آشپزیه.
نایلز، تا حالا فکر کردی شاید غذای ما تلافی باشه؟
بابت سرمقالهی اخیرت "کافهتریای شرم"؟
خب، نمیتونن منو بترسونن.
اونا هیچوقت نمیتونن قلم منو ساکت کنن.
من میتونم فقط دربارهی محصولات پختنیشون یه افشاگری بنویسم.
بله، این "رول" از هملت هم سختتره!
خوب گفتی، فریزیر. میتونم ازش استفاده کنم؟
البته که بله.
این بیسکوتیها به پایینترین حد کیفیت رسیدن.
طعم گچی تو دهن، بوی ناپسند، و اسفنجی.
و بیسکویت اسفنجی چیه؟
مگه جز یه مزاحم ناخوشایند تو قلمرو مادلینهاست؟
دیدی این پسته چقدر بیاته؟
مثل اینه که شن قورت بدی. عجیبه که آسیب دائمی ندیدم.
بله، توانایی تو در فریب دادن مرگ در هر لحظه، همیشه منو شگفتزده میکنه.
یکی امروز حالش گرفتهست.
متاسفم، نایلز.
میدونی، بعضی وقتا آدم بیقرار میشه؟
حس میکنم منم الان همینطور میشم.
الو؟ بله.
واقعاً!
براوو! اکسلنت! بنیسیمو!
هیچوقت حدس نمیزنی کی بود. سه تنور؟
نه، اون دلال عتیقهم بود.
هدیهای که برای تولد ماریس سفارش داده بودم، بالاخره رسید.
براش نفیسترین زین عتیقه رو گرفتم.
اوه. چطور بهت میاد؟
وقتی ببینیش، نمیخندی.
جواهرنشان شدهست، اما نه زیادهروی شده، درست مثل ماریس من.
مهارت ساختش نفسگیره.
اونقدر ماهرانه بازسازی شده که به سختی میتونی دوختش رو ببینی.
بازم، مثل ماریس.
یکی امروز حالش گرفتهست. اوه، من باز میکنم.
من حساب میکنم. اوه، ممنون، نایلز.
میدونی، شاید بهتره امشب تنها به کلوپ شراب بری.
چی؟ خب، همون قیافههای تکرارین.
دارن همون بحثهای خستهکننده رو دوباره تکرار میکنن.
تو از اون چیزی که فکر میکردم بیشتر ناراحتی.
بیا کاری کنیم که حواست پرت شه.
شام؟ موسیقی مجلسی؟
یه مجموعهی سخنرانی عالی در مورد تاریخچهی مجموعههای سخنرانی مدرن هست.
متاسفم، فکر نمیکنم.
حس میکنم امشب میخوام تنها باشم. تو که ناراحت نمیشی؟
البته که نه. فردا ناهار تو "کوچینا" میبینمت.
خب، شاید بهتره اون رو هم ببینیم چی میشه.
هر طور راحتی. ناراحت که نیستی؟
فریزیر، باید یه غرور خیلی شکننده داشته باشم تا ناراحت شم.
فقط به خاطر اینکه میخوای کمی از من دور باشی.
حاضره؟ لطفا صورتحسابها رو جدا بیارید.
هی، مارتی! اینجا گرسنهمون شد!
داره میاد! خب، بفرمایید.
کالباس، رول پیتزا، تخممرغهای شیطانی، رولهای گوشت خوک. عالیه!
بله، یک بوفهی ایدهآل برای گروهی از مردان درشتهیکل بالای شصت سال.
فرض میکنم همهی کارهاتون مرتبه؟
خب، تقریباً آمادهایم که بازی پوکرمون رو شروع کنیم.
نگران نباشید، آقای کرین. یه دقیقه دیگه میرم.
باشه.
خب، تقریباً آمادهایم که بازیمونو شروع کنیم... شنیدم، بابا.
فقط دارم فکر میکنم امشب با خودم چیکار کنم.
تازگیا برنامهی قدیمیام دیگه راضیم نمیکنه.
دارم به یه چیز جدید فکر میکنم.
اوه، فهمیدم. شاید بتونم، ام... به تو و رفقا برای ورقبازی بپیوندم، هان؟
اوه، فریزیر، نمیدونم. فکر نمیکنم جا بیفتی.
خب، چرا که نه؟ راز هم داره بازی میکنه.
خب، راز مثل یکی از رفقاست. اون بیشتر از دوک لطیفه خاکبرسری بلده.
اگه معیار اینه، منم میتونم یکی دو تا داستان برات تعریف کنم.
که مثل یه دختر مدرسهای سرخ بشی.
از همین میترسم.
اوه، بذار بازی کنه. که چیزی نمیشه.
باشه. بیا. ممنون، بابا.
بذار اینو برات بگیرم. اوه، ممنون. باشه.
هی، بچهها، ام... فریزیر امشب با ما میشینه.
اوه، عالیه، عالیه! یه صندلی اونجا بگیر، فریز.
واقعاً؟ با ما بازی میکنی؟ چرا که نه، راز؟
اینقدر تعجب نکن.
بعضی وقتا هیچی برام لذتبخشتر نیست.
تا یه شب قدیمی و حسابی با رفقا.
خب، همه آنته رو بذارید.
هفت کارت استود، های-لو، چیپس برای بردن هشت برای لو، ویل فایده نداره.
عالیه. بدون چک-ریز، سه حد افزایش.
خوبه.
گیج شدی، مگه نه؟ مثل یه بادیهنشین تو طوفان شن.
خب، شماها لاستیک چهار فصلتون رو انداختین؟
من میخوام برم پیش ریچی برای صافکاری. فکر میکنم بذارم اون انجامش بده.
برو پیش تیم. Armor All مجانی میگیری. آره؟
تا حالا رفتی گاراژ هنک؟ اون یه گاراژه واقعیها.
شاه شرط میبنده. پنجاه سنت. آره، من رفتم گاراژ هنک.
درست کنار ابزارفروشی مایک، نه؟
همین چند وقت پیش ابزارفروشی مایک بودم. اون دریلهای شارژی جدید رو آورده بودن.
هنوز میری پیش مایک؟ باید تامیز رو امتحان کنی.
با هر خرید یه تستکنندهی باتری رایگان میدن.
من دیگه نیستم.
هی، ممنون بابت پول.
خب، این که چیزی نشد.
خوشحال باش که قبل از اینکه بحث شروع بشه خارج شدی.
که کی تو یه جزیرهی دورافتاده بیشتر خوش میگذرونه؛ انجی دیکینسون یا اورسولا آندرِس.
اوه، این مضحکه.
انجی دیکینسونه.
دکتر کرین، میدونم فضولی نیست، ولی...
اوه، ولش کن. نه، نه، بگو
شاید این اواخر احساس بیقراری میکنید
به خاطر کمبود، خب خودتون میدونید، یه همدم زن
واسه همین فکر کردم... اوه خدای من
فقط گوش کن!
امشب با دوستم کلیر قرار دارم بریم یه نوشیدنی بخوریم
و اونم از بیقراری شکایت میکرد
نه، همینجا وایسا
فکر میکردم تا الان باید سیاست منو در مورد قرارای جورکرده بدونی
قشنگه، تنهاست و مدل لباس زیر بوده
پس سیاست منو میدونی. بریم
به فاکس و ویستل سلام کن
خب، تو نشونش بده، منم میگم
هی عزیزم، یه بوس بده
امیدوارم منظورش تو باشی. عصر بخیر به همگی
دَفنی!
اوه، کلیر همونجاست
اوه، وای، وای! اون واقعاً همونطوره که گفتی
من نامزد کردم! و بیشتر از اون
این کی اتفاق افتاد؟
خب، دوستپسر قدیمیم باب دو شب پیش سوپرایزم کرد
باید ببینیش. همونجاست
حتی یه نفرم آورده که شاید بهش علاقه داشته باشی
اوه، چه خوشتیپه، مگه نه؟
اوه، اومدم، پوکی
متاسفم دکتر کرین. مثل اینکه بیخود شما رو تا اینجا کشوندم
اوه، ابداً
اگه تو نبودی، تماشای تهوعآورترین زوج دنیا رو از دست میدادم
که از عنوانشون دفاع کنن
اگه دوست دارید میتونیم بریم
اصلاً. برو با دوستت حرف بزن. من یه نوشیدیدنی میخورم
مطمئنی؟ آره
چی میخوای؟
خب، خنده داره، منم تمام روز داشتم همین سوالو از خودم میپرسیدم
به نظر میرسه که این اواخر زندگیم... برمیگردم
اون داستانو یادم رفته بود
اوه لعنتی، هنوزم به پای اون دفعه نمیرسه که...
من و لئو داشتیم میرفتیم دعوای اون کاباره رو خاتمه بدیم
اوه، پسر!
یادته؟ رفتیم اونجا و بهت میگم
یه دختره اونجا بود که...
مارتی، مارتی، شاید نباید اون داستان خاص رو تعریف کنی
چی، به خاطر راز؟ اوه، لطفاً فرانک
اگه از پس بحث آنجی-اورسولا بر اومدم، فکر کنم از پس اینم برمیام
خب آره، تو که تو اون مورد با من موافق بودی، نه؟
گفتی ترجیح میدادی با آنجی بخوابی
لئو، یه بار دیگه
اگه مجبور بودم انتخاب کنم
هی لئو، تو شروع کن اون داستان کاباره رو بگو، باشه؟
بچهها حسابی خندهتون میگیره
کس دیگهای آبجو میخواد؟
راز؟ آره
یادته؟
اوه لعنتی، متاسفم. یادم رفته بود. آره
خب، چیه راز؟ میترسی نتونی خودتو کنترل کنی؟
با این همه مرد خوشتیپ اینجا؟
اوه، برای اون یه کم دیر شده، فرانک. من باردارم
چی، واقعاً؟ اوه، عالیه
یادمه وقتی اَنی من باردار بود
هیچچی قشنگتر از یه زن باردار نیست
راز، تجربه بینظیری در انتظارت هست
بهترین کاری که کردم بچهدار شدن بود
میدونی، از همون لحظهای که اون نوزاد تازه رو توی آغوشت میگیری
تمام زندگیت عوض میشه
درست میگی
وقتی با دستای کوچیکشون انگشتتو میگیرن چی؟
اوه لعنتی، اون یکی از بهترین حسهای دنیاست
آره، و لذت دیدن اینکه نگات میکنن و لبخند میزنن
راز، هر لحظه رو قدر بدون. اوه، راست میگه
یه دقیقه روی پات نشستن و تو کل دنیای اونا هستی
دقیقه بعدی بزرگ شدن، رفتن پی زندگی خودشون
و فقط تو میمونی پیر و تنها تو یه خونه خالی
خیلی خالی
لئو، فکر نکنم اون داستانو درست تعریف کردی
فکر کنم استیون ازت خوشش اومده
امیدوارم. خیلی دوستداشتنیه
باید بگم خوشحال شدم وقتی فکر کرد منم مدل لباس زیرم
متوجه شدم برای تصحیحش عجله نکردی
اوه، بعد از عروسی واسه این کار وقت هست
اوه، شاید باید به دکتر کرین بگم بره خونه
تعجب میکنم اصلاً رئیستو آوردی اینجا
من که هیچ وقت کنار رئیس خودم راحت نبودم
و اگه از اینجا خوشش بیاد چی؟
اوه، این چیزی نیست که بخوام نگرانش باشم
این کافه واقعاً در حد اون نیست. امم
دفنی، بیا با ما آواز بخون
خب، در واقع من...
اوه، تو که توی خونه اینقدر خجالتی نیستی واسه آواز خوندن
شما دو نفر با هم زندگی میکنید؟ آره، اون پرستار پدرمه
فکر کردم تو مدل لباس زیری
نه! فقط اگه رداش به اندازه کافی محکم بسته نشده باشه
استیون... هی، بیا فرِیزر
قراره "نیز آپ مادر براون" رو بخونیم. من "نیز آپ مادر براون" رو بلد نیستم.
هی، میدونم چی شد. بیا فردا شب نوت موسیقی بیاریم
فردا؟
آره. خب، تو نمیتونی...
یعنی، میدونی فردا افتتاحیه اون گالری رو داری؟
نه، ولی اگه چند نت رو زمزمه کنی، سعی میکنم تشخیصش بدم.
هی، شری، دفنی بالاخره برای یه شب رفته.
No comments yet. Be the first to leave one.