نخستین 200 خط.
خیلی دوست دارم وقتی پیانو میزنه.
مهم نیست بیرون چقدر دلگیره.
باعث میشه همه چی یه ذره روشنتر به نظر بیاد.
منم همین حسو به بیکن دارم.
دَفنی: تو چقدر خوششانسی که استعداد موسیقی داری.
حاضرم دست راستمو بدم تا بتونم مثل تو پیانو بزنم.
هوم، یه جورایی انگار اُ. هنری با استیون کینگ ملاقات کرده.
ولی با این حال، اگه جدّی میگی، حاضرم بهت درس بدم.
خیلی دوست دارم.
از بچگی دلم میخواست پیانو بزنم.
و خانوادهم بعد از بازیهای راگبی برادرام، آهنگهای راگبی میخوندن.
هنوزم میتونم همهشونو با سرووضع گِلی و خونی ببینم.
و با صدای بلند آهنگهایی مثل "خرچنگ پیر" رو میخوندن.
و "من گوزن دوست دارم."
یه بار، یکی از دندونهای مایکل افتاد.
درست وسط آهنگ "چهار فاحشه پیر."
مارتین: هی فریز، قرار دیشبت چطور بود؟
دارم با تو صبحونه میخورم. خودت حساب کن.
اَهِم، قهوه؟ فریزِر: لطفاً، ممنون، نایلز.
خب، یه چیزی هست که حالتو خوب میکنه.
هشت سال پیش امروز بود که اومدم پیشت زندگی کنم.
هشت سال؟ هاها. مارتین: هاها.
مطمئنی؟ این یه سالگرد حسابیّه.
تو حتی هشت سال با لیلیث هم نبودی.
لطفاً نایلز، بعید میدونم این دو تا یه چیز باشن.
خیلی هم فرق نداره. اگه تو یه زن بودی،
الان دیگه زن غیررسمیش محسوب میشدی.
اوه، خب، الان من فکر نمیکنم که این دَفنی: و به اینم فکر کن.
اگه اون قرارِ دیشبت یه زن بینقص بود،
بازم باید نُه سال باهاش میبودی تا از بابا جلو بزنی.
بله، و در واقع اگه اون ۱۸ سال رو هم اضافه کنی،
که قبل از دانشگاه خونه بوده... خب، اونا ۲۶ ساله که با همن.
پس ما فقط سالگرد نقرهایمون رو از دست دادیم؟
خیلی خب. بله، ولی خبر خوب اینه،
سیاُمین سالگردتون، مرواریدیه. هاها.
خب، من فکر میکنم این یه دستاورد قابل توجهه.
سالگردتون مبارک دکتر و آقای کرین.
نایلز: بله، بله. هاها.
نایلز: اوه، بفرمایید.
خیلی متاسفم که دیشب با لوسی به جایی نرسید.
ولی نگران نباش. من کلی دوستِ دیگه دارم که از اون بهترن.
خب...
ممنون که از پایین شروع کردی و یواش یواش بالا اومدی.
هی، راز. دکتر کرین. فریزِر: اوه.
سلام، دَف. سلام، بابا. اوه، هی، دَفنی.
چی؟ داری کلاس پیانو میری؟
آره، نایلز قراره بهم یاد بده.
خیلی حسودیم میشه. همیشه دلم میخواست یاد بگیرم پیانو بزنم.
خب، چرا با ما نمیشینی؟ واقعاً؟
خب، فکر میکنی نایلز بدش میاد؟ معلومه که نه.
و حتی اگه هم بدش بیاد، اونقدر مودبه که هیچ وقت نمیفهمی.
سلام. میخوام در مورد نوشیدنی قهوه یخیمون بهتون بگم.
کافالانژ.
در سه طعم عرضه میشه.
قهوه یخی، کاکائو-سردِ غلیظ،
و وانیل آرامبخش.
من کاکائو-سردِ غلیظ رو امتحان میکنم. فریزِر: هاها.
اه، قهوه سیاه، ممنون.
از چیزی که سر قهوه اومده متنفرم. بابا.
خب، من فقط دارم میگم من یه آدم معمولیم.
من قهوهمو معمولی دوست دارم. من قهوهمو معمولی دوست دارم. میدونم.
یه قهوه ساده و قدیمی، همونطور که خدا خلق کرده، چشه؟
فریزِر: هیچی.
چیزی که مشکل داره اینه که منو مجبور میکنی همین غرغرهای کهنه و نخنما رو
هر دفعه که میای اینجا، بشنوم.
خب، ببخشید که یه عقیدهای دارم که تو باهاش موافق نیستی.
فکر میکردم اینجا آمریکاست.
اوه، ببین، هست.
قهوهمو میگیرم و میرم.
این یه کم تند بود، دکتر کرین.
هشت سال شنیدن همین شکایتا،
در مورد همون چیزا، تو همون مکانها.
و بهت بگم، گاهی فکر میکنم این کارو فقط برای حرص دادن من میکنه.
درست مثل یه زوج پیر متأهل.
بامزهست، نه؟
خب، قهوه سیاهمو گرفتم.
البته، گرونتر از یه وعده غذای کامل شد که قبلاً میخوردی.
یه زمانی، میتونستی دو تا تخممرغ، سیبزمینی، هر گوشت صبحونهای که میخواستی،
و بازم یه پولی هم از پنج سنتی برات میموند.
میشه فقط قهوهتو بگیری؟
میبینی چطور با من حرف میزنه؟
اونم تو سالگردمون. فریزِر: اوه.
نایلز: حالا، میخوام دستاتو بالای کیبورد قرار بدی.
انگشتا ریلکس، آرنجا آزاد. خوبه.
خب، و شونهها پایین. خوبه، خوبه. چطور داریم پیش میریم؟
خوبه. فکر کنم خوبه.
کی میتونیم دکمهها رو فشار بدیم؟
وای، وای.
ما اول کلی چیز برای یاد گرفتن داریم.
ممکنه هفتهها طول بکشه تا دکمهها رو فشار بدیم.
من میخوام یه آهنگ بزنم.
آره، مگه برای همین اینجا نیستیم؟
خب، همه چی به وقتش. بیا، صبر کن.
فقط به دستای من نگاه کن وقتی یه گام رو میزنم. اینو ببین.
فریزِر: ببخشید نایلز،
یه برنامهای بود که قصد داشتم ببینم.
اوه، البته. اِه، ما درس رو تو اتاق دَفنی ادامه میدیم.
چطور بدون پیانو میتونیم یاد بگیریم؟
با این کتابای کار و یه جعبه ستاره چسبدار.
مرد: به نظر میرسه که...
اووه، اون یارو حسابی سردشه.
چی داریم میبینیم؟
دارم «گمشدگان در کوهستان» رو میبینم.
آها.
اینکه اورسته، چیز عجیبی نیست.
کوهه؟
آره.
خب، اصلاً گم شده به نظر نمیرسن.
اونا گروه جستجوئن.
اوه.
خب، پس کی گم شده؟
ظاهراً خودتی.
اگه حرفمو قطع نکنی، منم گم میشم.
نه کوهنورد از چهار کشور مختلف
به قله رسیدند.
میدونستن طوفانی داره نزدیک میشه که ممکنه تلاشاشون رو مختل کنه،
ولی با این وجود مصمم بودن که ادامه بدن.
چوب شور؟
میشه لطفاً؟ ببخشید.
اما بالا رفتن از اورست فقط نیمی از سفر هست.
مسیر برگشت از کوه.
با این حال، حس میکرد چارهای جز شرکت تو این تلاش نداره.
اوه، دیگه بسه، بابا!
مگه هیچ کاری نیست که شما انجام بدین و سر و صدا درست نکنه؟
خب، عمداً نبود. داشتم ملاحظه میکردم.
اگه ملاحظه میکردی، اون صندلی رو روغن میزدی
وقتی پنج سال پیش شروع به جیرجیر کرد.
بابا، نمیدونم چت شده ولی این اواخر حسابی رو مخی.
باید یه جای دیگه تلویزیون ببینی.
من باید برم جای دیگه؟ من؟
دقیقاً چی میگی؟
که برم، اِمم، یه کافه مستند پیدا کنم و رو پرده بزرگشون ببینم؟
میدونی چیه؟ میرم یه قدمی بزنم.
تلویزیون بمونه واسه تو.
خوش باش.
روز خوش.
کاشکی دیگه کتت رو به جالباسی من آویزون نمیکردی!
نایلز: بابا؟ مارتین: اینجام.
اوه خدای من، بابا.
اوه، فکر کردم واژگون شدی!
نه، داشتم صندلیم رو روغن میزدم.
جیرجیرش فرِیزر رو اذیت میکرد.
فرش اون زیر کاملاً یه درجه روشنتره.
اوه. البته به جز اون لکههای سیاهی که الان درست کردی.
ای وای!
بهتره یه حوله بیارم. خودم میارمش.
نه، اشکال نداره. خودم میارمش. اوه!
اوه خدای من. آخ! من یه چیزی میارم
که چربی رو پاک کنه و تمیزش کنه.
مارتین: اوه خدای من.
این دیگه چه بلاییه؟
حالا، عصبانی نشو. داشتم صندلیم رو روغن میزدم
میخواستم جیرجیرش رو از بین ببرم و یه خورده ریخت زمین.
یه خورده ریخت؟ همین الان این فرش رو داده بودم شستن!
متاسفم، یه اتفاق بود. آره، بابا. یه اتفاق بود.
یه اتفاق بود؟ من دیدم چطور روش پا گذاشت!
نایلز، تو هم به خوبی من میدونی که چیزی به اسم تصادف وجود نداره.
فقط اعتراف کن، بابا.
خصومتت نسبت به من در طول این سالها جمع شده،
کمکم، تا اینکه بالاخره به پاشنه آشیل
دکوراسیونم، فرش بربر، ضربه زدی.
من عمداً این کارو نکردم.
نه؟ پس پیشنهاد میکنم عمیقاً در غارهای پیچدرپیچ
ناخودآگاهت کاوش کنی
جایی که اعمال بدخواهانه جا خوش کردهاند،
پوشیده در لباس بهانههای موجه!
برای آخرین بار میگم، این بدخواهانه نبود!
یه اتفاق بود!
فکر نمیکنم تفاوت رو بدونی! آره، میدونم!
اون یه اتفاق بود!
این بدخواهانهست!
نایلز: فرش جدید چه رنگیه؟
یک درجه رنگ رو به "گندمی" تغییر میدم.
فکر میکردم درجه بعدی باف بود.
قبلاً اینطور بود ولی یه رنگ کاملاً جدید بینشون کشف کردن.
پس الان شده توفو، پاتی، اوتمیل
بادامی بادامی
گندمی گندمی
و باف. باف.
عادت کردن بهش سخته.
هوم.
دَفنی کجاست؟
اوه، رفته با بابا قدم بزنه.
یه قدم زدن حسابی طولانی.
اوضاع اینجا یه کم پرتنش شده
از وقتی اون به اصطلاح "اتفاق" افتاد.
یه اتفاق بود.
خب، شاید.
ولی فکر نمیکنی اون مرد باید کار کنه
روی بعضی از عصبانیتهای حل نشدهاش نسبت به من؟
نایلز: اگه از من میخوای طرفداری کنم،
این کارو نمیکنم.
اون مرد فقط این همه خصومت میاره تو اتاق.
ممنونم.
میدونی، داشتم فکر میکردم که، اِمم...
بفرستمش یه جایی.
مثلاً یه استراحتگاه؟
مثلاً بره پیش تو زندگی کنه.
اوه، بله، آخرین چاره.
اینکه بابا رو بفرستی جای دیگه، مشکلت رو حل نمیکنه.
No comments yet. Be the first to leave one.