نخستین 200 خط.
کجا بودی؟ دو دقیقه دیگه برنامه شروع میشه!
معذرت میخوام، اما مشغول آماده کردن برنامهتون برای فردا بودم.
ناهار با مدیر ایستگاه دارید
ساعت سه هم یه پیام عمومی ضبط میکنید
و یادتون نره برای خواهرزنتون تو بیمارستان گل بفرستید.
آه، بله، عمل لیفت صورت ماریس.
واقعاً؟ فکر نمیکردم لازم داشته باشه.
خب، در واقع نیازی نداره.
مشکل ماریس چیزی نیست که با کمی آفتاب
یکم ورزش و یک شخصیت خوب حل نشه.
اینا چین؟
آه، فقط چند تا کپی اضافه از برنامهتون.
چرا برای کپیهای اضافه از برنامهی من تا اتاق زیراکس میدوی؟
نکنه ربطی به اون کارآموز جدید داره؟ اسمش چی بود؟
الی
راز، اون نهایتاً نوزده سالشه!
قانونیه.
خُب، خانم رابینسون!
فریزیر، پسره انقدر خوشقیافهست که دلت میخواد از سر تا پاشو گاز بگیری!
ندیدیش؟ نه، این اواخر بیرون غذا میخوردم.
جدی جدی فکر قرار گذاشتن باهاش نیستی که، هستی؟
چرا برای مردهای مسنتر اشکالی نداره که با زنهای جوونتر قرار بذارن؟
ولی برای زنهای مسنتر خوب نیست که با مردهای جوونتر قرار بذارن؟
من که قانون نمیذارم، راز. فقط ازشون لذت میبرم.
روی آنتن هستید.
سلام سیاتل، دکتر فریزیر کرین هستم از KACL هفتصد و هشتاد.
برای سه ساعت آینده با شما خواهم بود، پس بریم سر اصل مطلب.
راز، اولین تماسگیرنده ما کیه؟
روی خط یک لیندا رو داریم.
از تلفن ماشینش تماس گرفته.
سلام لیندا.
میشنوم.
اوه، دکتر کرین، من و همسرم دقیقاً وسط دعوا هستیم.
ببینید، داریم میریم بازار عتیقه.
معلومه که گم شدیم، اما اون حاضر نیست وایسه و آدرس بپرسه.
بله، خب، لیندا، این یه منبع رایج اصطکاک بین زوجهاست.
بعضی از مردها حس میکنن باید کنترل رو دستشون داشته باشن.
درخواست کمک رو نشانه ضعف میدونن.
اوه، همه اینو میدونن.
ببینید، دلیل اینکه تماس گرفتم این بود که بپرسم لعنتی چطور میرسیم
به بازار عتیقه از تقاطع چروکی و خیابان چهاردهم؟
من هیچ آدرسی لازم ندارم!
من میدونم کجام!
گم شدیم، والتر.
قبول کن. گم شدیم.
خب، این معمولاً نوع نصیحتی نیست که من میدم.
اما بذار ببینم... من بیشتر عمرم تو سیاتل زندگی کردم.
از چروکی و چهاردهم، باید...
دکتر کرین، یه نقشه همینجا دارم.
اوه، نه، ممنون، راز. من نیازی به کمک ندارم.
ادی، اونو بذار زمین!
چندشآوره.
چرا حیونا همیشه این چیزا رو میکشن تو خونه؟
اوه، خدای من، چیه، موشه؟ نه، یه عروسک احمقه.
تو پارک پیداش کرده و همه جا با خودش میبره.
قبل از اینکه عملش کنی، هیچ وقت از این کارا نمیکرد.
سلام فریزیر.
فکر کردم بیمارستان پیش ماریس باشی.
الان دارم میرم اونجا.
ماریس طفلی، خیلی نگران بود. تجربه زیادی از بیمارستان نداره.
به جز اون چیزای معمول بچگی، میدونی، لوزهها، آدنوئید، تغذیه اجباری.
خانم کرین چشون شده؟
اوه، چیز مهمی نیست. جراحی زیباییه.
چونهش.
لبهاش، گونههاش.
پلکهاش.
شاید اگه فقط میگفتید چی رو دست نخورده گذاشته، سریعتر بود.
میدونید، اگه نظر منو میخواید، این فقط خودنماییه.
اوه، خودنمایی نیست، بابا. ناامنیه.
راحت میشه فهمید چطور زنها میتونن قربانی پرستش فرهنگ ما
در محراب جوانی و زیبایی بشن.
دقیقاً.
زنهای بالای چهل سال نمیتونن جلوی احساس جذاب نبودن خودشون رو بگیرن
اگه موهای بینقص نداشته باشن.
یا پوست چینی.
چشمهای زلال.
لبهای برجسته.
اندام پرجاذبه یک الهه.
متاسفم، یادم رفت منظورم چی بود.
اوه، من دقیقاً میدونم چی میگید، دکتر کرین.
من خودم یه بار قربانی اون فشار شدم.
یه خال برداشتم.
کجا؟ درست جنوب منچستر.
منظورم کجای بدنتون بود.
منظور منم همین بود.
خب، عمل فردا ساعت چنده؟
اول صبح. واسه همین اینجام.
میدونم دارم مسخره بازی درمیارم، و مطمئنم همه چی خوب پیش میره.
اما داشتم فکر میکردم اگه میشه از حمایت روحی شما
فردا تو بیمارستان بهرهمند بشم. آره، حتماً، مشکلی نیست.
ممنون. خب، فکر کنم بهتره دیگه برم.
هی، نایلز، فضولی نباشه ها،
اما این کُل ماجرا چقدر آب خورده واست؟
حدود ۲۵ هزار دلار.
ای بابا، با ۵ هزار تا اضافه میتونستی یه زن نو از فیلیپین بگیری!
دکتر نیکلسون به اتاق ۵۰۲، لطفاً.
دکتر نیکلسون... - اوه، دکتر کرین!
دکتر استرناشتاین.
لحظهای منو ببخشید.
همسرتون هنوز تو ریکاوری هستن اما همه چی عالی پیش رفت.
پس میتونید چند دقیقه دیگه ببینیدش.
ممنون، آقای دکتر. خیلی خب، خانم پاترسون.
شنیدی، فریژر؟ گفت همه چی عالی پیش رفت.
اون یه جراح پلاستیک فوقالعادهست.
اون زنو دیدی؟
آقای پاترسون هر کی هست، آدم خیلی خوششانسیه.
شاید خودش آقای پاترسون بود.
راستی نایلز، حدس بزن وقتی داشتم از راهرو رد میشدم از اتاق کی رد شدم؟
آرتی والش.
شریک قدیمی بابا؟
آره، ظاهراً هفته پیش برای یه سری آزمایش اینجا بود.
و نتایجش خیلی خوب نبود.
اوه، نه. من همیشه ازش خوشم میاومد. آره.
هنوز یادمه که وقتی بچه بودیم دعوتمون میکرد خونشون برای کباب کردن سوسیس.
مطمئنم اونم تو رو یادشه.
که دنبال سالاد نیسواز میگشتی.
فکر میکنی بابا میدونه اون اینجاست؟
اوه، بعید میدونم.
فکر میکنی بخواد بدونه؟ احتمالاً نه.
سالهاست با هم حرف نزدن.
فکر نمیکنم تونسته باشی از آرتی بپرسی که دعوای بزرگشون سر چی بود؟
نه، اونم درست مثل بابا سفت و سخت دهنشو بسته.
البته، با یه کم فشار آوردن...
مجبورش کردم اعتراف کنه که همهش تقصیر بابا بود.
هی، شما دو تا واقعاً باید غذاخوری اینجا رو امتحان کنید.
یه آشپز جدید آوردن.
اهل یمنه.
خیلی از آشپزهای عالی از اونجان.
بابا، میدونی کی تو این بیمارستانه؟
آرتی والش.
اصلاً حالش خوب نیست.
آره، یکی از بچهها بهم گفت.
شاید مجبور بشن نصف رودههاشو دربیارن.
بیا، این میتلوف رو امتحان کن.
کاملاً نرم و جویدنیه.
نه ممنون. اِم...
میخوای بری ببینیش؟
خب، هیچ دلیل خوبی پیدا نمیکنم که چرا باید برم.
چون اون بهترین دوستت بود و حالا مریضه.
هی، وقتی اون گلوله رو خوردم، اون هیچوقت نیومد منو ببینه.
وقتی اونجا دراز کشیده بودم و از لولهها یه عالمه چیز وارد و خارج میشد...
و از هر سوراخ بدنم هم لوله درآورده بودن.
حداقل این سس گوشت رو بچش.
بابا، ما داریم از چند دقیقه از زندگیت صحبت میکنیم.
فقط کافیه که بری اونجا بشینی و با یه مرد خیلی مریض یه کم گپ بزنی.
نمیفهمم چرا این کار برات اینقدر سخته. آخه، خواهش میکنم!
باور کن، خوشحال میشی که این کارو کردی. هی، گوش کن، پسر کوچولو...
اون لحن موعظهگرایانت شاید رو رادیو مردم رو تحت تأثیر قرار بده...
ولی روی من هیچ اثری نداره.
وقتی میگم "نه"، منظورم همینه.
من قرار نیست با آرتی والش بشینم و گپ بزنم.
آرتی هم همین فکر رو میکرد.
چرا؟ چی گفت؟
گفت جرأت نمیکنی بری ببینیش.
اون اینو گفت؟ آره.
بعدش یه کم پوزخند زد.
خب، من براش یه خبر دارم!
من جرأت دارم.
دو برابر اون جرأت دارم.
و بعد از عملش فردا، چهار برابرش جرأت خواهم داشت.
آرتی؟
بازم منم.
مارتین؟
آرتی.
همین که شنید شما اینجایین، اصرار کرد که فوراً بیاد.
اینطور نیست بابا؟
آره، خب...
گفتن حالت خیلی داغونه.
خب، اونا دارن خیلی چیزا میگن.
خب، مارتی، اوضاع چطوره؟
خوبه.
خوبه.
قدمهای کوچیک.
متاسفم که بستری شدی.
ممنون.
ازتون ممنونم که اومدین.
خب، فکر کنم یکی باید بزرگمنشی میکرد.
آره. چی؟
این یعنی چی؟
فکر کنم خودت میدونی یعنی چی. نه، چرا تو به من نمیگی یعنی چی؟
یعنی من خیلی بیشتر از اون موقع که من اینجا بستری بودم، دارم بزرگمنشی میکنم.
منظورت اون موقعیه که اون گلوله مسخره تو باسنت بود؟
اون گلوله مسخره درد داشت، رفیق.
کافی نبود.
الان نمیخوایم خستهش کنیم. آره.
خب، حیف شد که تو هیچوقت گلوله نخوردی. شاید آدمت میکرد.
فقط شکر کن که تو کونت نخورد.
ممکن بود باعث آسیب مغزی بشه.
تو همیشه میخوای حرف آخر رو بزنی، نه؟ با تو نه.
من اصلاً نمیخوام با تو حرف بزنم. خب، حیف شد.
چون من چند تا حرف دارم که واقعاً باید بشنوی.
بابا!
دفعه بعد بیشتر میمونیم.
اینجوری بهم خیره نشو.
من عروسک لعنتیت رو دست نزدم!
ببین، حتی اگه این کارو کردم، خب...
به خاطر خودت این کارو کردم.
تو داشتی میشدی سوژه خنده پارک. حتی سگهای پودل هم بهت میخندیدن.
اوه، خیلی خب.
بیا.
No comments yet. Be the first to leave one.