200 baris pertama.
وای، نگاه کن این چیزا رو.
«دهکده بازنشستگی غروب طلایی.»
«سرمایهگذاری برای سالمندان.»
«آرامگاه ویلوبروک»؟ آخه من تو چه لیستی هستم؟
خبر خوب اینه که
این از اون لیستایی نیست که آدمو زیاد توش نگه دارن.
از وقتی ۶۵ سالم شده، همهش نامههای مربوط به پیرمردها برام میاد. خیلی افسردهکنندهست.
اگه از من میپرسی، تنها چیز افسردهکننده درباره پیرمرد بودن، شبیه پیرمردها به نظر اومدنه.
خب، خیلی کارها هست که آدم میتونه برای جوونتر به نظر رسیدن انجام بده.
لباس پوشیدن... نه. اون شلوارهای جین جوردش رو امتحان کردم.
به نظرم آدم باید یه چیزی رو برای تصور باقی بذاره.
خب، همیشه موهات هست.
میدونم دقیقاً سبک تو نیست...
ولی هیچ اشکالی نداره که این موهای سفید رو بپوشونی.
من دقیقاً رنگ مناسبت رو میشناسم. دارچینی سموری.
«دارچینی سموری»، هان؟ خوب به نظر میرسه.
اوه، صبر کن، نمیتونم از اون استفاده کنم.
اون رنگ «دوک»ه. اگه استفاده کنم چشمامو از کاسه درمیاره.
سلام، نایلز. فریژر، آماده باش که دهنت آب بیفته.
نایلز، اگه این عکس کاناپه دو نفره بیدرمایرت هست...
قبلاً به من نشونش دادی.
نه، این عکس جدیدترین خرید منه.
یک سجاده نفیس ترکی، مربوط به قرن هجدهم.
یک عالمه پول بابتش دادم، ولی افسانهها میگن...
هرچی روی این سجاده از خدا بخوای بهت میرسه.
قطعاً برای دلالش که کارساز بوده.
اوه، متاسفم نایلز. من فقط زیاد سرِ حال نیستم.
یه قرار عاشقانه کورکورانه فاجعهبار دیگه داشتم.
اوه، متاسفم. منظورم اینه...
قاتلهای محکوم به اعدام هم میتونن زنی رو پیدا کنن که باهاشون ازدواج کنه...
اونوقت من یکی رو پیدا نمیکنم که حاضر باشه باهام یه قهوه بخوره.
برای اون مردها جذب زنها آسونه.
اونا تمام اون وقت رو دارن که توی حیاط زندان ورزش کنن.
من جدی میگم. دارم اینجا ناامید میشم.
اینقدر در موردش وسواس به خرج نده.
زندگی عاشقانه من هم بهتر از تو نیست.
ولی نمیبینی که من دارم دیوونه میشم.
اوه، واقعاً؟
تا حالا به این فکر کردی که این دوره اخیر جنون عتیقه خریدنت...
راهی برای تخلیه تمایلات جنسی سرکوب شدهته؟ هوم؟
این مزخرفه. این خریدها هیچ ربطی به سکس ندارن.
اوه، واقعاً؟
علاوه بر اون کاناپه دو نفره...
بذار ببینم، جدیدترین خریدهات یه بخاریِ تختخواب فرانسوی بوده...
یه جفت کوزه توبی...
هرچی کمتر در مورد اون میله فشنگ جنگ داخلی حرف بزنیم بهتره.
اوه، شما فرویدیها. گاهی اوقات یه میله فشنگ فقط یه...
اوه، لعنتی، حتی منم نمیتونم این یکی رو توجیه کنم.
ناامید نشو. تو یه وضعیتیم.
سلام. قسمت سختش اینجاست که...
آدم کجا بره که با بقیه آشنا بشه؟
اوه، اونقدرام سخت نیست.
دیروز یه مرد خیلی خوب رو تو سوپرمارکت دیدم.
شروع کردیم به حرف زدن...
و ازم پرسید شنبه شب وقتم آزاده؟ منم گفتم بله.
اون گفت: «اوه، خب، جشن بت میتزوای برادرزادهمه.»
من گفتم: «من تا حالا جشن بت میتزوا نرفتم.»
اون گفت: «دوست داری بری بت میتزوا؟»
من گفتم: «اوه، بله، خیلی دوست دارم به بت میتزوا برم...»
اون گفت دافنه؟
بله؟
اوه، هیچی. متاسفم. ادامه بده.
هوم.
انگار رشته افکارم از دستم در رفت.
اوه، باشه. کسی چای میخواد؟
حتماً. ممنون. ممنون. بله.
یه ترفند کوچیک که چند هفته پیش کشف کردم. نجاتبخشه.
به هر حال...
همونطور که داشتم میگفتم...
آدم کجا بره که با زنهای در دسترس آشنا بشه؟
بارهای مجردی هست.
آره... اه...
میتونیم بریم یه باشگاه سلامت.
اوه. چه ایده درخشانی!
آره، میتونم خودمون رو تو تاپ و اسپندکس تصور کنم.
با سربندهای ست... بهتره همین حالا خودمون رو عقیم کنیم.
خب، به نظر سرگرمکننده میاد، دف.
اگه یه بار دیگه بگه «بت میتزوا»...
هی، نایلز. هی، بابا.
اگه زرنگ باشین، یه فکری میکنین.
در مورد چی حرف میزنین؟ اوه، فقط زندگیهای عاشقانه مسخرهمون.
خب، چرا کاری رو نمیکنین که من و رفیقام عادت داشتیم انجام بدیم...
وقتی جوون بودیم و قرار گیرمون نمیاومد؟
به کره حمله کنیم؟
نه، ما یه مهمونی میگرفتیم با یه قانون.
فقط مجردها و کسایی که در دسترس بودن دعوت میشدن.
خب، نمیدونم، بابا. این واقعاً شبیه ما نیست.
کار میکنه. من ماهی یه بار همچین مهمونیای میگرفتم.
مردم بهشون میگفتن «مهمونیهای مارتی.»
مردم زنگ میزدن و میگفتن «هی، مارتی، مهمونی مارتی بعدی کی هست؟»
«وقت یه مهمونی مارتی دیگه نیست؟ تو قبلی خیلی خوش گذشت.»
اه، بابا... بله؟
اوه، متاسفم. هیچی. ادامه بده.
یا مثلاً یکی میگفت «میتونم میزبان مهمونی مارتی بعدی باشم؟»
همیشه جواب نمیده. میفهمم. آره.
ام، ممنون، بابا.
ولی فکر نمیکنم هنوز اونقدر ناامید باشیم که بخوایم یه مهمونی مجردی راه بندازیم.
باشه، هرطور دوست دارین. خب، ما آماده میشیم برای شب.
من اسپاگتی رو میکشم و شماها میز کارت رو آماده کنین.
یه پازل جدید برامون گرفتم.
ده هزار تکه
اسمش «گندمزار»ه.
من دعوتنامهها رو میفرستم. به کترینگ زنگ میزنم.
سلام. خوش آمدید. بفرمایید داخل.
نایلز، این عالیه! اصلاً فکر نمیکردم اینقدر شلوغ بشه.
میدونم. هر جا رو نگاه میکنم، یه زنی هست که میخوام بیشتر بشناسمش.
البته با چند استثنای مشخص.
راز، نمیدونستم داری میای.
هی، میدونم احتمال کمی داره،
ولی گفتم بهتره برم بیرون و یه کم معاشقه کنم،
قبل از اینکه یادم بره چجوریه.
چیزی میل دارید؟
آره. اوه، آره. وای! من...
خدای من، راز، چقدر دست و پا چلفتی شدی!
میدونم این اواخر شانس نداشتی،
ولی یه نفر رو دعوت کردم که تضمین میکنم وضع تو بهتر میکنه.
لازم نیست. من قبلاً یه نفر جذاب پیدا کردم.
سلام، راز. تینا، بالاخره اومدی!
اوه، خب، منو که میشناسی. مگه تا حالا به خوشگذرونی نه گفتم؟
همینو داشتم به فریژر میگفتم.
تینا کرامر، دکتر فریژر کرین. سلام.
دکتر، ها؟ آره، درسته. راز؟ راز!
اوه، چه دستای قویای.
فکر کنم راسته که میگن «دستهای قوی، ذهن قوی.»
بله، خب، برای همینه که هیچ وقت یه شیشه خیارشور دربسته رو تو جلسه منسا نمیبینید.
ها؟
اوه، ببخشید، متاسفم.
اوه. ببخشید.
اوه.
اوه.
مارتین؟
داری موهامو نگاه میکنی، درسته؟ خب، آره.
عالی به نظر میاد. خب، ممنون. آره.
خودم درستش کردم.
عمراً! آره، آره، واقعاً.
خب، دافنه پیشنهاد داد.
اول گفتم «عمراً»،
ولی بعد فکر کردم «خیلیهای دیگه این کارو میکنن،
چه جایی بهتر از اینجا که هیچکس منو نمیشناسه تا امتحانش کنم؟»
برای همین من...
وای، تو هم عالی به نظر میای.
اوه، ممنون. من واقعاً از این لباس راضی بودم.
توش حتی معلوم نیست باردارم. میدونم.
من فقط... یعنی، کجا...؟ آره.
خب، بله. حسابی خوش بگذره بهت تو مهمونی.
و لباس عالیه. هیچکس نمیفهمید.
موهای تو هم همینطور. ممنون.
کاملاً طبیعی به نظر میاد. ممنون.
هی، نایلز. اوه. هی، بابا.
هی، حواست به این «بابا» گفتنا باشه، ها؟
چند تا خانم جوان اینجا هستن که فکر میکنن شاید من برادرتم.
آره، انگار دارم تو آینه نگاه میکنم.
چی شده؟ خوش نمیگذره بهت؟
اوه، یه جورایی. فقط...
خیلی وقته که مجرد بودم.
دارم میبینم که شروع مکالمه برام سخته.
اوه، بیا دیگه. چیزی نیست.
فقط یه کم اعتماد به نفس لازم داری. اینو ببین.
سلام. سلام. سلام.
من مارتی کرینم. و این پسرم نایلزه.
آره، پسرم.
سلام، ویکی کنترال هستم.
شما میزبانید. آره.
داشتم قالی زیبای ترکیهتون رو تحسین میکردم.
ممنونم.
مال قرن هجدهمه؟
بله، همینطوره.
شما چشم بینایی دارید. من برای یه حراجی کار میکنم.
خیلی دوست دارم بعضی از قطعات دیگه شما رو ببینم.
خب، باعث افتخارمه.
یه افسانه بیمعنی در مورد اون فرش هست که هر چی دعا کنید...
خب، شاید اونقدرها هم بیمعنی نباشه بعد از همه اینها.
راز. راز، اون زن چسبیده به من.
خب، معلومه. نفهمیدی چی داشتم بهت میگفتم؟
معلومه که فهمیدم.
وقتی با زبونش ساقه گیلاس رو گره زد هم فهمیدم.
این یه شیرینکاری مهمونیه.
گیلاس هم اون موقع تو دهن من بود.
سعی کردم بهت بگم که امشب یه زن پیدا کردم.
باشه. میرم باهاش حرف میزنم. ممنون.
اوه، فریژر. نایلز.
خیلی خوشحالم که این مهمونی رو گرفتیم.
من همین الان فوقالعادهترین زن رو ملاقات کردم.
اوه، عالیه. دو تا شراب سفید.
منم یه نفر عالی پیدا کردم.
اوه، صبر کن. نمیتونم صبر کنم. اول باید مال خودمو بهت نشون بدم.
اوه، اوه، اوه، اون کنار میز غذاست. مال منم همینطور.
فریژر، بذار یه چیزی ازت بپرسم.
در چه نقطهای قبول میکنی
که داریم برای یه زن یکسان دست تکون میدیم؟
من اول دیدمش. این منصفانه نیست.
تو میزبانی. تو همه رو اول میبینی.
اینجا کلی زن دیگه هم هست.
دقیقاً. پس برو یکی رو انتخاب کن. اوه.
بیا اینو تمومش کنیم.
باشه. کار درست و متمدنانه اینه که...
هر دوی ما از اون زن دور بمونیم.
ما روانپزشکیم نه خوکهای شهوتران تو یه آغل.
در مورد این چی میگی؟ خب...
خوک!
No comments yet. Be the first to leave one.