The first 200 lines.
صبح بخیر، راز. هی، فریژر.
برای شما. اوه.
یه هدیهی کوچیک برای تشکر. بعد از اینکه اون تیزرهای تبلیغاتی جدید رو ساختید.
دکتر فرانک در رادیو KTLK عملاً از صحنهی رادیو محو شد.
من خیلی در انتخاب هدیه برای آدمها خوب نیستم،
ولی وقتی این رو دیدم میدونستم که برای شما عالیه.
شاید باید شال رو انتخاب میکردم. نه، مشکل کیف نیست.
اوه، هرچند که ازش متنفرم.
حتی نمیدونم چرا دارم گریه میکنم. اوه، راز، این تقصیر بارداریه.
دریایی از هورمونها داره تو بدنت غوغا میکنه،
و طبیعیه که احساساتت با کوچکترین تحریک بالا و پایین میشه.
این مسخره است.
خیلی خب. اتفاقی افتاده؟
دیشب فاجعه بود.
اوه، درسته، قرارت.
آره، همه چی خوب پیش میرفت تا وقتی که خواست برام یه نوشیدنی سفارش بده.
ولی بعد بهش گفتم که باردارم.
قبل از قرار بهش نگفته بودی؟
راحت نیست به کسی گفت.
تازه، امیدوار بودم درخشش بارداریام خودش همه چی رو بگه.
درخشش تو؟ اوه، تو رو خدا، رُز، واقعاً فکر میکنی که
کسی میتونه درخشش تو رو نبینه؟
خب من بهش میگم، اونم میگه «باشه، مشکلی نیست.»
پنج دقیقه بعد بهم میگه پیجرش داره ویبره میره.
اورژانسی براش پیش اومده. باید بره سر کار.
خب، شاید راست میگفته. اون مبلمان حصیربافی میفروشه.
کی لازم داره که ساعت ۹:۳۰ شب میزهای عسلیش رو دوباره حصیری کنن؟
آه، رُز.
اوه خدای من، رُز، رُز، ببین، من بهت بدهکارم یه عذرخواهی، رُز، این هورمونها نیستن.
تو داری وارد یه سفر تغییردهنده زندگی میشی.
طبیعتاً، هر کسی احساساتی میشه.
حالا هر چی که هست، تو داری عالی از پسش برمیای.
آه، ممنون، فریژر. آره.
من خوبم. باید برگردم سر کار. درسته.
خدای من، خودکارم جوهر نداره!
خب، بیا کلاً هورمونها رو نادیده نگیریم. یعنی...
سلام. من میخوام این کیف دستی رو پس بدم.
اوه، من واقعاً متاسفم.
اما این یه قلم حراجی بوده و ما سیاست عدم مرجوعی داریم.
همسرتون خوشش نیومده؟ خب، من ازدواج نکردم.
دوست دختر؟ نه. نه، دوست دختر هم ندارم.
وقت ندارم وارد جزئیات تمام روابط نداشتهام بشم.
این یک هدیه برای یک دوست بود.
آه
خب، شاید دوستتون دلش بخواد با یه کفش ست، اینو هماهنگ کنه.
تا سایز ۱۳ داریم.
این واقعاً یک هدیه بود.
و ممنون میشم وقتی کلمه «دوست» رو میگید، روش تاکید نکنید.
ببخشید آقا، نتونستم نشنوم.
میتونم کمکتون کنم؟ اگه شما نگهش دارید، بقیهاش با من.
امیدوارم لازم نشه.
اوه
اوه، ببینید...
جیل، ما همه آدمهای منطقی هستیم اینجا.
چرا فقط به این آقا یه اعتبار نمیدید؟
ببینید، من که قوانین رو وضع نمیکنم.
بله.
اما یه فروشنده زرنگ مثل شما...
میدونه که این کار، در مورد قانون نیست.
در مورد رابطه است. حالا، به این آقا نگاه کنید.
فرهیخته، خوشپوش، متمول
از اون مردهایی که دلت میخواد باهاشون رابطه داشته باشی
فقط یه چیز سر راه این رابطه است
از کیفش راضی نیست
کیف من نیست
شاید رنگ کیفش اشتباه بود
شاید به اندازه کافی جا نداشت
کیف من نیست
خب، اگه این آقا ناراضی از اینجا بره، شاید دیگه هیچ وقت از اینجا خرید نکنه
و کی میدونه که تو آینده ممکن بود چیها بخره؟
روسری، دستکش، جوراب
خب، انتخاب با توئه، جیل
پورسانتهایی که از یک رابطه مادامالعمر به دست میاد
یا رضایت پوچِ اینکه میدونی قوانین رو رعایت کردی
باشه. میرم فرمها رو میارم
خب، ممنون
خیلی تاثیرگذار بود
باید ببینی وقتی یه چیز سخت مثل خونه یا کلیه رو پس میدم
ببین، راز کار پافشاریه. آه!
فریژر کرین. سامانتا پیرس
سم. سلام.
شما دکتر فریژر کرین هستید؟ بله، هستم.
آه، صداتون آشنا بود. یه لحظه فکر کردم شما همون...
همون آقایی هستید که میگفت «منطقه سفید فقط واسه سوار و پیاده کردنه».
نه، اینو زیاد میشنوم.
سم، گوش کن، میتونم به پاس تشکر امشب شام مهمونت کنم؟
خیلی لطف دارید.
اما من فقط میخواستم یه کار خوب انجام بدم.
آه. خب... به هر حال، ممنون.
نه، خواهش میکنم.
خداحافظ. فعلا.
آه، سَم... باشه، خیلی دوست دارم برای شام بیام.
اوه، چه عالی!
دیدی؟ پافشاری جواب میده.
میخواستم بگم پارکینگمو تایید کنی.
ولی خب اینم خیلی خوب از آب دراومد.
چهل و هفت ثانیه تا پایان کوارتر چهارم باقی مونده.
سیهاوکس نمیتونه اجازه بده ورق برگرده.
چیکار میکنی؟ دارم با تو فوتبال میبینم.
نتیجه چنده؟ بیست و هفت-بیست.
عالیه
میخوای بدونی کی برنده میشه؟ راستش نه، زیاد نه.
به به، انگار یکی برای امشب برنامه ویژهای داره.
راستش، همینطوره. چی لو داد؟ اون هوای اعتمادبهنفسم؟
نه، اون سنجاق یقهی نقرهایت.
اینو وقتی میپوشی که یه قرار فوقالعاده داری.
آفرین که همهی سیاهیهاشو برطرف کردی. خیلی خوب برق افتاد.
عصر بخیر، دکتر کرین.
سلام، دافنی.
بابا، فریزیر، آمادهاین بریم؟
یه لحظه صبر کن. خب، راستش، نایلز...
نمیتونم با تو و بابا به نمایشگاه قایق بیام.
فقط شما دو نفر میرین. آه، چه حیف.
شاید یه وقت دیگه. آره.
ای وای. چی؟
شب صافیه.
آه. بله. بله. میدونی، اخیراً هوا خیلی بادی بوده.
فقط به اون ستارهها نگاه کن. آها.
اون صورت فلکی شکارچیه؟ بله، فکر میکنم همینطوره.
آها. داری چیکار میکنی، آخه؟
ما با هم یه قرار گذاشتیم که هوای همو داشته باشیم.
هر وقت پای یه کار مربوط به بابا وسط باشه، ما پشت همیم.
نایلز، من با یه زن فوقالعاده قرار دارم.
خب که چی؟ من از بلیطهای تراویاتا گذشتم تا تو رو تو مسابقه تراکتورکشی حمایت کنم.
نایلز، میتونیم برای شام بریم اون رستوران قرون وسطایی.
اوه، عالیه بابا.
دافنی، مایل هستی از بلیط من برای نمایشگاه قایق استفاده کنی؟
اوه، بله، خیلی خوب میشه.
خیلی باذکاوت.
خب، اون بانوی خوششانس کیه؟
خب، اسمش سامانتا پیرسه. ما همین دیروز آشنا شدیم.
اون منو از برنامهی رادیوییم شناخت و...
خب، میدونی، در واقع وقتی ازش دعوت کردم بیرون بریم، امم...
یه کم خجالت کشیدنش رو حس کردم.
که باعث شد با خودم فکر کنم نکنه از شهرت من مرعوب شده باشه.
گفتی سامانتا پیرس؟ آره بابا.
مو بلوند؟ چشم آبی؟ درسته. تو از کجا میدونی؟
اون الان تو لری کینگه.
ما اینجا با سامانتا پیرس، وکیل برجسته، هستیم.
اون برای حضور در برنامهی ما در لسآنجلسه.
در حال حاضر داره تو سیاتل از پروندهی قاتل چاقو قصابی دفاع میکنه.
سم، باید اینو ازت بپرسم.
فکر نمیکنی جلوی چشم مردم بودن...
و قرار گذاشتن با بعضی از مشهورترین مردان دنیا...
روی نحوهی برداشت هیئت منصفه از تو تاثیر میذاره؟
خب، این واقعاً منصفانه نیست، لری. من با چهرههای سرشناس قرار نمیذارم.
رابطهی پر سروصدای تو چی...
با کوین کاستنر؟
اوه، اون فقط یه شایعهست.
جورج استفانوپولوس؟ - اونم فقط یه شایعهست.
برد پیت هم یه شایعهی دیگهست؟
آره. ولی اون یکی رو خودم شروع کردم.
پس تو گفتی که مردا--
میفهمم چرا از شهرت تو مرعوب شده.
فکر میکردم اسمش آشناست. حتماً تو روزنامه خوندمش.
تبریک میگم، فریز.
الان دیگه تو لیگهای بزرگ بازی میکنی. آره.
کوین کاستنر، استفانوپولوس، تو.
نذار اعتمادبهنفست رو متزلزل کنه. نگران نباش.
شاید از مردهای جذاب خسته شده و دنبال یه تغییره.
من چقدر خوششانسم؟
معمولاً یه غول جنگلی مثل من باید یه زن رو گول بزنه تا باهاش قرار بذاره.
نه. فقط میخوام بگم، من یه بار با یه مرد قرار میذاشتم...
که با چند تا از بهترین بازیگرای زن بریتانیایی قرار گذاشته بود.
ولی از خودخواهی و ناامنی اونا خسته شده بود.
خب، میبینی که، این اتفاق میافته.
البته، بعد از اینکه تفریحش تموم شد، منو ول کرد و برگشت پیش بازیگرا.
ولی یه عکس امضا شده از هلنا بونهام کارتر برام گرفت.
اون داره سوار یه کره اسب میشه.
پس تدی کندی، هنری کیسینجر و دالایی لاما همگی تو این هواپیما هستن.
اوه، صبر کن، فکر کنم این لطیفه رو شنیدم.
نه، این واقعاً حدود یه ماه پیش برای من اتفاق افتاد.
خب، چقدر احساس حماقت میکنم؟ من...
بیخیال، به هر حال داستان خیلی خوبی هم نیست.
خب، پیشغذا چطوره؟ اوه.
خوشمزه. آها.
سالادت؟
اوه، خیلی خوبه.
راستش، هنوز حتی امتحانش هم نکردم.
اوه، امم. حق با من بود.
امم.
امیدوارم این حرفم ناراحتت نکنه ولی من امروز خیلی روز پر استرسی داشتم.
و واقعاً انرژی ندارم که زیاد گپ و گفت معمولی کنم.
علاوه بر این، خیلی گرسنه نیستم. خیلی ناراحت میشی اگه ما فقط--؟
ببین، من میدونم این به کجا ختم میشه. لازم نیست بگی.
میتونیم فقط بریم یه جا و سکس کنیم؟
اونو دیگه مجبور بودی بگی.
متاسفم. اون حرفم خیلی رک به نظر رسید. من...
ولی الان تنها کاریه که واقعاً میخوام انجام بدم.
خب، من مفتخر شدم و این فکر خیلی وسوسهکنندهست.
ولی میدونی، تو برنامهی من، من مدام دارم موعظه میکنم...
که آدما باید همدیگه رو بشناسن، امم...
قبل از برداشتن همچین قدمی، نقاط مشترک داشته باشن.
رنگ مورد علاقهت چیه؟
آبی. مال منم همینطوره. حساب لطفا.
آه، هوی اونجا، رفقا. نمایشگاه قایق چطور بود؟
اوه، عالی بود.
آره، یه نمایشگاه عالی داشتن که توش میرفتی تو یه قایق...
جلیقهی نجات میپوشیدی و اونا شبیهسازی میکردن که چطوریه...
که تو دریا وسط یه طوفان گیر بیفتی.
No comments yet. Be the first to leave one.