نخستین 200 خط.
پس، به نظر این منتقد، "رستوران اوقات خوش میکی" هرچیزی هست جز اوقات خوش.
دکوری دلگیر، خدماتی سرسری.
و غذایی که فقط کمی از گرسنگی قابل تحملتر است.
و بالاخره، با خبری تلختر.
بعد از ۵۳ سال در همان مکان.
رستوران "اُرسینی" تعطیل میشود.
و امشب، وداعی غمانگیز با بانوی بزرگ رستورانهای سیاتل.
فکر میکردم خودش بانوی بزرگ رستورانهای سیاتل است.
تا برنامهای دیگر، گیل چسترتون هستم و میگویم:
نوش جان، هنیئاً مریئاً و لقمههای خوشمزه!
گیل، چرا اُرسینی تعطیل میشه؟ صاحبش پیر شده.
میخواد بفروشه. و بین خودمون بمونه.
میترسم اُرسینی یه کم شبیه شرابی باشه که زیادی تو انبار مونده.
فقط خاطراتی از شکوه گذشتهاش باقی مونده.
دیگه صورتحسابتو حساب نمیکنن؟ چند ماهه که نه.
میدونی.
اُرسینی قبلاً رستوران مورد علاقهی من بود.
تا حالا اونجا رفتی، رز؟ شوخی میکنی؟
برای قرارای من، یه شب Gourmet یعنی غذای بیرونبر.
بغل و بوس، و قبل از برنامهی لترمن خونهام.
تق، تق. سلام، نایلز.
الان وقت خوبی برای ملاقات نیست. برنامه تا دو دقیقه دیگه شروع میشه.
فقط همینقدر وقت هست که چاپ اول جان اشتاینبک رو بهت نشون بدم.
که از نمایشگاه کتابهای کمیاب خریدم.
"سن کتی د ویرجین" در حد نو.
آره، خب، باید هم همینطور باشه، مگه نه؟
کتاب خیلی دلنشینیه. حیف که افراد بیشتری نخوندنش.
اوه، بذار ببینم. دست نزن!
کوچکترین لکه از ارزشش کم میکنه.
اوه، نایلز، حدس بزن کدوم پاتوق پررونق سیاتل تعطیل میشه؟
رز، داری اسبابکشی میکنی؟
نه، نایلز، اُرسینی داره تعطیل میشه.
اوه، محاله!
بخشی از تاریخچهی خانوادگی کرینه. میدونم.
پدربزرگ برای تولد ۸ سالگیم منو اونجا برد.
ممنون، رز. خاطرات کودکی خیلی زندهاند.
کلاه کاغذی سر گذاشتن و "تولدت مبارک" خوندن،
و غذای گوسالهی پرنس اورلف رو پس فرستادن.
سی ثانیه، فریژر. اوه، ممنون، رز.
نایلز، امشب بریم اُرسینی برای یه شام خداحافظی باشکوه.
چرا که نه؟
من رزرو میکنم.
بابا و دافنه رو هم میبریم. عالیه!
مَریس هم میاد؟ اوه، متأسفانه نه.
اون یه شب کریسمس تجربهی بدی اونجا داشت.
یه تیم فوتبال ایتالیایی میز کناری نشسته بودن.
مریس اعلام کرد هوس غاز کرده.
و شاید به ناچار، فاجعهای رخ داد.
اوه، خدای من!
چه بلایی سر اینجا اومده؟ میدونم.
مثل اینه که یه ستارهی سینما رو ببینی که وقتی بچه بودی، پرستش میکردی.
فقط زمان موهاش رو شکننده کرده.
چشماش گود افتاده و بیروح شده.
پوستش مومی و رنگپریده.
خب، من که حسابی گشنمه. تو چطور، دَف؟
بله آقا. رزرو دارید؟ بله، اسمم کرین هست. برای چهار نفر.
آه، میز ۹ خالی به نظر میرسه.
از این طرف، آقا.
گارسونتون تا لحظاتی دیگه میاد. ممنون.
اوه، بیا، دَف. اوه.
ممنون. بابا، فریژر.
اون اوتو نیست؟ اوه خدای من، فکر کنم خودشه.
میدونی، اوتو اینجا افسانهایه. از قدیم اینجا بوده.
هرگز هیچی رو یادداشت نمیکنه. همهچی رو تو ذهنش نگه میداره.
اوتو! اوه.
اومدم.
صورتحساب شما، آقا.
نه، نه.
میز اشتباهی.
اوه. لطفاً منو میخواستیم.
ببخشید. از شلوغی متنفرم.
من میرم دستشویی. واسم یه آبجو سفارش بدین.
اوه، بابا، یه لحظه فکر کردم میخوای غافلگیرم کنی.
و یه لیوان شراب سفارش بدی.
اوه آره، یه لحظه فکر کردم میخوای غافلگیرم کنی و دهنتو ببندی.
من براش کوکتل خرچنگ سفارش میدادم.
اما میترسم متوجه کنایهاش نشه.
صاحب اینجا حسابی سرش شلوغ میشه تا واسه اینجا مشتری پیدا کنه.
بله، افسوس که فکر کنم یک عتیقهی قدیمی پیدا کردیم.
که وقتش رسیده از این بدبختی نجات پیدا کنه.
اوه، نه، اوتو، منظورم تو نبودی!
منوهای شما، آقا.
ممنون. اوه، ممنون.
عالیه. ممنون.
اشکالی نداره. ایشون تو دستشویی مردونهست.
نه، نه، اوتو.
بذارش اینجا.
چرا آمریکاییها همیشه اینقدر عجله دارن همه چیز رو از بین ببرن؟
تو کشور ما، از عتیقههامون مراقبت میکنیم.
اما شماها فقط منتظرین تا بولدوزر بیارین.
تمایل دارم با دافنه موافقت کنم.
سعی میکنم تعجبم رو کنترل کنم.
از دست دادن همچین بنای مهمی جرمه.
منظورم اینه که، نگاه کن. خوب ساخته شده، ساختار خوبی داره.
شالودهی خوبی داره. تو یه مکان خیلی خوبیه.
موقعیت عالی. اگه فقط سرویس پارک خودرو داشتن.
اگه فقط اون پردههای افتضاح رو برمیداشتن.
و این ستونها رو برمیداشتن.
میدونی.
همیشه رویای داشتن یه رستوران چهار ستاره رو داشتم.
کدوم پسری این کار رو نکرده؟
یه آشپز جدید لازم داریم.
اتفاقاً من میدونم آشپز امیلیو خیلی ناراضیه.
اینو که همه میدونن. «اسکونجیلی» اون مرد یه فریاد کمکه!
فریزیر، تو هم داری به چیزی که من فکر میکنم فکر میکنی؟
من دارم ظروف چینی رو انتخاب میکنم و انبار شراب رو سندبلاست میزنم.
رستورانداری کار سختیه.
اگه خودتو نسوزونی یا با ساطور انگشتتو قطع نکنی،
تمام وقتت رو صرف خاموش کردن آتیش چربی، موش کشتن،
و دعوا با باجگیرهای کارگری میکنی.
خالهام یه چایخونه کوچیک داشت.
به من نگید که شما دو تا جدی جدی دارید فکر میکنید...
...که یه کار احمقانه و خنگ مثل خریدن اینجارو انجام بدید.
با تمام احترامی که براتون قائلم، بابا،
ما دقیقاً تازهکار این کار نیستیم.
ما غذا میشناسیم. ما شراب میشناسیم.
خدا میدونه، ما سلیقه، ذوق و ظرافت داریم.
این همون چیزیه که همیشه شما دو تا رو به دردسر میندازه.
شما به کار سخت و ساعات طولانیش فکر نمیکنید.
نه، برای شما، رستورانداری یعنی فقط لباسهای شیک پوشیدن،
با دوستاتون رفتوآمد کردن و دشمناتون رو از دم در برگردوندن.
به این یکی اصلاً فکر نکرده بودم!
وقتی من پلیس بودم و گشت میزدم، یه رستوران اون نبش خیابون بود.
تو ده سال، حتماً بیست بار دست به دست شد.
اولش «کاخ لیچی لینگ فنگ» بود. بعدش شد «کلبه کوفته تونی».
بعدش شد «یه ذره طعم یورکشایر». غذای انگلیسی.
ها! چه شگفتی بزرگی که فقط پنج دقیقه دووم آورد!
فریزیر، بابا حرفش حسابیه.
خیلیها تو این کار به یه دلیل مشخص کلی پول از دست دادن:
اونا اسم اشتباهی رو انتخاب کردن.
درسته نایلز، ولی من یه چیز خیلی خاص دارم.
وقتی بابا داشت حرف میزد، داشتم به این فکر میکردم.
«مِزون کرین».
آه، حق با توئه. یکم زیادی تابلوئه.
ما میخوایم اسممون دعوتکننده و دلنشین باشه.
اِمم.
آه، کلمه «سرحال» یا «شاد» به فرانسه چی میشه؟
وجود نداره.
پیداش کردم. نایلز، پیداش کردم.
«له فرِر اورو».
برادران شاد. هوم؟
عالیه.
هم خودمونیه، هم به اندازه کافی تلفظش سخته که آدمهای سطح پایین رو بترسونه.
بله!
اووه. ما اینجارو خیلی خیلی خاص و انحصاری میکنیم.
هیچ تابلویی بیرون نیست. هیچ تبلیغاتی نیست.
اوه، و یه شماره تلفن مخفی.
همینجا واینَستید.
شاید بتونید چند تا نگهبان هم روی پشت بوم بذارید
که هرکی خواست بیاد تو رو بزنن!
ولش کن. من باور دارم، نایلز.
تو باور داری؟ من باور دارم.
تصمیم گرفتید چی میل دارید؟
بله، من کل این مکان رو میخوام، از انبار شرابش تا تیرهای سقفش.
و برای خانم؟
ما موفق شدیم، یه موفقیت ملموس.
تمام میزهای اینجا پره.
به جز اون میز کوچیکِ.
که توی اون کنج کوچک و نمورِ وحشتناک کنار دستشویی آقایون فشرده شده.
اوه، نه، اون یه کنج کوچک نمور کنار دستشویی آقایون نیست.
اون «غار مسحور» هست. آه، بله.
من چیزی جز تعریف و تمجید نشنیدم.
سرآشپز موریس واقعاً گل کاشته.
منو به سادگی قابل بهبود نیست. موافقم. اِمم.
مگر اینکه یه «سوپسان» برندی به «چری جوبیلی» اضافه کنیم.
اِمم. بله، بله، من میخوام اون گیلاسها شاد و مسرور باشن.
دافنه، بابا.
همه چیز اینجا خوبه؟ اوه، بله، دکتر کرین.
این «آنگوئیلا» هرچی که هست، فوقالعاده است.
این تخصص سرآشپز ماست.
این مرد با مارماهی کارهایی میکنه که اصلاً باورتون نمیشه.
من یه بار یه نفر رو به خاطر همین دستگیر کردم.
شما و برادرتون واقعاً موفق شدید، دکتر کرین.
بله، خب...
ببخشید که ناامیدتون میکنم، بابا، اما ظاهراً رستوران موفق شده.
تا فردا ما مورد تحسین همه سیاتل خواهیم بود.
اون تو چیه؟ آنگوئیلا.
خدای من!
تخصص موریسه.
اون ترجیح میده اونارو به محض سفارش بکشه و بعد با سر سروشون کنه.
اوه. خدا رو شکر که تخصصش گوشت گوساله کبابی نیست.
اینا سوفلههای میز ۹ هستن، موریس؟
همین الان میخوام بذارمشون تو فر.
میدونم این جایگاه من نیست که بخوام تو نحوه ارائه شما دخالت کنم،
اما آیا مخالف این هستید که یه چیز رادیکال رو امتحان کنیم؟
چی؟
خب، به جای سوفلههای تکی،
یه سوفله بزرگ بپزید و سهمها رو سر میز تقسیم کنید.
وقتی مردم اسم نایلز کرین رو میشنون، میخوام به یه سوفله بزرگ فکر کنن.
هرطور شما بخواهید.
یه گروه دم دره که نه کراوات دارن نه رزرو.
اونا رو بسپار به من. هی، نایلز، عزیزم!
عصر بخیر، آقای بریسکُ. میتونم کمکتون کنم؟
به نظرت امشب من به کمک احتیاج دارم؟
آه...
رزرو دارید؟
باشه، میدونم دنبال چی میگردی.
این جور آدما همهشون همینطورن.
آقای لینکلن میپرسه یه میز برای «بولداگ» و خانمش دارید؟
خب، آقای لینکلن خوششانس هستن.
No comments yet. Be the first to leave one.