As primeiras 172 linhas.
یه مافین زغالاخته لطفا، و، اوه، یه لاته وانیلی.
اوه عزیزم، غذای روحنواز. چی شده؟
نایلز، فکر میکنی من خودبرتربینم؟
معلومه که آره. اصلا لازم نیست نگران اون باشی.
نه، نه به اون معنی خوبش. امروز سر کار...
یه دیوارنویسی اهانتآمیز درباره من پیدا کردم
که روی دیوار دستشویی مردونه خطخطی شده بود.
نه. آره.
نقل قول:
"یکی بود یکی نبود یه مردی به نام فریژر کرین
که میگه دردتو میفهمه
ولی با همکاراش مثل یه از خود راضی رفتار میکنه
و به نظرم کلا آدم بیخودیه."
افتضاحه. زمان فعلهاش جابجا شده و قافیههاشم فقط نزدیکه.
وزنش هم خیلی ایراد داره.
نه، نه، نه. تو اصلا متوجه نکته اصلی نشدی.
من همیشه تلاش کردم که آدم قابل دسترسی باشم.
تجسم اون کلمات باشم:
اگه بتونی با جمعیت حرف بزنی و نجابتت رو حفظ کنی...
یا با پادشاهان قدم بزنی و سادگیات رو از دست ندی.
دقیقا. ممنون. اگه بدگوی من واقعا میدونست من کی هستم،
اونوقت یه توصیف مناسبتر از "از خودراضی" پیدا میکرد.
البته به شرطی که کیپلینگ رو بشناسه. (خنده) چقدر احتمالش هست؟
خب، رُز، ازت میخواستم بهمون ملحق بشی ولی میبینم که همین الان هم happy hourت رو داشتی.
خب، بیا، لطفا به ما ملحق شو. خب...؟
خب، اِم... اسمش راجره. فریژر: آره.
و، اِم... چند هفتهایه که با هم قرار میذاریم.
باشه، در موردش بگو. اون خیلی مهربونه
و اون یه آشغالجمعکنه. خب، شروع کنین به جوک گفتن.
چه جوکی؟ منظورم اینه که چرا همه فکر میکنن
من به مردم عادی از بالا نگاه میکنم؟ اوه، من یه جوک خوب دارم. اِم...
پس حتی تو اوقات فراغتش هم داره آشغال میبره بیرون؟
از نظر فنی، این بیشتر درباره رُزه.
اگه قرار بود در موردش یه جوک بگم، که البته نمیگم،
میگفتم اون یه عشقی به "سطل" رُز داره.
اوه، این خوب بود، خوب بود. شما دو تا دیگه تموم شدین؟
باشه، باشه. پس... ممنونم.
و نگران نباشین، منو ول نمیکنه.
هردو: اوه!
آره.
من قبلاً از اون صرف نظر کرده بودم. آره، یه کم تابلو بود.
تابلو بود. آره، درسته. اوهوم.
بابا، دافنی. هی. ببین بابات چی پیدا کرده.
یه عکس از تو با لباس خرس عروسکی!
چرا همهی اینا رو ریختی بیرون؟
خب، داشتم تو انباری جا باز میکردم،
و یه سری از وسایل قدیمیتو پیدا کردم. دافنی: اوه!
دیگه چی اینجاست؟ خب، اینم کلاهت
و بلزرت از آکادمی برایس.
نایلز و دافنی: اوه!
اوه، شرط میبندم تو تو اون لباس نازترین موجود بودی.
اوه، خب، اینم یه عکس از خودم با اون. اوه!
نایلز: اوه، اوه، اوه!
امضای بابی فیشر!
خب پسرم، سالهای زیادی گذشته.
احتمالا میتونم حقیقتو در موردش بهت بگم.
چی؟ اوه، نگاه کن!
یه عکس از تو با اولین لباس تیم بیسبال کوچولوها.
نمیدونم چرا گفتم اولین.
اون قیافه جدیت موقع بازی بود؟ اوه، نه، نه.
من... من فقط به خاطر یه پرتاب اشتباه، دندونم افتاده بود.
بهش بگو کی پرتاب میکرد. من بودم.
گل از معشوق جدیدت؟ آره.
چه خوبه که آدم دوستداشتنی باشه.
هنوز داری در مورد اون شعرک وسواس به خرج میدی؟
مردم دارن بهش اضافه میکنن.
خدای من، من مجموعهشعرهایی خوندم که از این کمتر نویسنده مشترک داشتن!
مطمئنم همهشون پاک میشن. ای کاش یه حلال بود
که لکههایی که روی روحم گذاشتن رو پاک کنه.
یه شوخی بود. چیه مگه؟
اوه، آره، میدونم. روی دیوار دستشویی اسم آدم رو نوشتن برای تو که چیز خاصی نیست.
اما اون شعرک حرفی برای گفتن داشت، مثل همه شعرکهای خوب.
به نظر میاد با همه اینجا جور دراومده.
میخوام این مردم فریژر کرین واقعی رو بشناسن.
بهتر نیست سعی کنی کاری کنی که دوستت داشته باشن؟
بله. و برای رسیدن به این هدف داشتم به این فکر میکردم که، اوه،
مثلا، یه مهمونی کوچیک برای تمام کارکنان، خونه من.
هی، تو میتونی راجر رو بیاری. ممنون.
اما فکر میکنم خیلی زوده. نمیخوام بهش فشار بیارم.
ای بابا رُز، تو همیشه میگی برای اینجور مهمونیا قرار نداری.
قراره همش حرفای رادیویی باشه و مطمئن نیستم اون راحت باشه.
کی راحته؟
ای بابا رُز، دوست دارم ببینمش.
نمیدونم. شاید مهمونی بعدی.
این ربطی به شغلش داره؟
منظورم اینه که اون یه زباله جمعکنه؟
نه، من کاملا با شغلش راحتم.
فقط نمیخوام اون جلوی بقیه مردم احساس معذب بودن بکنه.
نه که باید این حسو داشته باشه یا اصلا داره. آره، باشه، قبول.
باشه. اگه نظرت عوض شد،
خیلی خوشحال میشیم ازش، باشه؟ قول میدم یه مهمونی حسابی باشه.
اگه شهرتی که اینجا از خودم ساختم اینه که خودبرتربینم،
پس این مهمونی مثل یه گوی تخریبگر صمیمیت میشه که این شهرت رو نابود میکنه.
آره، از این حرفا بزن. آره.
بگو، "یالا مامان." یالا مامان.
بگو، "ترسو نباش." ترسو نباش.
من ترسو نیستم.
اوه، میدونم قرار بود شام درست کنی.
ولی چرا فقط یه کنسرو باز نمیکنی؟
فکر میکردی چطوری میخوام شام درست کنم؟
آلیس، برو یه پیژامه برای خودت انتخاب کن.
هی، وقتی کارت تموم شد یه کتاب خاص برات دارم.
اسمش "برای میمونها جا باز کن"ئه. حالا، عجله کن، برو از اینجا. یالا.
اوه
برای میمونها جا باز کن؟
اینو کجا پیدا کردی؟ میدونی که چاپش متوقف شده.
آره خب، یه اسکیتباز خیلی بدی که من میشناسم...
بهم گفت وقتی بچه بوده کتاب مورد علاقهاش بوده.
پس منم حواسم بود و بین یه عالمه کتاب قدیمی پیداش کردم.
منظورت مثلاً از تو آشغالدونیه؟
نه، آشغالدونی نه. خواهش میکنم.
اون یه زبالهدونی زیرزمینی مخفیه که فقط جمعکنندههای زباله بهش دسترسی دارن.
و همینطور مردم موشکور که اونجا زندگی میکنن.
من خودم قبلاً یکی از اونا بودم، ولی خب، بعد تصمیم گرفتم...
که به ساکنان سطح زمین ملحق بشم و ملکهام رو پیدا کنم.
ممنونم. خیلی لطف کردی.
و تو هم یه موشکور عالی میشی.
البته، بعد از یه سال زیر زمین، چشمات به هم جوش میخورن.
حس بویاییت... باشه، بس کن، بس کن.
راجع به شغلت شوخی میکنی...
چون از حرف زدن در موردش معذبی؟
منظورت اینه که عمیقاً و کاملاً شرمندهام؟
آه، حالا هرچی. حرفای خودته.
نمیدونم. هیچوقت بهش به چشم یه حرفه نگاه نکردم.
یعنی، برای من فقط یه کاره.
میدونی، مزایای عالی داره و بعدازظهرها تعطیلم.
و هروقت خانواده تشکیل بدم، میتونم کلی وقت باهاشون بگذرونم.
چقدر شیرین میشه؟
شنبه دوست داری با من به یه مهمونی بیای؟
با کمال میل. امروز صبح یه جفت کفش عالی پیدا کردم.
کامل به هم میان.
فرازیر: از دیدنتون خوشحالم. خوش اومدید. راحت باشید.
چرا منو به بعضی از دوستات معرفی نمیکنی؟
کاش میتونستم، بابا.
من خودم هیچکدوم از این آدمها رو نمیشناسم.
نمیشناسی؟ بهتره برم آبجومو توی کشوی سبزیجات قایم کنم.
هی، فرازیر ممنون که منو به مهمونیت دعوت کردی.
خب، باعث افتخارمه، رفیق.
تو، آه، بازی امروز رو دیدی؟ راستش، ندیدم.
اوه، رفیق، بازی خیلی نفسگیر بود. دانشگاه واشنگتن آخرش برد.
با یه گل میدانی ثانیهآخری. همهاش به خاطر تیمهای ویژه است. مگه نه؟
اوه، آره. ها ها. آره.
میدونی، من... من فکر میکنم اونا ترجیح میدن از اصطلاح "چالشدیده" استفاده کنن.
راث، راث، بیا تو. هی. سلام.
از دیدنت خوشحالم. راز: ماچ.
و شما حتماً راجر هستین. آره.
از آشنایی باهاتون خوشبختم. منم همینطور.
هی، جیسون. اوه... اوه، این جیسونه. راجر.
راجر: حالت چطوره؟
آره، آ... جیمن پیرمرد اینجا و من...
همین الان داشتیم، آه، گپ میزدیم، میدونی.
اوه، این یارو.
باشه، از وقتت لذت ببر.
خب، پس، راث، امم...
راجر، فکر میکنی بتونم راث رو فقط برای یه دقیقه قرض بگیرم؟
آره، مشکلی نیست. خیلی ممنون.
راث، راث، خواهش میکنم منو اینجا تنها نذار.
من اسم هیچکدوم از این آدما رو نمیدونم.
فرازیر، نمیتونم راجر رو توی یه اتاق پر از غریبههای فضول ول کنم.
خب، ببین، ببین. اون قبلاً بابا رو دیده. اون به اندازه من آدم میشناسه.
متاسفم، باید یه نفر دیگه پیدا کنی که بهت کمک کنه.
خب، من دیگه از کجای جهنم باید یه... کنی.
هی، راث. خوشتیپ شدی.
هی، نوئل.
پس اون رقیبه. هوم.
یا فقط داری ازش استفاده میکنی تا منو حسود کنی؟
راستش، فراموش کرده بودم که تو قراره اینجا باشی.
شرط میبندم الان پشیمونی که این "آویزون" رو با خودت آوردی، ها؟
خب، آه، اون چیکارهست؟
اون برای شهرداری کار میکنه.
اوه.
پس، به نوعی، من حقوق اونو میدم، که این یعنی من رئیسشم.
No comments yet. Be the first to leave one.