أول 196 سطر.
قبلاً در فریزِر
چه خبره؟
آه، مدیر محبوب ایستگاهمون تصمیم گرفته امسال اضافهحقوق نداشته باشیم.
ای مستبد لجوج!
احمق! بدخلق!
خب، شما الان وسط یه مذاکرهاید.
شاید اون بوسه رو بهت زد تا گیجت کنه.
ما باید این اعتصاب رو فیصله بدیم.
خیله خب، اون آدما ۵ درصد اضافهحقوق حقشونه.
من سه درصد میدم. تمومه. چهار.
فریزر! لعنتی. فکر نمیکردم اینجا باشی.
من میرفتم پاتوق همیشگیم.
ولی پیگ اِن سویگ برای بازسازی بسته شده.
متأسفم، نایلز، من قرار گذاشتم کِیت رو اینجا ببینم.
میخوایم در مورد دوراهیای که توش گیر افتادیم حرف بزنیم.
اگه داری در مورد بوسهای که بینتون رد و بدل شد حرف میزنی...
اصلا دوراهی محسوب نمیشه.
اینطور نیست که شما تو یه رابطهی عشقی اداری بیارزش غرق شده باشین.
نه. اون وقت یه مشکل واقعی داشتی.
آره. یه بوسه چیزی نیست.
درسته. باهاش خوابیدی، مگه نه؟
قصد نداشتم. فقط اتفاق افتاد.
یه دقیقه داشتیم مذاکره میکردیم، یه دقیقهی بعد، محدودیتهای ما...
خرد شدن، همراه با کاسهی زانوی من و مکینتاش پاوربوکش.
این تو دفترش اتفاق افتاد؟
بله. چی داری میگی؟
مبلش تختخوابشوئه؟
ما از میزش استفاده کردیم.
میزش هم باز میشه؟
اوه، اینهاش. ببین، فقط یه بهونه بیار و برو.
اوه، باشه، باشه. خانم کاستاس.
دکتر کرین. اوه، ببین چه ساعتیه.
من، اِم، با بیمار چند شخصیتیام جلسه دارم.
جای نگرانی نیست، اگه دیر برسم میتونه خودش با خودش حرف بزنه.
خب، صبح بخیر.
صبح بخیر.
کاسهی زانوت چطوره؟
اِم، خب، بهتره، ممنون. و لپتاپت؟
منظورم کامپیوترت بود.
یه کم تو رفته، ولی خوبه.
کامپیوتر.
خلاصه، چیزی که میخواستم بهت بگم این بود که، اِم...
خب، دیشب یکی از بهترین شبای عشقبازی بود...
...که داشتم، از وقتی... - راز!
بگو همین الان اومد تو.
خب، سلام.
حدس میزنم شماها بوسیدین و آشتی کردین، ها؟
خب، به اصطلاح. آره.
ما داشتیم در مورد سیستم پلکانی...
...در سقفِ کمکهزینهی طرح بیمهی درمانی جدید صحبت میکردیم.
خب، برات جالب نیست.
اوه، چطور ممکنه جالب نباشه!
میدونی، اینا انقدر خسیسن که پول عمل لیفت باسن رو نمیدن.
من تمام روز روی این میشینم. این مربوط به کاره.
گوش کن، من واقعاً باید برم ولی دلم میخواد این موضوع رو...
در اولین فرصت ممکن باهاتون بحث کنم.
منم همینطور.
اوه، اوه، اوه، نزدیک بود یادم بره.
امشب باید شما دو نفر جای شیفت ۸ تا ۱۰ رو پر کنید.
فلوید، آشپز شاد، دوباره رفته ترک.
اوه، چه عالی!
من قرار بود با یه دکتر موفق و خوشتیپ شام بخورم.
اون فکر میکنه همهی ما هم مثل خودش از کار کردن تمام شب خوشحالیم.
همونطور که خودش هست. امهم.
تو روانپزشکی، فریزر.
اون یه معتاد به کار سرد، سرکوبشدهس که اصلا زندگی جنسی نداره.
نمیتونی کمکش کنی؟
سعی کردم، راز.
اصلا چرا آسانسور خدماتی داریم؟
همین الان با دو تا کارگر اسبابکش عرقکرده ۱۹ طبقه اومدم بالا...
که داشتن چیلی داگ میخوردن و قطرههاش رو...
روی کفشهای جیر من میریختن.
چطور میتونم اون لکه رو پاک کنم؟
آه، بله، بزاق سگ.
حلال معجزهآسای طبیعت.
خب، راستی کی داره اسبابکشی میکنه؟
دیردری سَواژ. همون که رمانهای عاشقانه مینویسه.
اوه، آره، خواهر گابور گمشده بالاخره داره از اینجا میره.
اون آدم خیلی شیرینیه و دلم براش تنگ میشه.
آره، خب، تو نیستی که اون همیشه با چشماش لختت میکنه.
یه بار منو به بهانهی تعمیر چراغ کشوند تو آپارتمانش.
چشم باز کردم دیدم یه لیوان دستمه...
و داره واسم یه شعر مستهجن در مورد چکاوکها میخونه.
خب، باید اعتراف کنم اون هیچوقت با من این کارو نکرده.
آره، خب، اگه این کارو کرد، وانمود نکن که عضلهات گرفته تا از اونجا در بری.
اون فقط سعی میکنه ماساژش بده.
حالا که صحبت از عشقه، دکتر کرین، وقتی امروز صبح پیراهنتون رو شستم...
نتونستم متوجه رژ لب تو عجیبترین جاها نشم.
به نظر میاد مذاکرات دیشب خوب پیش رفته.
ترجیح میدم در موردش صحبت نکنم، ممنون. چرا، مشکلی هست؟
کارا بین من و کِیت یه کم سریعتر از اون چیزی که میخواستم پیش رفت.
حتماً. چهار تا دکمه هم گم شده بود.
و جای دندون روی شونههاش.
ممنون، بازرس مون.
اوضاع یه کم از کنترل خارج شد.
فکر میکنم باید یه کم آرومتر بریم ولی میترسم بهش بگم، چون میترسم...
دلش بشکنه.
نظر یه زن رو بشنوی؟
بیایید فرض کنیم، برای اینکه بحث کنیم، که من و شما تسلیم شدیم به...
یک شب پراحساس.
چی، ما دو تا؟
آره.
چی، سینهها بالا پایین بشن و دکمههای پیراهن بپرن تو هوا؟
این یه سوال فرضیه.
آره خب، حتماً!
آه، باشه. یه نفر دیگه، باشه؟
پس یه قرار عاشقانه دیوونهوار با این مرد جوون میذاری
و بعدش روز بعد میگه که فکر میکنه همه چی داره خیلی سریع پیش میره
میخواد سرعت رو کم کنه. تو چی میگی؟
فکر کنم میگفتم "ممنون از صداقتت."
شاید حق با توئه. ما داشتیم تند پیش میرفتیم.
البته که دیشب برات خیلی سریع نبودا!
اوه نه، دیشب که طبق برنامه بودیم، مگه نه؟
اما حالا دیگه تو حالتو کردی
البته مثل اینکه خیلی هم نه، و حالا میخوای دوست من باشی.
خب، میتونی بری گورتو گم کنی تروور مالگرو.
فکر کنم واسه این پیراهن یه چند تا دکمه داشته باشم.
میبینی بابا؟ کل این قضیه یه میدان مینه.
آخ. تو هیچوقت یاد نمیگیری، مگه نه؟ با یه زن کنار اومدن راحته.
میدونی، تو منو میکُشی. آقای روانپزشک.
همیشه باید همه چیزو اینقدر پیچیده کنی.
یه زن زیادی پاپیچت میشه، فقط بهش میگی آروم بگیره.
راحتترین کار دنیاست. اوه، دیدری.
متوجه شدم که داری از پیش ما میری. افسوس، بله.
اوه، بفرمایید تو. ممنونم.
اوه، سلام مارتین.
شما خیلی به من لطف داشتین، خواستم آدرس جدیدم رو بهتون بدم.
اوه، عالیه، دلم نمیخواد ارتباطمون قطع بشه.
همچنین خواستم یه هدیه خداحافظی براتون بیارم.
آخرین رمانم، «ماجراجویی احمقانه».
این دنباله مورد انتظار «رز و خنجر» هست.
عالی.
من، اه، وقتی شخصیت لورنزو رو خلق میکردم، به شما فکر میکردم.
گوندولیرِ عاشقپیشه.
ببین کیو میگی!
اما هی، ادبم کجا رفته؟
اجازه بدید راهنماییتون کنم بیرون.
اوه، راستی، قفل چمدونم گیر کرده.
من، اه، امیدوار بودم که بیاین و یه دستی به سر و گوشش بکشید.
اوه، راستش، دوست داشتم، دیدری.
اما به فریژر قول دادم امشب باهاش برنامه ای دارم.
اوه، بابا، نگفتم بهت؟
من امشب جای سرآشپز خوشحال رو پر میکنم، پس...
کاملاً مال اونی.
اوه، فوقالعادهست.
شب بخیر، لورنزو.
سلام، پولی، چطور میتونم کمکتون کنم؟
اوه، چقدر خوشحالم که تونستم وصل شم.
اینجا نشستم و نمیدونم چیکار کنم.
حس میکنم یه جور هیجان خاصی کم دارم.
خب، پولی، اگه میخوای به زندگیت یه تکونی بدی
چرا، اه، یه کار جدید و خطرناک امتحان نمیکنی؟ اه...
چتربازی، شاید رقص شکم.
این باید یه کمی چاشنی اضافه کنه.
چی داری میگی؟
دارم تارت سیب درست میکنم و دارچین ندارم.
آهان.
شنوندگان عزیز، برای چهارمین بار در این ساعت، من سرآشپز خوشحال نیستم.
من روانپزشک عصبی، دکتر فریژر کرین هستم.
بعد از اخبار برمیگردیم.
و تا وقتی که در مورد تارت صحبت میکنیم...
واقعاً بابت اون تماس متاسفم. نه، مشکلی نیست، رز.
چرا برای قرارت نمیشتابی؟ من میتونم ۱۰ دقیقه آخر رو اینجا هندل کنم.
مطمئنی؟ آره.
حس بدی دارم که اینجا تنهات میذارم و دست تنها میری.
ما یه تیمیم، فریژر. فقط کافیه بگی تا بمونم. هی!
وایسا اون آسانسور!
یه دقیقه وقت داری؟ اوه بله.
ببین، خوشحالم که هنوز اینجایی.
گوش کن. نه، این بار من اول.
باشه. اهوم.
من واقعاً فکر میکنم باید اوضاع رو آرومتر کنیم.
اوه، چقدر خوشحالم که اینو گفتی.
منم میخواستم همین رو بگم، اما میترسیدم فکر کنی دارم ردت میکنم.
اوه، چه بااحساس.
و در عین حال چقدر خودبین.
تو یه آدم سرسختی هستی، خانم.
خب، این قطعاً نشون میده که داریم کار درستی میکنیم.
موافقم. موافقم، و راستش، حالا که اینو حل و فصل کردیم...
اشکالی نداره اگه یه سوال ازت بپرسم؟
آره. اون دیگه چی بود لعنتی؟
هیچ ایده ای ندارم!
از وقتی اومدم اینجا تو هیچ کاری نکردی
جز اینکه مثل یه جوش پوستی سمج، آزارم دادی.
و تو هم همینطور. و دیشب هم فرقی نمیکرد.
فقط حرف میزدی و حرف میزدی و حرف میزدی.
فکر کنم اون دهنِ تو اینقدر عصبانیم کرد که فقط باید مال من میشد.
کل این قضیه، فقط... خیلی ابتداییه.
آره، آره، حیوانی. ما فقط بر اساس غریزه عمل میکردیم.
واقعاً جذابه.
اوه، اوه، بیاید از عنصر خطر غافل نشیم.
تمام اون آدمهای بیرون که هر لحظه ممکن بود بیان تو.
این از ذهن منم گذشت.
برای یک بار تو زندگی محتاط و محافظهکارم، حس یک پسر بد واقعی رو داشتم.
من حس یه دختر بد رو داشتم.
خودتو چی صدا کردی؟ گفتم دختر بد.
No comments yet. Be the first to leave one.