처음 187줄입니다.
به نظرت من و ماریس سرنوشتمون اینه که با هم باشیم؟
مارتین: اوه، این چیه؟ برات یه کادو خریدم.
تو خریدی؟ چه مناسبتی؟ همینجوری.
نمیشه همینجوری بیدلیل یه چیزی رو کادو داد.
چرا میشه. نه، نمیشه.
چرا میشه. نه، نمیشه.
داری گند میزنی به لذت این کار.
آخه این که دلیلی نداره.
مگه حتماً باید دلیلی داشته باشه؟ آره.
اووه، حالا بازش میکنی؟ اوه، خدای من.
خودم بافتمش. اوه، وای.
میدونی، با یقه برگردونش یه کم مشکل داشتم.
تعجب میکنم صدای ناسزا گفتنمو از اتاقم نشنیدی.
وای دافنه، این واقعاً قشنگه. کاش منم چیزی داشتم بهت بدم.
باز برگشتیم سر این موضوع. باشه، باشه.
ولی حداقل بذار پولشو بهت بدم. پولشو بدی بهم؟ این یه کادوه!
فقط یه چند تومن برای نخ.
بابا، نایلز زنگ زده؟ نه.
۲۰ دقیقه است که دم در وایستادم.
برای زمین اسکواشمون دیرمون میشه.
چه کاردیگان قشنگی. دافنه باهاش منو غافلگیر کرد.
خیلی خوشحال به نظر نمیآی ازش.
نیستم. آخه، نمیتونی همینجوری بیدلیل به کسی چیزی بدی.
بیدلیل. این قانون منه. بابا، کادو دادن خودجوش...
...یکی از بزرگترین لذتهای زندگیه.
تو هیچوقت بیخبر به مامان چیزی نمیدادی؟
آره، تو.
به نظرت این قانونو از کجا آوردم؟
اووه، پس اینجایی. یالا نایلز، یه کم بجنب.
دیرمون میشه برای زمین. فقط یه دقیقه.
البته که دلم تنگه، ماریس. خب، دل من بیشتر تنگ شده.
نه، من. نه، من. نایلز.
بیشتر از اون که ون کلیف دلتنگ آرپلز میشه.
اوه، نه، من نه.
نه، تو خندهات قشنگتره.
نه، تو. نه، تو.
مارتین: من میرم تو اقیانوس راه میرم.
اوه، نه، خیلی دوست دارم برای ناهار ببینمت، اما میدونی...
...دکتر دویچ چی گفت: هیچ قرار ملاقاتی خارج از جلسات درمانیمون.
آه، ماریس... اوه، وایسا، یه لحظه. یه خط دیگه داره زنگ میزنه. الو.
گمشو از سر تلفن!
چه بیادب!
خواهش میکنم. میدونی دیر کردن هم بیادبیه؟
تو داری به من درباره دیر کردن سر قرار میگی؟
فریژر: تو به شکل مضحکی دیر میکنی. دیر، دیر.
نایلز: نه، فکر کنم... فریژر: بیخیال!
چطور جرئت میکنی تلفنو روم قطع کنی؟
بانی؟
اگه بعداً این مکالمه رو ادامه بدیم، مشکلی نداره؟
اوه، منم دقیقهها رو میشمرم.
خب، امیدوارم خوشحال باشی. ما رسماً زمینمونو از دست دادیم.
خب، متأسفم. امیدوار بودم که تلاش من برای نجات ازدواجم...
...مهمتر از یه بازی اسکواش باشه.
البته. من فقط مشتاق بازی کردن بودم.
من بیشتر از هر کسی از یه بازی اسکواش صبحگاهی لذت میبرم.
نه، من. نه، من.
نه، نه، بسه دیگه!
نایلز، خیلی دوست دارم تو و ماریس آشتی کنید.
اگه این چیزیه که میخوای. فقط میترسم یه کم عجله کنی.
قهوه میخوای؟ لطفاً.
لازمه یادآوری کنم که ماه پیش برگه طلاقو بهت داد؟
از این موضوع آگاهم. عجلهای برای چیزی نداریم.
ما فقط توی جلسات درمانی همدیگه رو میبینیم.
این منو یاد چیزی انداخت. دیروز توی کافه، یه سؤال ازت پرسیدم...
...که تو خیلی ماهرانه از جواب دادنش طفره رفتی.
به نظرت من و ماریس سرنوشتمون اینه که با هم باشیم؟
درسته. خب...
این یه سؤال سخته.
شاید سؤال بهتر این باشه که...
"به نظرت تو و ماریس سرنوشتتون اینه که با هم باشید؟"
من یه سؤال بهت میندازم، تو ناشیانه برش میگردونی به خودم.
اصلاً هم بازی اسکواشمونو از دست ندادیم.
نه، نه، واقعاً به نظرت علاقهمندم.
فرض کن تو خدا بودی. نایلز، خواهش میکنم، من نمیخوام نقش خدا رو بازی کنم.
خواهش میکنم. نه، فقط همراهی کن.
فرض کن تو حاکم مطلق آسمان و زمینی.
چی کار میکردی؟ خب، برای شروع...
...من برای برخی از گونههای رده پایینترم فراخوان میزدم.
من...
من هنوز به اون سؤال جواب میخوام. الو؟
چیه، عزیزم؟ اوه، نه نه... عزیزم، آروم باش.
مطمئنم اون صدای کوبیدنی که میشنوی فقط از لولههاست.
اگه یه خدمتکار موقع بازسازی تو دیوار جا مونده بود...
...هفتهها پیش مرده بود.
اگه قراره خیالتو راحت کنه، چرا نمیگی مارتا یه حضور غیاب کنه؟
یه لحظه. الو؟ برو بیرون!
خب، این دکتر فریژر کرین هستم، با آرزوی خداحافظی و سلامت روان.
برادرت زنگ زد.
خدای من، اون حتماً خیلی جواب اون سؤالو میخواد.
نه، میخواست بهت بگه جلسه کلوپ شراب کنسل شده.
چه سؤالی؟ دیروز، مستقیم ازم پرسید...
...که آیا به نظرم اون و ماریس برای هم ساخته شدن یا نه.
این یه سؤال چالشیه. آره، خودت که میدونی.
من حتی جواب خودمو نمیدونم.
چرا فقط جانب احتیاطو رعایت نمیکنی و نمیگی آره؟
طبق تجربه من، وقتی کسی این سؤالو میپرسه...
...اونا دنبال صداقت نیستن، دنبال اطمینان خاطرن.
چیزیو بهش بگو که میخواد بشنوه. نمیدونم، راُز.
به من اعتماد کن، فریژر. مثل اینه که ازت بپرسم "آیا تو این شلوار چاق به نظر میرسم؟"
حق با توئه. فقط یه راه برای جواب دادن به اون سؤال هست.
چی؟
فکر میکنی تو اینا چاق به نظر میام؟ نه، نمییام.
من ورزش میکنم. از چینهاشه، مگه نه؟ بس کن. به خودت بیا.
داشتم به حرفت فکر میکردم. میخوام به نایلز بگم بله.
فکر میکنم اون و ماریس سرنوشتشون بوده که با هم باشن.
داری برای کی دست تکون میدی؟ اون الیز ادموندز از بخش تبلیغات نیست؟
امشب یه قرار کوچولو داریم. یه قرار؟ و به من نگفتی؟
چیز مهمی نیست. فکر نمیکنم علاقهای داشته باشه.
سلام، فریژر. هی، راز. فریژر: سلام.
متاسفم که حرفتو قطع میکنم. فقط میخواستم مطمئن بشم...
امشب هنوز همدیگرو میبینیم؟ بله، میبینید.
که البته یعنی من هم شما رو میبینم.
عالیه. خداحافظ.
وای!
اون زن کاملاً از تو خوشش اومده!
تو فکر میکنی؟ آره. "بعداً میبینمت. عالیه. خداحافظ."
و این نشونه خوبیه؟ واقعاً که!
با جورابشلواریش عملاً تو رو به قلاب انداخت!
به نظر میرسه امشب خیلی جالب خواهد بود.
منم همینطور فکر میکنم. خب، اون خیلی جذابه. لاغره.
عجب! نمیدونم چرا ذهنت به اونجا کشیده شد.
باز شروع نکن، راز. البته که... کنارم بود.
از این شلوارا متنفرم.
شبیه ناقوس آزادی شدم. ناقوس آزادی.
عصر بخیر، آقای کرین. سلام.
نامهها رو آوردم. اوه، ممنون.
میخوای بذاریشون همینجا روی میز؟
این برای منه؟
شما کس دیگهای رو اینجا میشناسی که از کف حمام اکالیپتوس استفاده کنه؟
خب، پسر شما گاهی دوست داره... اوه، ولش کن.
این زیباست. خب، خوشحالم که خوشت اومد.
چون همهاش رو خودم انتخاب کردم.
میدونی، صابونای فانتزی و مرطوبکنندههات رو برات گرفتم.
و اون سنگه که همه پوستای مرده کف پاهات رو میتراشه.
خب، اگه قراره روی کاناپه چرت بزنی، دمپایی بپوش.
با این حال، آقای کرین، واقعاً زیادهروی کردی. نه، نکردم.
نمیدونم میتونم این رو قبول کنم یا نه. چرا نه؟
چون خیلی زیاد خرج کردی.
باشه. خب، پس چندتاشو پس میدم.
صبر کن، اون یکی رو نه.
دافنه، میشه لطفاً اون سبد لعنتی رو برداری؟
چرا اینقدر عصبانی میشی؟
تو میتونی به من هدیه بدی، اما من اجازه ندارم به تو هدیه بدم؟
به خاطر همین بهم اینو دادی؟ آره، اینجوریه دیگه.
از جایی که من اومدم، آدم به کسی هدیه نمیده...
چون مجبوره. بیا، این سبد مسخرهات رو بگیر.
خیلی خب، باشه. خب، پس تو هم میتونی ژاکت قدیمی بدردنخورت رو پس بگیری.
اصلاً نمیدونم چرا از اول بهم دادی.
چون دوستت دارم. خب، منم تو رو دوست دارم.
پس چرا نمیتونی هدیه منو قبول کنی و خوشحال باشی؟
من خوشحالم. عاشق اون ژاکتم. و عاشق سبد لعنتیم هم هستم.
این همه چیه؟ داریم هدیههای لعنتیمون رو رد و بدل میکنیم!
مارتین: خب، بیا.
بیا. ممنون.
ممنون.
خدای من!
مثل صبح کریسمس تو خونه گامبینوهاست.
راستی، نایلز وقتی تو حمام بودی زنگ زد که یادت بندازه...
در مورد اسکواش فردا.
عجیبه. ما همین امروز صبح قرار گذاشتیم. حتماً...
بیتابه که جواب اون سوالو بگیره.
چه سوالی؟
اوه، ازم پرسید که آیا فکر میکنم اون و ماریس سرنوشتشون با هم بوده.
خب، اگه نظر منو بخوای، باید دهنتو ببندی.
همیشه به خاطر باز کردن اون دهن گندهات دردسر درست میکنی.
چه عالی، بابا. یه کلمه جدید پیدا کردیم که از دایره لغاتت حذف کنیم.
همراه با "پاتوتی" و "باپکیس".
میخوای بهش جواب بدی، مگه نه؟
فکر میکنم مجبورم. اما گوش کن، فقط میخوام احتیاط کنم.
بهش بگو بله. اون هر کاری بخواد خودش میکنه.
نمیدونم. اون نظر تو رو خیلی جدی میگیره.
خب، وقتی جوونتر بودیم، یه نفوذی...
من روش داشتم، اما...
یادت میاد تو مدرسه شبانهروزی وقتی میخواست بره...
تیم دو و میدانی؟ من متقاعدش کردم که همه بچههای باحال...
میخوان برن انجمن مادربال؟
من فقط در مورد مدرسه حرف نمیزنم. اون همیشه به خاطر تصمیمات کاری هم...
پیش تو اومده. کجا دوره دستیاریشو بگذرونه...
کجا مطبشو راه بندازه.
شاید نفوذ خودمو دستکم گرفته بودم.
میدونی، راستش نظر من میتونه باشه...
مهمترین عامل در تصمیمگیری اون.
نمیدونم تا اون حد پیش برم. لطفاً، بابا.
تو نمیدونی داشتن نظری که مهم باشه چه حسی داره.
نایلز به من وابسته است. اون شایسته جواب واقعی و صادقانه منه.
و اون چیه؟ خب...
ماریس همیشه لوس و خودخواه بوده.
No comments yet. Be the first to leave one.