As primeiras 199 linhas.
راز، نفر بعدی کیه؟
کلیو از ردموند پشت خط سهئه.
سلام کلیو، بفرمایید.
سلام، دکتر کرین.
من با سه تا پسر متفاوت قرار میذارم و نمیتونم بینشون انتخاب کنم.
اینکه نمیتونی انتخاب کنی یا نمیخوای انتخاب کنی؟
فقط سخته. یکیش خیلی بامزهس.
یکیش ماجراجوئه و اون یکی هم حساس.
همهشون هم خیلی خوشتیپن.
اوه، ببخشید کلیو.
این برنامه برای کساییه که مشکلات واقعی دارن.
راز!
خب، به نظرم میاد که هر کدوم از این آقایون یه ویژگیای دارن که شما تحسین میکنید.
به جای اینکه بینشون انتخاب کنید،
چرا سعی نمیکنید یه نفر رو پیدا کنید که همه معیارهای شما رو داشته باشه؟
چرا وقتی که یه مادر تنها و شاغل شدی دوباره زنگ نمیزنی
که انتخاب قرار گذاشتنت بین یه مرد با هشت تا دندون باشه
و یه مردی که موهاشو نقاشی کرده؟
متأسفانه وقتمون تموم شد.
دکتر فریزر کرین هستم،
با آرزوی روزی خوش برای سیاتل و سلامت روان برای همه.
مگر اینکه البته راز با این قضیه مشکلی داشته باشه.
چیزی شده، راز؟
چون اگه مشکلی هست،
باید قبل از اینکه تو کارت هم تأثیر بذاره در موردش حرف بزنیم.
معذرت میخوام.
فقط دیگه از شنیدن غرغر مردم درباره زندگی عشقیشون خسته شدم،
در حالی که خودم یه آخر هفته دیگه رو بدون هیچ برنامهای پیش رو دارم.
خب، من هم درکت میکنم، ولی خب... ببین دارم به کی میگم.
اتفاقاً من برای این آخر هفته برنامههای بزرگی دارم.
حدس بزنم...
تو و نایلز دوباره دارید تو جشنواره رنسانس زیتارهاتون رو میزنید؟
واقعبین باش، راز. جشنواره رنسانس دو هفته بعد از روز سنت سویثینئه.
نه، پسرم داره میاد شهر.
بابا و دافنه الان باید از فرودگاه دنبالش باشن.
نمیدونستم فردی داره میاد.
خب، در واقع یه جورایی دقیقه نود تصمیم گرفته شد.
یادت میاد، من یه جورایی تجدید دیداری داشتم
با استاد قدیمی دانشگاهم، دکتر توکسبری.
خب، اون ملاقات باعث شد خیلی به خودم فکر کنم.
اون بهم کمک کرد که بفهمم
که من تا حالا خودم رو با شغلم تعریف میکردم،
و الان وقتشه که اولویتهام رو عوض کنم.
و اولین اولویتم پسرمه.
الان چند سالشه، ۱۲؟
نه، ۱۳ سالشه، راز. وای!
وای، میدونی سالها واقعاً چقدر زود گذشتن.
احساس میکنم خیلی چیزا رو از دست دادم. خب، شما قراره چیکار کنید؟
خیلی کارا. فکر کردم بریم یه تئاتر ببینیم و بعدش بریم نمایشگاه کامپیوتر.
اون عاشق این کارا بود. و امم...
آه، تصمیم گرفتم با هم کتاب والدن رو بخونیم.
چه تعطیلاتی! نه، نه، راز. واقعاً همینطوره.
ببین، ما هر سال یه کتاب انتخاب میکنیم که با هم بخونیم و دربارهاش حرف بزنیم.
این یه جورایی باعث نزدیکی بیشترمون شده.
و، وای، میدونی، نمیخوام لاف بزنم،
ولی فردی واقعاً یه پسر جوون خیلی خوشبیانه.
اون خیلی تخیل قوی داره، تازه بماند که چقدر حس شوخطبعیش عالیه.
اوه، این یادم آورد، فریزر.
آلیس امروز صبح یه چیز خیلی بامزه گفت.
مواظب باش، راز. نمیخوای تبدیل به یکی از اون مادرا بشی
که با حرف زدن از بچهاش همه رو خسته میکنه.
تو مرحله هفت، لباس بیو رو بردار و بعدش تلپورت کن به تانک اسید.
واقعاً؟
هی، پدربزرگ امتیوی رو بذار، کانال ۴۶.
باشه.
اوه، خدایا. این چیه دیگه؟
اینا نصفه لختن. این اصلاً درست نیست.
این یکی رو قبلاً دیدم.
آه، سلام بابا.
فردی! بیا باباتو بغل کن.
بعداً بهت زنگ میزنم.
خدایا، چقدر خوبه که میبینمت. اوه!
خب، پروازت چطور بود؟
اِم. خوب، خوب، خوب.
همه وسایلتو باز کردی؟
آره. فریزر: عالیه.
خیلی منتظرت بودم.
قراره خوش بگذرونیم. اول دوست داری چیکار کنیم؟
هر چی.
الو؟ هی، زک.
وایسا، بذار برم یه جای خلوتتر.
خب...
قطعاً این اون استقبالی نبود که انتظار داشتم.
من تا حالا همچین رقصی ندیده بودم.
فکر میکنی اون شورتها از چی ساخته شدن؟
یه جورایی توری فلزی.
این چه کوفتیه که داری میبینی؟
برنامه فردیه. خدای من.
به نظر نمیاد از اینجا بودن خیلی خوشحال باشه.
به زور دو کلمه باهام حرف زد.
اوه، این کاملاً عادیه. تو باباشی.
بچههای این سن نمیخوان با باباهاشون حرف بزنن.
من هیچوقت از حرف زدن با تو دست برنداشتم.
میدونم رفیق.
عصر بخیر. فریزر: اوه، سلام داف.
شام به زودی آماده میشه. نایلز هم میاد پیشمون.
خوبه، خوبه.
راستی، دافنه، فردی تو ماشین چیزی نگفت؟
واقعاً نه.
برنامه تو رو تو رادیو گذاشتیم. شنیدیم راز چه جوری حال اون تماسگیرنده رو گرفت.
آه، آره
آه، من جواب میدم. باشه.
میدونی، حیف که اون هنوز کسی رو پیدا نکرده که دوسش داشته باشه.
آخه، چی میتونه غمانگیزتر از تنها پیر شدن باشه؟
نه، منظورم شما نبودین، دکتر کرین.
شما که پدرتونو دارید که باهاش پیر بشید. آره، آره.
دافنه: نایلز. سلام.
سلام. (صدای بوسه)
هی نایلز، من قرار اسکواش رو از دست ندادم، نه؟
نه، نه. داشتم با جک بچر بازی میکردم.
حسابی لت و پارم کرد. از حالا به بعد، همون با تو بازی میکنم.
فرِیزِر: آه، بله.
فردی کجاست؟ فرِیزِر: میرم میارمش.
همیشه بعد از ورزش کردن بوی مردونهی خوبی میدی.
این ژل دوش انبه و کیویایه.
آه، سلام. اوه، سلام.
من جک هستم. نایلز رو پیاده کردم.
نایلز: جک؟ این رو توی ماشینم جا گذاشتی.
آه، ممنون. جک، ایشون دافنه هستن، دوستدختر من.
چه خوشچهرهای، نه؟
نمیدونم. متواضع، این خوبه.
حلقه نمیبینم. مجردی؟ بله.
دنبال کسی هستی؟ یه خانم؟ حتماً.
درسته.
مشغول به کار هستی؟ جراح؟
اوم. تأثیرگذاره. جک: ممنون.
آره. خب.
خب، دوباره دیدنت خوب بود جک. ممنون، خداحافظ.
چی شده؟ فکر کنم دارم سکته میکنم.
راز تنهاست، برای همین فکر کردم سعی کنم اون رو با یکی آشنا کنم.
آه، شاید جک.
فکر خوبیه. باشه، الان فهمیدم.
ایناهاش. اوه. سلام، فردی.
سلام، عمو نایلز.
میشه یه لحظه ما رو تنها بذاری؟ حتماً.
فردی، در مورد چیزی که همین الان دیدی...
میدونم همیشه حسهای خاصی به دافنه داشتی.
یه چیزی هست که باید بهت بگم. من از قضیهی شما دو تا خبر دارم.
آه. اِ...
و تو باهاش مشکلی نداری؟
من وقتی بچه بودم ازش خوشم میاومد.
الان دیگه از سرم افتاده. یعنی، اون تقریباً صد سالشه.
به هیچ وجه اینطور نیست!
فقط میسوزی که من به دستش آوردم! فرِیزِر: نایلز!
چرا برای هر دومون یه کم شری نمیآری؟
خب فردی، من برای وقتمون با هم برنامههای فوقالعادهای ریختم.
کتابی که قراره بخونیم رو هم انتخاب کردم.
یه راهنمایی بهت میکنم.
در سال ۱۸۵۴ منتشر شده، این ستایش خودکفایی...
...به عنوان سنگ بنای جنبش تعالیگرایی شناخته میشد.
آه، آه، آه!
بله، بله، نایلز. دفعه بعد اجازه میدم تو حدس بزنی.
فردی، نظری نداری؟ نه.
نایلز؟ والدن اثر هنری دیوید ثوروئه.
البته که همینطوره.
"زندگی در کنار استخوان است که شیرینترین است."
باید منبع بحثهای زندهی زیادی باشه، اینطور نیست؟
نمیدونم.
چرا با عمو نایلز در موردش صحبت نمیکنی؟
نایلز.
خب، بله، اگه شما اینطور میخواید.
با هم در موردش بحث میکنیم.
"اگر موتور سوت کشید، بگذار سوت بکشد تا از دردش صدایش بگیرد."
آه، خفه شو، نایلز.
هی، نمایشگاه کامپیوتر چطور بود؟
خوب بود.
فردی، چرا به پدربزرگ دربارهی واقعیت مجازی جدید...؟
و اون رفت.
پس خوش گذشت؟ آه، بله. حسابی ترکوند.
اون تمام مدت سعی میکرد از دستم فرار کنه.
میدونی...
من فقط سالی چند بار فردی رو میبینم.
معمولاً نهایت استفاده رو میکنیم.
حالا تمام چیزی که میخواد انجام بده، فقط بازی کردن اون بازی کامپیوتری لعنتیه.
مارتین: خب، میدونی، فریز...
اون هیچ فرقی با تو تو اون سن نداره.
فقط به جای صفحههای ویدئویی و لوازم الکترونیکی...
...تو همیشه سرت تو کتاب بود.
اون کاملاً فرق داره، بابا. نه، فرق نداره.
ما نمیتونستیم تو رو به هیچ کاری وادار کنیم.
میدونی، یادمه اون کتاب والدن رو میخوندی.
توی سفر کمپینگ خانوادگی بود.
خب که چی؟ خب، چه زمانی بهتر از اون برای خوندن دربارهی طبیعت؟
مارتین: دقیقاً همینه.
در حالی که تو تو کلبه داشتی در موردش میخوندی، ما بیرون داشتیم ازش لذت میبردیم.
تو ترجیح میدی در مورد چیزی بخونی تا اینکه اون رو مستقیم تجربه کنی.
میدونی، استاد منم دقیقاً در مورد همین نکته اظهار نظر کرده بود.
فردی.
فردی، من یه تصمیم گرفتم. ما میریم جنگل.
برای چی؟ ما میریم کمپینگ.
برای هر دومون خوبه. ولی من نمیخوام.
حیف. خوش میگذره.
پدرها و پسرها باید با هم کارهای سرگرمکننده انجام بدن.
تو و پدربزرگ که کارهای سرگرمکننده با هم انجام نمیدین.
هی، من رو قاطی این موضوع نکنید.
برای همین اون هم میاد.
نه خبری از تلویزیون خواهد بود.
نه از لوازم الکترونیکی، نه از عوامل حواسپرتی.
فقط سه نسل از کرینها...
No comments yet. Be the first to leave one.