처음 179줄입니다.
میتونی اینجا بمونی. داری از من میپرسی؟
دلت میخواد؟ دوست داری من بمونم؟
آره. پس میمونم.
من بهترین سخنرانی عمرم رو تو هیئت مدیره ساختمون کردم
که به یه رأیگیری و بعد به این حکم منجر شد که کَم وینستون
باید اون شاسیبلند گندهمَنَش رو تو زیرزمین دوم پارک کنه.
فکر میکنی زرنگیه که اون آدمی که درست بالای سرمون زندگی میکنه رو عصبانی کنی؟
خب، اسبابکشی لغو شد. چی؟
فقط موقتاً. پدر و مادرم دارن میان اینجا.
فقط برای اینکه مطمئن بشم، تو قراره اینجا بمونی
ولی پدر و مادرت قراره پیش من بمونن.
خیلی خوشحالم که میفهمی.
اگه فکر میکنه باکرهای
چطور میخوای نقشهمون برای زندگی مشترک رو توضیح بدی؟
برام سواله که چقدر مهمه اون اصلاً بفهمه.
بابا جیم شد. اون رفت؟
سایمون: آره. راسته.
خدا رو شکر که بچههام رو دارم تا بهشون تکیه کنم.
آخ، گریه نکن مامان.
واقعاً فکر میکردم این سفر به آمریکا حالتو بهتر میکنه.
هنوزم میتونه. برو بیرون و کشور رو ببین.
آره، خودتو غرق کن در این شکوه و عظمت
که این ایالات متحده، این آمریکاست.
چطور این کار رو کردی؟
کَم وینستون!
ایده خوبی بود که امروز مامان رو بردیم بیرون.
کمک کرد حواسش از بابا پرت بشه. آره.
البته مطمئن نیستم باغ وحش بهترین ایده بود.
دیدن اون موشخرمای شهوتران انگار کمی حالش رو بدتر کرد.
شهوتران؟ من فکر کردم دارن همدیگه رو میکشن.
خب، به هر حال انگار یه چیزی رو یادش آورد.
سلام، خانم مون. میل دارید یه چیزی بخورید؟
اوه، چه عالی میشد، اگه فکر میکردم میتونم چیزی رو تو معدهم نگه دارم.
چطور پدرت تونست این کارو با من بکنه؟
چهل سال اون سر راهرو از یکی میخوابی
فکر میکنی میشناسیشون.
میدونم ناراحتی، مامان.
ولی اینطور نبود که تو و بابا ازدواج بینقصی داشتین.
به خاطر اینه که چنین چیزی وجود نداره.
شما جوونای امروزی
فکر میکنید ازدواج یه جور قدم زدن تو بهشته.
در حالی که بیشتر شبیه یه راهپیمایی تو جهنمه با مردی که به پشتت بستی
و یه عالمه بچه مزخرف که از سینههات آویزونن.
آره، معلومه که این یه زمان خیلی ناراحتکنندهست برای همه ما.
ولی یادت باشه فردا روز دیگهست.
حق با توئه، عزیزم.
و هر چی زودتر بری خونه و بخوابی، زودتر فرا میرسه.
ولی تازه ۹:۳۰ شبه.
و با هر تیک تاک ساعت مقاومت زنانهات ضعیفتر میشه.
و قبل از اینکه بفهمی، اون روته.
مثل یکی از اون گورکنهای لعنتی تو باغ وحش.
راستش، اونا موشخرما بودن.
و ممکنه داشتن دعوا میکردن.
روز طولانیای بود. شاید بهتره من برم.
باشه. آره.
فردا میبینمت، مامان.
شب بخیر، نایلز. شب بخیر.
خب، هی، هنوز بیداری؟
خوابم نمیبره.
هر وقت به بیرون نگاه میکنم
حس میکنم دارم داخل جیب یه دلقک غولپیکر زندگی میکنم.
بهت بگم، کَم وینستون هنوز از این قضیه خلاص نشده.
من فردا صبح یه جلسه اضطراری هیئت مدیره ساختمون تشکیل میدم.
نمیتونی با این بجنگی، فریز. فقط به نظر میاد که داری به پرچم حمله میکنی.
من به پرچم حمله نمیکنم. کَم داره از پرچم برای حمله به من استفاده میکنه.
حق با توئه ولی باز هم میبازی.
ولی ساختمون درباره این جور چیزا قوانین داخلی داره.
اگه این هر چیزی جز پرچم آمریکا بود
مردم تقاضا میکردن که پایین کشیده بشه.
قبول کن، فریز. کَم تو این یکی ازت بُرده.
وای، باید بگم، اون یارو زرنگه. اوه، واقعاً؟
اگه اون اینقدر زرنگه و تو اینقدر زرنگی، چرا شما دو تا با هم زندگی نمیکنید؟
حداقل اون منظره داره.
اصلاً فکر میکنی داری چی کار میکنی؟
اوه، متاسفم. نمیدونستم اینجایی.
اوه، فریزِر، این لورتاست.
لورتا. خب، خودت میدونی کی هستی.
من عاشق پردههاتم.
متاسفم، ولی ما امشب مهمون نمیپذیریم.
باید بری.
وایسا. تو به من گفتی اینجا جای توئه.
تو احتمالاً حتی دوک انگلیس هم نیستی.
اوه، واقعاً؟ پس چرا من اینطوری حرف میزنم؟
خب، تو فقط یه ضد حال گنده ای، نه؟
دیگه کاسه صبرم از دست تو لبریز شده، سایمون.
تو بلندگوهای منو سوزوندی، جکوزی منو گرفتی
و نصف محصولات حمام منو خوردی.
دیگه تو خونه من خوشآمد نیستی.
دقیقاً منظورت چیه؟ برو بیرون!
فریز، نمیتونی بیرونش کنی. اون کجا میخواد بره؟
اوه، اون گلیم خودش رو از آب بیرون میکشه.
احتمالاً سر از زندگی با یه زن بیارزش و ولنگار درمیاره.
سایمون.
اینجا چی کار میکنی؟ سلام، عزیزم.
به نظر میاد در ورودی ساختمون قفله.
آره، اینطوری جلوی آدمای مست رو میگیریم که نیان تو.
خب، انگار من در حال حاضر جای مناسبی برای موندن ندارم.
من فقط فکر کردم از پیشنهاد مهربون و سخاوتمندانهات استفاده کنم.
من هیچوقت نگفتم میتونی اینجا بمونی.
خب، فریزِر منو بیرون کرده.
باشه، خب تو کاروان مارتین بخواب.
ای کاش میشد، ولی وقتی رفتم پایین...
یه هامر غولپیکری جلوی در رو گرفته بود.
سایمون، این مشکل من نیست.
خب، تو باید بری.
ببین، راز، راستشو بهت بگم...
میدونم که گذشتهی پرفراز و نشیبی داشتیم.
و احتمالاً من آدمی نیستم که تو بخوای توی خونت داشته باشی.
ولی دارم ازت کمک میخوام.
به عنوان یه دوست. به عنوان برادر دافنه.
لطفاً، فقط بذار یه شب بمونم.
اصلاً متوجه حضورم نمیشی.
حتی یه گوشهی کوچیک روی زمین هم برام غنیمته.
ببین، صبح میرم. دیگه هرگز پامو اینجا نمیذارم.
لطفاً، راز. جای دیگهای برای رفتن ندارم.
باشه. کاناپه رو برات آماده میکنم.
آه، ممنون، راز. دل مهربونی داری.
آره.
بیا بالا، سوزی. کارمون تمومه.
میتونه دو ساعت از یه میله آویزون باشه...
ولی از یه ناودون هم نمیتونه بالا بره که جونشو نجات بده.
هی، چی--؟
حواست باشه، سوزی!
دو تا، لطفاً.
ممنون.
خب، نشون بده چی داری.
من یه شاه، یه سرباز، یه ده و دو تا شش دارم.
پس دو تا شش. و یه شاه.
متاسفم عزیزم. من آس رو دو دارم.
خب، این آخرین پول اضافیم بود.
فکر کنم باید یه شب دیگه پسش بگیرم.
بهتره زودتر این کارو بکنی. من زیاد اینجا نمیمونم.
اگه همینجوری فیلتر سیگارهاتو بجویی که نه!
نه. منظورم اینه که به زودی برمیگردم انگلستان.
خب، اینجا هم به اندازهی کافی خوبه.
ولی تو و دافنه هم هیجانانگیزترین آدما نیستین، نه؟
نه، به محض اینکه کارامو روبهراه کردم، من و سایمون برمیگردیم سوار هواپیما میشیم.
واقعاً؟ میخوای بری؟ اوه، میتونم کمکی بکنم که اوضاع رو روبهراه کنی؟
ممنون، نه.
اوه، شوکه دیگه از بین رفته، واقعاً.
و فهمیدم که بیشتر عمرم رو...
صرف مراقبت از یه شوهر تنبل و بیکاره کردم.
خب، حالا نوبت منه که ازم مراقبت بشه.
خدا رو شکر که سایمون رو دارم.
سایمون میخواد ازت مراقبت کنه؟ اوه، حتماً که میکنه!
میدونم گاهی اوقات خودشو به خری میزنه، ولی هرگز منو تنها نمیذاره.
خب، تو در مدت زمان کوتاهی خیلی پیشرفت کردی.
و نمیتونم بگم چقدر خوشحالم.
اوه. (خنده)
چند دست دیگه بازی میکنی؟
چرا که نه؟ اوه، پولم تموم شد.
اوه، نگران نباش. میتونیم سر هیچ بازی کنیم.
اوه! میرم کلکسیون سکههام رو بیارم!
هنوز بیدارین، دکتر کرین؟
بله.
تقریباً سحر شده.
و پرچممون هنوز بالاست.
دافنه، به عنوان یه شهروند بریتانیایی...
آیا این باعث ناراحتیتون میشه...
که اقامتگاهتون با پرچم آمریکا تزئین شده باشه؟
و اگه اینطوره، حاضرید اینو توی جلسهی هیئت مدیرهی آپارتمان هم بگید؟
شخصاً، من اون رو یه یادآور دوستداشتنی میدونم.
از سرزمینی که از بچگی آرزو داشتم توش زندگی کنم.
من دیگه میرم.
سایمون، فکر کردم دکتر کرین بیرونت کرده.
آره. تو منو نمیبینی. اینجا چی کار میکنی؟
خب، دارم یه سری خوراکی برای سفرم برمیدارم.
چه سفری؟
خب، فقط فکر کردم برم کالیفرنیا رفیقامو ببینم.
نمیتونی مامان رو ول کنی و بری. اون روت حساب میکنه.
اون پسرای دیگهاش رو توی خونه داره.
همهشون طرف بابا رو گرفتن. خودت میدونی.
تو تنها کسی هستی که اون داره.
من برای مراقبت از مامان ساخته نشدم. اون خیلی پر توقع.
اون بابا رو تبدیل به یه دائمالخمر بیکاره کرد.
نمیتونم بذارم با منم همین کارو بکنه.
پس میخوای نصف شب بزنی به چاک و حتی بهش هم نگی؟
ببین، اگه تو میخوای از مامان مراقبت کنی، این انتخاب توئه.
ولی من باید زندگی خودمو بکنم.
No comments yet. Be the first to leave one.