Las primeras 200 líneas.
آه، میمزی، صبر کن
خواهش میکنم، میتونم توضیح بدم. آه، زحمت نکش.
و شرط میبندم تو حتی سندرم تورت هم نداری.
کوفت.
لعنتی. گندش بزنن.
آخ.
اِتیین، شمارهم رو پاک کن.
سرآشپز اتیین.
اوه، خدای من.
امیدوارم خوشحال باشی.
من؟
تو بودی که پیشنهاد دادی...
که کبابهای شعلهور ممکنه فضای جشن رو شادتر کنن.
من که نمیدونستم کلاه گیس بن کوربت اینجوری آتیش میگیره.
اوه، ساکت شین، هر دوتون. تموم شد رفت.
مهمونی تموم شد، بابا.
یعنی دیگه کنت نیستم؟
نه متأسفانه. آخ.
آه، چرا نمیتونیم یه مهمونی شام ساده رو برگزار کنیم؟
چون همیشه زیادهروی میکنی. آره، ولی این یکی خیلی ساده بود.
خود سادگی بود.
یکی از بزهای شما همین الان تو آشپزخونه بالا آورد.
اوه.
نایلز: اوه، سلام.
نصب چطور پیش میره؟
خب، مجبور شدیم برای جریان مستقیم یه ترانسفورماتور نصب کنیم.
پس بعد از اینکه سیمها رو کشیدیم و تیر رو محکم کردیم...
آماده به کار میشه. آره.
دافنه، دافنه!
نقاشی مایک شاو رو میدونی که دارم به موزه اهدا میکنم؟
فریژر پیشنهاد داد یه مهمونی شام خداحافظی براش بگیریم.
از چند تا کلکسیونر دیگه هم دعوت کردیم. دافنه: اوه، نایلز.
داشتم فکر میکردم... هوم؟
دافنه: بیا بشین، عزیزم.
شاید وقتشه که دیگه با برادرت مهمونی شام نگیری.
چی؟
شما دقیقاً سابقه خیلی خوبی ندارین.
خب، مهمونی شام گرفتن یه هنره. زمان میبره تا به کمال برسه.
نه.
ولی دافنه: نه.
نه، باید تموم بشه.
شاید من و تو باید با هم یه مهمونی بگیریم.
من و تو؟
این یه قدم خیلی بزرگه. مطمئنی؟
شاید وقتشه که به عنوان یه زوج مهمونداری کنیم.
آه، ها ها، ممنونم، عزیزم.
ببخشید. ساعت از ۴ گذشته.
اگه فردا تمومش کنم چی؟
خب، فکر کنم... اوه، نه، از این خبرا نیست.
وقتی استخدامت کردم گفتی یه روزه تموم میشه و همینطورم خواهد بود.
پس بجنب، چون قراره یه چیزی آویزون باشه...
از اون تیر سقف تا آخر وقت.
بله، خانم.
دافنه، چقدر هنرمندانه این کارو کردی.
انگار نه انگار اون کمربند ابزار اقتدارش رو بسته بود.
اوه، نایلز، نایلز، خدا رو شکر که اینجایی.
من دارم با ایدههای مهمونی قل قل میکنم.
ببین، فکر کردی خود هنرمند رو دعوت کنی؟
تو شهر زندگی میکنه، میدونی.
بله، از طریق گالریش دعوتش کردم، ولی قبول نکرد.
اوه، خب، چه حیف.
خب، پس من یه سرگرمی عالی پیدا کردم...
برای جمع کوچیک هنری ما.
یه گروه نمایش زندهی رادیکاله.
نمیدونم، ولی پیشبند و کلاه حمام هم فراهم میکنن.
پس خیالمون راحته.
فریژر، من و دافنه داریم مهمونی رو برگزار میکنیم.
دافنه؟ ها؟
باشه، هر جور راحتی. نقاشی توئه.
فکر کنم میتونم، امم، غذای مخصوص خودم رو سریع آماده کنم.
دافنه داره کار غذا رو انجام میده.
عالیه.
پس قراره اون تکههای غذا رو سرو کنی که از بشقاب مستقیم میره تو دستمال...
و اصلاً به دهان نمیرسه؟
اسم اون بیف پیکادلیه.
و من منصرفش کردم، خدا رو شکر. اوه.
کل مهمونی رو کیترینگ انجام میده.
قراره مرغ کوچک کورنیش، برنج وحشی شکمپر و دورچینهای عالی داشته باشیم.
و همه چیز آماده گرم کردنه.
شکمپر.
عالیه.
فکر میکردم خوشحال میشی که برای یه بار هم که شده فقط مهمون باشی.
فقط یه مهمون؟
تو خونه برادرم؟
میدونی من قبلاً هیچوقت فقط یه مهمون نبودم.
قبلش، همیشه احساس خانواده بودن میکردم.
اوه، نگاه کن، اینم خودش، میزبان بینظیر!
میبینم نایلز بهت گفت.
بله.
متأسفم که نمیتونم در اولین جشن عصرانهی تو، دافنه، شرکت کنم.
امیدوارم این برنامهریزی نشستن مهمونا رو به هم نریزه.
قراره سلف سرویس باشه.
سلف سرویس؟
خب.
اگه کمک لازم داشتی فکر کنم شماره تلفن من رو داری.
شماره سه روی شمارهگیر سریعمون.
شماره سه.
جالبه.
باورم نمیشه چقدر آرومی.
من الان یه کلافه عصبی بودم.
خب، اولش استرس داشتم ولی هر قدم پیش خودم گفتم
«فریژر و نایلز چطور این کارو میکنن؟»
و اون کارو نکردم. رُز: هاهاها
گِرتِرود: دَفنی، من اومدم خونه.
اومدم، مامان.
فیلم کو؟
فکر کردم قرار بود «دور افتاده» رو اجاره کنی.
اگه میخواستم دو ساعت یکی رو ببینم که با یه توپ والیبال حرف میزنه،
همون تو منچستر پیش عمه اِتِلینتون میموندم.
امشب چیکار میخوای بکنی؟ اوه، نگران من نباشید.
میخوام یه مسابقه بوکس Pay Per View ببینم.
آه، هیچی مثل دوتا غولِ گنده عرقکرده نیست
که همدیگه رو داغون کنن.
دلم برای پدرت تنگ شده.
زود باش آلیس. وقتشه مدادرنگیاتو جمع کنی.
ببین. اسممو خیلی بزرگ نوشتم.
آه، بذار ببینم.
اونجا و اونجا. رُز: وای!
و اونجا و اونجا.
رُز: اوه خدای من! آلیس!
اوه، دَفنی، خیلی متاسفم.
دَفنی: اوه، جای نگرانی نیست. پاک میشه.
فقط یه کم مدادرنگیه.
این بدتره.
من میتونم از پسش بربیام.
نایلز یه مرمتکار آثار هنری داره که همیشه ازش استفاده میکنه، کارتش رو میگیرم.
مامان، متاسفم.
میدونم عزیزم، ولی از این به بعد فقط آثار هنری خودتو امضا کن، باشه؟
چون مال من قشنگتره.
آره.
این کارت ویزیتشه.
باشه. سریع میبرمش اونجا.
فقط بهش بگو اضطراریه. ما مشتریهای خیلی خوبی هستیم.
آه، ممنون.
فقط خوشحالم که نایلز اینجا نیست.
اون مثل من این چیزا رو جدی نمیگیره.
خب.
یه آتیش دیگه هم خاموش شد.
اوه خدای من، مرغا!
اوه خدای من. باشه، وحشت نکن.
من میتونم از پسش بربیام.
اوه، اون رو نگاه. دَفنی، حالا میخوای چیکار کنی؟
خب، نمیتونم به کترینگ زنگ بزنم.
اونا یه مهمونی بزرگ داشتن و ما آخرین ایستگاهشون بودیم.
آه، میدونم. به فریژر زنگ بزن. اون حتماً چندتا کترینگ میشناسه.
اون از اینکه من جایگاهش رو به عنوان رئیس شهر مهمونیگرفتن گرفتم، ناراحت بود.
ولی کمکشو پیشنهاد داد.
و امیدوارم جدی گفته باشه.
برو. تابلو رو ببر. آره، باشه.
بیا آلیس. موفق باشی.
دَفنی، تو این ساعت شب هیچ کترینگی گیرت نمیاد، ولی نگران نباش.
فکر میکنم میتونم مشکل کوچیکت رو حل کنم.
الان میام اونجا.
مثل همیشه فریژر باید وضعیت رو نجات بده.
مثل همیشه مارتین باید راجع بهش بشنوه.
آماده شید، پسرا.
داریم میریم تو.
فریژر: بسیار خب، یه گزارش کامل از اوضاع میخوام.
خب، فکر کنم در مورد مرغهایی که سوختن بهت گفته بودم.
اوه.
اِ، اُم، امیدوارم به اندازه کافی یخ داشته باشیم.
و احتمالاً نباید امروز بعدازظهر سالاد رو سسزده میذاشتم.
اوه خدایا.
کاملاً مطمئنم که سوپ خوبه.
شراب سفید.
چی فکر میکنی؟ میرسونیمش؟
بهت دروغ نمیگم، دَفنی. اوضاع بده.
خیلی احساس حماقت میکنم.
خیلی لاف زدم که به نایلز بگم خودم میتونم از پسش بربیام.
بسیار خب، گوش کن. اون نباید بفهمه.
اگه فقط اونو از سر راه من برداری،
من با کمال میل نقش اِلف کوچولوی نامرئی آشپزخونهات رو بازی میکنم.
این کارو برای من میکنی؟ البته.
خب، گوش کن. من هرچی لازم دارم رو آوردم.
که سس انار-عسل مخصوص خودم رو درست کنم، باشه؟
برای هر کدوم از مهمونات، به یه کاسه رمکین نیاز دارم.
بفرما.
اوه عزیزم، این بده. چی؟
خب، دوتاشون با هم ست نیستن.
اگه همهشون ناهماهنگ باشن یا اگه جفت باشن، اشکالی نداره.
ولی دوتا، این دیگه واقعاً غیرقابل قبوله.
نایلز: دَفنی!
اوه خدای من، نایلزه. چیکار کنیم؟
فریژر: جای نگرانی نیست. من همینجام.
آه، متاسفم که دیر کردم. ما... عزیزم!
برای پیدا کردن سهپایههای کوچیک نقاشی برای روی میز خیلی اذیت شدم. نگاه کن.
اوه، ولی ارزششو داشت. منم همینطور فکر میکنم.
اینجا خیلی زیبا به نظر میرسه و لوستر جدید واقعاً تماشاییه.
چرا تابلو پوشونده شده؟
خب، چون فکر کردم یه پردهبرداری مناسب، خودش یه رویداده.
بعد از شام این کارو میکنیم.
چرا بعد از کوکتلها این کارو نکنیم؟ باعث میشه مکالمات شاممون زندهتر باشه.
به من اعتماد کن، بعداً بهتره.
راستی، آشپزخونه برای تو ممنوعه.
تو همین الانم سرعت منو کم کردی.
اوه، خب.
یکی هست که حوصله سربرانه وقتشناسه. بریم؟
آه. الان میام بیرون.
میدونی اگه اون ذرهای تدبیر و ابتکار داشت،
میدونست که سهپایههای کوچیک نقاشی فراوونن.
No comments yet. Be the first to leave one.