As primeiras 190 linhas.
آه. به به!
آرزویی کردی، عزیزم؟ معلومه که کرده.
آرزو کرده پدرش هنوز اونقدر بچههاش رو دوست داشته باشه...
...که تو روز تولد تنها دخترش بهش زنگ بزنه.
یا به همسرش.
آه، اما مردها همینن دیگه.
یه بار که بذرشو کاشت و بچههاش رو به دنیا آوردی...
...میره که کثافتکاریهاش رو جای دیگه پخش کنه.
به نظرم باید یه جامی به افتخارش بزنیم!
من شامپاین میارم. من فقط یه آبجو میخورم.
آه، مطمئن نیستم که تو این وضعیت باید الکل وارد کنیم.
خب، دافنه، چرا کادوهاتو باز نمیکنی، هان؟
آه، چه فکر خوبی. بفرمایید، بفرمایید. اول مال من و بابا.
هه هه.
تولدت مبارک، دافنه.
آه، یه دفتر خاطراته. اوه، خیلی قشنگه. ممنونم.
لازم نیست به خاطر من این حرفو بزنی.
میخواستم برات از اون سگهای رباتی بگیرم.
میدونی، یه چیزی که واقعاً به دردت بخوره.
هی، نایلز. نایلز: هی، راز.
فریژر: اوه، سلام، راز. ممنون. ببخشید دیر کردم.
آه، نه، اصلا. اوه، دافنه تازه داره کادوهاش رو باز میکنه.
اوه، اینم مال من.
راز، لازم نبود چیزی برام بگیری.
مسخره نباش. تولدت مبارک.
اوووه. فریژر: اوه.
مارتین: وای.
عاشقشیم.
آره، راجر توری سیاه رو دوست داشت اما هیچوقت ندید من توش باشم.
منظورم توری سیاه بود. این یکی رو برای تو خریدم. نوئه.
ممنون، راز. حتماً یه مردی دلتو شکسته، مگه نه؟
آه، آره، اما من خوب میشم. حتماً همینطوره.
تا وقتی که بفهمی اون عشق زندگیت بود و برای همیشه رفته.
اون وقت هیچ شبی نمیگذره که از خدای خوب نخواهی...
...که تو خواب جانتو بگیره.
همهمون از این افکار داریم.
نایلز، میشه لطفا تو آشپزخونه ببینمت؟
آره.
این چیه؟ ها. منم همینو گفتم.
میتونم بهت بگم که چی نیست. بابا، بیخیال میشی؟
میدونم اخلاقش سخته، اما الان باید با مامان مراعات کنیم.
بداخلاق؟
من حسرت روزهایی رو میخورم که بداخلاق بود. بداخلاق بودن مثل پیکنیک بود.
من یه عکس از بداخلاقیاش رو تو قاب قلبی کنار تختم نگه میدارم.
بداخلاقی مثلِ... باشه، نایلز، میدونم.
اما الان براش سختتره.
فکر میکنم بالاخره داره میفهمه که بابا دیگه برنمیگرده.
و فکر کنم منم همینطورم.
متاسفم.
باهاش صبورتر خواهم بود.
ممنون، نایلز.
و اگه درست انجامش بدی، از داخل خونریزی میکنه.
و هیچکس هم نمیفهمه کار تو بود.
آه، دافنه، فکر کنم هنوز یه کادوی بازنشده اینجا برات هست.
فکر کنم یه کادوی بازنشده هم برای من تو یخچال هست.
حالا سعی کن جلویمو بگیری.
دافنه!
تولدت مبارک، عزیزم.
آه، نایلز، یه سفره!
این آخر هفته، من و تو داریم پرواز میکنیم به هاوایی...
...برای یه استراحتگاه پنج ستاره پلینزی.
آه، چقدر هیجانانگیز! اوه، ممنونم.
روز اول ما رو با قایقهای اوتریگر میبرن...
...به یه جزیره اختصاصی برای یه مهمانی سنتی هاوایی خصوصی.
من و راجر قرار بود این آخر هفته برگردیم ویسکانسین...
...برای گردهمایی خانوادگیام.
آه، چه عالی.
بعد روز دوم با یه کشتی کروز میریم مولاکای.
راز: البته، نمیشه بری ویسکانسین...
...و چند تا تور پنیرگردی نری.
خب، معلومه که نمیشه. فریژر: نه.
و بعد وقتی مولاکای هستیم، میریم اسنورکلینگ...
...با لاکپشتهای دریایی. و بعدش دِلز.
یعنی، راجر واقعاً دلش میخواست سوار اون قایقهای بزرگ اردکی بشه.
بس کنین دیگه. این همه داستانهای عشقولانه...
...درباره سفر و عاشقی.
و تو هم با این تولدت!
نمیبینید که دارم عذاب میکشم؟ دیگه نمیتونم قایمش کنم.
داری چیکار میکنی؟
میخوام آرزومو عوض کنم.
راز: من ظرفشویی رو روشن کردم.
فریژر: ممنون، راز. فردا میبینمت.
میخوای جاروبرقی رو روشن کنم؟
نه، ممنون. صبح خودم انجامش میدم.
مطمئنی؟ یعنی، فقط یه لحظه طول میکشه.
نمیخوای بری خونه، نه؟ راستش نه.
آلیس با مادربزرگش تو ویسکانسینه.
و سخته که با یه خونه خالی روبرو بشم.
خب، راز، بذار بهت بگم...
چرا نمیشینی و یه کم گپ نمیزنیم؟
ممنون.
و وقتی به این سفر به ویسکانسین فکر میکنم...
...فقط از این که بدون راجر برم، وحشت دارم.
خانوادهام هم همینجوری فکر میکنن که من یه شکستخورده تمامعیارم.
حالا هم فقط میخوام بهشون ثابت کنم حق باهاشونه.
«راز توی عشق شکست خورده. راز نمیتونه یه مرد پیدا کنه.»
اونا واقعاً اینو نمیگن، مگه نه؟ آه، تو خواهرم رو ندیدی.
خواهرم، دنیس، که بینقصه.
یعنی، دوستش دارم و اینا، ولی کلاً یه عوضیه.
هی، میدونی من... من میتونم باهات بیام. هوم؟
چی؟ حتماً. برای حمایت روحی.
اوه. فریژر، میخوای تعطیلاتت رو اینطوری بگذرونی؟
نمیدونم. شاید وقت عالیای باشه برای اینکه من ببینم...
یه اردک غولپیکر و یه عالمه پنیر.
ممنونم، فریژر.
میخوای تلویزیون ببینیم؟ شاید یه فیلم خوب پیدا کنیم.
آره.
آره، از وقتی این قضیهی راجر پیش اومد...
تو واقعاً هوامو داشتی.
خیلی برام ارزش داره.
چرا بقیهی مردا نمیتونن مثل تو باشن؟
منظورم اینه که تو دقیقاً همونی هستی که زنها دنبالشن.
آره، زنهایی که من باهاشون قرار میذارم انگار اینو نمیدونن.
بعضی از زنها نمیدونن چی به نفعشونه.
عالیه.
من بروکلی دنیای قرار ملاقاتم.
فریژر: صبح بخیر. صبح بخیر!
برات قهوه بیارم؟ راز: دلم میخواست بمونم، ولی نه.
باید واقعاً برم.
قراره کاشیکار بیاد.
آهان.
پس این یه کم عجیبه، نه؟ راز: آره، هست.
ولی از نوع خوبش.
آره.
میدونی...
کاشیکار.
آهان. امم، م-- من بلند میشم.
نه.
باشه.
واقعاً باید برم. تو رو سر کار میبینم.
راز، حالت خوبه؟ همه چی عالیه.
شاید باید راجع بهش حرف بزنیم. و حرف میزنیم. فقط الان نه.
چون واقعاً دیرم شده. میدونی، منظورم برای کاشیکاره.
بذار تا دم در همراهیت کنم.
اوه، راز... امم، شاید بعداً بتونیم شام بخوریم؟
باشه. و اون موقع میتونیم حرف بزنیم.
منظورم اینه که واقعاً نیازی به حرف زدن ندارم چون حالم خوبه.
مگر اینکه تو حالت خوب نباشه. نه، نه، من خوبم.
با این حال یه کم عجیبه، نه؟ آره. ولی از نوع خوبش.
مارتین: ادی، فقط به خاطر اینکه یه چیزی رو انداختم...
اونو مال تو نمیکنه.
خدایا، من چیکار کردم؟ من چیکار کردم؟ من چیکار کردم؟
صبح بخیر، فریژ. صبح بخیر، بابا.
روزنامه رو دیدی؟ اه، نه، ندیدم.
داستان بزرگی از اینکه کیف راز شب رو روی میز قهوه گذرونده.
اون چیزی نیست که به نظر میرسه. میدونم.
اوه، منظورت چیه؟ میبینم که چقدر میدونی. دقیقاً همون چیزیه که به نظر میرسه.
آه! میدونستم.
خب، به هر حال به تو ربطی نداره.
پس باهات بحث نمیکنم. اوه، بابا، من کار وحشتناکی کردم.
اوه، خدای من، چی شده؟ و زیاد هم به من نگو.
اوه، من-- من حتی نمیدونم چطور گذاشتم این اتفاق بیفته.
اون تنها بود. احتمالاً فکر میکنه من ازش سوءاستفاده کردم.
منظورم اینه که واسه همین بود که از اینجا فرار کرد.
فکر میکنی من این کارو کردم؟ فریژ، شما هر دو بزرگسالید.
کجاش بده؟ خب، بابا، تو نمیتونی جدی باشی.
یعنی میفهمی این یعنی چی؟
من احتمالاً دوستیمون رو نابود کردم.
میدونی هر وقت به من نگاه کنه چی میبینه؟
بدن لختت. اوه، خدای من.
من میخواستم بگم کسی که به اعتمادش خیانت کرده.
ولی، اوه، خدای من.
فریژر، انقدر جوش نزن. قرار گذاشتید کی همدیگه رو ببینید؟
اوه، امشب برای شام قرار گذاشتیم. پس همه چی عادیه.
برای یه مدت احساس عجیبی و احمقانه خواهی داشت.
و بعدش کلی بهش میخندی و میگذری.
آره، احتمالاً حق با توئه، نه؟ منظورم اینه که ما-- ما بزرگسالیم.
میتونیم در موردش حرف بزنیم. حالمون خوب میشه.
خب، بهتره که بشیم.
بهش گفتم باهاش میرم ویسکانسین.
واو، تو واقعاً تنها بودی.
من هم به اندازهی تو میخوام به این سفر برم.
ولی الان نمیتونیم مامان رو یه هفته تنها بذاریم.
به نظر نامتعادل میاد.
خب-- خب، شاید بتونه اینجا با فریژر و بابا بمونه.
اوه، اوه!
راجع به چی حرف میزنیم؟
بازم مامانه.
از دیشب که از اینجا رفتیم، یکسره گریه میکنه.
به نظر میاد کار نسخهی دکتره، نایلز.
حتی نمیتونم به بابا زنگ بزنم.
حتی نمیدونه من نامزد کردم.
فکر کنم میتونم قید اینو بزنم که اون منو تا پای محراب ببره.
الو.
راز، سلام.
آره، ی-- یه ثانیه صبر کن.
دافنه، من راهحل رو دارم.
میخوام تو از اون بلیطها استفاده کنی و مادرت رو ببری هاوایی.
دیوونه شدی؟
نه، نه، ما تا آخر عمر کلی سفر رمانتیک خواهیم داشت.
No comments yet. Be the first to leave one.