Frasier

Frasier

Download Farsi Persian Subtitle

Season 3

Release info

Frasier S03E22 Frasier Loves Roz 720p BluRay FLAC2 0 H 264-BTN
A Commentary by warez
Translated subtitle from English to Persian فصل 3 قسمت 22 Frasier زیرنویس فارسی سریال

Tags

bluray
Published on: 2025-11-25
Downloads: 12
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

بفرمایید، تام. گوش می‌کنم.

سلام، دکتر کرین. ام... در مورد دوست‌دخترم هست.

مشکلم اینه که نمی‌دونم واقعاً خودشو دوست دارم،

یا به خاطر اینکه از نظر فیزیکی بینمون همه چی عالیه.

چند وقته با هم هستین؟ شش سال.

و رابطه هنوزم انقدر خوبه؟

اووف، دکتر کرین! هر شب و روز، آخر هفته‌ها سه بار در روز!

مطمئن نیستم چیز مشترک دیگه‌ای داشته باشیم.

خب، علایق مشترک البته که اساس و شالوده...

سه بار، می‌گی؟

غیرطبیعیه؟

خب، نه، نه، غیرطبیعی نیست.

منصفانه نیست، ولی غیرطبیعی نیست.

شاید در واقع بیشتر از اونی که فکر می‌کنی، چیزهای مشترک دارین.

می‌دونی چیه، اینو امتحان کن.

چرا یه کاتالوگ از دانشگاه محلی برنمی‌داری، باهاش ورق بزنی،

و ببینی دوره‌ای هست که دوست داشته باشین با هم بردارین؟

ایده خوبیه. ممنون دکتر. آخر هفته خوبی داشته باشین.

خب، منم آرزو می‌کردم شما هم همینطور، ولی به نظر میاد نیازی نیست.

خب، اینم از امروز، سیاتل.

اینجا دکتر فریزر کرین هستم و برای همه شما سلامتی روانی خوبی رو آرزو می‌کنم.

نایلز از فرودگاه زنگ زد.

می‌خواد بهش زنگ بزنی. خیلی آشفته به نظر می‌رسید.

از تو ماشین بهش زنگ می‌زنم.

آره، داره برای یه کنفرانس میره سوئیس.

قول دادم که تو پرواز باهاش حرف بزنم تا آروم بشه. خب، قطعاً قبلاً هم پرواز کرده.

خب، اکونومی نه. اوه.

راز، این لباسی‌ه که می‌خوای بپوشی برای عروسی؟

مجبورم. من ساقدوشم.

دلیلی داره که حتماً باید اینقدر...؟

افتضاح؟

آره، باید همینطور باشه.

اینجوری عروس در مقایسه باهاش، می‌درخشه.

کنار این (لباس)، مثل یه حشره‌کش برقی روشن میشه.

می‌دونی، بین همه دوستام تو ویسکانسین،

این دختر آخرین کسی بود که فکر می‌کردم زودتر از من سر سفره عقد بشینه.

همون تیکه پنیر چدار نه چندان خوش‌قیافه ایالت لبنیات؟

بذار اینو بگم که تو بستنی‌فروشی باباش کار می‌کنه،

و اشتباهاتشو می‌خوره.

خانواده داماد هم قیف تولید می‌کنن.

اوه، خب، برای این که لازم نیست فروید باشیم، مگه نه؟

اوه، کلاً همه چی خیلی افسرده‌کننده‌ست.

تازگیا هر کیو می‌شناسم داره سر و سامون می‌گیره، ازدواج می‌کنه، بچه‌دار میشه.

من دارم چی کار اشتباهی می‌کنم؟

خب، می‌خوای به عنوان یه دوست جواب بدم یا یه روانشناس؟

به عنوان یه دوست.

برو پیش یه روانشناس.

فریزر!

خب، راز، به نظرم تمام مشکلت از یه سری مسائل حل‌نشده نشأت می‌گیره،

که باعث میشه مردهایی رو انتخاب کنی که باهاشون قرار میذاری.

همیشه پر زرق و برق و سطحی، بدون هیچ چشم‌اندازی برای یه رابطه پایدار.

چرا باید این کارو بکنم؟

شاید ترس از تعهد، ترس از آسیب دیدن.

اما شاید وقتشه که به دنبال مردهای متفاوتی باشی.

می‌دونی، مردهایی که سر و سامون‌گرفته‌ترن.

کمی کمتر پر زرق و برق و بیشتر با اصالت.

احتمالاً حق با توئه، فریزر.

می‌دونی، اگه باهوش بودم، با اولین مردی که می‌دیدم قرار می‌ذاشتم...

که ذره‌ای هم بهش جذب نمیشدم.

راز، راز، زبونمو گاز گرفتم. میشه بوسش کنی خوب شه؟

اون یکی بعد از اون.

آه، دکتر، دکتر، این دوربین فیلمبرداری منه.

اوه، ممنون، بولداگ.

واسه چی لازمش داری؟ خب، می‌خوام از بابام فیلم بگیرم.

می‌خوام زندگیشو ضبط کنم تا فردریک بتونه ازش لذت ببره.

در سال‌های آینده. چه فکر خوبی.

وای! این زشت‌ترین چیزیه که تا حالا دیدم!

دارم میرم عروسی. اوه، من عاشق عروسی‌ام!

تا حالا عروسی‌ای نرفتم که حداقل یه ساقدوشو تور نکرده باشم.

و هرچی لباس زشت‌تر باشه، زودتر می‌خوان ازش خلاص شن.

این یکی قبل از پرتاب برنج به زمین می‌رسه.

باید برم.

باورت میشه واقعاً باید تو جمع با این لباس دیده بشم؟

خب، راز، فقط واسه چند ساعته.

بعدش می‌تونی اهداش کنی به ارتش رستگاری،

و یه روز یه درگ کوئین ایرلندی رو خیلی خوشحال کنی.

سوئیس رفتن چه فایده‌ای داره اگه یه روزو تو پیست اسکی نگذرونی؟

برای همین از کنفرانس خارج شدم و چه کسی رو دیدم جز مِریس.

اونم تازه برای درمان‌های سالانه جفت بز به اونجا پرواز کرده بود.

خدای من، باز وقت جفت‌درمانی شده؟

تو پیست با هم یه بگو مگو داشتیم.

اون فرار کرد. من سعی کردم رد پاشو تو برف دنبال کنم، اما افسوس که هیچ ردی نذاشته بود.

اوه، ای وای.

چیه؟ چی شده؟ من تازه یه نفرو دیدم.

کمترین بیمار محبوبم.

این مرد یه زن‌باز قهاریه. با این همه زن سر و کار داره،

که به همه‌شون یه لقب چندش‌آور میده، "آفتاب"، تا قاطی نکنه.

اوه، خدا.

فریزر، وقتی از یه بیمار خوشت نمیاد چی کار می‌کنی؟

خب، موضوع پیچیده‌ایه، مگه نه؟

چند وقته داری می‌بینیش؟

شش ماه. هیچ پیشرفتی نداشتیم.

بعضی وقتا حس می‌کنم نه برای کمک، بلکه برای پز دادن میاد.

ادعا می‌کنه تا آخرین شمارش، با ۱۵۰ تا زن بوده.

اوه، توروخدا، ۱۵۰ تا!

انگار نه انگار هر چیزی بیشتر از، مثلاً هفت تا مضحک نیست.

خب، من می‌گفتم ۱۱ تا، ولی منظورتو گرفتم.

اوه، الان شد ۱۵۱.

اوه، خدا، اومده راز رو ببینه؟

آره، خب، بی‌شک وقتی "سیلی پاستروپدیک" (Sealy Posturepedic) اسمشون رو انتخاب کرد، با هم آشنا شدن.

«زن و مرد سال».

نایلز، تو متوجه نیستی.

این اواخر خیلی آسیب‌پذیر شده.

اوه، امیدوارم اگر نمونم، منو ببخشی.

ترجیح می‌دم قبل از اینکه معرفی کنه، برم.

باید بهش هشدار بدم.

هشدار بدی؟ چطور؟

چیزی که بهت گفتم، یه راز کاملاً محرمانه، بین دو روان‌درمانگر بود.

نمی‌تونی بری بازگو کنی. اما...

نه. خب، اوه، باشه، باشه.

البته که حق با توئه. اما...

اون آخرین مردیه که راز باید باهاش باشه.

نگران نباش. با شناختی که از راز دارم، او آخرین مرد نخواهد بود.

هی، فریزیر. اوه، راز!

می‌خوام تو رو به یکی معرفی کنم. ایشون بن کالینزه.

فریزیر کرین. از آشناییتون خوشبختم.

منم همینطور. اشکالی نداره بهتون ملحق بشیم؟

اوه، چرا که نه! من قهوه‌های ما رو میارم.

عالیه.

اون فوق‌العاده‌ترین پسره.

می‌دونی، وقتی اولین بار دیدمش، فکر کردم، «تیپ من نیست.»

بعد حرف‌های تو یادم اومد.

و فریزیر، خیلی خوشحالم که اون نصیحت رو بهم کردی.

چون اگه اون نبود، هیچ‌وقت یه نگاه دیگه بهش نمی‌انداختم.

خب، راز، بذار اون نگاه سومِ مهم رو هم از قلم نندازیم.

میشه دست از نگران بودن برای من برداری، فریزیر؟

این یکی فرق داره. می‌تونم بفهمم که واقعاً به من اهمیت میده.

بیا اینم برای تو، عزیزم.

چرا نمی‌تونی مثل بقیه سگ‌ها باشی؟

چرا نمی‌تونی استخوون یا حیوونایی که کشتی رو بیاری خونه؟

اونا رو بده به من. آروم باش.

فقط می‌خوام اونا رو بذارم کنار رزهایی که دیروز چیدی.

اوه، سلام، بابا، تازه از پیاده‌رویت برگشتی؟

فکر می‌کنم الان بهترین زمان باشه که اون دوربین فیلمبرداری قدیمی رو راه بندازیم.

نه، شاید بعداً.

اوه، بابا، هی، تو هفته‌هاست داری «نه» میگی.

اوه، ای بابا، بعضیا اینو یه نشونه می‌دونستن.

فقط کافیه اینجا بشینی و درباره زندگیت حرف بزنی.

به زندگی ربطی نداره.

این درباره مرگ منه و اینکه بعد از مرگ من، شما یه چیزی داشته باشید که نگاهش کنید.

کل قضیه مو به تنم سیخ می‌کنه.

خب، باورم نمیشه که داری از ضبط تاریخچه‌ات امتناع می‌کنی.

داستانی که فقط تو، مارتین کرین، می‌تونی تعریفش کنی. چون مو به تنت سیخ می‌کنه؟

باشه، پس، حقیقت واقعی رو بهت میگم.

میراث سرخپوستی من قدغن کرده.

می‌ترسم جعبه جادوییت روحمو ازم بگیره.

نمی‌فهمم چرا انقدر در مورد این موضوع منفی‌بافی می‌کنی؟

واقعاً برای بعد از مرگت نیست. برای وقتیه که عقلتو از دست دادی.

هی، فریزیر. اوه، سلام، راز.

چرا، بعد از چهل و پنج دقیقه انتظار...

فکر کردم قرارمون رو فراموش کردی؟

ببخشید، داشتم می‌رفتم بیرون که بن زنگ زد.

اوه، بله، بن.

اوه، تو چته؟

هر وقت اسمشو میارم، اون قیافه رو می‌گیری.

دارم حس می‌کنم که زیاد ازش خوشت نمیاد.

فقط اینه که من یه چیزایی درباره بن می‌دونم.

چی؟

خب، اون یه کم برای تو سنش بالاست.

اون سی و شش سالشه. دقیقاً حرف منم همینه.

وقتی تو سال اول دانشگاه بودی، اون سال آخر بود. هیچ‌وقت جور درنمیاد.

من کیفم رو برمیدارم. میرم یه کوکاکولا بگیرم.

اوه، هی، دافنی.

اوه، سلام، راز. حالت چطوره؟ خوبم.

میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟

فریزیر به نظرت عجیب نمیاد؟ اوه خدای من، چرا!

هنوز سوالم رو تموم نکرده بودم.

بله، خب، وقتی جواب رو می‌دونی، سخته که زنگ رو نزنی.

خب، این عجیبه.

یعنی، برای اولین بار بعد از سال‌ها، من تو یه رابطه واقعاً باثباتم.

و فریزیر به جای اینکه برام خوشحال باشه، ناراحت به نظر میاد.

خب، این عجیبه.

مگر اینکه...

مگر اینکه چی؟

خب، دکتر کرین به بن حسودی می‌کنه چون تو رو برای خودش می‌خواد.

ها؟

اوه، نه، نه! بله!

دیگه چی می‌تونه باشه؟ نه فریزیر؟

چی؟ واقعاً اینو فکر می‌کنی؟ دافنی، نه! عمراً! نه، اون نمی‌خواد.

فریزیر خودش بهم گفت یه دوست‌پسر جدید پیدا کنم.

کسی که سر و سامون گرفته باشه، کسی که مهربون‌تر باشه.

کسی که ذات داشته باشه نه فقط ظاهر.

اینو میتونن روی سنگ قبر دکتر کرین بنویسن.

اوه، ولش کن. عمراً. خب، صبر کن، یه چیز دیگه هست.

چی؟

شاید نباید اینو بهت بگم، اما امروز صبح زود...

دکتر کرین با برادرش تلفنی حرف می‌زد.

و گفت که رابطه تو با بن داره دیوونه‌اش می‌کنه.

و اینکه از گفتنش به تو داره می‌میره، ولی نمی‌تونه.

اوه، خدای من! شنیدی که اینو گفت؟

قطعاً شنیدم. اوه، این خیلی عجیبه.

این خیلی عجیبه. من چی بگم؟ شاید مجبور نباشم چیزی بگم.

شاید اون خودش ببینه که من با بن چقدر خوشحالم.

اوه، بن، بن، بن!

خدای من، میشه فقط یه دقیقه بن رو ول کنی و یه کم به من توجه کنی!

باشه.

صبح بخیر، راز. سلام، فریزیر.

هی، تو دوست‌داشتنی به نظر میای. اون لباس خیلی بهت میاد.

ممنون. می‌دونی، فکر کنم این قضیه یه بغل می‌خواد.

اوه، من اونقدرا هم خوب به نظر نمیام.

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left