200 baris pertama.
آخ، راستی گفتم، دو نفر از گروهِ ترس از تعهدم...
...اعلام کردن دارن ازدواج میکنن؟
اوه، تبریک میگم.
البته یه ایرادیم داره. از اون تیپهای نیو ایجن.
مراسم عروسی قراره توی جنگل برگزار شه.
خب؟ من یه همپا لازم دارم.
خودت که میدونی زنهای توی جمع ما بیرون از خونه چقدر پژمرده میشن.
آره خب، نایلز، انواع مختلفی از زنها توی دنیا هستن، میدونی که.
شاید اگه کمی از دایرهی باارزشت فراتر بری...
...و تورتو گستردهتر بندازی.
فریزر، اون زنی که کنار جاده داره آشغال جمع میکنه...
نه، نه، نه، نه تا اون حد.
نه، نه، نه، اون رازه.
خدای من، خودشه.
اگه بفهمه شناختیمش، حسابی خجالتزده میشه.
اوه، راز؟
وای خدای من. شما منو نمیبینید. برید.
راز، تو اینجا چی کار میکنی؟
فقط بذار بیام تو.
صبر کن، من کاغذ میندازم. اوه، آره.
فریزر: ممنون، نایلز.
خیلی خب.
باشه، بریم.
چی؟ یعنی چی "بریم"؟
من... من نمیتونم این کارو بکنم. حتی نمیدونم چرا اینجایی.
حدود یک ماه پیش، توی منطقهی سرعت سی مایل در ساعت، با سرعت شصت مایل متوقف شدم.
یا جریمهی سنگین بود یا خدمات اجتماعی.
و اینم وضعیت منه و یه کابوسه.
نفس کشیدن توی دود اگزوز و با یه کفگیر جنازهی حیوونای کنار جاده رو جمع کردن.
خب، حداقل به جنبهی مثبتش نگاه کن.
تو بیرون از خونهای. میتونی از طبیعت لذت ببری.
داری بزرگراههامون رو زیباتر میکنی... فریزر، من یه گوش پیدا کردم!
هیچ خدمات دیگهای نبود که بتونی انجام بدی؟
تنها گزینهی دیگه، ملاقات سالمندان توی خانهی سالمندان بود.
و تو اینو انتخاب کردی؟
بهش فکر کن. قدم زدن توی خیابونا، آشغال جمع کردن...
میبینی چطور راز به چیزهای آشنا تمایل داره.
نایلز!
آدمهای پیر فقط منو ناراحت میکنن.
راز، تا حالا فکر کردی که شاید ناراحتیت از سالمندان...
...ناشی از ترس خودت از پیر شدنه؟
وای! واقعاً فکر میکنی؟
اوه، خدای من.
چی؟ ناظرمه. گاز بده.
نمیتونم. ممکنه غیرقانونی باشه. تکون بخور وگرنه داداشت کارش تمومه.
مطلقاً نه. خیلی خب، پشتسری...
بریم.
اوه، خب، بابا، داری ورزش میکنی. خیلی خوبه.
دافنه: فقط یه کمی بیشتر.
آفرین.
تبریک میگم، آقای کرین.
بالاخره تونستید زانوتون رو از قفسهی سینهتون رد کنید.
چیز مهمی نیست.
خب، از چیزی که لیلیت توی پنج سال زندگی مشترک تونست انجام بده بیشتره.
میدونید، خیلی رضایتبخشه که پدرتون این پیشرفتهای کوچک رو میکنه.
روزهایی مثل امروز خوشحالم که این شغل رو قبول کردم.
همهی ما خوشحالیم که شما این شغل رو قبول کردید.
میدونی دافنه، باید بگم گاهی وقتا بهت حسودیم میشه.
بفرمایید، نایلز.
میدونید، من فقط میگم که همیشه رضایتبخشه...
...که برای تلاشهاتون پاداشی ببینید.
تازگیا این چیزیه که توی کار خودم کم دارم.
نایلز: چطور؟ اوه، خب، میدونید...
توی مطب خصوصی، من ماهها، حتی سالها رو با یه بیمار میگذروندم.
و ثمرهی کارم رو میدیدم.
الان، یکی زنگ میزنه، من راهنمایی میکنم...
...و هرگز نمیفهمم چطور پیش میره.
من فقط کلمات ناچیزم رو توی امواج رادیو رها میکنم...
...و بعدش برای همیشه محو میشن، ناپدید میشن.
مثل دکمهسرهای تیفانیام.
امید داشتم توی عروسی نیو ایجم بپوشمشون. ناپدید شدن.
پس درد منو میفهمی.
خب، من واقعاً ناراضی نیستم. فقط اینه که... خب...
دافنه، میدونی، تو پیشرفتت رو با بابا میبینی.
نایلز، تو هم ازدواج نزدیکِ "متعهدگریزها"ت رو داری.
اوه، ول کن. شما همیشه به مردم کمک میکنید.
همین چند روز پیش به من کمک کردید. چطور؟
خب، من نگران بودم چون اِدی اشتهاش رو از دست داده بود.
و یادتونه چی گفتید؟
اگه درست یادم باشه، من گفتم...
"خب، چرا کمی از فوآ گرا با قارچ دنبلان من رو بهش نمیدی؟"
درسته.
داشتم شوخی میکردم.
اوه.
آره خب، میدونستم. همین حالمو حسابی خوب کرد.
بیا اِدی.
ببخشید بولداگ. چطوری دکتر؟
گوش کن، راز رو دیدی؟
دیر کرده. برنامهام سی ثانیه دیگه شروع میشه.
میدونی چیه؟ من اخراجش میکردم.
یه کم تند نیست، فکر نمیکنی؟
من سالی یه بار همه رو اخراج میکنم. خدمتکارا، مربیای شخصی...
قبل از اینکه بخوان ادا بیان یا قیافه بگیرن، از سر راه برشون میدارم.
اوه، اوه، دکترا از همه بدترن.
سه چهار بار یه بیماری رو میگیری...
...بعدش شروع میکنن به نصیحت کردن، انگار تقصیر توئه.
یه گاز میخوای؟
نه، اگه از وسط یه عالمه ضدعفونیکننده برام پرت کنی نه.
سلام سیاتل. بعدازظهر بخیر. دکتر فریزر کرین هستم.
امروز میخوایم کارها رو یه کم متفاوت انجام بدیم.
چهار سالی میشه که
تماسهاتون رو گرفتم و مشاوره دادم
و داشتم فکر میکردم
شاید شنوندههای ما دوست داشته باشن بدونن کارها چطور پیش رفته.
خودم که دوست دارم.
پس امروز از کسایی که قبلاً تماس گرفتن، دعوت میکنم
که یه زنگ بهمون بزنن
و ما هم از احوالتون باخبر بشیم که کاراتون چطور پیش رفته.
همه خطوطمون بازه.
یالا!
یالا، شماره رو که میدونین.
خب، بفرمایید.
سلام، دکتر فریژر کرین هستم. چطور تونستم به شما کمک کنم؟
چت: سلام دکتر کرین. چت هستم از جزیره ویدبی.
پارسال باهاتون تماس گرفتم.
با مشکل اعتماد به نفس پایین دست و پنجه نرم میکردم.
آهان. خب، نصیحتهای من کمکتون کرد تا قاطعتر بشین؟
چت: بله، دقیقاً. آره، الان مردم بهم میگن کاملاً مغرورم.
خب، میدونین من چی میگم؟ گور باباشون!
خب، شاید یه کم تو توصیههای من زیادهروی کردین.
چت: تو دیگه کی هستی؟
گور بابای تو هم!
خب، در حالی که یه دستمالی هم به پشت خودم میزنم بابت کاری که کردم
و چت هم میره لهستان رو فتح کنه
بهتره بریم آگهیهای بازرگانی.
خب، راز، خوشحالم که بهمون ملحق شدی.
شانس آوردی که اصلاً تونستم بیام.
نصیحتت رو گوش کردم و رفتم اون آسایشگاه سالمندان
تا خدمات اجتماعیم رو تموم کنم.
خیلی بهتر از سیخ کشیدن آشغالاست، مگه نه؟
خودت بگو.
شروع کردم با یه پیرمردی به اسم آقای کرانتز، بازی داما کردن.
خب، بازی یه کم رقابتی شد و اون یه حرکت خیلی بد انجام داد.
و من گفتم: "مردی!"
وای خدای من. فکر کنم میدونم این داستان به کجا ختم میشه.
یه دقیقه بعد، افتاده بود روی میز، پخش و پلا.
مهرهها همهجا پخش شده بودن. همه اونجا داشتن جیغ میزدن.
وقتی بلندش کردم، هنوز یه مهره داما به پیشونیش چسبیده بود.
راز، خیلی متاسفم، من...
وای، میفهمم که چقدر میتونسته شوکهکننده باشه برات.
سلام، برگشتیم. تبلیغ جالبی بود، مگه نه؟
برگردیم به بحثمون.
راز، گوش کن، نباید خیلی بابت این ناراحت باشی.
با توجه به شرایط، سنش، و محیط اطرافش،
یعنی، خب، این اتفاق یه جورایی قابل پیشبینی بود.
نه با این آقا!
تمام دلیل اینکه ازش خوشم اومد این بود که خیلی جوان و سرزنده بود.
باید میدیدیش، فریژر. سرشار از انرژی بود و کاملاً آماده.
هی لاف میزد که چقدر خوبه
و چقدر قراره خوش بگذره.
بعدش جلو چشم من میمیره!
هی، این اتفاق برای همه مردا میفته، خب؟ بولداگ.
نه، نه، نه، این یکی از چیزاییه که رو مخمه، دکتر.
چرا همیشه تقصیر مرداست؟
اگه شما دخترا کمتر مشروب میخوردین تا از "شاید" به "آره" برسین
ما خیلی هوشیارتر بودیم وقتی لحظه حقیقت میرسید.
بولداگ، راز داشت با یه آقای مسن داما بازی میکرد، و اون آقا فوت کرد.
آهان، خب...
خب، وقتی گفتم ما، منظورم خودم نبود چون من از این مشکلات ندارم.
هی، تو دکتری! این محرمانه بود!
خب، فکر کنم برگشتم به کندن لاشه از جاده.
فریژر: مطمئناً میدونی که اون اتفاقی که تو آسایشگاه سالمندان افتاد
یه اتفاق نادر بود. خب، شاید باشه.
ولی من از اولش هم با بودن کنار آدمای پیر راحت نبودم
و این قضیه هم که اصلاً کمکی نکرد.
راز، گوش کن، اگه میخوای بر ترس پیریت غلبه کنی
برگرد اونجا و یه کم با این آدما وقت بگذرون.
یاد میگیری که اونا واقعاً انسانهای سرزنده و پرجنب و جوشی هستن.
هنوز قانع نشدم. باشه، پس اینطور بهش فکر کن:
این اواخر تو بزرگراهها مه زیادی بوده
و کاریبوها هم دارن مهاجرت میکنن.
در حالی که سوت قطار جیغ میکشید و از ایستگاه راه افتادیم
من شیشه رو پایین کشیدم و گفتم "برمیگردم."
ولی یه جورایی میدونستم که دیگه هیچوقت نه اون رو میبینم نه پاریس رو.
پایان.
کتاب خوبی بود، مگه نه آقای گولدناشتاین؟
آقای گولدناشتاین، یه کم سردتون شده
اجازه بدین براتون یه فنجون داغِ... درست کنم.
وای خدای من!
یالا، پسر. میتونی انجامش بدی. یالا!
هی هی. هی، فریز، نگاه کن. داره میرقصه!
تقریباً داره پولکا میرقصه! فریژر: خوبه!
این باید قیمتش رو بالا ببره وقتی بفروشمش به کارناوال.
دافنه: سلام. سلام، دافنه.
از اون عروسی بزرگ تو جنگل برگشتی، آره؟
اوه، بله، و چقدر هم قشنگ شدی!
فقط، این ماده چسبنده روی شونت چیه؟
بالاخره یه قرار پیدا کردی؟ از ماریس خواستم.
شیره درخت. فکر کنم دافنه حرف دل همه ما رو زد.
لعنتی، این چطور شد؟ خب، من از ناچاری یه قرار گذاشتم
و میدونستم ماریس این موقع سال تنها میشه.
فصل کشتیهای تفریحیه. اون هیچوقت شرکت نمیکنه. یه وحشت مطلق از بوفهها داره.
اوه، بله، اون "سمورگافوبیای" معروفش.
خب، چطور پیش رفت؟ یا چقدر شلوغکاری کرد؟
در واقع، خیلی خوب عمل کرد.
با میل و رغبت در آوازخوانی آیینی شرکت کرد.
و وقتی شَمَن از کسانی که مایل بودن خواست درخت مورد علاقهشون رو بغل کنن
ماریس گفت تنها درختی که مایل بود بغل کنه، شجرهنامهاش بود.
همه خندیدن.
خب، من که خندیدم.
No comments yet. Be the first to leave one.