As primeiras 200 linhas.
خب، کارولاین، اگه دو ساله که داری تراپی میری
و حس میکنی دیگه پیشرفتی نمیکنی،
شاید به یک رکود رسیدی
یا تو و درمانگرت دیگه با هم پیشرفتی ندارید.
شاید وقت تغییره.
یه خورده خشک و وراجه.
خب، دو سال مسلماً زمان زیادیه
که با یه روانپزشک خشک و وراج بگذرونی.
دقیقا!
ممنون دکتر کرین. کلی حرف برای فکر کردن بهم دادید.
اگه یه وقت دیگه زنگ بزنم و ازتون مشورت بگیرم اشکالی نداره؟
خب، فقط منو بانجوی ذهنت در نظر بگیر.
خب، سیاتلیا، اینم از این جمعه عالی.
فریزیر کرین هستم که میگم تا هفته دیگه میبینمتون.
برنامه خوبی بود، فریزیر.
اوه، راز، تمام هفته منتظر این لحظه بودم!
اوه!
این چیزیه که من تو رو دوست دارم، فریزیر. تو هم سخت کار میکنی و هم سخت خوش میگذرونی.
اوه، راز، تو نمیدونی چقدر مشتاق این آخر هفتهام.
میدونی، یه زمانی میرسه که حتی باوجدانترین روانپزشکا هم...
دلش از مشکلات بقیه زده شده
سلام، کدومتون رز دویل هستین؟
بله. همین قدر سرنخ بهتون میدیم.
احتمالا یه پیشکش کوچیک از یکی از دلباختههات، ها؟
شاید یه گردنبند مروارید قشنگ... یه آویز اشکی شکل...
یه قالب پَنیره.
خب، با یه زنجیر مناسب، می تونم تصور کنم که چقدر شیک به نظر میاد.
نه، از طرف خونوادمه.
اونا تو ویسکانسین، توی مزرعه لبنیاتی عموم، دور هم جمع شدن.
چرا نرفتی، رز؟
اوه، وقت نداشتم. اما الان آرزو می کنم کاش رفته بودم.
فریزر، ما همیشه کلی بهمون خوش میگذره.
مثلاً یه بار یه سینی بزرگ پنیر بود.
یکی از عموهام شروع کرد با زبون پنیری حرف زدن.
مثلاً به جای اینکه بگه "سلام، حالت چطوره؟"
گفت: "سلام، هاوارتی!"
یکی دیگه هم میگفت: "اوه، من گوداَم."
و بعدش... نمیدونم دیگه چی میگفتن؟
خب، اگه من اونجا بودم... صدای شلیک گلوله میشنیدی.
مسخره نکن. دلم برای اونا تنگ شده.
آه، راز، آه
آروم باش، آروم باش. ما بازی میکنیم و آهنگ میخونیم.
آره، معلومه که میدونم.
و خاله لیبی هم مثل توپ میپره تو دریاچه.
آره، آره، خاطرات حتماً...
بعدشم عمو ند زیاد میخوره
و شروع میکنه به همه گاوها شلوار پوشوندن.
اوه
رز، گوش کن، ببین، اگه امشب دنبال یه تفریح خانوادگی خوب میگردی
چرا نمیآی خونه ما؟ تولد بابامه.
پارسال یادم رفت. امسال میخوام جبرانش کنم.
فقط یه قانون هست: کار تعطیل، فقط خوشی.
فکر نکنم باهام خیلی خوش بگذره.
راز، اصرار دارم.
با هیچکس بیشتر از تو تو مهمونی بهم خوش نمیگذره.
و از دیدنت تو این حال بدم میاد. من...
I Camembert it. Aw
چه بامزه. اوه.
بسیار خب!
تولد یکیه.
امیدوارم همهتون حس و حال یه مهمونی رو داشته باشین.
من که دارم.
تو واقعاً محالی! و تو هم یه غرغروی بیخود!
اون عصا رو واسه من تکون نده! ور ور ور... هی!
اوه، تورو خدا، بازم که شروع شد.
همین الان تصمیم گرفتم کادوی تولدم چی باشه: دَفنی رو اخراج کنین.
اول باید دوباره استخدامم کنی چون من استعفا دادم.
امیدوارم دیگه هیچوقت نه اینجا رو ببینم، نه اون پیرمرد غرغرو و منفور رو.
این بار چیه؟ همون همیشگی.
ازش میخوام تمرینهاشو انجام بده.
و اونم مثل یه بچه نقنقو قیافهشو جمع میکنه.
چرا بهش نمیگی چطور از من میخوای انجامش بدم؟
با ریختن آبجو تو سینک.
و با یه قاشق چوبی میکوبی رو قابلمه اسپاگتی.
من اینجا واسه سلامتی تو هستم. مجبور نیستم دوستت باشم.
چه بهتر، چون من همینجا یه دوست دارم.
که اتفاقاً یه غرغروی وراج نیست.
اِدی، برو بیار.
اوه، تمومش کنین.
ای بابا. شما همیشه سر همین چیزا دعوا میکنین.
دوباره میتونید فردا ادامه بدید. امشب قراره یه جشن بگیریم.
رفتم امیلیو. کیک لیموی مورد علاقهت رو گرفتم.
دیدید؟ چند تا خوراکی و یه بطری شامپاین هم گرفتم.
میتونیم همه توافق کنیم که امشب خوش بگذرونیم؟
احتمالا رازه. این هفته حسابی تو خودش بوده.
چیزی که اون بهش نیاز داره یه فضای شاد و بیدغدغهست.
راستش، منم به همین چیز نیاز دارم. حالا میتونید حداقل یه آتشبس رو قبول کنید؟
خب، اگه اون زبون درازش رو نگه داره... اگه اون بتونه نگه داره...
راز! سلام. سلام، فریژر.
سلام، مارتین. سلام، راز.
تولدت مبارک. اوه، لازم نبود این کارو بکنی.
هی! مرسی، راز. بعداً باید برات بپوشمش.
اون که همین الانشم داره اون قبلی رو که یکی بهش داده بود میپوشه.
قار قار
من یه شب خیلی خوب برنامهریزی کردم. میتونیم همه سعی کنیم متمدن باشیم؟
تو شیاد بیاصول!
تو کلاهبردار بیوجدان!
تولدت مبارک، بابا. ممنون.
نایلز، چی داری میگی؟
تو امروز با یکی از بیمارهای من حرف زدی، کارولین.
به خاطر اون روش سریع و سرسریت تو روانپزشکی، تنهام گذاشت.
کارولین بیمار تو بود؟
دو سال زحمت من رو با یکی از اون مکجلسههای دو دقیقهایت به باد دادی.
نایلز، من صرفاً پیشنهاد دادم که یک تغییری رو در نظر بگیره.
بر اساس کدوم روش تشخیصی؟
"اتل متل توتوله"؟
اوه، عجب!
یکی از اعضای خانواده کرین که برای انجام کاری وقت نمیذاره.
شارلاتان. دقیقاً، بابا. شارلاتان.
اوه.
من داشتم باهاش حرف میزدم.
عصاتو به سمتش بلند نکن.
ولش کن. تنها ورزشیه که میکنه.
به خاطر خدا، اتفاقاً امروز تولد باباست.
نه، وایستا!
راز، کجا میری؟
فکر کنم بهتره برم.
ما فقط داشتیم حرف میزدیم. دعوا نبود. داشتیم حرف میزدیم.
واقعاً ترجیح میدم تنها باشم.
ممنون، بچهها.
خیلی بهم خوش گذشت
خب، امیدوارم خوشحال باشی
شبش رو خراب کردی. شبِ اون؟ امشب تولد منه!
باشه. خب، بیا همین الان شروعش کنیم.
کی برای کیک حاضره؟
مطمئناً نمیخوام کسی رو حتی یه ثانیه بیشتر از اونی که باید اینجا نگه دارم.
پس بیا تمومش کنیم.
ممنون بابت مهمونی عالی.
خب، ریههای بابا که هیچیش نیست.
همه چراغای شهر خاموش شده.
قطعاً خاموشیه. نترسید.
جاهای بدتری هم هست که تو خاموشی توش گیر کنیم.
مثلاً آسانسور. وای خدای من، راز!
چرا نمیتونست دافنه باشه؟
این کارو نکن!
ما فقط باید یه نوری اینجا داشته باشیم.
ادی، کجایی؟ اوه، ببخشید، دکتر کرین.
اشکالی نداره، دافنه.
اوه، دافنه، چراغهای طوفان کجان؟
تو آشپزخونه. میارمشون.
بابا، چرا شومینه رو روشن نمیکنی؟
اوه. ببخشید، دکتر کرین. تقصیر شما نیست، دافنه.
ادی، کجایی؟
لعنتی! پیداش کردم.
خب، این بهتره.
میرم رادیوم رو بیارم ببینم چه خبره.
خیلی خب.
اوه، راز، راز، حالت خوبه؟
خوبم. خوبم.
برق درست وقتی رفت که در آسانسور تو طبقه چهاردهم باز شد.
واسه همین تو راهرو وایسادم داشتم تصمیم میگرفتم
که برگردم اینجا بالا پیش شماها
یا شانسمو تو خیابونای تاریک مطلق امتحان کنم
با کیفقاپا و آدمای عجیب غریب.
خلاصه، چند طبقه پایین رفتم،
بعدش نظرم عوض شد.
در این فاصله، احتمالاً یکی داره آپارتمانم رو غارت میکنه.
بله، شنیدم یه بازار سیاه پررونق هست
واسه میزهای قهوهخوری فرمیکای بدطراحی شده.
حداقلش اینه که من سبک خودم رو دارم.
تو حتی یک صندلی هم نمیخری
مگر اینکه یه اشرافزاده فرانسوی لوس و از خود راضی، کپل ساتنی گندهش رو روش نذاشته باشه.
لویی چهاردهم عشوه گر نبود.
همه تو قرن هجدهم بند جوراب میپوشیدن.
آره، اگه عشوه گر بودن، میپوشیدن. بدون که اون بود.
ساکت، بچهها!
ای بابا!
میتونیم همینجا تو تاریکی بشینیم
و حالمون گرفته باشه، یا میتونیم سعی کنیم یکم خوش بگذرونیم.
من میخوام به ماریس زنگ بزنم.
خب، نایلز رأیش رو داد. کی موافق خوشگذرونیه؟
من میرم یه لیوان بزرگ شراب بیارم.
خب، به نظر میاد استیکهایی که قرار بود بخوریم منتفیه.
بهتره برم ببینم چی پیدا میکنم. ممنون.
اوه-- ببخشید، دکتر کرین. معذرت میخوام، دافنه.
تو کل جنوب سیاتل قطعی برقه.
الان دارن روش کار میکنن.
سلام، ماریس. خدا رو شکر که پیدات کردم. عزیزم، نیازی به وحشت نیست.
مهمترین چیز اینه که آرامش خودت رو حفظ کنی.
درباره قطعی برق؟
ماریس، ماسک خوابتو بردار.
اوه. نه، نه عزیزم، وحشت نکن.
عزیزم... نه، عزیزم.
اِه... ما... عزیزم... عزیزم... عه...
حالش خوبه.
اوه، به به، محشر! توپولی خوکچه. یه چیزِ باحال.
ظرفهای دو لیتری کوکیز اند کریم و وانیل فاج.
اوم. خب، بیاین همین الان یه فکری به حالشون بکنیم قبل از اینکه آب بشن.
نیازی به نگرانی نیست.
فریزر حداقل تا ۲۴ ساعت آینده نگهشون میداره.
خفه شو!
خب، من دوست ندارم نوستالژیک بشم،
ولی پارسال که تولدمو یادت رفته بود، واقعاً عالی بود.
آه... میدونین چیکار باید بکنیم؟ باید یه کم اوضاع رو از این یکنواختی دربیاریم.
نظرتون درباره یه بازی چیه؟
اون بازی چی بود که خونه وندِرکلینها بازی کردیم؟
وقتی داشتن خدمتکارا رو برای مسابقه شطرنج زنده لباس میپوشوندن؟ اسمش بود، اِم...
آه، بله یادم اومد. اسمش بود "من بیمزهترین آدمم".
خب، حداقل یه بازی انتخاب کن که یکی دیگه هم شانس برنده شدن داشته باشه.
این دیگه ترکونده!
No comments yet. Be the first to leave one.