200 baris pertama.
صبح بخیر. صبح بخیر.
صبح بخیر؟ اوه خدای من، جو، پاشو. پاشو!
تو باید ساعتها پیش از اینجا میرفتی.
قول دادی بعد از اینکه کارمون تموم شد، راهی بشی و بری.
همین بود. لباس بپوش.
باید قبل از اینکه دکتر کرین بیدار بشه، تو رو از اینجا بندازیم بیرون.
باشه.
اوه، نه. بوی قهوه میاد.
اونا قبلاً بیدار شدن.
نگران نباش. من فقط قایم میشم تا وقتی که هردوشون برن.
اوه خدای من، ساعت ۹ئه. نیم ساعت دیر به کارم رسیدم.
فقط یه دقیقه به من فرصت بده. از شرشون خلاص میشم.
لباس زیرم کجاست؟
ادی، برگرد اینجا.
صبح بخیر. شاید برای تو.
پنج دقیقه تمام تلاش کردم تا دکمههای این شلوار رو ببندم.
اون خشککن لعنتی یه شلوار دیگه رو هم آب رفت.
بابا، قبل از اینکه خشککن رو مقصر بدونی...
تا حالا فکر کردی که یه سر به اون ترازوی قدیمی حموم بزنی؟
اوه، چه فایدهای داره؟
اون چیز هفتههاست ده پوند خطا نشون میده.
دافنه؟ اوه، صبح بخیر، دکتر کرین.
متاسفم که خواب موندم.
خب، وقتشه هممون روزمون رو شروع کنیم.
من فقط این ظرفها رو جمع میکنم.
من هنوز با "لانگ جان"م تموم نشده بودم.
اوه، ببخشید.
دافنه، منم هنوز با اون نون تست کارم تموم نشده بود.
اوه، حالا نمیتونیم بذاریم با شکم پر بری بازی اسکواشتت.
اوه، بله، چند تا مسابقه قهرمانی...
تا حالا به خاطر گرفتگی معده ناشی از نون تست خراب شده؟
اوه، مگه امروز صبح وقت دکتر نداری؟
آره، ولی هنوز بیست دقیقه مونده.
چی شده؟ چرا داری ما رو اینجوری بیرون میکنی؟
"بامز راش." اوه.
من عاشق لهجه عامیانه آمریکاییام.
چقدر بانمک، چقدر دلنشین. خداحافظ.
باشه.
اول باید کیف پولم رو بردارم.
اوه، این شلوارهای لعنتی.
میدونی، ۱۵ دلار برای یه شلوار خوب خرج میکنی...
انتظار داری که ضد آبرفت باشه.
خب بابا، وقتی همچین پولی خرج میکنی...
در واقع داری برای اسم طراحش پول میدی.
من باید برم.
من باید برم. خیلی دیرم شده.
عجله کن، عجله کن، عجله کن.
بعداً زنگ میزنم بهت. باشه، خداحافظ.
اوه. اوه.
اوه.
سلام، جو.
سلام، دکتر کرین.
فقط اومدم یه بوس به دافنه بدم.
و این کفشها رو بیارم.
بفرمایید. اوه، ممنونم.
خب، کسی میتونه چیز دیگهای پیدا کنه...
...تا این لحظه رو از چیزی که هست، یه کم ناجورتر کنه؟
ممنون، ادی.
اوه، خیلی ممنونم.
ببین، اونا دیرک و گبی بندرکات نیستن؟
دوستای شما هستن؟
امم. سرشار از ثروت. پول چوب.
در مورد اونا، واقعا از درخت بالا میره. دیرک!
گبی!
اوه، دیرک!
سلام، نایلز.
دیرک بندرکات، برادرم، دکتر فریژر کرین.
اوه، برنامهتون رو شنیدم.
خب، منم زنتو دیدم.
خب، نایلز، گمونم یکشنبه تو اون مراسم خیریه میبینمت.
میدونم مریس میاد.
بله، یکشنبه.
امم، کدوم مراسم خیریه یکشنبه است؟
من یکشنبه اینقدر مراسم خیریه دارم...
مراسم "هوداون" برای بیخانمانها. تو دعوت شدی؟
"هوداون"؟ یوهو یوهو بله!
اوه، حتماً گبی هستش.
قطعاً صدای اونه.
پس یکشنبه میبینمت.
بله. تا یکشنبه.
خب.
من دعوت نشده بودم.
نایلز، اون فقط یه مهمونیه.
بله، ولی وقتی از لیست "آ" برای یه مهمونی حذف میشی، برای همشون حذف میشی.
از حالا به بعد، من به مراسمهای خیریه "لیست ب" تنزل پیدا میکنم.
گروههای تئاتر کوچک و درب و داغون و بیماریهای پارسال.
تو این موارد اغلب این اتفاق میافته. وقتی دو نفر از هم جدا میشن...
دوستاشون یکی از زوجین رو به دیگری ترجیح میدن.
مطمئنم اونا مریس رو انتخاب کردن چون اون ارتباطات بهتری داره.
و بیشتر از تو پول داره.
دقیقاً کدوم قسمتش برای تسکین درد من بود؟
نایلز، من فقط فکر میکنم داری زیادهروی میکنی.
اوه، صبر کن، صبر کن. میدونم چی شد.
کارت دعوت من تو اداره پست گم شده.
میدونی، اونقدرها هم بعید نیست.
شاید اشتباه طبقهبندی شده یا تمبرش افتاده.
یا شاید توسط نامهرسانم دزدیده شده.
"هوداون" برای کارمندای پست مثل یک آهنرباست.
خب، ازت میخواستم توضیح بدی ولی خب حتماً این کارو میکردی.
راز!
میرم از اداره پست پیگیری کنم.
آره، یه روز یه خبری تو تلویزیون شنیدم...
راجع به یه آقایی بود که یه پیانو تو حراجی خریده بود.
بعد وقتی میخواست کوکش کنه، یه نامه ۴۰ ساله پیدا کرد که هیچ وقت پست نشده بود.
زیر صفحهصداش.
شاید باید با فرانت و تایشر تماس بگیریم.
ببینیم شاید اونا دعوتنامهات رو داشته باشن.
حالا هی مسخره کن.
یکشنبه میفهمی کی مسخرهس.
وقتی من دارم روی یه گاو مکانیکی شامپاین میخورم.
آم... یه کاپوچینو لطفا.
آم، راز، میخواستم نظرت رو راجع به یه چیزی بپرسم.
چی؟
خب...
دافنه و جو دارن تو آپارتمان من سکس میکنن.
و این منو تو یه موقعیت کاملاً ناجور قرار میده.
تو چه وضعیتی؟ داری خم میشی که از سوراخ کلید نگاه کنی؟
اوه، فریزر، بیخیال! مگه چی شده؟
اوه، فرض کن من اونجا نشستم...
دارم موسیقی گوش میدم یا کتاب میخونم... و...
میدونی، دافنه و جو هم... خب، اون عقبن.
خب که چی؟
خب، فقط باعث میشه احساس راحتی نکنم.
میخوام از دافنه بخوام که دیگه با جو توی خونه سکس نکنه.
این زیادی... آمیشیه؟
من میخواستم بگم خودخواهانه.
اوه، بذار ببینم.
لطفا دافنه، سکس نکن. مزاحم مطالعهام میشه!
نه، این اصلا خودخواهانه نیست.
من فقط فکر نمیکنم یه مرد باید تو خونه خودش احساس ناراحتی کنه.
چطور میتونم استراحت کنم وقتی هر خندهای، هر صدایی...
باعث میشه من، میدونی...
تصورش کنی؟ اوه.
البته که نه.
مسخرهست. خود این ایده...
همین الان داری تصورش میکنی، مگه نه؟
خب، تو باعث شدی.
هی، فریز. سلام بابا.
دافنه هست؟
آره، و اگه عاقل باشی...
وانمود میکنی که امروز صبح هیچ اتفاقی نیفتاده.
آه، بله، انکار.
دقیقاً همین جور نصیحتی رو از مردی انتظار دارم...
که هنوز تو گواهینامهاش رنگ موهاش رو قهوهای زده.
تا قبل از اینکه تو برگردی شهر، قهوهای بود!
دافنه، فکر میکنم باید در مورد اتفاقی که امروز صبح افتاد صحبت کنیم.
اوه، تمام روز منو آزار داده.
همش تقصیر من بود.
اوه، نه، نه، نه. من هم مقصرم.
ما هرگز یه گفتگوی رسمی در مورد قوانین خونه نداشتیم.
مخصوصاً وقتی نوبت به، میدونی...
من واقعاً میخوام بابت هرگونه شرمساری که ممکنه ایجاد کرده باشم، عذرخواهی کنم.
ببینید، ما نمیتونیم بریم خونه جو چون اون هنوز داره خونهاش رو میسازه.
و اون روی مبل دوستش میخوابه. آه.
اما میتونم بهتون اطمینان بدم که دیگه هرگز تکرار نمیشه.
خب، پس کار ما تموم شد. جلسه تعطیل.
بله.
دفعه بعدی که جو شب اینجا بمونه، خیلی از قبل بهتون اطلاع میدم.
دافنه، من داشتم صورتجلسه جلسه آخرمون رو مرور میکردم.
مثل اینکه یه سوءتفاهمی پیش اومده. اوه؟
ببین، بحث من سر نبود اطلاعرسانی نیست.
من فقط با اینکه تو و جو زیر سقف من با هم بخوابین راحت نیستم.
اوه، فهمیدم.
اوه، متاسفم بابت این، اما این اتاق منه، مگه نه؟
اوه، بله، بله، و من میخوام اینجا احساس راحتی کنی.
اما خب فکر کنم مهمتره که شما احساس راحتی کنید.
چون، همونطور که گفتید، این سقف مال شماست.
اوه.
ممنون که درک میکنید. خواهش میکنم.
من و جو آخر هفته میریم بیرون.
اما اولین کاری که دوشنبه میکنم اینه که دنبال جای خودم میگردم.
حدس بزن کیه؟
دافنه، آم...
من نمیخوام اینجا خوشگذرونی کنی.
اما نمیخوام هم از اینجا بری. اوه، فهمیدم.
پس میخوای بمونم اما زندگی شخصی نداشته باشم؟
خب... نه، نه، نه، برای من که مشکلی نداره.
تمام روز رو منتظر شما و پدرت میمونم.
بعد عصرها میرم اتاقم.
خودم رو تو یه پتو میپیچم و منتظر صبح میمونم.
و اگه نالههام برات زیادی بلند شد...
میتونی مثل ادی منم عقیم کنی.
منظورم این نبود!
این برای هر دومون سخته، دافنه.
من باید احساساتم رو بیان کنم، و...
من نمیخوام تو رو از دست بدم. تو برای من و پدرم خیلی مهمی.
به خاطر همینه که راه حل من بهترینه.
آخه، من هنوز هم روزها اینجا میمونم تا از پدرتون مراقبت کنم.
اما شبها و آخر هفتهها میرم خونه خودم.
علاوه بر این...
شما میتونید این اتاق رو دوباره تبدیل کنید به اون اتاق مطالعه قشنگتون که قبلا داشتید.
خب، فکر میکنم...
چه چاره دیگهای داریم؟ هوم.
البته، این یه دوره سازگاری برای همه ما خواهد بود.
میدونم چقدر شما دو تا به من اهمیت میدید.
و منو جزئی از خانوادهتون میدونید، اما...
همین الان داری اتاق مطالعهات رو تصور میکنی، مگه نه؟
تو باعث شدی.
واقعاً زن باحالیه.
صبح بخیر، بابا. اوه، صبح بخیر.
No comments yet. Be the first to leave one.