As primeiras 200 linhas.
قبل از شروع مایلم بگم چقدر افتخار میکنم.
که دارم این جایگاه رو تحویل میگیرم.
خب معلومه که یه جورایی جای خالی بزرگی رو باید پر کنم.
سَلَف من اینجا خیلی محبوب بود.
ولی من هرگز کسی نبودم که از چالش فرار کنه.
و مطمئنم که همه ما لذت خواهیم برد
از سالهای شاد زیادی که اینجا، تو خونه جدیدم، کنار هم خواهیم داشت.
حالا، امروز تو بخش "دقیقه پزشکی"
قراره به موضوع حساس و پیچیده...
ممنون، دکتر کرین. آزمایشتون عالی بود.
واقعاً؟ همین کافیه؟
فکر میکنم خوب متوجه شدیم که شما چجور آدمی هستید.
عالیه.
خب، باهاتون تماس میگیریم. حتماً همین کار رو میکنید.
نفر بعدی، لطفاً.
اوه، تشریفات. بله، میفهمم.
شاید فقط یه گشتی تو ایستگاه بزنم.
اتاقهای گریم رو ببینم، خودمو به چند نفر معرفی کنم.
راستی، میدونید، لیست ثبتنام برای تیم سافتبال هست؟
مطمئنم که فرژیه "خرکوب" کرین برای این ایستگاه یه امتیاز بزرگه.
از هر نظر.
صبح بخیر، فرژیه.
اوه، صبح بخیر، بابا.
واسه پیانو یکم زوده، نه؟ بله، معذرت میخوام.
امروز صبح که بیدار شدم داشتم به اون اپرتایی فکر میکردم که دارم مینویسم.
میدونید، همون درباره رابرت و الیزابت براونینگ.
و فکر میکنم... خب، مجبور بودم بلافاصله بهش بپردازم.
خب، اینم نتیجه زندگی تو یه شهر بزرگه.
اگه بوق ماشینا آدمو بیدار نکنه،
یکی دیگه داره درباره براونینگها اپرت مینویسه.
خب، تقریباً مطمئنم که مشکل رو حل کردم.
خوش به حالت. ولی باید بشنوم تا مطمئن بشم.
شرط میبندم. بابا؟
بیخیال. بی خیال.
نه، یه بار انجامش دادم، کافیه. بابا، فقط یه دقیقه طول میکشه.
فقط میخوام این یه قسمت رو انجام بدم. اوه، باشه.
ولی من لهجه رو اجرا نمیکنم.
مشکلی نیست.
باشه، از همینجا شروع میکنیم.
باشه. باشه.
چه حسی داری؟
عشق. عشق.
که ترس مجبورت میکنه پنهونش کنی.
عشق. عشق.
قدرت شفابخش اونجاست.
عشق. عشق.
آشکار کن!
منو تو آغوشت بگیر - من این کارو نمیکنم.
باشه، با نایلز میخونمش. اوه، این حالمو بهتر میکنه.
بابا، مواظب اون طرحها باش.
طرحها؟
بله، داشتم برای بازسازی آپارتمان برنامهریزی میکردم.
با خودم فکر کردم چرا خودم مبلمانم رو طراحی نکنم؟
پسر، فرژیه، میدونی، تازگیا خیلی پروژههای بزرگ به عهده گرفتی.
خب، بابا، میبینی، هر لحظه
اون تلفن با یه پیشنهاد شغلی دیگه زنگ میزنه
و این وقفه کوچیک و مبارک تموم میشه.
میخوام تا جای ممکن به جاهطلبیهای زندگیم برسم.
بابا، واقعاً، شما هم باید یه پروژه یا دو تا دست بگیرید.
من؟ چی داری میگی؟ من همیشه مشغولم.
همین آخر هفته به ادی یه ترفند جدید و عالی یاد دادم.
واقعاً؟ بیا اینجا، پسر. آره، بهت نشون میدم.
اینجوری شروع میشه: یه تفنگ به سمتش میگیرم.
تا اینجا که خوشم اومده.
بعد میگم "یخ بزن، رذل، تموم شد."
تموم شد.
اوه، بیا دیگه ادی، تو باید اینجوری میرفتی.
فرژیه: آفرین، بابا.
حالا فقط باید به ادی یاد بدی بگه "تموم شد."
میشه یکی اینجا بهم کمک کنه؟ اینا همه چی هستن؟
کتابایی که دکتر کرین فرستادم از انباری بیارم.
تحقیقاتیه که برای رُمانی که دارم برنامهشو میریزم، انجام میدم.
دافنه، داشتم با خودم فکر میکردم چرا اینقدر طول کشید.
خب، منو ببخشید ولی مجبور بودم سه تا جعبه رو جابجا کنم.
یه دستگاه روئینگ و یه وان چدنی رو اول از سر راه بردارم.
اوه، نگاه کن، تنها کتابی که واقعاً میخواستم از قبل تو قفسه بود. ها ها.
بیا، دافنه، باید اینا رو برگردونی پایین.
وای خدای من، اون اردک منه!
باشه. ممنون، دافنه.
وقتی کارت تموم شد، باید یه سری کار برام انجام بدی.
یه پوستکن لیمو خیلی محکم میخوام.
کمی دیگه کاغذ نت، مقداری خاک گلدان و یه سهپایه نقاشی.
اوه، حتماً با کمال میل.
بعد از اون شاید میتونم برات حموم آماده کنم.
لختت کنم و با لیف لوفا بسابمت.
اشکالی نداره، دکتر کرین؟ بله.
اصلاً ندیدمت که اونجا وایسادی.
میتونم یه چیزی باهات صحبت کنم؟ آره، فقط یه ثانیه، بابا.
باشه.
خب، درباره فرژیه ست.
از وقتی اخراج شده خیلی عجیب غریب شده.
همه این پروژههایی که راه انداخته.
آره، نگران نباش، طبیعیه. اون فقط تو وضعیت انکار قرار داره.
انکار درباره چی؟ درباره اخراج شدن.
هویت کل افرادی مثل فرژیه حول شغلشون میچرخه.
از دست دادن شغل مثل یه... مثل یه مرگه.
اونا باهاش همونجوری کنار میان که با مرگ کنار میان.
با گذروندن یه سری مراحل. اولینش انکار هست.
معمولاً بعد از اون خشم میاد، بعد، امم...
انجامش دادم! سختترین غذای اسکوفیه!
به خوبی ترش و خوشطعم شده.
میدونی، گاهی فکر میکنم شاید استعداد اصلیم رو کشف نکردم.
که سرآشپز حرفهای نشدم. هاهاها.
میبینم که هنوز تو مرحله اولیم. فَریژر: سلام نایلز.
هی فریژر، برای قرار اسکواش آمادهای؟
اوه، وای، خیلی متأسفم.
مجبورم کنسلش کنم. تمام صبح رو دارم آشپزی میکنم.
اوه. برای چی؟ راستش یه پیکنیک کوچیک دارم.
برای کارمندای KACL و خونوادههاشون.
همونطور که شاید یادت باشه، من باعث شدم همهشون اخراج بشن.
نایلز: اوه، بله.
پس فقط امیدوار بودم جبران کنم.
با سرو کردن کمی اردک با سس پرتقال و یه عذرخواهی در فضای باز.
میدونی، مردم تو پیکنیک چیپس هم دوست دارن.
ببخشید. بله؟
آه. بله، بیبی.
بله. بله، اون کار تلویزیونی.
اوه، بله بله.
اِهوم. اوه، چه خیالی راحت شد.
ممنون. خداحافظ.
گرفتیش؟ نه، خدا رو شکر.
اون کار فردا شروع میشه. من کلی کار دارم.
اوه، متأسفم، فریژر.
متأسف؟ خدای من، دقیقاً مثل بابا شدی.
من یه کار دیگه پیدا میکنم. مردم این شهر به من نیاز دارن.
من یک نماد دوستداشتنی سیاتل هستم.
چند روز دیگه مثل این.
اون تو یه آسایشگاه دوستداشتنی سیاتل خواهد بود.
رابرت: هی، دکتر. راز. صبر کن تا بشنوی.
امروز کار پیدا کردم. واقعاً؟
اوه، خدای من. خوبه، خوبه.
باید منو برای خوششانسی بمالی. کجا؟
خب، از زانوم شروع کن. بیا بالا.
کار کجاست؟
اوه، اون ایستگاه رادیویی ورزشی جدیده.
من شیفت صبح رو گرفتم. اوه.
حتی یه شعار هم براش پیدا کردم. اِهوم.
«قهوه، تخممرغ و بولداگ.»
شبیه یه نوع مکدونالد مالزیایی میمونه.
اِم، یه نکته احتیاطی در مورد حمص.
باید ازش اجتناب کرد، مثل لپرها که از چرخ و فلک فنجان جادویی اجتناب میکنن.
گیل، فریژر اونو درست کرده.
اوه، خیلی متأسفم. کاملاً درسته. میفهمم.
شما باید عضلههای نقادیتون رو زمانی که بیکارید ورزیده نگه دارید.
اوه، خوبه. پس ممکنه از این یکی خوشتون بیاد.
بعد از چشیدن باباقانوشِ بیظرافت شما.
وسوسه شدم کل بوفه خاورمیانهای شما رو توصیف کنم.
به عنوان «غم و پیتا.»
اوه، کی مداد داره؟ باید اینو بنویسم.
سلام به همه. فَریژر: اوه، توتی.
رابرت: هی. امروز هیجانانگیزترین خبر رو دارم.
اونا همین الان «تئاتر وقت داستان» من رو از تلویزیون عمومی پخش کردن.
هی، عالیه. فوقالعادهست.
صحبت از زندگی شاد و ابدی، ها؟ کشینگ!
هی، دکتر کرین. اوه، خب، کنی.
مهمونی عالیه. اوه، راستی.
تو راه سر کار امروز یه چیزی برات برداشتم.
کار؟ اونا منو به کار قبلیم برگردوندن.
بگذریم، داشتم از ایستگاه اتوبوس رد میشدم و...
ببخشید یه لحظه.
بگذریم، اونا داشتن پوستر شما رو با پوستر جدید میپوشوندن.
برای همین من اونو برات کندم.
خب، این واقعاً یه یادگاریه.
آه، قابلی نداره.
راستی، پوستر زیر مال شما یه رادیویی قدیمی بود، دکتر ارل؟
اون کی بود باز؟
میدونی، متأسفم، یادم نمیاد.
آره، منم همینطورم.
وقتی از رادیو میرن، کی یادش میمونه؟
میدونی ما تنها آدمهای اینجا هستیم.
که شغل نداریم؟ راز.
اگه این جایگاه تاک ۱۰۰ رو نگیریم، ممکنه هیچ جا دیگه نمونده باشه.
راز، بهت گفتم هیچ جای نگرانی نیست.
خب، بیاید. همه؟
اگه ممکنه توجهتون رو جلب کنم، لطفاً.
برای دورهمی امروز چند تا فعالیت برنامهریزی کردیم.
و دوست دارم با یکی برای بچهها شروع کنم.
خب، چیزی که اینجا داریم یه پینیاتای مکزیکی اصله.
هدف اینه که چوب رو بردارید و یه ضربه کوچیک بهش بزنید.
آفرین به من. من همین الان کار تاک ۱۰۰ رو گرفتم.
اوه، خب، بهت تبریک میگم، گیل.
بله، شما میخواید به این کوچولو یه ضربه خوب بزنید.
وگرنه... میدونی، شاید بهتره خودم شروعش کنم براتون.
وگرنه آبنباتها هیچ وقت بیرون نمیان.
و همه میدونن نگه داشتن چیزی تو سینه.
هیچ وقت برای هیچ کس خوب نیست، درسته؟
الو؟
بله، بیبی. اخبار رو شنیدیم.
و چقدر هیجانانگیز برای گیل.
ممکنه صبر کنید، لطفاً؟
مارتین: این چیه که حس میکنم؟
عشق.
ترسی که باعث میشه پنهانش کنم.
عشق.
بابا؟
بازم داشتم میخوندم؟ اِهوم.
قبل از اینکه خانم والش پیاده شه، داشتم میخوندم؟
به خاطر همین خانم والش پیاده شد.
خب، فریژر چطوره؟ اوه، داره عجیبتر میشه.
دیروز یه پینیاتا رو کتک زد.
No comments yet. Be the first to leave one.