The first 200 lines.
ببین، ما یه قراری داشتیم
رفتیم فیلمی که من میخواستم ببینم، پس قرار بود من پول بلیط رو بدم
باشه بابا. دفعه بعد که رفتیم فیلم ژان-کلود ون دام ببینیم،
نه تنها میتونی پول بلیطها رو بدی،
بلکه پول اسبهای وحشیای رو هم که لازمه منو به زور اونجا ببرن.
خب، من فقط عصبانیم چون ما یه قراری داشتیم.
ببین، مرد باید به قرارهاش احترام بذاره.
از اون فیلم هیچی یاد نگرفتی؟
فقط اینکه گلوله جلوی مردی که...
...میتونه خیلی لگد بلند بزنه، بیفایدهست.
ببین، من تو این مورد جدیام. بعضی وقتا دلم میخواد من حساب کنم.
باشه. (مارتین): باشه.
پس دفعه بعد هر جا رفتیم، مهمون من. حرفمو رسوندم؟
بله، بابا، با همون ظرافتی که آقای ون دام نشون داد...
...وقتی با جتپک پرید توی واتیکان تا اون پاپ قلابی بدجنس رو سرکوب کنه.
انگار تو خودت اونو پیشبینی کرده بودی.
خب، ماریس بالاخره افتخار داد و بهم زنگ زد...
...بعد از اینکه من حداقل بیست تا پیام براش گذاشتم.
راستش، نایلز، اینقدر بهش زنگ میزنی، تمام قدرت رو بهش دادی.
خیلی بهتره که از موضع قدرت عمل کنی.
اون شری رو روی پیراهنت نریز. لکه میشه.
چی؟ متاسفم.
فکر کردم این قسمت بعدازظهره...
...که توش به هم نصیحتهای کاملاً بدیهی میکنیم.
مجبور بودم به ماریس زنگ بزنم واسه اون مهمونیای که دارم برای دوستای کانتری کلابم میگیرم.
اوه، بله، همون مهمونیای که من بهش دعوت نشدم ولی کاسه پانچ واترفوردم دعوت شد.
بله، خب، ماریس همون شب رو انتخاب کرده تا مهمونی خودش رو بگیره.
نتونستی ازش بخوای که عقب بندازه؟ سعی کردم.
اون از سوئد یه مجسمهساز آورده که شمایلش رو تو یخ بسازه.
آها، پیوند بینظیر سوژه و رسانه.
خب، مشکلم رو میتونی ببینی.
الان قراره سر اینکه کدوم دوستها به کدوم مهمونی برن، رقابت کنیم.
میدونی، نایلز، برای یه زوج جدا شده که هنوز امید به آشتی دارن...
...میترسم تو راهی رو پیش گرفتی که...
نباید اون کراوات رو با اون کت بپوشی.
اوه، این راه زیرکانه توئه که بهم بگی دارم انتقادهای ناخواسته میکنم؟
اون هم.
سلام پسرا. سلام دافنه.
اوه، دکتر کرین. برای شام به ما ملحق میشین؟
چه دعوت خوبی. خوشحال میشم. خب، پس یه غذای حسابی در انتظارته.
تصمیم گرفتم آبگوشت کله گوسفندی معروف مادربزرگ مون رو درست کنم.
اوه، نگران نباشید، اسمش یه کم گولزننده است.
در واقع بیشتر شبیه سوپه.
شما واقعا از کله گوسفند واقعی استفاده میکنید؟
اوه، مجبوری. همین جاست. اوه، خدای من! تازه یادم افتاد...
ما در "له سیگار وُلان" رزرو داریم!
اوه خدای من، حق با شماست! وای، امشبه؟ نزدیک بود فراموش کنم.
شما هم میرین، آقای کرین؟ خب، به پسرا قول دادم.
فکر نکنم هیچ جوره بشه از زیر این قضیه در رفت، نه؟
خب... قول دادی.
: دیدی، سعی کردم.
خب، بهتون خوش بگذره. منم میرم سرمو بکنم تو فر.
سلام؟ مارشال؟
آره، ردشون کردم رفت.
تو یه کم شراب بیار، منم استیکها رو میندازم رو آتیش.
اوه خدای من، خیلی شلوغه. خب، بیا امیدوار باشیم.
فرانسوا! دکتر کرین، بون سوآر!
بون سوآر.
بون سوآر. بون سوآر.
ایشون پدرمون هستن، مارتین کرین.
مسیو کرین! - چطوری؟
آنشانته.
فرانسوا، متاسفانه امشب به لطف شما هستیم.
میبینید، ما رزرو نداریم.
دکتر کرین، ببینم چه کاری میتونم انجام بدم. ممنون.
هر چیزی خوبه. ممنون.
میدونی، حالا که فکرش رو میکنم...
از وقتی سرآشپز یواخیم انگشت کوچیکهاش رو پیوند زد، اینجا نیومده بودیم.
اوه، پس این اولین باریه که کار هنری جدیدمون رو میبینید.
ایشون کشف خودم هستن.
اسمش کوردوبا است.
نفیس! خیرهکننده!
خدای من، فکر نکنم تا حالا همچین استفاده بیباکانهای از رنگ دیده باشم.
میدونید، طبق معمول، سلیقه شما به خوبی آشپزیتونه. خبری نشد؟
برای شما، بله. برای دکتر دوبین که شراب خودش رو میاره، نه.
مرد خوبی! مسیو، لطفا دنبالم بیاین.
مرسی بِیَن. - میز شما آماده است.
ممنون. شما برید جلو.
من باید یه سر برم به "له کن".
ایشون پدرمون هستن. دکتر.
له منو. مرسی.
با لیست شراب برمیگردم. عالیه.
لیست شراب؟
خدای من، باید برامون چشمبند بیاره.
یعنی با این کار هنری چی فکر کرده؟
وحشتناکه.
کی بود که گفت "هنر در رستورانها..."
"...همسطح غذا در موزههاست"؟
دروغهای مصلحتی کوچیکی که آدم واسه یه میز خوب میگه، نه؟
البته، من الان یه الویس مخمل مشکی رو هم تعریف میکردم...
...اگه کنفی خرچنگ سرآشپز یواخیم در خطر بود.
فریزیر، اون وینشیپ کوک هست.
اون یکی از مهمونهایی که من و ماریس سرش رقابت میکنیم.
میرم دلبری کنم.
اوه، واقعا نایلز، چرا مهمونیات رو عقب نمیاندازی؟
نمیخوام بهش این رضایت رو بدم. به اندازه کافی منو اذیت کرده.
باشه. (مکث) از نظر استعاری.
در واقعیت، اون به سختی میتونه هل بده.
به همین خاطر، اون بعدازظهر وحشتناک بهار گذشته که گیر افتاده بود...
...تو درب گردون برگدورف.
امیدوارم چیزی باشه که خوشت بیاد، چون شام امشب مهمون من هستی.
منظورت چیه بابا؟ ما که قرار گذاشته بودیم.
دفعه بعدی که بیرون رفتیم، مهمون من بود. خب بابا، وقتی اون حرفو زدم...
هوپ! بحثی در کار نیست. بله، ولی بابا، اینجا خیلی گرونه.
هوپ! قول دادی. خب، من... من فقط...
هوپ! باشه. باشه. تو حساب کن.
ممنون. حالا دیگه نگرانش نباش.
فقط هر چی خواستی سفارش بده.
این قیمت برای هر نفره؟
فهرست شراب، اِم، دکتر.
ممنون. ممنون فرانسوا، ولی میدونی چیه...
امشب شراب نمیخوریم.
و من بعد از کار میرم یه بیگمک میخورم.
نه، من واقعاً کاملاً جدی هستم.
میدونی، من و برادرم امشب داریم کالریهامونو کنترل میکنیم.
غذای سبک میخوریم.
همانطور که شما بخواهید، دکتر.
میدونم داری چیکار میکنی. من احمق نیستم.
راجع به چی حرف میزنی؟ غذای سبک؟
تمام راه تا اینجا قیافهای داشتی که اِدی وقتی صدای کنسرو بازکن رو میشنوه، میگیره.
وقتی صدای کنسرو بازکن رو میشنوه.
ببین بابا، مسئله اینه که من خیلی راحت نیستم که سفارش بدم...
یه غذای گرون، وقتی تو داری حساب میکنی.
چشه مگه؟ تو خودت منو میبری جاهایی شبیه اینجا.
من میتونم از پسش بربیام!
متاسفم.
منظورم اون طوری که شنیده شد نبود.
میدونم چه حسی داری. نه، نداری.
تو همیشه داری حساب میکنی و هیچوقت اجازه نمیدی من حساب کنم.
خب، حس خیلی بدی داره.
بفرما، آقای کلهگنده، تو حساب کن. بابا...
خب، خبر خوب اینه که وینشیپ قبول کرده بیاد مهمونی من.
خبر بد اینه که کیف پولم رو خونه جا گذاشتم، پس، فرِیژر، متاسفانه این پای توئه.
در واقع، شام امشب پای بابا بود. نه، تو خرابش کردی. من حساب نمیکنم.
خب، من حساب نمیکنم! خب، من نمیتونم حساب کنم.
پس سه تا غذای شاد آماده برای بردن میشه؟
نه، اصلاً به چیزی شک نکرد.
بله، منم خیلی بهم خوش گذشت.
آه، بفرما مارشال، دوباره بگو.
حالا همون جوری بگو که دیشب گفتی، مثل دونالد داک.
خب، فکر کنم شراب بود که بامزهاش کرده بود.
اونا برگشتن. آره، امشب میبینمت.
خداحافظ.
سلام. فرِیژر: اوه، سلام دَفنی.
آیا قراره ما رو با یکی از غذاهای لذیذ انگلیسیتون مهمون کنید؟
خب، در واقع بله.
قصاب یه مقدار شکم گوساله عالی داشت، پس میخوام شانس خودم رو با هَگیس امتحان کنم.
حتی هانیبال لِکتر هم نمیتونست غذای این زن رو پایین ببره.
سلام.
آه، وینشیپ، بیصبرانه منتظر دیدنت تو مهمونی هستم.
اوه، چقدر وحشتناک.
اوه، طفلکی.
نه، نه، البته که میفهمم.
مهم اینه که حالت بهتر شه.
و واقعاً محبت کردی که زنگ زدی.
ای گاو دروغگوی دو رو!
پس واقعاً مریض نیست؟ اوه، ابداً.
ماریس داره همه مهمونهای تأیید شده منو اغوا میکنه.
ناگهان تصادفها و مرگ و میر در خانواده پیش میاد.
موجی از بدشانسی در بین اشراف جامعه فراگیر شده.
با سرعتی بیسابقه از زمان انقلاب فرانسه.
اوه، عالیه، برگشتی! هی، گوش کن...
در مورد دیشب تو رستوران، واقعاً متاسفم.
اوه، نه بابا، ببین، تقصیر من بود. من باید باگذشتتر میبودم.
نه، نه، تقصیر من بود. من بودم که زیادی واکنش نشون دادم.
میدونی، من واقعاً میخواستم یه کار خوب برات بکنم.
میدونی، هر چی سن آدم بیشتر میشه، انجام دادن کارها برای بچههاش سختتر میشه.
میفهمم. یه چیزی بهت بگم...
سه تا شام بعدی مهمون تو هستن.
نه، نه، نه. من یه چیزی بهتر از این پیدا کردم.
بالاخره یه چیزی پیدا کردم که میدونم ازش خوشت میاد. حالا یه دقیقه صبر کن.
اوه، این قراره خیلی عالی باشه!
خدای من، من ندیده بودم اون اینقدر هیجانزده باشه.
از وقتی اون کنترل از راه دور چهار کاره رو گرفت.
این یک کُردوبا است.
اوله!
شما دیشب از این نقاشیها تعریف و تمجید میکردید.
واسه همین رفتم رستوران که بفهمم اونا از کجا آوردن.
و شانس با من یار بود، اونایی که اونا داشتن برای فروش بود!
اوه، بابا، این خیلی...
خیلی گرونه.
آره! آره، آره، ولی ارزشش رو داره.
میدونی، تو نمیدونی این کار چقدر به من حس خوبی میده.
بعد از اینکه من رفتم، این هنوز اینجا خواهد بود.
هی، دَف، بیا اینجا! یه نگاهی به این بنداز.
خب، من خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم، آقای کرین.
کی وقت کردید این کار رو انجام بدید؟
اوه، حتماً، انگار من میتونم یه همچین چیزی رو نقاشی کنم.
میدونی، داشتم فکر میکردم شاید بتونیم بذاریمش بالای شومینه.
بله، بله، شومینه. منم اولین جایی که به ذهنم رسید اونجا بود.
مرد: و اخیراً دچار اختلالات خلقی مزمن و نوسانی شدم...
که نشاندهنده اختلال سایکلوتیمیک است.
یعنی، علائم هیپومانیا وجود داره.
با این حال، لحظاتی از آفازی و آپراکسی رو تجربه کردم.
و فقط میخوام دندونامو بکشم دکتر کرین. شما چی فکر میکنید؟
خب، گرگ، دو تشخیص احتمالی به ذهنم میرسه.
یا شما به طور جدی بیمار روانی هستید...
و باید فوراً بستری بشید.
یا شما یه دانشجوی سال اول روانشناسی هستید.
اوه، آره، آره، من دانشجوی یو. دبلیو هستم.
No comments yet. Be the first to leave one.