أول 180 سطر.
اوه، یه چرخ دستی بردار. اوه، میشه تو بیاریش، نایلز، لطفاً؟
اینا انقدر کوچیکن که حس میکنم یه جور غول افسانهایم.
هی، نظری داری که چی سرو کنیم؟
خب، فکر کردم شاید یه گراولاکس خانگی سرو کنیم
با کرم فرش و یه شاخه شوید.
اوه، به بیان دیگه، همیشگی.
جهت اطلاع شما نایلز، اتفاقاً مردم دوستش دارن.
آره، مردم موزیکالهای انیمیشنی رو هم دوست دارن.
اوه، واقعاً که!
فریژر، نگاه کن. خاویار!
میدونی، مدتهاست که نداشتیم.
این دقیقاً همون چیزیه که نیاز داریم تا مهمونیمون رو شیک و مجلسی کنیم.
اوه. خدای من.
صد دلار یه اُنسه. اوه، حتماً اشتباه قیمت زدن.
ببخشید، واقعاً بلاروگا صد دلار یه اُنسه؟
بله.
خب، این یه کم زیاد نیست برای پرداخت؟ برای شما، بله.
برای ماهیای که جونش رو داد تا شما بتونید پهن کنید
بچههای به دنیا نیومدهاش رو روی یه کراکر، خیلی زیاد نیست.
میدونید، دلیل این قیمتهای بالا مافیای روسیه است.
اونا این بازار رو کنترل میکنن.
مافیای روسیه خوراکیهای لذیذ رابرت رو کنترل میکنه؟
منظورش بازار خاویاره، ای کودن!
پتر: بله.
من بلوگا برای فروش دارم. کیفیت عالی. قیمت مناسب.
اسم من پتره.
من تازه با کشتی پسرخالهام رسیدم
کشتی ملکه خزر با خاویار زیبای بلوگا.
اما به خاطر اون گنگسترها نمیتونیم بفروشیم.
پس من اینجوری، بیسروصدا این کارو میکنم. چقدر میخواید؟
از کجا بدونیم این کلاهبرداری نیست؟
کلاهبرداری نیست.
تو رو نگاه کنید.
بچشید.
نایلز، واقعاً باید اینو امتحان کنی.
مثل اینه که یه پری دریایی پرشور میبوستت.
پس علاقهمندید، نه؟
شاید، اما از کجا مطمئن باشیم خودت مافیای روسیه نیستی؟
چون شش نسله خانوادهام تو دریای خزر ماهیگیری میکردن.
بعد ده سال پیش اون حرومزادهها اومدن.
قایق پدرم رو آتیش زدن.
نمک مادرم رو دزدیدن تا نتونه تخم ماهی رو آماده کنه.
و اگه بفهمن من بلوگا رو اُنس چهل دلار میفروشم،
زبونم رو میبُرن و چشمام رو از حدقه درمیارن.
گفتید اُنس چهل دلار؟
خاویار ما الان نباید اینجا باشه؟
میاد اینجا، نایلز. من به راض دستورالعملهای واضح دادم.
اگه کلاه سرمون رفته باشه چی؟ اگه قوطیها پر از شن باشه چی؟
نایلز، همونطور که میدونی، من آدمشناس خیلی خوبی هستم.
و تو پتر یه ماهیگیر صادق و زحمتکش دیدم.
چرا نذاشتی خودش بیاره اینجا؟
چی؟ نمیخوام بدونه من کجا زندگی میکنم.
خرس روسی شبها شکار میکنه. خیلی بامزه بود، راض. بیا تو.
اونو بده من. باشه، بیا نگاه کنیم.
فریژر: اوه.
نایلز!
محشره!
نمیفهمم این خاویار چه اهمیتی داره.
یه بار خوردم، هیچ چیز خاصی نبود.
خب، راض، خیلی چیزا میتونه رو خاویار تأثیر بذاره. کجا خوردی؟
روی یه مینی-بیگل تو هتل دابلتری توسان.
بیا. بیا، اینو امتحان کن.
اوم، واو. هوم؟
خوبه. آره.
این واقعاً خوبه. مهمونی کوچولوتون امشب برای چیه؟
مهمونای دعوت شده. متاسفم، راض. چی؟
ممنون برای کمکت. بعداً میبینمت.
مارتین: اوه، سلام، راض. فریژر: اوه، سلام، بابا.
هی. هی، همه، اینو ببینید.
من همین الان رفتم خودپرداز برای ۲۰ دلار، همونطور که از این رسید میبینید،
و بهم ۶۰ دلار داد.
۴۰ دلار برنده شدم.
خب، منظورت اینه که بانک ۴۰ دلار ضرر کرد.
اوه، آره، اون بانک بزرگ و بیچهره که ماهی ۱۲ دلار ازم میگیره
برای حساب جاریام، ۴۰ دلار ضرر کرد.
میدونی، نمیتونی اینو نگه داری. کارمای بدی داره.
مارتین: ببخشید، اینجا آمریکاست.
سرزمینی که بر اساس این اصل بنا شده: "یابنده برنده است."
اوه، ول کن دیگه.
یه شماره خدمات رایگان همینجا روی رسید هست.
زنگ بزن، بگو چی شده. چرا باید زنگ بزنم؟
چون در غیر این صورت، ممکنه مثل
برادرم نایجل و دندونای شیریش بشی.
چی شد با برادرت نایجل و دندونای شیریش؟
خب، مثل هر بچهای، اولین بار که دندونش افتاد،
شب موقع خواب گذاشتش زیر بالش و مطمئناً، صبح روز بعد
دید که وینستون چرچیل براش یه سکه جدید براق گذاشته بود.
سوال! ما قطع نمیکنیم.
ادامه بده، عزیزم.
خب، به جای اینکه قدردان باشه،
حریص شد و رفت مدرسه و تو دهن مردم مشت میزد
و دندوناشون رو جمع میکرد.
البته که جواب نداد و از مدرسه اخراج شد.
دزد شد و در نهایت رفت زندان.
جایی که به طور مناسبی همه دندوناشو از دست داد؟
نه، اون سالها قبل تو یه مسابقه سنگخوری دندوناشو از دست داد.
حالا، اون یه داستان جالبه.
اون موقع یه خونه کنار یه معدن سنگ اجاره کرده بودیم.
باشه، باشه، زنگ میزنم بانک.
خیلی لطف کردید که اینجا دعوتمون کردید، کرین!
آره، فوقالعادهست.
ولی حتماً به مهمونیهای موفق گرفتن عادت دارید.
اوه، نه واقعاً.
معمولاً تا الان یه چیزی آتیش گرفته.
اوه، شما بامزهاید. نه، جدی میگم.
حالا به من بگید چطور میتونیم دست پیدا کنیم
به کمی از این خاویار فوقالعاده؟
خب، کاش میتونستم بهتون بگم ولی منبعش شخصیه.
خب، شاید باید ذکر کنم که، این برای مهمونی قایق تفریحی ماست.
که ممکنه توش برای یه مهمون دیگه جا باشه.
باشه. راجع به چی صحبت میکنیم؟
خب، شاید ۵، ۶ اونس.
بذارید برم ببینم تو یخچال چی هست.
آفرین پسر، کرین.
نایلز، داری چیکار میکنی؟ اوه، خبر خوب!
امیل سینکلر دیوونهی این خاویار شده.
اگه بقیشو بهش بفروشیم، به وضوح اشاره کرد که...
قفسههای اسکواشمونو از دوشها دورتر میکنه.
فوقالعاده نیست؟
شخصیییی.
بله، خب، عالی میشد، نایلز،
اگه خانوادهی مایکلز به همون اندازه شیفتهاش نبودن
و دعوت به یه مهمونی قایق تفریحی رو آویزون نکرده بودن.
این یه وضعیت دشواره.
دارم چک میکنم.
نایلز، چرا فقط به پتر زنگ نمیزنیم و خاویار بیشتری سفارش ندیم؟
اینطوری میتونیم هم سینکلر رو راضی کنیم و هم مایکلزها رو.
مشتری مداری!
میدونی، نایلز، این ارتباط خاویاریمون
واقعاً میتونه درهای زیادی رو برامون باز کنه.
مارتین: شخصیییی.
چیکار میکنی بابا؟
اوه، این سیستم صوتی خودکار بانک لعنتی.
مثل یه هزارتو میمونه. خیلی خب، بده اینجا.
فقط صفر رو فشار بده و به اپراتور وصل میشی.
این یه ترفند کوچیکه که یاد گرفتم.
یه منوی دیگه. مم. بعضی وقتا ستارهست.
خیلی خب، شاید ۱ منو به منوی اصلی برگردونه.
آخ.
بفرمایید. به بخش درست وصل شدی؟
نه، ولی اگه اسپانیایی دبیرستانم رو درست یادم باشه،
تو الان برای وام کسب و کار کوچک واجد شرایط شدی.
کارمند: سلام، کمکی از من برمیاد؟ مارتین: بله.
آه، من دیروز تو یکی از خودپردازهای شما بودم.
و بیشتر از اون چیزی که باید بهم پول داد، پس من...
باشه، برای این باید یه گزارش مشکل خودپرداز تکمیل کنید.
و بعد ببریدش پیش افسر عملیات ما پشت اون میز.
من باید اینو پر کنم قبل از اینکه بتونم ۴۰ دلار بهتون بدم؟
بله قربان.
ولی تابلوی شما میگه "بانکداری را سادهتر کنیم."
بله قربان. خب، این سادهتر نیست.
پیچیدهتره. بله قربان، پیچیدهتره.
اوه، بیخیال.
میدونستم دردسرش بیشتر از ارزشش میشه.
یه کمی کاغذبازی، بهای ناچیزیه برای وجدان آسوده.
آره، در همین حین من ۴۰ دلار از دست دادم. پول تو نیست.
کمکی از من برمیاد؟ بله.
آه، من با یکی از خودپردازهای شما مشکل داشتم.
اوه، من نمیتونم کمکتون کنم. به مدیر نیاز دارم.
بهت افتخار میکنم.
بهم اعتماد کن، وقتی این تموم بشه حالت بهتر میشه.
واقعاً فکر میکنی؟ مطمئنم.
اوه، شاید حق با توئه. شاید حالم بهتر بشه.
و اگه راجع به اون مسائل کارما حق با تو باشه،
یه چیز خوب نصیبم میشه.
اوه اوه.
چقدر پول تو کنتور گذاشتی؟
اوه، لعنتی.
سلام آقای کرین. من بری هستم، مدیر تاد.
میخواستم بابت مشکلی که با خودپرداز ما داشتید عذرخواهی کنم.
و مطمئن بشم که ۴۰ دلارتون رو گرفتید.
چی؟ آه، اوه، نه، نه.
لازم نیست چیزی به من بدید.
ببینید، دستگاه به اشتباه به جای ۲۰ دلار، ۶۰ دلار به من داد.
برای همین من باید ۴۰ دلار به شما بدم.
پس میخواید اینو تو حسابتون بذارید؟
نه، نه.
نه، میخوام شما اینو به اضافه این ۴۰ دلار بگیرید
و بذاریدش همونجایی که ازش اومده.
خب، متاسفم ولی من از قبل کاغذبازیهاش رو انجام دادم.
No comments yet. Be the first to leave one.