처음 200줄입니다.
سلام، نایلز
اوه، فریزر، به این گوش کن
مایکل هاوکینز از آلنتاون، پنسیلوانیا
موافقت کرده که ریه راستش رو به برادر کوچکترش، کلوویس اهدا کنه
هاوکینز میگه: «من دو تا ریه دارم ولی فقط یه برادر دارم.»
عجب کاریه؟ آره، واقعاً.
محبت یه برادر به برادر دیگه
چی میخوای؟
لازمه با من بیای نمایش سگها
ترجیح میدم یه ریهام رو بهت بدم
لَته، لطفاً
فریزر، التماست میکنم
فردا شب تو کلوب سگهای سیاتله، و من نمیتونم تنها برم
ماریس اونجاست. و ماریس تو چه کلاسی خودش رو نشون میده؟
هیچ کلاسی رو نشون نمیده. خب...
همونطور که از وقتی با اون خزنده، دکتر شنکمن، گرم گرفته، همیشه همینطور بوده
این اولین بار میشه که از وقتی تقاضای طلاق دادیم، میبینمشون
یه فکری دارم
نرو. من تا حالا نمایش سگها رو از دست ندادم
اگه نرم، مردم فکر میکنن اجازه دادم ماریس و شنکمن منو بترسونن
میخوام ثابت کنم قوی و مستقل هستم
نمیتونم این کارو تنها انجام بدم
خب...
باشه، نایلز
اگه حمایت روحی لازم داری، باهات میام
حدود ۸ میام دنبالت. باشه؟
من یه بیمار دارم. ممنونم. ممنونم
میدونستم تو این مورد میتونم روت حساب کنم
خوبه که آدم بدونه بعضی چیزا هیچوقت تغییر نمیکنن
شماها میدونید از کجا میتونم یه اتاق ارزون تو هتل گیر بیارم؟
همین نمونهاش. خداحافظ، رُز
چرا اتاق هتل میخوای؟
قرار بود امروز برم خونه جدیدم
ولی هنوز دارن رنگش میکنن
من نمیتونم تو اون بو باشم
و آپارتمان قدیمیم رو هم اجاره دادن
گرنده دِکف لته، لطفاً. من واقعاً تو خیابونام
تو الان یه قهوه ۴ دلاری سفارش دادی
«تو خیابون» بودن شاید کمی اغراقآمیز باشه
خب، باید شروع کنم به زنگ زدن ببینم میتونم چیزی پیدا کنم
هوم. میدونی رُز، اگه گیر کردی...
بابام آخر هفته میره سانفرانسیسکو
همیشه میتونی پیش من بمونی. وای!
این واقعاً کارا رو راحتتر میکنه. باشه
خب، پس حل شد. دیگه تمومه
اوه. اوه، تو فقط داشتی تعارف میکردی
انتظار نداشتی من پیشنهادت رو قبول کنم؟ اصلاً
اگه چیزی نبود که خودم بخوام، پیشنهاد نمیدادم
باید اینو بدونی. باشه
خب. بفرمایید. و اینم صورتحساب شما
من حساب میکنم. باشه، ممنون. نه، بذار من حساب کنم
خب پس. شانس منه. امروز هر چی میخوام به دست میارم
خب، وقتش بود دیگه
آروم باش، بابا. داشتم نگران میشدم
ما وقت زیادی داریم. پرواز من ساعت ۵ هست
من نگه داشتم داروهات رو بگیرم. من بهش نیاز ندارم
خب، به هر حال بذارش تو چمدون!
این چیه؟
گوشواره؟
اوه، یه چیز کوچیکی بود که برای دَفنی از داروخونه گرفتم
آخر هفته گذشته برام کارای متفرقه انجام داد
قشنگه. اینا چی هستن، یاقوت کبودن؟
بله، بابا. من همیشه سنگهای قیمتی رو از همون پیشخون میخرم
که ازش کفی و داروهای زگیل میگیرم
شما دو تا نباید راه بیفتید؟ اوه، همین الان داشتیم میرفتیم
یه چیز کوچیکی بود که میخواستم بهت بدم
یه نشونه کوچیک از قدردانیم
اوه، دکتر کرین. یادتون بود
خب، معلومه که یادم بود
باورتون میشه درست پنج سال پیش امروز بود که من اومدم اینجا کار کنم؟
میدونستم یه مناسبت مهم رو نادیده نمیگیرید
ولی انتظار یه هدیه رو نداشتم
خب، یه هدیه کوچیکه. یه هدیه خیلی کوچیک
اوه، خدای من. یاقوت کبود
در واقع، دَفنی...
اوه، دکتر کرین اینا حتماً خیلی گرون تموم شده
دوست من مالی یه دستبند الماس از رئیسش گرفته بود
ولی اون ده سال براش کار کرده بود و باهاش میخوابید
و حالا... من یاقوت کبود دارم و حتی لازم نبود باهاتون بخوابم
گرچه حالا که یاقوت کبودها رو دارم... اوه، من چی دارم میگم؟
ذوقزدهام. اگه برم اینا رو امتحان کنم بیادبیه؟
برام مهم نیست. باید ببینم چطور به نظر میان
من هرگز جواهرات واقعی نداشتم، هرگز. از خوشحالی نمیتونم حرف بزنم
خدای من، اون باور کرده که اینا یاقوت کبود اصل هستن
واقعاً که؟
باید حقیقت رو بهش بگم
چرا؟ ندیدی چقدر خوشحال بود؟ بذار لذتش رو ببره
نمیتونم بذارم فکر کنه چیزی بهش دادم که ندادم
صداقت خیلی باارزشتر از هر جواهریه
مطمئنم دَفنی هم همین حس رو داره
احساس یه پرنسس رو دارم
هیچوقت از گوشم درشون نمیارم. اوه، ممنونم، ممنونم، ممنونم
اوه، دَفنی، میدونی خوشحالم که دوستشون داری
حتی یادتون بود که یاقوت کبود سنگ ماه تولد منه
این همه توجه و محبت شما تمومی نداره؟
یکی باید حواسش به این چیزا باشه
واقعاً باید برم فرودگاه
باشه بابا، میرم سویچ رو بیارم
نه، نه، اصلاً. من آقای کرین رو میرسونم
از الان به بعد شما اینجا آب تو دستت تکون نمیدی
تو زنگ آسانسور رو بزن، من پالتومو برمیدارم.
خیلی خب، ولی معطل نکن. پروازم ساعت پنجِ.
بهم گفتن یک ساعت زودتر اونجا باشم.
داروهات رو بستی؟ آره، ولی بهت گفتم، بهش احتیاجی ندارم.
سلام بچهها. راز.
سلام راز. فریژر، کمکش کن اون رو بیاره.
مرسی. و ممنون که گذاشتی از اتاقت استفاده کنم.
اشکالی نداره.
داری میری سانفرانسیسکو؟
آره، آره.
من و دوک سال ۵۲ مرخصی ساحلیمون رو اونجا گذروندیم.
داریم برمیگردیم تا جاهای قبلی رو دوباره بریم. باحال به نظر میاد.
آره، آره، اون آخر هفته خیلی بهمون خوش گذشت.
اون وقتا هیچ جایی مثل فریسکو نبود.
برای یه پسر مجرد که تو خیابونا میچرخه دنبال خوشگذرونیه.
میدونی بابا، فکر کنم میبینی که فریسکو خیلی هم عوض نشده.
خب، امیدوارم که همینطور باشه.
فعلا.
فعلا. سلام راز.
داریم میریم فرودگاه. زود برمیگردیم. بعدا میبینمت.
بیا تو راز. ممنون.
راستش، یه کم زودتر از اونی که انتظار داشتم رسیدی.
مجبور شدم زودتر از چیزی که فکر میکردم از آپارتمانم بزنم بیرون.
برات پیام گذاشتم.
اوه، راستشو بخوای، من امروز کلاً تلفنم رو چک نکردم.
گوش کن، خیلی ممنون از این بابت.
مزاحمتی ایجاد نمیکنم، قول میدم. اصلاً متوجه نمیشی که من اینجام.
۱۳ تا پیام داری.
تماسهام رو دایورت کردم. امیدوارم ناراحت نشی.
راز، من مارکو هستم. این آخر هفته میام شهر.
شنبه شب، دیر وقت، کاری نداری؟ بهم زنگ بزن.
معلومه که من و مارکو مدت زیادیه که با هم حرف نزدیم.
یه چیزی بهم میگه شما هیچوقت با هم حرف نزدید.
راز؟ من پائولا گرت هستم، مامان ریک.
ما تازه در مورد بچه فهمیدیم، و، خب...
ما فکر میکنیم مهمه که همدیگه رو ببینیم.
پس فردا داریم میریم پاریس ریک رو ببینیم.
پس هر وقت قبل از اون خوبه.
الان دارم میرم بیرون.
شاید بعداً بهت زنگ بزنم.
اوه، خدای من!
خب، آروم باش. چی میخوان؟
شاید میخوان تو رو ببینن. اونا پدربزرگ و مادربزرگ بچهت هستن.
من همه اینا رو با ریک حل و فصل کردم. آره.
اون بیست سالشه، هنوز دانشجوئه.
و برای همه بهتره که من خودم این بچه رو بزرگ کنم.
اونو میدونم، ولی...
حالا باید اقوام همسر رو تحمل کنم، در حالی که اصلاً شوهر ندارم؟
این مثل این میمونه که برای استاد هنرت لخت پوز بدی، ولی باز هم تو درسش بیفتی.
خفه شو. من به اون واحدها نیاز داشتم.
راز، گوش کن. تنها چیزی که اونا میخوان یه ملاقات کوتاهِ.
آره، الان اینو میگن. اگه یه ملاقات دیگه بخوان چی؟
اگه دست از سرم برندارن چی؟
اگه فکر کنن من مادر شایستهای نیستم چی؟
اگه معلوم شه آدمهای حمایتگری هستن که خوشحال میشی تو زندگیت داشته باشیشون چی؟
من فقط نمیخوام این کارو بکنم، فریژر.
راحت نیست.
اوه، راز. میدونی چیه؟
اگه دوست داری، میتونم باهات بیام.
یعنی... اوه، بهتره که اونا رو فردا شب همینجا دعوت کنیم.
من و نایلز حدود ساعت ۸ اون نمایش سگ رو داریم.
اونا میتونن قبل از اون بیان. نمیدونم.
شرط میبندم که خانم گرتِ. من اینجا نیستم.
بله؟
بله، ایشون اینجا هستن.
بله، پیام شما رو دریافت کردن.
نه، نه، متاسفانه ایشون نمیتونن شما رو ملاقات کنن.
بله، متوجهام که ناراحت هستید.
واقعاً متاسفم.
خداحافظ.
ممنون فریژر. ممنون.
اون مارکو بود. حالا داریم به خانم گرت زنگ میزنیم.
خیلی خب، رک و راست بهم بگو. چه شکلی شدم؟
مثل این میمونی که پولیانا بزرگ شده و یه کم به دردسر افتاده.
چرا دارم این کارو میکنم؟ چطور گذاشتم تو منو مجاب کنی؟
براشون خیلی مهم خواهد بود.
به علاوه، این یه فرصته که در مورد نسل بچهت بدونی.
خیلی چیزا ارثی هستن، مثل هوش، توانایی هنری.
اوه خدای من، خودشونن.
باید آرایشم رو چک کنم. نیازی به وحشت نیست.
این باید باحال باشه.
این مثل یه پیشنمایش از اینه که بچهت ممکنه چه کسی باشه.
آره. خب...
سلام. استیو گرت هستم.
همسرم تازه...
عزیزم؟ اوه، منم از دیدنتون خوشحال شدم.
اوه، چه تصادفی! همسایهتون به آرایشگاه من میره.
سلام، من پائولا هستم.
فریژر کرین. لطفاً تشریف بیارید داخل؟
راز یه لحظه دیگه میاد بیرون. رفت تا یه کم به خودش... برسه.
اوه، امیدواریم این براش خیلی عجیب نباشه.
تلفنی یه کم نگران به نظر میرسید.
حق داره.
اون نمیدونه ما چه جور آدمهایی هستیم.
موقعیتی مثل این کافیه تا هر کسی رو نگران کنه.
خب، راستش راز واقعاً از اون آدمای نگران نیست.
راز، اینا استیو و پائولا گرت هستن.
سلام. اوه... سلام.
اوه، اشکالی نداره راز. ما به خاطر شوکه شدنت سرزنشت نمیکنیم.
ما عادت داریم. باید قیافههایی که مردم بهمون نشون میدن رو ببینی.
No comments yet. Be the first to leave one.