200 baris pertama.
خب، وقت امروز بعدازظهر سیاتل تموم شد.
این دکتر فریزر کرین هست که براتون بعدازظهری خوب و سلامت روان آرزو میکنه.
فریزر، اگه نظرتو دربارهی یه چیزی بپرسم...
یه جواب صادقانه بهم میدی یا فقط چیزی رو میگی که فکر میکنی من میخوام بشنوم؟
حتماً، راز.
هر وقت خواستی. فقط کافیه بپرسی.
میدونستم.
اوه، نه، نه، شوخی میکنم. عاشقشم!
واقعاً؟ آره، عالی به نظر میرسه.
مطمئنی؟ به من اعتماد کن.
باشه. اوه، آخه، با این شرایطم یه کم احساس ناامنی میکنم.
هر وقت یه چیز خوشگل تو ویترین میبینم...
قیافه خودمو یادم میاد و با خودم میگم: «محاله.»
باز شروع شد.
وای، اون پسرعموی منه!
نیکوس، تو اینجا چی کار میکنی؟
تو این اطراف بودم.
خب، از دیدنت خوشحالم.
خدای من، خیلی وقت بود ندیده بودمت!
میخوام راز دویل رو بهت معرفی کنم. سلام.
این نیکوسه، پسرعمومه.
اصلاً فکر نمیکردم تو یه کرین باشی.
آه، خب، اون نصفه یونانیه. قیافهشو از مامانش گرفته.
شرط میبندم که کلی زن بهش نگاه میکنن.
راز. از آشناییتون خوشبختم.
منم همینطور. هیچوقت نمیدونستم فریزر پسرعمو داره.
فکر کنم از من خجالت میکشه.
وگرنه چرا دعوت عروسیم رو رد کرده بود؟
تو داری ازدواج میکنی؟
آره، شنبه.
نمیگی که دعوتنامه به دستت نرسیده!
اولین باریه که میشنوم.
میدونستم! میدونستم مامان راست نمیگفت.
اون میگفت هیچ خبری ازت نشده.
لابد هنوز اون دلخوریش رو تو دلش نگه داشته. اوه اوه.
این دیگه به نظر... میدونی، مسائل شخصی و خانوادگیه.
خب، این دلخوری که ازش حرف میزنی چیه؟
اوه، همش خیلی مسخرهست.
مامان هیچوقت فریزر رو به خاطر نصیحت شغلیای که بهم کرد نبخشیده.
باور کن، اون منو از افتادن تو راه اشتباه نجات داد.
خب، ممنونم، نیکوس.
مطمئناً دلم نمیخواد این عروسی رو از دست بدم.
نمیدونم راهی هست که بتونیم این قضیه رو جور کنیم؟
میخوای بریم یه قهوه بخوریم؟ حتماً.
عالیه. خب، اون راه اشتباه چی بود؟
یه داستان نسبتاً طولانیه.
خانوادهام میخواستن برم دانشکده پزشکی.
آها. خب، تو چه راهی رو انتخاب کردی؟ وقت نداریم وارد اون بشیم.
من یه بندباز شدم.
تو گوشه خیابونها برنامه اجرا میکنم.
آها، فهمیدم. و همهاش به خاطر نصیحتهای اون.
بگو ببینم، مردم گاهی برات سکه پرت میکنن؟
آره. خیلی وقتها.
خب، اینم چیزی که میتونی باهاش بگیریشون.
همهاش تقصیر توئه، تو و نصیحتهای لعنتیت!
آقای کرین، دکتر رودنیک ازم خواست فشار خونتون رو کنترل کنم.
میخوام یه عدد دقیق داشته باشم.
چرا سعی نمیکنیم این مشکل رو حل کنیم؟ من راهی نمیبینم.
اون کینهایه، و به خاطر تو داره ما رو مجازات میکنه.
اگه یه بار تو عمرت دهن گندهات رو میبستی...
برادرزادهام الان احتمالاً یه جراح بود.
و منم داشتم میرفتم عروسیش.
بفرمایید، ۲۴۰ روی ۱۱.
همینقدر باید باشه.
شخصاً خیلی دوست داشتم برم.
اما این واضحاً یه توهینه و ما مردای کرین غرور داریم.
درسته، بابا؟ بسه دیگه، نایلز.
تو فقط از دیدن دخترعمو ایوان میترسی.
دخترعمو ایوان کیه؟
اوه، یه دخترعموی دور که یه کم به نایلز دل بسته.
یه کم علاقه؟ آدمخوارها هم اینقدر مرد گشنه نیستن!
من همیشه فکر میکردم داشتن یه عاشق پنهانی یه جورایی رمانتیکه.
کسی که اینقدر برام دلتنگ باشه.
اما حق با شماست، دکتر کرین.
وقتی بهش فکر میکنی، یه جورایی مریضه.
آره، خب شاید «مریض» یه کم قضاوتگرایانه باشه.
باورم نمیشه به خاطر دهن گشاد تو، زورا حتی منو تو رستورانش راه نمیده.
مجبور میشی بری جای دیگه وقتی یکی از اون هوسهای همیشگیت رو داری...
...واسه دلمه برگ مو و موسیقی زیتر.
این دیگه بحثش بیفایدهست.
ما دعوت نیستیم، همه به لطف نصیحتهای ناشیانهتر از همیشه فریزر.
تصور میکنی چه حسی داره که تو یه شهر با برادرت زندگی کنی...
...و پنج سال اونو نبینی؟
نه، ولی دوست دارم امتحانش کنم.
بابا، فکر میکنم باید بریم این عروسی.
فراموشش کن. زورا ما رو اونجا نمیخواد. اما نیکوس ما رو میخواد.
خدای من، من شاهد بزرگ شدن اون پسر بودم. میخوام وقتی ازدواج میکنه اونجا باشم.
میخوام اینجا یه نظری رو مطرح کنم.
میدونم این دقیقاً به من مربوط نمیشه.
اما من راجع به این موضوع خیلی جدی هستم.
من موسیقی زیتر رو دوست دارم، و همیشه دوست داشتم.
و برگشتیم سر خونه اول.
گوش کن، بابا... ولش کن، فریزر.
اگه زن برادرم صلاح نمیدونه برام دعوتنامه بفرسته...
...من همینطوری اونجا حاضر نمیشم.
ختم کلام.
پرونده بسته شد. دیگه حرفی نمونده.
اوه، بسه دیگه، نایلز.
مسائل مهمتری در خطره.
تا اینکه تو توسط ایوانِ وحشتناک له و لورده بشی.
بابا ناراحته. نمیبینی؟
دلتنگ برادرشه.
خدایا، این تقصیر منه و من درستش میکنم.
با عمه زورا تماس میگیرم.
مطمئناً به حرف حساب گوش میده.
عمه زورا.
خب، این که جای دلگرمیه. صدامو یادش بود.
فریژر، بیخیال شو.
نه. اگه برم اونجا و رو در رو ببینمش، نمیتونه ازم فرار کنه.
میرم همون رستوران.
مگه از جونت سیر شدی؟
زندهزنده میخوردت. اوه، من ازش نمیترسم.
همه میترسن.
مگه افسانه خونوادگی رو یادت رفته که وقتی هیتلر به یونان حمله کرد...
...اون به پارتیزانها پیوست تا بتونه نازیها رو خفه کنه؟
آره، خب، من هیچوقت اینو باور نکردم.
باید پنج سالش میبود اون موقع.
واسه همینه که افسانه میگه اونا با طناب بازی خفه شدن.
اوه، بس کن. اوه.
دیمیتری، سفارشتو بردار.
کاری نکن دوباره مجبورت کنم اذیتت کنم!
عمه زورا، میدونم اینجا زیاد مهمون عزیز نیستم، اما...
...این منصفانه نیست که اشتباه منو سر شوهرت یا بابام خالی کنی.
اونا کاری نکردن. فلفل بیشتر.
یه عروسی در پیش دارین. باید شاد باشی.
این پیشخوان رو تمیز کن.
نیکوس بهم میگه نامزدش یه دختر جوان دوستداشتنی از یه خانواده پولداره.
و خیلی هم ازش خوشت میاد. این کثیفکاری رو پاک کن.
قلبت باید پر از احساسات مادرانه باشه.
وقتی بفهمم کی اینو کج کرده، همین رو فرو میکنم تو چشمش.
میدونی، همیشه دلم میخواست این کارو بکنم... یه سفر دور جزایر یونان.
عمه زورا، حرف من اینه که ما خانوادهایم.
و باید با هم باشیم.
و قول میدم، اگه مارو به این عروسی دعوت کنی، من...
...تا آخر عمرم هیچوقت یه نصیحت دیگه به نیکوس نمیکنم.
دیگه فضولی نمیکنم. این قول منه.
و اگه مارو به عروسی دعوت کنی، اینم قول میدم...
...که این رستوران فوقالعاده رو تو برنامه رادیوییم تبلیغ کنم.
هر روز.
برای یک ماه.
فریژر!
منو میبخشی؟ اوه... البته، البته.
و شما فقط به عروسی نمیاید...
...به شام تمرین هم میاید.
فردا شب، همینجا چون ما خانوادهایم.
بیا، بخور. کوکورِتسی خیلی خاص من.
برای یه برادرزاده خیلی خاص.
اوه، خدایا، چقدر من دل نازکم.
یه دقیقه دیگه گریهام میگیره. اوه.
منم همینطور.
خب، امیدوارم خوش بگذره آقای «خوشا به حال آشتیدهندگان».
میشه بس کنی غر بزنی؟
تمرین عالی پیش رفت.
دخترخاله ایوان بهت نزدیک نشد.
چطور میتونست؟ من نصف وقتو تو اتاق اعتراف پنهان شده بودم.
راستی، خانم پاپاس داره خیانت میکنه.
اینان!
دو تا برادرزاده مورد علاقه من. زورا!
هی! منو با بچهها بگیر. باشه.
میدونی، چقدر خوشحالم که فردا میاید عروسی.
هیچی غمانگیزتر از یه خانواده جداافتاده نیست.
مگه نه؟ کاملاً درسته.
کاملاً، کاملاً.
وقتی فریژر بهم گفت دعوت نیستیم...
...یادمه با خودم گفتم: این از تو، نایلز...
...فقط الان منو بکش.
اوه.
سلام، ایوان.
اوه، خیلی وقته شما دوتارو ندیدم.
نه، خب، منم خیلی وقته اون دوتا شما رو ندیدم.
شمام همینطور. شما... شما هم همینطور.
اوه، کلی حرف برای گفتن داریم.
بیا بریم یه گیلاس شامپاین بگیریم.
اوه، میدونی، فکر نمیکنم این... برید، لذت ببرید.
از اون شرابهای زنانه فرانسوی نیست. شامپاین واقعی یونانیه.
اوه. یه کم واسه منم نگه دار، نایلز.
اوه، اوه، اوه.
و اینم شوهرخواهر عزیزم، مارتی.
آه. اوه، خیلی وقت گذشته.
واقعاً همینطوره. راستی، والت کجاست؟ کلی حرف برای گفتن داریم.
اوه، نگران نباش، اون میاد.
این دختر خوشگل جوون کیه؟
اوه، این دافنه مون هست. فیزیوتراپ منه.
اوه، اینو این روزا اینجوری صدا میکنن.
پیرمرد کثیف. اوه، هو، هو!
این نامزد منه، مری آن تاوبنک.
مری آن. اوه، باعث افتخاره.
تاوبنک. همون ساختمون تاوبنک؟
آره، و پارک تاوبنک و الی آخر، الی آخر.
آه. اون پدربزرگ من بود.
همون غارتگر اولیه.
مری آن با خانوادهاش یه سری مشکلات داره.
اوم. ببین چطور اونجا قهر کردن.
باید قیافهشون رو میدیدی وقتی بهشون گفتم دارم با یه آدم خیابانی ازدواج میکنم.
مجری. مجری خیابانی. اوه، درسته.
به هر حال، حقشونه.
بعد از اون همه مسخرهبازی اشرافزادهای که مجبورم کردن.
میشه ببخشید؟
عالیه، مگه نه؟ آره.
شما دو تا چطور با هم آشنا شدین؟
No comments yet. Be the first to leave one.