200 baris pertama.
عزیزم، عزیزم، حرفم اینه که یه مدتی باید از هم دور باشیم.
نه، اون جمله چی بود؟
"اگه عاشق چیزی هستی، رهاش کن.
اگه برگشت پیشت..." و از این حرفا.
آره، همونه.
هی، سوءتفاهم نشه، من واقعاً بابت این قضیه دلم شکسته.
هی، بجنب!
بیخیال، بابا.
گریه ممنوع. نه.
منم هیچوقت فراموشت نمیکنم، سندی.
لیندا؟ واقعاً؟
خب، فکر کردم دارم با خواهرت حرف میزنم.
اوه، خب، به اونم بگو همون حرفا برای اونم هست.
هی، فریژر، یه دقیقه وقت داری؟ بله، البته، راز. چیه؟
خب، از این ایده خوشت نمیاد.
قراره غر بزنی و بهونه بیاری.
و بعدش هم کلاً بگی نه.
این دقیقاً همون کلماتیه که برای دل بردن از لیلیث عزیزم استفاده میکردم.
باشه، شروع میکنم.
من یه دوستی دارم و فکر میکنم شما دو تا واقعاً با هم جور درمیاید.
تو داشتی فکر میکردی که شاید منو برای یه نوشیدنی باهاش آشنا کنی؟
که شاید به شام بکشه و بعد از اون، کی میدونه چی میشه؟
بله، دقیقاً.
اوه، گوش کن، راز، شنیدی؟
چی؟
اگه خیلی با دقت گوش کنی،
میتونی صدای مورمور شدن بدنم رو بشنوی.
میدونم، قرارهای کورکورانه افتضاحن. اما من دوستتم.
و نگرانتم. خب، راز...
آخرین بار کی با یه زن بودی؟
تقریباً یه سال شده انگار. اوه، اینقدر هم طولانی نبوده.
یعنی، این یه مسخرهبازی بیشتر نیست.
آخرین بار این بود که...
خب، بذار ببینم،...
خب، درخت هنوز برپا بود. اوه، خدایا.
اسمش شارونه. قدش ۱۷۰ سانته.
اوه، راز، من علاقهای ندارم. اما اون یه آدم فوقالعادهست.
باهوشه، بامزهست. یه گلفباز حرفهای سابق بوده.
فقط هنوز با آدم مناسب آشنا نشده. یه گلفباز زن؟
کاملاً مطمئنیم که آدم مناسبی هم وجود داره؟
اون با مردها قرار میذاره. نه از این خبرا.
شطرنج بازی میکنه. برنامهتو دوست داره.
میدونم این چیزها برای آدمهایی مثل تو مهم نیست.
اما من تو دوش باشگاه دیدمش،
اندامی داره که بو درک کنارش مثل یه آدم معمولی به نظر میاد.
گفتی شطرنجباز؟
هیچ چیز مثل آستر فلانلِ مرغوب، "دوستت دارم" رو فریاد نمیزنه.
این شلوارها رو نگاه کن.
اوه خدای من، آقای کرین. ادی دوباره شما رو از تو گودالها کشید؟
تکتکشون.
ادی، بیا اینجا.
ادی، منظورم همین الانه.
من با تو چیکار کنم؟ کفشهای مورد علاقهام کاملاً خیس شدن.
ادی، وقتی باهات حرف میزنم، بهم نگاه کن.
دوباره داری همین کارو میکنی. چی؟
داری مثل اون خلوچلهای پارک رفتار میکنی.
که با حیوون خونگیشون مثل بچههاشون رفتار میکنن. آره؟
خب، وقتی بیرون این کارو میکنی، دیوانهای.
وقتی داخل این کارو میکنی، دیگه مشکل خودته.
ادی، برو تو اتاقت.
اوه، نگران کفشات نباش. همهشون رو برات خشک میکنم.
خب، امیدوارم. میدونی که اینا هر کفشی نیستن.
اینا "ماکابیز" هستن، راحتترین کفشهایی که ساخته شده.
کفیهای بالشتکدار هوا، آستر فلانل ضخیم.
میدونی، یادمه یه سالگردی هستر رو غافلگیر کردم،
با یه جفت "لیدی ماکابیز".
یادم نیست کدوم سالگرد بود، اما میدونم که به صفر ختم میشد.
شک ندارم.
اوه، باشه. میبخشمت.
منم دوستت دارم. آره.
تو همیشه بهترین پسر من خواهی بود.
میدونی، بابا، بعضی پدرها هستن که واقعاً پسرهاشون رو تحسین میکنن.
و برای سگهاشون سوت میزنن.
کتوشلوار جدید، هان؟ دختر خوششانسه کیه؟ اگه حتماً باید بدونی،
امروز بعد از کار با یکی از دوستان راز قرار دارم، اما چیز خاصی نیست.
خب، تبریک میگم. چی شده، یک ساله؟
اینقدر هم طولانی نبوده.
یادمه درخت هنوز برپا بود.
خب، خودتو نگاه کن، انگار از مجلس عروسی میای.
بله، کتوشلوار جدیده. بله، با یه زن قرار دارم. و بله، مدتی گذشته.
ممنون. این یادم انداخت که باید کارتهامو سفارش بدم.
دافنه، با مایکروویو کارتون تموم شد؟
اوه، نه.
ماکابیزهای من! متاسفم.
قصد نداشتم اینقدر توش بمونن.
آره، خب، آشپزی انگلیسی دوباره غوغا کرد.
باید خوشحال باشی که بیمارت اونقدر سلامت شده که درمان رو تموم کنه.
خوشحال میشدم، اما اینقدر این اواخر زیاد اتفاق افتاده که خودم رو تو مضیقه مالی میبینم.
مضیقه مالی عمیق.
این کمربند رو نگاه کن. چرم اسپانیایی.
اگه آقای بلکول اومد، من حواسشو پرت میکنم، تو میتونی در بری.
معلومه که وقتش رسیده مطبم رو گسترش بدم.
پس دارم تو مجله "سیاتل استایل" آگهی میذارم.
آگهی؟ این برای یه روانپزشک یه کم تجاری نیست؟
دیگ به دیگ میگه روت سیاهه.
گذشته از این، یه متخصص زنان و زایمان بسیار محترم در طبقه من این کارو کرد.
و حالا اتاق انتظارش بیشتر از یه معبد بودایی، شکم قلمبه داره.
خوب بود، آره. خوشم اومد.
بفرما. داشتم میرفتم زنگ بزنم بدمش، فقط خواستم یه نظر تو هم بپرسم.
باشه. "دکتر نایلز کرین، متخصص یونگ".
خدمات برای افراد، زوجها و گروهها. رضایت شما تضمین شده است.
"بهم بگو کجات درد میکنه." عالیه، نایلز.
فقط الان جای یه کارتون با سلیقه کمه.
از تو که با لبخند روشن، یه سرِ کوچکشده رو گرفتی.
ببخشید، نشنیدم چی گفتی. حواسم پرت صورتت بود.
که داشت کنار یه اتوبوس رد میشد.
من رفتم.
هی، موجود وحشی. بله، سلام.
ببین، کمربندامون مثل همه. اوه، خدای من!
سلام، راز. هی، فریزر.
شارون هر لحظه ممکنه برسه. چیزی نگفتی که؟
حتی یه کلمه. اون اصلا نمیدونه که این یه قراره.
خوبه. حالا گوش کن، اگه ازش خوشم نیاد...
خودم رو معذرتخواهی میکنم و میرم. اما اگه ازش خوشم بیاد، یه راه مودبانه...
و محتاطانه پیدا میکنم تا نشون بدم تو میتونی بری.
برو دیگه، راز.
سلام، شارون. سلام، راز.
ببین کی رو دیدم، رئیسم دکتر فریزر کرین.
سلام. ایشون شارون پیتون هستن.
از آشنایی باهاتون خوشبختم. من از طرفدارای پروپاقرص برنامهتونم.
ممنونم. مطمئنم از شنیدن این حرف خسته شدید.
احتمالا همیشه میشنوید. اوه، خب، تازگیا نه.
ببین، شارون، واقعا متاسفم که این کارو میکنم ولی همین الان از دفتر بهم زنگ زدن.
و خیلی ضروریه و باید برم. اوه، حتما، اشکالی نداره.
خب، میدونی، حالا که اینجایی، شاید بهتر باشه به من بپیوندی.
خوب میشه.
باشه. خداحافظ. خداحافظ، راز.
میدونید، من واقعا عاشق گوش دادن به برنامهتونم.
فکر کنم به خاطر صدای آرامشبخش شماست.
چه حرف مهربانانهای.
یه بار تقریبا زنگ زدم.
واقعا؟ میتونم بپرسم مشکل چی بود؟
خب، من وحشتناک رقابتیام، که برای ورزش عالیه، قبلا گلف حرفهای بازی میکردم.
اما گاهی اوقات به زندگی شخصیام هم سرایت میکنه.
آه. خب، واقعا فکر نمیکنم این مشکل خیلی بزرگی باشه.
اما اگه قرار باشه توصیهای بکنم، شاید این باشه که...
شروع کنید به دیدن یه رواندرمانگر.
وای.
سلام، خوشگله. سلام، بولداگ.
با تو نبودم. هی، نمیخوای منو معرفی کنی؟
خب، راستش، نه، نمیخواستم. باب بریسکا.
شارون پیتون. بله، از دیدنت خوشحالم.
غریبه نشو. هی، یه لحظه صبر کن.
یه لحظه صبر کن. شارون پیتون. من تو رو میشناسم.
انجمن گلف حرفهای بانوان، تو مسابقات دنور اوپن رو سال ۱۹۹۲ بردی.
۱۹۹۲. اون سال برای یه چامبرتن خاص که بهش علاقه پیدا کرده بودم، سال فوقالعادهای بود.
منم تو رو میشناسم. تو همون آدمی هستی که گفتی گلف ورزش نیست.
خب، نیست. واقعا؟
آره. نه تشویقکننده، نه خونریزی، تنها "کاپ"هایی که توش هستن، تو زمینن.
این منو یاد یه بحثی میندازه که با برادرم نایلز داشتم در مورد اینکه آیا...
استیون زاندهایم واقعا اپرای لایت هست یا نه.
میدونید، من یه نظریه دارم که آدمایی که گلف رو دستکم میگیرن...
این کارو میکنن چون خوب نمیتونن بازی کنن.
این یه چالشه؟ شاید باشه.
اگه همین الان بریم میتونیم یه راند نه حفرهای بازی کنیم.
بازنده شام میده. من نه تا هندیکاپ دارم.
قبوله. فریزر، دوست داری بهمون ملحق شی؟
خب نه، من بازی نمیکنم. خب، از دیدنتون واقعا خوشحال شدم.
منم همینطور. کتمو برمیدارم.
بولداگ. گوش کن، راز این قرار رو گذاشته بود که من شاید با شارون ملاقات کنم.
همه چیز داشت خیلی خوب پیش میرفت.
آره، خب، اوضاع تغییر کرده، مگه نه؟
به این چی میگی؟ کنایه؟ هیچ کاری نیست که بتونم انجام بدم...
تا به حس اخلاقیت متوسل بشم؟ هی، من هیچ حس اخلاقی ندارم.
اینجوری، بقیه حواسهام تقویت میشه.
اما راز اصلی ماکابیز اینه...
که اونا خودشون رو به شکل پاتون درمیارن.
خب، مشکل من همیشه انگشت چکشی بود.
اگه انگشت چکشی داشتی، پیدا کردن کفش برات خیلی سخت میشد.
اما ماکابیز مثل دستکش روی انگشتهای چکشی من جا میشد.
جالبه، میدونی وقتی جوونی...
رویای شهرت و ثروت رو داری. وقتی به سن من میرسی...
تنها چیزی که واقعا از زندگی میخوای یه جفت کفش راحته.
الان حاضرم دیگه هرگز کلمه "انگشت چکشی" رو نشنوم.
هی، با من اینطوری حرف نزن. من نبودم که ماکابیز رو نابود کرد.
من اون کسی نیستم که یادش نمیاد فروشگاه رو از کجا خریدی.
اون کفشهای لعنتی رو. فقط رانندگی کن. من بهت میگم کی وایستی.
وایسا!
همین بود؟ چراغ قرمزه.
تو این کشور ما برای اینا وایمیستیم. باشه، باشه.
زن راننده. انگشت چکشی.
فریزر.
چی؟ اوه، اوه. با شارون حرف نزدی؟
سعی کردم، اما کل آخر هفته خونه نبود.
فریزر!
ببین، قبل از اینکه با حوله خیس پشتمو سیاه کنی...
آخرین باری که شارون رو دیدم، داشت با بولداگ از کافه نروزا میرفت.
فریزر! چطور گذاشتی این اتفاق بیفته؟
خب، نمیدونم. کل ماجرا یه جورایی مبهمه. داشتیم درباره...
گلف و یه چیزی به اسم هندیکاپ حرف میزدیم، تا به خودم اومدم، دیدم نشستم...
با یه کاپوچینو، دارم با یه صدای خیلی آروم زیر لب با خودم حرف میزنم.
متاسفم. خب، اشکالی نداره، راز.
فقط این ماجرا منو به دبیرستان برگردوند.
تو فقط منو به عنوان یه آدم بزرگسال میشناسی اما اون موقع من بیشتر...
یه آدم درسخون و غیرورزشی بودم. برو بابا!
لاتای ورزشکار بلای جونم بودن.
بهم میگفتن بزدل، و همه دخترایی که من میخواستم رو ازم میقاپیدن.
اوه، فریزر، حتما دوستدختر داشتی.
دوست، آره. آره، هر وقت یه شونه حساس برای گریه کردن میخواستن.
اما یه ستون کودن پر از تستوسترون میاومد و...
No comments yet. Be the first to leave one.