Las primeras 199 líneas.
روز، امروز برنامه خوبی بود. آره
راستی، این همه کاتالوگ برای چیه؟ باید یه هدیه بخرم
تیفانی، کارتیه، نیمن مارکوس
چیزی اینجا نظرتو جلب کرده؟ خب، بذار ببینم
برای کی میتونیم خرید کنیم؟
شاید یک روانپزشک رادیویی با صدای عسلین؟
که تولدش هم نزدیکه؟
نه، این هدیه برای تو نیست. برای برادرته
اوه، باشه، راز، گوش کن، اینقدر طفره نرو
به نظرم خیلی باهوشیه که اینجوری دنبال راهنمایی میگردی
میخوای از اشتباهی که پارسال کردی، دوری کنی
چه اشتباهی؟ گفتی که عاشق پاگلیاچی هستی
بله، اپراش، نه اون مجسمه دلقک پورسلین گریون کوچیک
ببین، نایلز پارتی بازی کرد
و آلیس رو تو لیست یه مهدکودک واقعا خوب گذاشت
واسه همین فکر کردم یه کادوی تشکر براش بگیرم
واسه همینم از اول نظرات مزخرف تو رو میپرسیدم
ولی بیخیال. باشه، قبول
خودم یه فکری براش میکنم. هر جور راحتی. باشه
ولی یه چیزی بهت بگم، براش یه پاگلیاچی پورسلین نگیر
اون یکی ازش داره
فریژر: سلام بابا. مارتین: سلام فرس
عمراً حدس بزنی کی رو دیدم
رفتم یه قهوه با هنک بخورم
هنک رو یادته؟
همون نگهبان امنیتیه که تو جواهرفروشی وستون کار میکنه
خلاصه، تو اتاقکش بودیم
همینطور که داشتیم گپ میزدیم و مانیتورهای نظارتی رو نگاه میکردیم
و کی رو میبینم داره حلقه نامزدی میخره جز دانی
همون دافنه و دانی
دانی؟
مطمئنی؟ آره
حلقههای نامزدی تو پیشخون تیناست. زوم کردیم روش
بابا، من شوکه شدم. اوه نه، این فقط یه شوخی بیضرره
اون فقط اینجوری لباس میپوشه چون میدونه داریم نگاهش میکنیم
منظورم دافنه و دانیه. نمیدونستم اینقدر جدیه
این همه وقت با هم میگذرونن. این نایلز رو داغون میکنه
آره، میدونم. فکر میکنی باید بهش بگیم؟
نه، به ما مربوط نیست. ما به نایلز نمیگیم
و قطعاً به دافنه هم نمیگیم
چی رو به دافنه بگین؟ هیچی
خبر بده، مگه نه؟ نه، خبر بد نیست
درباره مامانمه؟ موقع معاینه چیزی پیدا کردن؟
پیدا کردن، نه؟ باید بهش زنگ بزنم
نه، دافنه، نه نه نه. اصلاً خبری نیست
و حتی اگه بود هم، گفتنش به عهده ما نیست
پس کی باید به من بگه؟
جراح ارشد؟ کشیش خانوادگیمون؟
نه! نه!
متصدی کفن و دفن؟ خدای من، باید وسایلمو جمع کنم. امیدوارم دیر نکرده باشم
مارتین: من همین الان دانی رو دیدم که برات حلقه نامزدی میخرید
خبر اینه
واقعاً؟
باورم نمیشه
من قراره ازدواج کنم. خدایا، چقدر هیجانزدهام
قراره خانم بشم. خانم دانی داگلاس
خانم دونالد رونالد داگلاس. اوه، خدایا!
بله، خب، فکر کنم حالا باید نایلز رو آماده کنیم
اون الان داره میاد اینجا. آره، خب، اینجا بهش نگو
نمیخوام جلوی دافنه از هم بپاشه
بله، فکر کنم میتونم تو رستوران بهش بگم
خب، فقط نبرش یکی از اون بیستروهای شیک شرابفروشی
که شماها عاشقشین
خبری مثل این، مشروب سفت تو لیوانهای بزرگ میخواد
هر جا که باشه، من فقط فکر میکنم بهتره نایلز اینو از من بشنوه
نه از دافنه. چی رو از دافنه بشنوم؟
تو رستوران بهت میگم
نه، نمیخوام صبر کنم تا برسیم به بیسترو
مجبوری صبر کنی. و هیچ بیسترویی هم نمیریم
باشه، قبول. اگه تو نمیخوای بهم بگی، خودم از دافنه میپرسم
فریژر: نایلز، صبر کن. حقیقت اینه که...
مادر دافنه داره میمیره
خدای من. بله، فاجعهبار، مگه نه؟
بله
اون به تمام حمایتی که میتونیم بهش بدیم، نیاز خواهد داشت
عصر بخیر، دکتر کرین
بیا بریم نایلز، نمیخوایم میزمون رو از دست بدیم
خبرو شنیدی؟ من همین الان شنیدم. چی میتونم بگم؟
من از وقتی یه دختر کوچیک بودم به این روز فکر میکردم
مطمئنم همینطوره
حتی بهتر از چیزیه که فکر میکردم
همین الان میتونم روز بزرگ رو تصور کنم
گلهای زیبا همه جا
دریایی از صورتهای خندان
فکر کنم همه میخوان با
خانم مجلس عکس بگیرن
میدونی، شاید دافنه یه کم آرامش لازم داره
نه، کی میتونه ساکت باشه؟ من خیلی خوشحالم. دانی قراره ازم خواستگاری کنه
چی؟ خب، روز عروسی...
همهتون درست جلو با خانواده من میشینین
چون شما برای من همینطورین. خانواده
مارتین: خب، تو هم برای ما همینطوری، داف
اوه، من خیلی برات خوشحالم
اوه، ممنون. از همهتون ممنونم
متاسفم، پسرم
فریژر: میخوای حرف بزنی؟ نه
فریژر، اگه اشکالی نداره، من شام رو کنسل میکنم
باید تنها باشم. فریژر: البته، نایلز
ببین، اگه بهم نیاز داشتی، زنگ بزن
بچه بیچاره
حالش خوب میشه، بابا.
میدونی، نایلز خیلی قویتر از اونیه که ما فکر میکنیم.
بله؟
آسانسور رو نگه دار. الان میام.
صبر کن پسرم، داره میاد.
بله؟
وقتی تو جلسه بودی این رسید. از طرف یه راز دویل هست.
میخواست به خاطر لطفی که در حقش کردی ازت تشکر کنه.
من دیگه میرم. باشه. شب بخیر خانم وودسون.
بفرمایید تو، خانم وودسون.
متاسفانه منم، دکتر کرین.
دافنه! اینجا چی کار میکنی؟
میدونم باید اول زنگ میزدم، ولی باید باهات حرف بزنم.
یه جورایی یه مسئله خصوصیه و امیدوار بودم بتونیم اینجا حرف بزنیم.
خب، واقعاً مناسب نیست که من درمانگرت باشم،
ولی اگه فقط یه نصیحت دوستانه نیاز داری،
خوشحال میشم گوش بدم. چی تو ذهنته؟
خب...
فکر نمیکنم بتونم با دانی ازدواج کنم.
فکر میکنم یه نفر دیگه هست که سرنوشتم با اونه.
کیه؟
خانم... اوه، تو رو خدا برو خونه!
ببخشید بابت این وقفه.
به هر حال، این مردی که سرنوشتت با اونه، کیه؟
متاسفانه نمیتونم بگم.
چرا، میتونی. فقط خودمونیم اینجا.
مطمئنی بهم نمیخندی؟
چطور فکر میکنی من بهت میخندم؟
بیشتر مردم میخندیدن اگه بهشون میگفتم.
عشق زندگیمو تو یه الهام غیبی دیدم.
خب، بیشتر مردم... چی؟
میدونی که هر از گاهی این الهامات غیبی بهم دست میده.
خب، دیشب یکی داشتم.
یه مکاشفه داشتی در موردِ...
عشق زندگیت. باشه.
خب، برام تعریف کن. بفرما.
و، دافنه،
چیزی رو از قلم ننداز.
باشه.
داشتم پذیرایی رو مرتب میکردم که یهو یه الهام بهم دست داد.
از یه مراسم عروسی برای من و دانی.
اوه، خیلی دلنشین بود.
کلیسا از جمعیت موج میزد.
مامانم اونجا بود با یه لباس ابریشم هلویی که خیلی شیک به نظر میاومد.
برادرام با کت و شلوارهاشون.
شاید تو رو به اشتباه انداختم.
سر اون قضیه "چیزی رو از قلم ننداز". میتونی بری سر اصل مطلب.
درسته.
خب، پدرم تازه منو تا جلوی کشیش رسونده بود.
و من اونجا ایستاده بودم، روبروی دانی.
اون خیلی خوشتیپ به نظر میرسید. تاکسیدوی مشکی، کت دنبالهدار، خیلی لاغر.
داریم رد میشیم.
خب، بعدش کشیش مراسم رو شروع کرد.
پرسید آیا کسی دلیلی داره که ما نباید ازدواج کنیم.
و همون موقع بود که این...
خب، این آدم بلند شد و گفت که بله.
گفت که اون عشق واقعی زندگی منه.
با اینکه هیچوقت شهامت نداشت اینو بگه.
خیلی معذبم که دارم همهی اینا رو بهت میگم.
نباش. فکر میکنم میدونم این آدم کیه.
واقعاً؟ آره.
خب، نمیفهمم چطور میتونی. خودم هم نتونستم تشخیص بدم.
تو سایهها ایستاده بود و من نمیتونستم صورتش رو ببینم.
تنها چیزی که تونستم بفهمم این بود که یه پاپیون قرمز زده بود.
من...
سرنخی ندارم چرا کسی همچین چیزی رو تو عروسی میپوشه.
وای خدای من، باورم نمیشه دارم در مورد الهاماتم با یه روانپزشک حرف میزنم.
برادرت فکر میکرد دیوونه شدم.
خب، فریزر هیچوقت واقعاً با گرایش عرفانی و روحانی من همعقیده نبوده.
این یعنی باید پیشنهاد ازدواج دانی رو رد کنم.
فکر نمیکنی این کار دیوونگی باشه؟ به هیچ وجه.
پس تو هم واقعاً به الهامات غیبی اعتقاد داری؟
بله.
ممنونم، دکتر کرین. این خیلی برام ارزش داره.
البته، اگه نتونم با دانی ازدواج کنم، نمیتونم که همینطور باهاش قرار بذارم.
این فقط به بازی گرفتنش میشه. کاملاً درسته.
نمیدونم چطور باهاش بهم بزنم.
خب، میخوای یه نامه بنویسی؟ من لوازمالتحریر و یه دستگاه فکس دارم.
نه. باید رودررو بهش بگم.
دلم نمیاد ولش کنم، البته.
میدونم سخته ولی تنها کار اخلاقیه که باید انجام داد.
حق با توئه.
حالا میفهمم چرا مردم میان پیش شما.
شما همیشه راه درست رو بهشون نشون میدی.
خب، اگه این کارو نمیکردم، روانپزشک لایقی نبودم.
سلام بابا. هی، فریز.
ادی داره چی کار میکنه؟
هر وقت این برنامه آشپزی پخش میشه،
برمیگرده و برعکس نگاهش میکنه.
از همهی این ریخت و پاشهاشون خوشش میاد.
به نظرش بامزهاس که غذا به جای پایین، بالا میره.
عصر بخیر. هی، داف.
دانی زنگ زد، گفت حدود ساعت ۸ اینجاست.
فکر میکنی امشب پیشنهاد ازدواج بده؟
امیدوارم نه.
چی شده؟
تصمیم گرفتم امشب باهاش بهم بزنم.
چی؟ تو که دیروز میخواستی باهاش ازدواج کنی!
خب، تو که میدونی من هر از گاهی این الهامات رو دارم.
No comments yet. Be the first to leave one.