Esimesed 200 rida.
آه، خدای من، صندلیت یه پارگی گنده دیگه پایینش پیدا کرده.
مارتین: کجا؟
بسته تعمیر روکش صندلیمو میدی بهم؟
ممنون.
اوه، آقای دکتر کرین، چه شیک به نظر میایید.
حس شیک بودن ندارم.
گذاشتم راز منو بازم بفرسته سر یه قرار کورکورانه دیگه.
خوشبخت کیه؟ اوه، یه دوست از کلاس ایروبیکش.
خب، شاید اونقدرا هم بد نباشه. ۳۲ سالشه، یه بدن عالی داره.
ظاهراً فکر میکنه من هدیه خدام به رادیو.
خب، حداقل یه چیز مشترک دارید.
کی دست از آلوده کردن محیط با این فاجعه برمیداری؟
خدای من، نمیبینی که دلش میخواد بمیره؟ ولش کن بره.
میدونی، همش خواب میبینم که تو همین حرفا رو میزنی.
فقط من تو بیمارستانم و تو داری یه ۲۰ دلاری میدی به پرستار.
فریزیر: بابا، هیچوقت این اتفاق نمیافته. مارتین: ممنون.
من وکالت پزشکی دارم. برام هیچی خرج نداره.
نایلز. سلام، فریزیر.
اومدیم محله برای پدیکور و ماسک جلبک دریایی.
و فکر کردیم یه سر بهتون بزنیم.
البته، پدیکور برای... وایسا، همینجا.
هیچ جوری نمیتونی اون جمله رو تموم کنی که باعث افتخار من باشه.
یه خبر فوقالعاده دارم.
یه قرارداد اجاره آپارتمان امضا کردم.
تو یکی از خاصترین ساختمونهای سیاتل.
فریزیر: منظورت که...؟ نایلز: آره، خودشه.
از هفته دیگه، من ساکن مونتانا میشم.
نایلز، اصلاً چرا دلت میخواد تو یه ساختمون اینقدر قدیمیمُد زندگی کنی؟
وقتی من اونجا درخواست دادم، باهام مثل آدمهای بیاهمیت رفتار کردن.
اگه قراره خودت سؤال کنی و خودت جواب بدی،
پس منو برای چی میخوای؟
بهترین قسمتش اینه که دیگه هیچوقت مجبور نیستم آدرس بدم.
از حالا به بعد، من فقط میشم دکتر نایلز کرین، مونتانا.
دافی: چه ساختمون قشنگیه.
فقط یه بار برای مصاحبه کاری اونجا بودم.
نمیتونم تصور کنم کسی موقعیت استخدام تو رو رد کنه.
خب، امیدوارم حق با شما باشه. هنوز خبری نشده.
خب، شب بخیر.
مارتین: هی، فریزیر، فکر نمیکنی اون...؟ فریزیر: بابا، آروم باش.
فقط داره راهی پیدا میکنه که مرخصی بیشتری بگیره.
اما اگه اینطور نباشه چی؟
برای معرفیش باید با من تماس بگیرن. در هر صورت، هیچجا نمیره.
خدایا، این عجیبه، بابا.
چی؟ اینکه چطور جذب تو شده.
نگاه کن. کاملاً شیفتهت شده.
مارتین: نیست. فریزیر: چرا، هست.
فقط داره ناز میکنه.
برو پیش پدربزرگ. برو پیش پدربزرگ. برو پیش پدربزرگ.
اوه، سلام پدربزرگ. اوه، بله.
مگه اون گرم و بغلی نیست؟
میبینم که کار سختی دارم تا شما دو تا رو از هم جدا کنم.
فریزیر: میخوام یه ریسک بکنم.
مونتانا حیوان خانگی قبول نمیکنه، مگه نه؟
برعکس، ازشون استقبال میکنن.
فقط گربه و سگ نه.
خب، پس خوششانسی آوردی، چون من نمیدونم این لعنتی چیه.
محاله اون سگ با ما بیاد اینجا زندگی کنه.
خواهش میکنم؟ حداقل اگه اینجا باشه، میتونم ببینمش.
نمیتونم بذارم غریبهها ببرنش. اون منو میپرسته.
فریزیر: اوه، تو رو خدا.
باید بفهمی که اون سگ هیچ علاقه واقعی به تو نداره.
تو فقط تظاهر میکنی که داره.
چون اون یه جایگزین سگگونه برای ماریسه.
این مزخرفترین روانشناسی بیمعنیایه که تا حالا شنیدم.
اون عصبیه، سرد و بیتفاوته و تو رو نادیده میگیره.
خدای من، صاف نگهش دار، ده پوند ازش کم کن،
یه کت و شلوار شنل تنش کن، چی به دست میاری؟
نایلز: متاسفم، این مسخرهست. فریزیر: واقعاً؟ باشه، ببین.
یادت میاد اون کلاه کوچک جعبهای که ماریس سر عروسی دو شامپ پوشیده بود؟
نایلز: آره، خب، من...
صبح بخیر. هی، فریزیر.
خب، دیشب با ریتا چطور پیش رفت؟ اون خیلی از من خوشش نیومد.
اوه، تو فقط داری زیادی به خودت سخت میگیری مثل همیشه.
فریزیر: تو بگو.
سر پیشغذا، یهو یادش افتاد که یه جلسه خیلی صبح زود داره.
و پیشنهاد کرد که بعد از شام از کلاب جاز صرفنظر کنیم.
مردم جلسه دارن.
وقتی گارسون یه سوفله پیشنهاد داد که ۳۰ دقیقه بیشتر طول میکشید،
اون گفت: "اوه، خدای من، نه."
احتمالاً رژیم بود.
بعد از اینکه اونو رسوندم خونه،
متوجه شدم که ژاکت جیرشو تو ماشین من جا گذاشته.
زنگ زدم تا بگم میتونم بیارم براش.
و اون گفت، و نقل قول میکنم: "فقط نگهش دار."
باهاش چیکار کردی؟
هیچی.
خدایا، راز، دیگه خسته شدم.
میدونی، تو شش ماه گذشته من هر کاری کردم
که یه مرد ممکنه برای آشنا شدن با یه زن انجام بده.
بارای مجردی، قرارای کورکورانه، یه سلسله سخنرانی تو موزه.
حتی ساعتها تو سوپرمارکت گذروندم،
و سعی میکردم تو قسمت میوه و ترهبار خودم رو بیدست و پا نشون بدم.
همینه. خودم رو از بازار خارج میکنم.
فریزیر کرین آخرین طالبیش رو امتحان کرده.
میدونی، فریزیر،
راز، راز، لطفاً. میدونم چی میخوای بگی.
باید دوباره سوار اون اسب بشم.
من برای تسلیم شدن الان خیلی موقعیت خوبیام.
راز: نه، فکر میکنم باید ول کنی. فریزیر: چی؟
خب، من واقعاً نمیخوام تسلیم بشم.
خب، گاهی وقتا این اتفاق میفته.
وقتی تو یه دوران خیلی بد هستی، شروع میکنی به دست و پا زدن.
زنها میتونن حسش کنن. میتونن بوش کنن.
بوش کنن؟ هوم.
و باور کن، وقتی یه پسر بیش از حد مشتاق میشه...
مثلاً بیش از حد ازت تعریف میکنه،
یا به همه جوکات زیادی میخنده، فقط میخوای برگردی و فرار کنی.
من که این کارا رو نمیکنم. اوه، عزیزم...
به خودت بیا و بوی... بوی خودت رو حس کن!
فقط باید یه کم بهش فضا بدی.
و طبق تجربه من، همون لحظهای که دست از گشتن برمیداری...
آدم ایدهآل خودش میفته تو دامنت.
خب، راز، هرچند که از اینکه...
منو با یه سنجاب مرده تو مجرای تهویه مقایسه میکنی ممنونم،
اما فکر میکنم اشتباه میکنی.
هی، راز. راز: هی.
تحقیقاتی که دنبالش بودی رو پیدا کردم. عالیه.
سلام، دکتر کرین. فریژر: سلام.
وای، امروز واقعاً دوستداشتنی به نظر میرسی، کریستین.
کریستین هستی، نه؟
آره، تو گواهینامم همین نوشته.
فریژر: خیلی دلنشینه.
خدایا، بو میدم، نه؟
نایلز: با معرقکاری چوب ماهاگونی فیلیپینی.
و تور کوچیکمون رو اینجا تو اتاق نشیمن به پایان میرسونیم.
اوه، خیلی باکلاسه.
نایلز، چرا تخت خواب تو اتاق نشیمنه؟
تخت نیست، بابا. یه کاناپه غش عتیقه است.
خدای من، اون موقعها برای هر کاری مبلمان داشتن، نه؟
خوشحالم که اومدی.
نایلز، این ساختمون کوچولوی عزیزمون اونقدر که فکر میکنی اختصاصی نیست.
دربان شما منو راحت راه داد.
خب، چون اون تو رو میشناسه. اوه، از طرفدارای برنامم؟
نه، اون تو ساختمون شما زندگی میکنه.
خب نایلز، با سگه چیکار کردی؟
اوه، یه خانواده عالی پیدا کردم که به سرپرستی قبولش کنن.
خب، مطمئنم طول نمیکشه که دوباره به تنها بودن عادت کنی.
در واقع، لازم نیست. دنبالم بیا. میخوام یکی رو بهت معرفی کنم.
عشق در نگاه اول بود.
خیلی خاصه، فقط یه روز در میون غذا میخوره.
و انقدر سفیده که تقریباً آبی میزنه.
خب، دارم نگران میشم.
همین حرفا رو قبل از معرفی مریس به ما زد.
همه...
بیبی رو ملاقات کنید. بیبی: دوستت دارم.
یه پرنده خریدی؟
خب، شروع کردم به فکر کردن که اینجا چقدر ساکت میشه...
و خب، اون دوستداشتنیه و خیلی مهربونه.
بیبی: دوستت دارم.
اون همیشه اینو میگه. منم دوستت دارم، بیبی.
دوستت دارم، مادربزرگ.
اون هنوز تو دوران گذار از صاحب قبلیشه.
شونم رو ول کن. شونم رو ول کن.
اون صدا رو دوست نداری، نه بیبی؟
خب، بیا، برو سراغ غذات. برو سراغ غذات.
اوه، دختر خوب. ببخشید.
اوه، میدونید، من همیشه شیفته این پرندهها بودم...
که واقعاً میتونن حرف زدن یاد بگیرن.
اوه، نمیتونن حرف بزنن. فقط چند کلمه رو تو پتشاپ بهشون یاد میدن.
و بعد از اون دیگه هیچی یاد نمیگیرن.
با این حال، جذابه.
آره، خب، اونا همینجورین. بانمک ولی احمق.
بیبی: بانمک ولی احمق.
دافنه، شاید بهتره این دو تا رو تنها بذاریم.
حس میکنم یه نبرد هوشی واقعی داره اینجا شکل میگیره.
نایلز: خیلی ممنون.
خب، شروع خیلی خوبی تو این ساختمون داشتم.
یکی از همسایههام اشتباهی نامههام رو گرفت.
به این قبضها نگاه کن. باید در موردم چی فکر کنه؟
ولی نایلز، همه قبض دارن.
نه تو "مانتانا". همه اونا آدمای خودشون رو دارن.
آره.
قبضاشون میره برای آدمای خودشون.
میخوام فکر کنن منم آدمای خودمو دارم.
منم قبلاً آدم داشتم، فقط اونا آدمای مریس بودن.
نایلز، اگه اینجوری ادامه بدی، حتی اون آدمایی رو هم نخواهی داشت...
که براشون مهم نیست تو آدم نداری.
این فقط ثابت میکنه چقدر ضروریه...
که وقتی به یه ساختمون جدید نقل مکان میکنی، یه برداشت اول خوب ایجاد کنی.
به خاطر همینم جمعه شب یه مهمونی شام میگیرم...
برای چند تا از ساکنان منتخب.
چنان بهشون خوش میگذرونم که هیچ شکی نمیمونه که من به اینجا تعلق دارم.
و من دعوت شدم؟ بله، شدی.
اما متاسفم، نمیتونی همراه بیاری. میدونی که از میز شلوغ متنفرم.
کاملاً مشکلی نیست. من خودم رو از چرخه قرار گذاشتن بیرون کشیدم.
میترسیدم یه کم زیادی دست و پا میزدم.
خب، من یه کم نگران بودم...
وقتی زنگ زدی که بپرسی گلوریا دخترعموی درجه یکمون بود یا دو.
هی نایلز، باید اینو ببینی. پرندت داره کره بادام زمینی میخوره.
حتی خندهدارتر از وقتیه که ادی این کارو میکنه.
بابا!
فریژر، در رو باز میکنی؟ و وانمود کن که آدمای منی.
فریژر: سلام. اوه، متاسفم.
دنبال دکتر کرین بودم. چند تا از نامههای دیگهاش رو پیدا کردم.
اوه، خب، منم یه دکتر کرینم. من برادر نایلزم.
اوه خدای من.
شما دکتر فریژر کرین از رادیو هستین، نه؟
اوه، من عاشق برنامتونم. ممنون.
استفانی گرت. استفانی.
میدونی، باور نمیکنی...
No comments yet. Be the first to leave one.