Esimesed 197 rida.
نایلز. سلام.
یا من اینطور حس میکنم یا بابا نوئلهای کنار خیابون دارن زیادی گستاخ میشن؟
خب، فردا کریسمسه.
فکر کنم دارن انتظار یه افت فروش رو بعدش میکشن.
یه کاپوچینو، لطفاً.
خب، فردریک کی میرسه؟
شش ساعت و بیست و یک دقیقه دیگه. نه اینکه اصلاً هیجان داشته باشم.
آره، مطمئنم اونم هیجانزدهست. اولین کریسمس پیش بابا.
تصور میکنم رؤیای آبنبات و شیرینی توی سرشه.
نه، لیلیث اجازه شیرینی نمیده. احتمالاً رؤیای سبوس تو سرشه.
خب، منم دلیل خودم رو برای جشن گرفتن دارم.
مریس و من ممکنه تا سال نو دوباره با هم باشیم.
اوه، واقعاً، نایلز؟ آره، آره، امروز صبح زنگ زدم.
که تحویل کادوهای کریسمسش رو هماهنگ کنم.
و اون گفت تنها هدیهای که از من قبول میکنه، یه عذرخواهی کامل و خاضعانه است.
میخوای تسلیمش بشی، نه؟
برعکس.
بهش گفتم قرار نیست عذرخواهی کنم.
و از اون لحظه به بعد، احترام توی صداش کاملاً واضح و مشخص بود.
شاهکار بزرگی بود با توجه به اینکه اون موقع داشت حرف میزد...
...از سوراخ روی تخت ماساژش.
سلام. هی، یه اسپرسو دبل، لطفاً.
این خرید لحظه آخری کریسمس داره کلافهام میکنه.
من هیچوقت نمیدونم چی به مردهای زندگیم هدیه بدم.
از کی تا حالا؟
بانمک. ببخشید.
من حساب میکنم. اوه، ممنونم، نایلز.
خب، چه خبر، نایلز؟
این رو مخفی نگه داشته بودم، اما...
مریس و من از هم جدا شدیم.
اوه، خدای من! اصلاً خبر نداشتم!
باورم نمیشه هیچکس به من نگفت!
چقدر شگفتانگیزه! کافیه، تالولاه.
هیچکس رو گول نمیزنی.
متأسفم آقا. کارتتون تأیید نشد.
باید این کارو بکنم. اما، وایسا!
چی، داری چیکار میکنی؟
کامپیوتر گفت: "اعتبار به دستور امضاکننده مشترک لغو شد."
مریس کارت اعتباریتو لغو کرده.
وای، کریسمس مبارک!
مایلید از کارت دیگری استفاده کنید؟
فایدهای نداره. همهشون به نام اونه.
همین الان بهش زنگ میزنم و درخواست میکنم کارتهای اعتباریم رو برگردونه...
...و حسابهای بانکیم رو...
...و سرویس تلفنم رو.
دکتر، من تو فرودگاهم.
و برای سوار شدن به هواپیما خیلی مشکل دارم.
خب، باب، باب، آمار ثابت میکنه که ما در هوا امنتر از روی زمین هستیم.
نه، اون... اون نیست.
قرار بود برای کریسمس به نیوآرک پرواز کنم.
اما گیت بغلی یه پرواز به مائوئی داره.
بهت میگم، داره صدام میکنه، دکتر.
خب، چرا برای رفتن به خونه مرددی؟
چون هر سال همینه.
سه هزار مایل سفر میکنم که سر میز شام با خانوادهام بشینم...
و درباره چی حرف میزنیم؟
اتفاقات زندگیمون؟ نه. آرزوها و رؤیاهامون؟ نه.
ما درباره بوقلمون حرف میزنیم.
"پسر، چه پرندهایه!" "بیست و چهار پوندیه."
"اَنگ، چه ساعتی بیدار شدی که بذاریش تو فر؟"
"اوه پسر، چه آبدار و نرمه!
حتماً تمام روز داشت اون پرنده رو آبدار میکرد!"
"اونا گردو توی شکمپرشه؟"
"اوه خدایا! یادم رفت نونها رو بذارم تو فر!"
حدس میزنم منظورم اینه، باب، که همهمون تو یه وضعیت مشابهیم.
اما میبینی، نکته مهم اینه که ما با عزیزانمون وقت بگذرونیم.
فقط فکر کن اگه فردا صبح 6000 مایل دورتر از...
...خونهات بیدار میشدی چه حسی داشتی.
خب، میدونی، این واقعاً یه دید جدید به آدم میده، دکتر.
باید به پروازم برسم. مالهکالهکه ماکا، باب.
بعد از این پیامها برمیگردیم.
اوه، رز، چی گفتن؟ چی گفتن؟
آروم باش. پرواز فردریک هنوز به موقعست.
کمتر از سه ساعت دیگه اینجاست.
و گلفروشی زنگ زد و میتونی تاج گلت رو در راه خونه بگیری.
اوه، عالیه. میدونی، هر سال بابا اون موجود دمُده و جلف رو...
...با دماغ لامپ قرمزیش میذاره رو در.
هی، مهمونی عالی بود! بهترین مهمونی تا حالا، به لطف من.
من یه استریپر آوردم.
دکتر، هیچوقت حدس نمیزنی اسمش چیه.
کندی کین.
چقدر احتمال داشت؟
برای کسایی که هنوز این پانچ رو امتحان نکردن، اینم نقد مختصر من:
بوی نفرتانگیز، رنگ ناسالم، طعم وحشتناک و یه ضربه که به سادگی بهشته.
باشه، سی ثانیه، فریژر. خب، بیرون، بیرون، بیرون، لطفاً.
بیا دیگه! هی، رز، میدونی چی از سر من زیاده؟
تقریباً هر حرف هوشمندانهای؟
منظورش چی بود؟ بیرون!
اوه، گوش کن، رز، میدونم باید به پروازت برسی...
...و ترافیک فرودگاه احتمالاً خیلی بده.
پس به رسم روحیه کریسمس، چرا زودتر نمیری، هوم؟
میخوای دوباره یکی از اون افسانههای الهامبخش کریسمست رو بخونی...
...نه؟ آره، میخوام.
آره.
بدون اینکه انگشتت رو تو گلوت فرو کنی خیلی راحتتر میشه.
باشه. کریسمس مبارک.
کریسمس مبارک، رز.
به فردریک سلام برسون. آره، و به مادرت هم سلام منو برسون.
حتماً. باشه.
سلام، برگشتیم.
همانطور که بیشتر شنوندگان وفادار من میدانند، هر سال من یک داستان تمثیلی مینویسم...
...که امیدوارم روح فصل کریسمس رو روشن کنه.
پس، بدون هیچ مقدمهی اضافهای، داستان اولاف رو به شما تقدیم میکنم...
...چوپان بز کوچک تنها.
روزی روزگاری، خیلی وقت پیش، چوپان بز کوچک تنهایی زندگی میکرد.
اون نه خانوادهای داشت و نه اسباببازیای، پس یه روز برای سرگرم کردن خودش...
...یه فلوت چوبی کوچیک تراشید.
فلوتی که باهاش شبهای طولانی و تنهایی رو مینواخت.
و آهنگی که میساخت خیلی دلنشین بود.
و همهی مردم دهکدهی پایین دست میتونستن صداهای ناب و باشکوهش رو بشنوند.
اینا همهش خیلی سرگرمکنندهست، ولی هیچ کاری که بکنی قرار نیست حواس منو پرت کنه.
یه روز پسر یک بازرگان ثروتمند، اون موسیقی رو شنید.
و با اینکه اون پسر همهی اسباببازیهای دنیا رو داشت...
...به فلوت اون چوپان کوچک حسادت میکرد.
پس یه شب تاریک... یه شب تاریک و بادی...
...پسر بازرگان ساز باارزشش رو دزدید.
اما وقتی اون فلوت رو خونه برد، نتونست به صدا درش بیاره.
پس فلوت رو تیکه تیکه کرد.
و چوپان کوچک صبح روز بعد از کوه پایین اومد...
...و دید فلوتش شکسته.
وای!
شاید اینو گفته باشه، اما در عوض پسر بازرگان رو بخشید.
و بازرگان ثروتمند اون چوپان کوچک رو به فرزندی قبول کرد و...
آه، مامان!
...به محض ملاقات با همسر بازرگان گفت.
و جایی در این مسیر اون معنای واقعی کریسمس رو یاد گرفت.
دکتر فرژیر کرین هستم، برای شما تعطیلاتی واقعاً مبارک و بخشنده آرزو میکنم.
خب، حالا دیدی، تلاش خوبی بود.
از اجرای دلنشین خانم کین که بگذریم...
...این فقط ثابت میکنه که قدرت پیام من رو نمیشه متوقف کرد.
تورو خدا، من رباتم مگه؟
و شبی خوش برای همه.
اوه.
سلام، بابا، اِ...
ببین، من... من میخوام این حلقه گل رو اینجا بذارم.
رودولف چش شده؟
خب، بابا، من فقط فکر میکنم تزیینات کریسمس...
...باید ساده و با سلیقه باشن.
پسر، من حتی یه چیزی که میخوام رو هم نمیتونم داشته باشم.
بابا، متاسفم، ولی اگه بهت یه چیز هم بدم، خدا میدونه به کجاها که کشیده نمیشه.
اوه، خدای من!
کریسمسهای بچگیام دوباره تکرار شد.
فقط مامان اینجا نیست که بگه "خفه شو، احساساتش رو جریحه دار میکنی."
آخ، اینقدر غرغرو نباش.
هو هو هو.
وقتی پاتو رو قالیچه میذاری کار میکنه.
هو هو هو.
میتونه بگه "هو هو هو"، "کریسمس مبارک" یا "تعطیلات خوش".
خب، امیدوارم بتونه "جرونیمو" بگه، چون میخوام از بالکن پرتش کنم پایین.
خب، به نظرت اهمیت نمیدم. این برای تو نیست. برای فردریکه.
خب، فکر کنم حق با شماست، بابا. منم وقتی ۶ سالم بود از این چیزا خوشم میومد.
تا ۷ سالگی شروع کردم به سوال پرسیدن.
وقتی ۸ سالم شد، وقت بیشتری رو با خانوادهی برنستاینها گذروندم.
خب، من دیگه میرم خونهی پدر و مادر جو. میبینم که حسابی تو آشپزخونه مشغول بودی.
آره، دارم پلام داف معروف گرمی مون رو میبرم.
آه، یک پودینگ آرد معمولی که تو یه کیسهی پارچهای جوشونده میشه.
کی قراره کیسهش رو لیس بزنه؟
اوه، ببین، گرمی مون یه مادهی مخفی داشت.
ساعتها تو رام خیسش میکرد، بعدم تو یه درخشش خیرهکننده آتیشش میزد.
همین که با ابروهای سوخته از آشپزخونه بیرون میاومد...
...میفهمیدیم دسر آمادهست.
تا همین امروز، بوی موی سوخته منو تو حال و هوای تعطیلات میذاره.
خداحافظ. کریسمس مبارک. خداحافظ. کریسمس مبارک.
یکی باید برگرده انباری.
هنوز یه چیزی کمه. حتماً داری شوخی میکنی، بابا.
خدای من، این مکان دیگه از این مضحکتر نمیشه.
همین که دیدم موهای سفید چونهاش شبیه ریش شده...
...بقیهی ایده هم سر جاش افتاد.
نایلز! سلام، فرژیر.
میدونم، میدونم، ساکت باشیم که احساساتش جریحه دار نشه.
خب، نایلز، با ماریس بحث کردی؟
نه، ولی یه الهام بهم شد.
فهمیدم قطع کردن پولهام، روش ماریس برای گفتن دوستت دارم هستش.
اون همیشه از پول استفاده میکنه تا به خواستهاش برسه.
پس، این مدرکیه که میخواد من برگردم. تو چی فکر میکنی؟
هو هو هو.
فکر میکنم بابا نوئل همهچی رو برای ما گفت.
بابا، باید بیشتر بیرون بری.
شروع کردی کارهای پیرزنها رو انجام بدی.
برای فردریکه.
اوه، البته که همینطوره.
آه، این یادم انداخت... نمیخوام مزاحم بشم...
...ولی میشه باهاتون تا فرودگاه بیام که فردریک رو سوار کنیم؟
البته که میتونی، نایلز. فقط اول باید هدیههاش رو کادو کنم.
عالیه. پس برای فردی چی گرفتی؟
خب، راستش، بابا، من از کاتالوگ اسباببازی سفارش دادم.
از بخش ویژهای به اسم "هدیه برای بااستعدادها."
براش کیت ستارهشناس جوان و آزمایشگاه زمینشناسی گرفتم.
اوه، و یه چیز فوقالعاده هم گرفتم: مغز زنده.
میتونی هر لوب رو یه رنگ متفاوت کنی.
و بعد هم اونو داخل جمجمهی زنده میذاری.
هی، میدونی بچهها واقعاً چی دوست دارن؟
مثل دیوانهها تو تلویزیون تبلیغش کردن. عالیه!
آوتلاو لیزر روبو-گیک.
سرش روشن میشه و از چشماش اشعهی مرگ شلیک میکنه.
آره، تقریباً یه همچین چیزی.
ببین، بابا، فکر میکنم میدونم فردریک چی دوست داره.
No comments yet. Be the first to leave one.