183 baris pertama.
این دکتر فریزر کرین از KACL 780 هستم
فریزر، حراست بود. یه زنی اصرار داشت شما رو ببینه
اون همینجوری از کنارشون رد شد و اومد تو
اوه، هول نشو، راز. احتمالاً فقط یکی از طرفدارای پروپاقرصمه
نایلز، باید حرف بزنیم. فوریه. فریزر، من با مریضم
ببخشید. بله. پای یه زن وسطه؟
هر چقدر میخوای وقت بذار
خب...
برگشته
بلای جونم
معمولاً وقتی لیلیث میآد شهر، یه نشونهای میبینی
سگها گروهی میشن، خون از دیوارها میچکه پایین
من دارم دربارهی...
دایان چمبرز
لوسیل، آقای کار رو بفرست خونه
اون امروز همینجوری سر و کلهش توی ایستگاه پیدا شد
ظاهراً یه نمایشنامهای نوشته که داره اینجا تو شهر تولید میشه
قبول دارم، وقتی دیدمش یه جورایی هول کردم
اما فکر میکنم خیلی ماهرانه جمعش کردم
باشه. خب چرا فکر میکنی اونجوری واکنش نشون دادی؟
اوه، از این دکتربازی درآوردنا بگذر، نایلز
این شامل گذاشتن اون دفترچه یادداشت هم میشه
بذارش تو کشو، نایلز
باشه
اولین سوالم از تو اینه: هنوز عاشقشی؟
نه! اصلاً و ابداً. پیشنهاد مسخرهایه
از اونجایی که جایی برای نوشتن عبارت "انکار کلاسیک" ندارم، میرم سراغ سوال بعدی
خب، راجع به این زنی که اینقدر احساس کمی بهش داری...
که بخاطرش از اون سر شهر خودتو رسوندی و زدی وسط یکی از جلساتم...
کدورت باقی موندهای داری؟ بخاطر چی؟
خب، اون تو رو سر مراسم ازدواج تنها گذاشت و رفت
وقتی بهش گفتی چه حسی بهت دست داده، چیزی بود که نگفته باشی؟
جمله یا حسی که آرزو میکردی بهش گفته بودی؟
من اینجا فرض رو بر این میذارم که تو واقعاً بهش گفتی چه حسی داشتی
یه جورایی آره
"یه جورایی" یکی دیگه از اون عبارتهاست که دلم میخواد تو دفترچهم بنویسم
انزجارم رو از طرز برخوردی که باهام شده بود، ابراز کردم، بله
اون تو رو به ناتوانکنندهترین شکلی که یه مرد میتونه طرد بشه، طرد کرد
باید بیشتر از "یه جورایی" بهش میگفتی که چه حسی داشتی
من الان دیگه نمیتونم به دایان بگم چقدر حس بدی بهم داده بود
برای اون یه خاطرهی دور شده. حس ضعف بهم دست میده
هیچ دلیلی نداری که حس ضعف داشته باشی. تو هم تو زندگیت پیشرفت کردی
یه شغل جدید داری، ثروت جدید، موفقیت جدید
فقط به یه پایانبندی توی این یه مورد نیاز داری
حرفات خیلی منطقی بود
قراره به پایانبندی برسی؟ نه، اون قسمت مربوط به موفقیتم...
بعد از اون دیگه حواسم بهت نبود
دایان رو برای شام امشب دعوت میکنم
واقعاً میخوام موفقم رو به رخش بکشم، حسابی سرش رو توش فرو ببرم
این باید ثابت کنه که من یه آدم طرد شده نیستم که هیچوقت نتونسته فراموشش کنه
نایلز، میدونم از نظر روانشناسی کار درستی نیست
اما ما هنوز آدمیم
گاهی باید کاری رو بکنیم که حس خوبی بهمون میده، مگه نه؟
میخوام رسماً اعلام کنم که مخالف این کارم
باشه. تو راهی رو میشناسی که به...
آرامش با دایان میرسه و داری ردش میکنی
من دستام رو از کل این قضیه میشورم
البته به هیچ قیمتی از دستش نمیدم
من ساعت ۷ اونجام با یه بوردوی دلچسب
نه، نه، نه، دافنه. من در این مورد خیلی دقیق گفته بودم
لوح تقدیر شهردار میره روی پیانو. اهدای «مرد سال» اوتیس کلندنینگ هم...
...میره همینجا
و جواهرم، جایزهی «سیبی»م، همینجا میره که محاله نبینتش
هوم. یه کم نامحسوس به نظر میآد
چرا از این برای سرو زیتون استفاده نکنم؟
اوه، بده من اون رو
کاش یکی به من بگه این زن کیه
و چرا داریم سعی میکنیم انقدر تحت تاثیر قرارش بدیم
اون یه بارمند سابق اهل بوستون بود که دچار فروپاشی عصبی شد
و سر از یک آسایشگاه درآورد که من اونجا دیدمش
عاشقش شدم، و بعدش اونقدر بیرحمانه من رو طرد کرد...
...که تا به امروز یه زخم عمیق توی سینهم هست
جایی که قبلاً یه قلب وجود داشت!
دایان!
سلام، فریزر. خواهش میکنم
برادرم، نایلز رو یادت میآد؟ پدرم، مارتین؟
و ایشون پرستار پدرم دافنه مون هستن
سلام، دایان. از دیدنت خوشحالم
چه اقامتگاه باسلیقهای
اوه، بله، اما به نوعی متواضعه
آه، دقیقاً همینش رو دوست دارم
بعد از اون خونهی ساحلی بزرگ و بیقاعدهای که توش زندگی میکردم
آمادهی یه چیز شیک و کارآمد هستم
شراب سفید، دایان؟
یه «له مونتراشه له گیش» سال ۸۵ میریزم که تو حراجی خریدم
اوه، من خودم همیشه یه بطری از اون رو باز دارم
این رو آویزون کن
خب، مارتین، خیلی وقت بود ندیده بودمت
چطوری؟
خب، زنم مرد. به باسنم تیر خورد
و مجبور شدم بیام با فریزر زندگی کنم چون مدام تو حموم میافتادم زمین
خب، عالی به نظر میرسی
بله، همینطوره
اون طرف بده
نایلز، یادته آخرین باری که اینجا تو شهر بودم و با هم شام خوردیم؟
تازه داشتی با یه زنی قرار میذاشتی
اون عجیبترین موجود کوچولو بود. ممنونم
اون شربت یخی همه رو خورد
و بعد مجبور شد توی سالن بانوان دراز بکشه
در حالی که دختر مسئول رختکن شکمش رو ماساژ میداد
اوه، امیدوارم حرف نابجایی نزده باشم.
شما دو تا که با هم ازدواج نکردین و تا ابد خوشبخت زندگی نکردین؟
نه، راستش نمیشه گفت که کردیم.
زیتون میل دارین؟ اوه، ممنونم.
اینا یه خوراکی لذیذ از پیرنه هستن.
اینا رو راهبهای اندلسی دستچین و بطری کردن.
امم. میتونین هستههاشو اینجا تف کنین.
خب، من روی بالکن ویلای ساحلی ماليبوم بودم...
که یه گروه نهنگ از کنارم رد شدن.
میدونستم که باید با این غولهای مهربون ارتباط برقرار کنم.
واسه همین مثل برق و باد رفتم ساحل و عجلهکنان سوار کایاکم شدم.
اما بخت بد دخالت کرد، وقتی که هنوز بیست یارد هم از ساحل دور نشده بودم...
ناگهان خودم رو در تودهای عظیم از، امم...
جلبک دریایی. دقیقا. جلبک دریایی.
اوه، چه بامزه. من فکر کردم گفت "کمک بخواهید".
خب، نگفتین چطور شد که اومدین سیاتل.
اوه، یه گروه تئاتر کوچیک تصمیم گرفته نمایشنامهای رو که نوشتم اجرا کنه.
کدوم؟ اوه، جدیدترین کارم.
یه جور ادیسه فمینیستی هستش، بعضی جاهاش تجربی.
لحن و محتوایش شبیه سارویان هست، با ذرهای از ژید...
و یه ادای احترام قوی به کلیفورد اودتس.
منظورم این بود که کدوم تئاتر؟
اوه. "راندابوت".
به نظر مناسب میاد.
میدونین، شما همینطور به حرف زدن با خودتون ادامه بدین...
من میرم پرفیتِروْلها رو بیارم.
اونا رو معروفترین شیرینیپز جدید تو... اوه، چه فایدهای داره؟
من کمک میکنم. اون همیشه زیادی پودر میپاشه.
مطمئنم پیرمرد کندی هم همین حس غرور رو داشت...
وقتی پسراش میرفتن بیرون و تاچ فوتبال بازی میکردن.
شماها اون رو بهتر از من میشناسین.
وقتی داره از حسادت به خودش میپیچه قیافهاش اینطوریه؟
اوه، خفه شو.
قبول میکنم حق با شما بود.
قبل از اینکه امشب از اینجا بره، بهش میگم...
چقدر بهم درد وارد کرده.
این بار حقیقت تلخ رو بهش میگم. دیگه ماستمالیش نمیکنم.
بله، از کنایهاش آگاهم.
باید حس فوقالعادهای باشه که ببینی کلماتت اینطوری جون میگیرن.
اوه، بله، یه رویای تحققیافتهست.
دایان، خوبی؟
آره، خوبم. چرا؟
خب، گونهات یه جورایی داشت میپرید.
میپرید؟
اوه، خب، احتمالا خستگی بود. کجا بودیم؟
اوه، من درباره نمایشنامهتون میپرسیدم. اوه، درسته.
دوباره! گونهات پرید!
اون یا یه پرش خیلی بزرگ بود یا یه تشنج خیلی کوچیک.
میدونی، من... مطمئن نیستم...
که چقدر واقعا دلم میخواد الان درباره نمایشنامهام حرف بزنم.
بدشانسی و اینا.
و همه میدونیم چقدر سخته که دایان رو وادار کنیم درباره خودش حرف بزنه.
اوه، فریزر، تو همیشه میتونستی شوخی کنی.
چقدر دلم برای اون تنگ شده.
ببین، دایان، لطفا... من واقعا منظوری نداشتم.
متاسفم. مسئله اون نیست.
کل زندگیمه. نابود شده.
نایلز، لطفا یه کم آب براش میاری؟
البته، البته.
اوه، هرچی امشب بهتون گفتم دروغه.
بابت این متاسفم.
اوه، حتما خیلی بد به نظر میرسم.
گونهات دیگه نمیپره.
باشه، بگو چی شده. درباره نمایشنامهات بود؟
باز شروع شد.
ببینین، میشه لطفا به ما یکم خلوت بدین؟
خیلی خب، حالا از اول بگو.
خب، همه چیز چند ماه پیش شروع شد، وقتی که کارم رو از دست دادم.
من برای "دکتر کوئین، پزشک زن" نویسندگی میکردم.
یه روز سر صحنه بودم و داشتم سعی میکردم به جین سیمور نشون بدم...
چطور میشه با یه اتوی داغ یه زخم رو به روش صحیح بسوزونیم...
و ناخواسته موهاش رو آتیش زدم.
خب، از اونجا به بعد همه چیز بدتر و بدتر شد.
رابطه دو سالهام تموم شد.
ویلای ساحلیم رو از دست دادم، دوستام دیگه زنگ نمیزدن.
تنها نقطه روشن نمایشنامهام در سیاتل بود.
خب، من دیروز با هواپیما اومدم اینجا...
فقط برای اینکه بفهمم سرمایهگذار داره کنار میکشه.
انقدر پریشون بودم...
که دیدم دارم تو شهر با ناامیدی کامل سرگردان میشم.
همون موقع بود که مثل پرتو امیدی از آسمان...
چهره خندان شما رو کنار یه اتوبوس دیدم.
و برای همینه که امروز اینجام.
No comments yet. Be the first to leave one.