نخستین 197 خط.
فردی کِی میاد؟
چند ساعت دیگه. میرم از فرودگاه دنبالش.
وای، خیلی ذوق دارم ببینمش.
امسال نوبت لیلیث بود که برای تولدش فردی پیش اون باشه.
ولی ظاهراً تو آزمایشگاه یه اتفاقی افتاده.
یکی از میمونهاش زبونشو گاز گرفته.
دقیقاً داشت با اون میمونه چیکار میکرد؟
داشت بهشون زبان اشاره یاد میداد.
فکر کنم یکیشون یه تیکه بار موهای جدیدش کرده بوده.
راجع به مدل موی جدیدش.
زبونشو درآورده بوده. هه.
وای، یه مدل مو چقدر باید بد باشه
که یه میمون ازش متنفر بشه؟
خب، فکر کنم باید برم یه فنجون قهوه برای خودم بریزم.
اوه، یکی کیف پولش افتاده. امم.
خوشتیپه؟
از روی عکس گواهینامه نمیشه فهمید.
ولی ۱۶۸ سانته، ۹۰ کیلو وزنشه و عینک طبی داره.
بذارش همونجا رو زمین.
خب، خدا رو شکر که من مثل تو فقط به خاطر خوشتیپها کار خیر نمیکنم.
ببخشید.
این رو زمین پیدا کردم. اون کیف پول منه که تو دستته؟
واقعاً؟ خب، من همین رو زمین اونجا پیداش کردم.
داشتم میبردمش بذارم رو پیشخوان.
لطفاً، نیازی به مژدگانی نیست. هه هه.
پول نقد من چی شد؟ خب، نمیدونم.
وقتی من پیداش کردم خالی بود.
آره، آره. من هفت دلار توش داشتم.
خب، مطمئنم یه دزد خوششانس الان داره میره فیلم ببینه.
و یه نوشابه کوچیکم کنارش.
حداقل کارت اعتباریم رو گذاشتی. احمق.
لطفاً همون سفارش همیشگیم رو میارید؟
باورت میشه اون آدمو؟
من بهش لطف میکنم، اون منو به دزدی متهم میکنه.
اوه، تو رو خدا. دنیا پر از اینجور آدمای خبیثه.
هنوز اینو نفهمیدی؟
متاسفم، رازی، ولی من هنوز باور دارم که آدما ذاتاً خوبن.
هی، بچهها، خوشحالم اینجایید.
باید باهاتون حرف بزنم. چیکار میتونم براتون بکنم، بولداگ؟
مامانم فردا صبح جراحی قلب باز داره.
و دلم میخواد امشب تو بیمارستان پیشش بمونم.
ولی باید ساعت ۱۱ تا ۱ کار کنم.
فکر نمیکنم که شما...
اوه، آره. انگار ما نمیدونیم امشب یه مسابقه بوکس بزرگ تو وگاسه.
ببینید، میدونم قبلاً اذیتتون کردم، ولی این دفعه قضیه جدیه.
بولداگ، متاسفم.
فردریک امشب میاد. تولدشه.
باشه، دکتر. ولش کن. میفهمم.
سلام، لطفاً اتاق برنیس بریسکویین.
امیدوارم مامانم باشه...
که تولد سال بعدشو جشن بگیره. اوه.
سلام، مامان، بابی هستم.
امم... ببین، بالاخره مجبورم امشب کار کنم.
بولداگ، یه لحظه صبر کن. میدونی چیه؟
فردریک تا ساعت ۱۱ خوابیده. فکر کنم میتونیم شیفت تو رو برداریم.
دیوونه شدی؟ چطور میتونی انقدر سادهلوح باشی؟
اون داره با مامانش حرف نمیزنه، فریزیر!
آیا قلب یکی زخمی شده؟
قراره یکی تو رو باز کنه؟
با اون انبرهای بزرگ قفسه سینه؟
اوه، خانم بریسکول، خیلی متاسفم.
ببینید، فقط خواستم بدونید که امشب شیفت بابی رو ما برمیداریم.
یه دنیا ممنون، بچهها.
بهتره برگردم بیمارستان. خدا نگهدار، بولداگ.
اوه، باورم نمیشه اینو گفتم. اون زن بیچاره.
ما دیگه میریم. پرواز ما حرکت نمیکنه...
تا دو ساعت دیگه. اول باید برم خونه مامانم.
پنجاه دلار و یه جعبه اشلیتز بهش بدهکارم.
اصلاً باید بپرسم؟
این بادکنکها تو یه بسته باز شده میان.
با یه گرد و غبار مرموز پوشیده شدن.
مستقیماً از یه کارگاه عرقریزی جنوب شرق آسیا.
اینا نگرانت نمیکنه؟ اوه، مطمئن باش که میکنه.
یادمه تو کره، تو سنگرهامون خم میشدیم...
از ترس اینکه اون حرومزادهها میخوان برامون بادکنک بندازن.
دربون زنگ زد. تو راهن.
نمیدونم چقدر قراره سورپرایز باشه.
تو سال پیش هم همین کارو کردی. نکته همینجاست.
هیچوقت شک نمیکرد که دو سال پشت سر هم این کارو بکنم.
باید بگم یکم دلم برای فردی میسوزه. هیچکدوم از دوستاش اینجا نیستن.
فقط ما سه تا پیرمرد و پیرزن هستیم که داد میزنیم «سورپرایز».
هر مهمونیای که تو توش باشی، برای اون یه هدیهست.
یکم ازت خوشش میاد.
اگه واقعاً میخوای فردریک از خودش لذت ببره...
اون مخصوصاً تو رو با اون لباس کوکتل آبی کوچیک دوست داره.
اوه... مطمئن نیستم اون لباس برای جشن تولد یه بچه مناسب باشه.
خب، اصلاً مهمونی نیست. فقط ما پیرمردا و پیرزنها هستیم.
میدونی فردریک، پدربزرگت واقعاً دلش میخواست اینجا باشه.
ولی یه جلسه مهم کلوپ روتاری داشت.
اوه اوه.
چی؟ نه، یه جشن سورپرایز دیگه؟
چی میگی؟ درست مثل سال گذشته.
اوه خدای من، باشه، بهت میگم فقط چیزی به روی خودت نیار، باشه؟
میدونی چقدر این چیزا رو دوست داره. فقط وانمود کن سورپرایز شدی، باشه؟
سختترین کار اینه که وانمود کنی گول خوردی.
توسط شمعهای فریبنده. اوه، خدایا. هه.
فکر میکنی الان سخته؟ صبر کن تا به سن من برسی.
سورپرایز!
اوه، وای! چقدر سورپرایز شدم. دیدی؟ گفتم که.
هی، فردی!
حالت چطوره؟ تولدت مبارک. سلام.
سلام!
تولدت مبارک عزیزم.
بذار تلفنو بردارم.
هوم.
الو؟
بله، کی پشت خطه لطفاً؟
وِوِف؟
کسی اینجا وِوِف رو میشناسه؟
آه، لیلیث.
بله، سلام، لیلیث.
چی؟ آه، بله، البته که اینجاست.
مامانته. چرا نمیبریش تو اتاق پدربزرگت؟
باشه. سلام مامان. بیا کیکو آماده کنیم.
آه، بله بله. اوه، فریژر.
فکر کنم حسابی غافلگیر بشی. اوه.
اَه! بفرمایید! - این دیگه چه کوفتیه؟
لوئی پاستوره، دانشمند مورد علاقه فردی.
کدوم بچهای از یه ماسک مرگ نارگیلی خوشحال نمیشه
تولدش؟
فریژر، چی شد ژاکتت؟
آه، تو فرودگاه، به یه خانم کمک کردم سگشو بذاره تو ماشینش.
اوه، امیدوارم حداقل تو قفس بود. بله، قفس خیلی سنگینی بود.
مجبور بودم با فاصله از خودم نگهش دارم تا چیزی که باور میکردم
آب دهن بود، روی کفشام نریزه.
هشت تا بلوک بعد بالاخره "فایدوی کوچولو" رو گذاشتم تو صندلی عقبش.
اون خانم هم بدونِ حتی یه تشکر
یا پیشنهاد رسوندنم به فرودگاه، گازشو گرفت و رفت.
من هم با اون حرکتِ قدیمیِ ابراز نارضایتی جوابشو دادم.
اما تو حرکتِ بالا رفتن، انگشتم گیر کرد به ژاکت و...
اوه، ممنون.
باید بگم که ایمانم به انسانیت و ذات پاک آدما امروز حسابی لطمه خورد.
اوایل امروز، کیف پول یه مرد رو پس دادم. منو متهم کرد به دزدی.
خب، این فقط ثابت میکنه همون چیزی که همیشه میگم...
یه آدم خیرخواه چیزی جز یه هدف خوب نیست.
متأسفم بابا، هنوز آماده نیستم اینقدر بدبین باشم.
تلفنش تموم شد. اوه، خوبه. باشه.
تو هر چی دوست داری باور کن.
ولی من فکر میکنم آدما ذاتاً بدن و هر سال هم بدتر میشن.
تولدت مبارک...
خوش آمدید به برنامه شبانه "جغد شب" از "نمایش دکتر فریژر کرین".
استیون از خط دو پشت خطه.
بفرمایید شنونده عزیز، شما روی آنتن هستید.
مرد: فکر کنم دارم عقلمو از دست میدم، دکتر کرین.
مردم دارن از طریق رادیوم باهام حرف میزنن.
چرا اینطور فکر میکنید؟ - باز هم همینه!
صدای رادیوتون رو کم کنید. - حالا داره بهم دستور میده!
استیون، صدای رادیوت رو کم کن.
اسم منو میدونه!
استیون، به من گوش کن. این رادیوی خودته که داره حرف میزنه.
من یه رادیوی خیلی باهوشم و بهت اهمیت میدم.
و میخوام منو خاموش کنی.
برو بخواب و صبح هم دنبال مشاوره باش.
باشه.
ببخشید دکتر، دیگه نمیتونم حرف بزنم.
خب، میخوام امشب رو با یه نکته فلسفی به پایان برسونم.
ببینید، اوایل امروز به چند نفر کمک کردم.
کیف پول یه مرد رو پس دادم و تو فرودگاه به یه خانم کمک کردم.
و در عوض...
به دزدی متهم شدم و ژاکت مورد علاقهام هم خراب شد.
از اتفاقات امروز اینقدر ناامید شده بودم
که امشب، تو راه اومدن به اینجا،
نزدیک بود از کنار یه مرد مسن با لاستیک پنچر رد بشم
بدون اینکه وایسم و کمکش کنم.
چه غلطی داری میکنی؟
از خودم پرسیدم.
اگه جای این مرد بودم، چه حسی داشتم
و هیچکس هم برای کمکم وایسنمیستاد؟
خب، من کنار زدم و به اون مرد کمک کردم.
و راستش، حس فوقالعادهای بود.
پس بدون اینکه بخوام نصیحتکننده به نظر برسم، میخوام به همتون توصیه کنم
که هر از گاهی یه کار خوب انجام بدین.
اگه نه به خاطر بقیه، خب، حداقل به خاطر خودتون.
ممنون. حالا بریم سراغ شناسه ایستگاه.
راز، اشکالی نداره؟
مشکلت چیه؟ دارم آماده میشم بخوابم.
آلیس کله سحر از خواب بیدارم میکنه.
اگه همه اینا رو انجام بدم، نیم ساعت خواب بیشتر گیرم میاد.
خب، حداقل منو از دیدن صحنه نخ دندون کشیدنت راحت کردی.
ممنون که یادآوری کردی. ذرت خورده بودم.
و برگشتیم.
به نظر میاد برای یه تماس دیگه هم وقت داریم.
زحمت نکش راز، خودم جواب میدم.
بفرمایید شنونده عزیز. دکتر فریژر کرین هستم. گوش میکنم.
مرد: سلام دکتر کرین، رالف هستم.
همون آقایی که امشب لاستیکشو عوض کردین.
رالف! خب چه غافلگیری فوقالعادهای!
اول به شنوندههامون بگم که این تماس به هیچ وجه سفارشی نبوده.
بفرمایید رالف.
فقط میخواستم بپرسم، شما دکمه سردست میزنید؟
خب، راستش بله، میزنم. اما نیازی نیست برام هدیه بخرید.
هدیه؟ با اون چیزا حسابی رنگ ماشینمو خط انداختی!
به من پول بدهکاری.
شوخی میکنید!
دکمه سردست چقدر میتونه به ماشینی آسیب بزنه
که شیشه کنارش با چسب نواری و کیسه زباله بزرگ درست شده؟
وقتی وکیلم صورتحسابو برات فرستاد، متوجه میشی.
No comments yet. Be the first to leave one.