172 baris pertama.
بابا؟
دافنه؟
کسی خونه نیست؟
من هنوز فکر میکنم داری زیادی بزرگش میکنی.
بابا، من هیچوقت ماریس رو اینقدر عصبانی ندیده بودم.
قسم میخورم، چشمش داشت مثل قورباغه تو آزمایش علوم میپرید.
خب، وقتی مادرت از دستم عصبانی میشد...
من فقط میگرفتمش، به عقب خم میکردمش...
و یه بوسهای بهش میدادم که از زن بودنش خوشحال بشه.
نمیتونم این کار رو با ماریس بکنم. اون مهرههای فوقالعاده خشکی داره.
مثل یه شاخه خشک میشکست.
بذار حدس بزنم، ماریس دوباره به بخش شرقی نقل مکان کرده.
یکشنبه تولد چهل سالگیش بود.
اون به صراحت گفت که هیچگونه تبریکی رو نمیخواد.
و تو اون لحظهای که بارها و بارها تو خوابام میبینمش، من باورش کردم.
چی؟ نه کادو؟ نه مهمونی؟ نه هیچی؟
اینو بگو، در حالی که داری تو یه پتو خز سمور اشک میریزی، اونوقت دقیقاً حال و روزش رو درک کردی.
چرا یه عطر خوب براش نمیگیری؟
کهیر میزنه.
آبنبات چی؟
دچار افت قند خون میشه.
پس فقط یه دوجین رز براش بگیر.
حساسیت داره.
اوه، چرا فقط نمیشینی باهاش یه کم حرف بزنی؟
بهش بگو اشتباه کردی.
همه میدونیم اون رو سنش یه کم حساسه.
حتی با اینکه این اولین باری نیست که چهل ساله میشه.
میدونم. این آخر هفته یه مهمونی بزرگ براش میگیرم.
یه مهمونی بالماسکه با تم لویی چهاردهم خواهد بود.
درست مثل کلاهگیسهای پودری و شلوارهای مخمل چیندار.
میتونم حدس بزنم که هر دوتون سرما خوردید؟
و همینطوریه.
گوش کن بابا، تو اتفاقاً کتابی از من رو این دور و برها پیدا نکردی؟
مدیر ایستگاه رادیو بهم امانت داده بودش.
قول دادم برگردونمش. اسمش چیه؟
زندگی و دوران سِر هربرت بیربوم تری
یه تاریخچه به طرز خیرهکنندهای شوخطبعانه از تئاتر انگلیسیه.
اوه، باشه، مچمو گرفتی.
زیر بالشم قایمش کردم.
بابا، حداقل میتونستی یه کم مفید باشی.
قول دادم امروز برگردونمش. خب، وقتی دافنه اومد ازش بپرس.
دیشب دنبال چیزی بود که خوابش ببره.
اون کتاب انگار میتونه آدمو ببره تو کما.
بامزه، بامزه، بامزه... مم.
دکتر کرین! دافنه!
تو اتاق من چیکار میکنی؟
اوه، خب، من، امم... فکر کردم بیرون بودی.
البته عادت ندارم وقتی بیرون هستی بیام تو.
فقط اینکه، امم، خب، فکر کردم... خب، امم، اومدم که کتابمو بردارم.
که برداشتمش. میبینی؟ اینجاست.
اوه، خب، ما دیگه میریم.
من و کتابم.
فرازیر رو ببین که میره.
نادیا، به خانم کرین بگو میخوام باهاش حرف بزنم و جواب منفی قبول نکن.
خب، پس نادیا...
بهش بگو دکتر کرین میگه لطفاً، لطفاً، لطفاً، لطفاً.
ماریس گوشی رو روت قطع کرد، آره؟
نه، حالا نادیا رو انداخته دنبال کارهای کثیفش.
نادیا خدمتکار جلاد ماریسه.
چی شد اون مهمونی تولد لویی فرانسویه؟
اونجا هم فاجعه بود.
ماریس بهم یادآوری کرد که کل یک شاخه از شجرهنامهشون سلاخی شده بود...
توسط اوگنوها.
میدونید، فعلاً بیاید ماریس رو فراموش کنیم.
بشینیم، استراحت کنیم و یه غذای خوب تو یه فضای دوستانه بخوریم؟
از چی عصبانیه؟
چه میدونم.
بفرمایید غذای مورد علاقهتون، آقای کرین.
پیاز خامهای.
و دکتر کرین، من هویج لعابدار مخصوص خودم رو فقط برای شما درست کردم.
ممنون. تو. گوشت رو ببر.
خب، ما نمیدونیم از چی عصبانیه ولی کاملاً مطمئنیم از کی عصبانیه.
اگه کسی منو خواست، تو اتاقم دارم غذا میخورم.
میدونید کجاست.
چیکار کردی؟
امروز صبح رفتم تو اتاق خوابش.
فرازیر، چطور تونستی؟
مهم نیست چقدر میل مقاومتناپذیر برای قدم گذاشتن تو اون راهرو...
برای چسباندن صورتت به اون در...
تا واقعاً بافت چوب رو روی گونههات حس کنی...
باید باهاش جنگید. باید باهاش جنگید.
اوه، نایلز!
من فقط رفتم که کتابمو پس بگیرم.
تو نباید بری اونجا. مگه چیه؟
تو هیچوقت دیدی اون در اتاقش رو باز بذاره؟ اون دوست نداره کسی بره تو.
اون میاد تو اتاق من. این منو اذیت نمیکنه.
زنها فرق دارن. اوه، این حرفیه که جنسیتگرایی میزنه.
نه، این حرفیه که ۳۵ سال زندگی مشترک میزنه.
زنها از حریم خصوصیشون محافظت میکنن.
میدونی با کیفهای دستیشون چطورن.
هیچوقت نباید بری اون تو.
همیشه میگن "کیفمو برام بیار."
یه شوهر ممکنه بگه: "عزیزم، دارن ازم دزدی میکنن..."
"...یه نفر یه اسلحه رو سرم گرفته و من هیچ پولی ندارم."
زن میگه: "کیفمو برام بیار."
بابا، مثل همیشه، این خرد ساده و عامیانهات...
باد غرور فرِیزر رو خالی کرده
خب، اشتباه کردی. پس برو تو و عذرخواهی کن. یالا
آه، خیلی خب
میرم تو اتاق دَفنی و ازش عذرخواهی میکنم
تنها، نیلز!
بله؟
دَفنی، دکتر کرِین هستم
بله
میشه لطفاً در رو باز کنی؟
من، اوم... امروز صبح خیلی بی ملاحظه رفتار کردم، و، اوم...
من واقعاً به کتاب نیاز داشتم
ولی اشتباه کردم که بدون اجازه ات رفتم تو
و، اوم...
و متاسفم
و دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه
هرگز
دارم خیلی مؤدبانه رفتار میکنم
خب، شب بخیر، دَفنی
اوه، صبر کن
دارم زیادی بهت سخت میگیرم
من یکم روی حریم شخصیم حساسم.
اوه، ببین، نیازی به توضیح نیست.
بهت قول میدم دیگه هرگز پیش نمیاد.
خب، ممنون از اینکه انقدر درک میکنی.
و فکر کنم مشکل من برمیگرده به بزرگ شدنم توی خونهای پر از پسر.
اوه. برادرام همهشون فضول بودن.
یک لحظه هم بهم آرامش نمیدادن.
اوه، یه جور مراسم بلوغ کثیف برای پسرهای خانواده مون بود.
وقتی به سن خاصی میرسیدن...
یواشکی میاومدن حموم و موقع دوش گرفتنم دیدم میزدن.
اوه خدای من. هر هشت تاشون؟
خب، به جز برادرم بیلی، رقصنده سالن.
اون هیچوقت دیدم نمیزد.
البته، برادرم نایجل رو دید میزد.
قهوه، بابا؟
چرا که نه؟ من که شبی شش بار بیدارم. پس بهتره هوشیار باشم.
اوه، لعنتی، آشغالخردکن گیر کرده.
بیا، دستتو ببر اون پایین ببین چی گیر کرده، باشه؟
بابا، منم، نایلز.
دستم نمیره توش. اوه، باشه.
به خاطر ظریف بودن یه آدم مجازاتش میکنی؟
مطمئنی خاموشه؟ کاملاً.
آه، آه، آه. از کلید فاصله بگیر.
ای بابا.
اوه، خیسه و لیز و خدا میدونه دیگه چیه.
مثل اینه که دستمو گذاشتم تو دهن جهنم.
وقتی قهوه آماده شد، خبرم کن. باشه.
ببخشید نایلز. وای خدایا.
همین قدر هیجان برای امشب کافیه. من دارم میرم خونه پیش ماریس.
مگه باهات قهر نیست؟
نه، قهر نیست. ولی از این که با خدمه سرد باشه، خسته شده.
اوه، راستی، پول نقد ندارم.
یه چیزی لازم دارم که به مسئول پارکینگتون انعام بدم.
اوه، عالیه! چی؟
این قرصا.
خب، من فکر پول بودم، ولی تو اونو بهتر از من میشناسی.
نه، نه، داروی دافنه.
وقتی زودتر تو اتاقش بودم، حتماً سهواً
انداختمشون تو جیبم.
پدیده جالبیه.
نمیتونم از داروخونه رد بشم
بدون اینکه آسپرین و ضد احتقان بپرن تو جیبم
باشه، باشه. قبول.
یه کم فضولی میکردم. آه
وای خدای من
"یکی قبل از خواب مصرف شود." اوه، نه، قطعاً امشب نبود اینا رو حس میکنه.
اوه، دکتر کرین، شما دارید میرید؟
بله، بله. سلام منو به همسرتون برسونید.
حتماً سعی میکنم.
آقای کرین، وقت ورزشهاتونه.
اوه، عالیه! این فرصت منه. یواشکی برمیگردم و اینا رو میذارم تو اتاقش.
تنهایی، نایلز!
بازی سونیکس شروع شده.
ورزشهامو فردا انجام میدم.
باشه. اگه به من احتیاج داشتی، تو اتاقمم.
فردا دو برابر باید انجام بدی.
No comments yet. Be the first to leave one.