أول 197 سطر.
جرمی، با وجود شک و تردید سالم نوجوانیت
مشکلاتی که الان ویرانکننده به نظر میان
میتونن بعدها زندگیتو به شکل مثبتی بسازن
شما الکی این حرفو میزنید.
نه. خب، ببین، یه چیزی بهت بگم. شاید بتونم با یه داستان قانعت کنم.
یه جوون رو یادمه که دچار شبادراری ناخودآگاه بود
تا وقتی ۱۲ سالش شد.
یا ۱۳ سالگی بود؟
عجب! آدم فکر میکنه یادش میمونه. من تو تخت پایین میخوابیدم.
حرفم اینه که واسش خیلی سخت بود.
با اون، اوه، آلارمها و تمرینات کشش مثانه
و مسخره کردنهای بیوقفه که وقتی هممدرسهایهاش فهمیدن، تحمل میکرد.
چطوری فهمیدن؟
خب، نکتهای که سعی دارم اینجا بگم اینه که این مرد امروز
یک روانپزشک برجسته و محترمه.
و ببینید، مشکلاتش باعث شد قویتر بشه.
همدلتر و فوقالعاده بهداشتی.
پس کم نیار جرمی. باشه.
ممنون دکتر کرین. - ممنونم.
و ممنون از شما شنوندگان.
دکتر فریزر کرین هستم، روزتون بخیر و سلامت روانتون پایدار.
یه جورایی شجاعانه بود که اعتراف کردی شبادراری داشتی.
آه، راز، دقت کن. اون نایلز بود، نه من.
خب، من باید برم.
دارم آخرین تغییرات رو روی سخنرانیام برای کنفرانس بوستون انجام میدم.
اسمی براش پیدا کردی؟ بله. نایلز معرفیام میکنه با عنوان...
"یادداشتهایی برای رویکردی انتقادی به رادیو
به عنوان دروازهی واسط برای فرایند رمزگشایی روانشناختی."
سخنرانی خوبیه. عنوانش چیه؟
خب، در واقع قراره برای همه یه آخر هفتهی خانوادگی مفرح باشه.
اوه.
خب، چی برنامهریزی کردی؟
در واقع، اعضای انجمن خواهریم دارن میان برای دیدن.
فکر کنم قرار باشه دست دادن سریتونو به اشتراک بذارید
و نمایشهای طنز اجرا کنید، از این جور کارا.
آره، حتماً.
تنها مشکل اینه که آپارتمانم خیلی کوچیکه.
واسه اینکه همه بمونن، و هی، خونهی شما که خالی میشه.
بیشتر نگو راز. نه. چرا که نه؟
متاسفم، راز. فقط فکر غریبهها تو آپارتمانم...
نمیتونم بخوابم.
ببخشید که پرسیدم. نیازی به عذرخواهی نیست.
اوه. راستی راز، این منو یاد چیزی انداخت.
از اونجایی که قراره به هر حال ادی رو برای بابا بگردونی
یه لیستی از کارهایی که میتونی برای منم انجام بدی نوشتم.
"نامهها و روزنامهها رو بردار. به فیکوس آب بده. بالشهاتو پف بده"؟
بله. ممنون. اوه.
و لطفاً یادت نره اتاق خوابم رو با گلاب اسپری کنی.
غروب بهترین زمانشه.
فریزر: اوه، عاشق برگشتنم به بوستونم.
یه چیزی تو هواست.
شاید اون گاز سمی که از دهن گندهت بیرون میاد.
اوه، لطفاً، بیخیال شو؟ من اسمتو نگفتم.
نه، فقط گفتی یه نفر بود
که باهاش تخت دو طبقه مشترک داشتی و الان روانپزشکه.
خب، فکر کنم این قضیه رو محدود میکنه به، هوم، من.
اما فقط برای کسی که میدونه تو برادر منی.
و اون کی میتونه باشه؟ بیمارانم.
همکارا. یکی از مهمانداران پرواز.
آها، پس واسه همینه که اونجوری نگاهم کرد
وقتی بهش گفتم نوشیدنیام ریخت.
بابا بیا دیگه! میخوام کیفم از اون سرسره بیاد پایین.
فریزر: باشه، بابا.
میتونی معرفی کردن سخنرانیتو توسط من فراموش کنی.
اوه، نایلز، جدی نمیگی!
اگه دافنه نمیخواست بوستون رو ببینه، من اصلاً اینجا نبودم.
بله، میخوام. پس شما دوتا آشتی کنید
و بریم از اون لابسترهای معروف بوستون بخوریم.
نه، مین هست که برای لابستر معروفه، عزیزم.
بوستون برای لوبیا معروفه.
لوبیا؟ نایلز: آره.
چه جور شهری درباره لوبیای لعنتی لاف میزنه؟
آقا: آره، درسته.
آره، کدو تنبل معمولی قبلاً، اوه، ۶۰۰ برابر اندازهی
نوع امروزی بود که به این ترتیب به تمام قلمرو اجازه میداد
تمام زمستون رو از، اوه، گوشت یک دونه تخم کدو تنبل بخورن.
کلیف کلاوین. فریزر.
فریزر: ها ها! ای کلک پیر!
چطوری؟
فریزر: خوشحالم میبینمت.
به خانواده سلام کن. این برادرمه، نایلز.
کلیف: هی نایلز. و نامزدش، دافنه مون.
و اینم بابام، مارتین کرین.
کلیف: هی مارتی. خوشحالم که یه کارمند دولت دیگه رو ملاقات میکنم.
تو هم یکی از همکارایی، نه؟ من ۳۰ سال پلیس بودم.
اوه، آره. نتونستی امتحان نامهرسانی رو قبول بشی، ها؟
میدونی چیه
باورم نمیشه تمام خانوادهتو برای جشن بازنشستگی من اینجا آوردی!
فریزر: خب، در واقع من...
میدونی، وقتی آر.اس.وی.پی شما رو دریافت نکردم
فکر کردم قرار نیست بیای.
اما، اوه، ها ها، شیطون، میخواستی غافلگیرم کنی، نه؟
بله. غافلگیری!
میدونی چیه، باید برم استقبال پرواز مامان.
اون داره ده گالن پانچ میاره.
امشب میبینمتون، باشه؟
راس ساعت هشت. فریزر: درسته. تو چیرز.
اوه، نه، نه، نه. سمی امشب اونجا رو برای تجدید دیدار، اوه، رد ساکس رزرو کرده.
ما قراره بریم، اوه، سومرویل تاون کرایر.
چرا این کارو کردی؟ این تنها شب آزادمونه.
کلی پارتیبازی کردم تا تونستم رستوران لِسپالیه جا رزرو کنم.
دیدی چقدر ذوقزده بود. نمیتونستم نه بگم.
تازه، یه فرصتی هم میشه که دوستای قدیمیمو ببینم.
این آدما بخش مهمی از گذشتهی من هستن.
وقتی بیشتر از همیشه به دوست نیاز داشتم، اونا کنارم بودن.
نظرت چیه رزرو رو نیم ساعت عقب بندازیم؟
اوه، آره، این دیگه کافیه.
ها. سلام به همگی. کلیف: هی فرَز!
اوه! فریزِر، فریزِر.
ببین کی اینجاست. یادم رفته بود کلهات چقدر بزرگه.
کارلا، تو اصلاً عوض نشدی. اینم خانوادهی من.
هی بچهها، نمیخواین یه کم تخممرغ مخصوص امتحان کنین، ها؟
از دستور پخت مخصوص مامان استفاده کردم، خب، به جای مایونز آب زدم.
اوه، نه ممنون. نه ممنون.
هی فرَز. اوه، پاول، حالت چطوره؟
کلیف: پاول؟ تو از کجا اینو فهمیدی؟
من اینجا زندگی میکنم. فقط اومدم یه کم یخ بردارم.
خب، مزاحم نشو. باشه.
عصرتون بخیر رفقا. همه: نورم!
هی، پس، چی داره پایین میره؟ سطح الکل خونم.
کف، کارت رو بکن.
فریزِر اینجاست؟ هی نورم، چطوری؟
اون کل خانوادهاش رو آورده نورم.
آره، آره. به برادرم نایلز سلام کن.
و نامزدش، دافنه مون.
و اونم بابامه، مارتین کرین.
چه پینهی لیوانیای داری اونجا.
با این طرز گرفتنت میگم تو اهلِ قوطی هستی.
اقرار میکنم. ها، ها.
بفرمایید بشینید. مارتین: اوه، ممنون.
نورم: گوش کن، امم، کلیف...
ورا میاومد اینجا، واسه همین بهش نگفتم.
بله، ورا همسرِ پرماجرای نورمه.
اوه، چقدر جذاب به نظر میرسه.
بهم خبر بده کی داریم میریم. فریزِر: باشه.
ما هیچوقت از اینجا نمیریم. چرا من و تو خودمون نریم؟
بیادب نباش. اینا دوستای برادرت هستن.
فقط سعی کن راحت باشی.
هی، امم، چه کتی داری اونجا، رفیق جون.
اوه، فکر کنم، امم، بالای صد تومن، شرط میبندم، ها؟
هی پاول. پاول. بیا، این کت رو لمس کن.
بعد از پاول نوبت منه. کلیف: آره، بیا اینجا.
خب، کارلا، چطوری؟ آه، خب، دو تا از بچههام تو زندانن.
بانک هم داره خونه رو مصادره میکنه.
و بعد از امشب دیگه هیچوقت کلیف کلاوین رو نمیبینم.
همه چی عالیه. فریزِر: ها، ها.
آره، کارلا هیچوقت از کلیف خوشش نمیاومد.
خب، قصد ندارم بد این آقا رو بگم ولی اون یه آدم پرحرف و پرادعاست.
که فکر میکنه همه چی میدونه و هیچوقت هم دهنش رو نمیبنده.
تصور کن.
هی نورم، بذار برات یه آبجو بخرم. آبجو!
تو تمام عمر من کجا بودی؟
آره، خب، ایمیل به ما ضربه زد ولی، امم، میدونی...
کامپیوترها تا پنج سال دیگه به هر حال از بین میرن.
پست دوباره زنده میشه رفیق. ما دوباره زنده میشیم.
حس کن اینو!
فریزِر؟ مم؟ آه. اوه، امم...
راستی، کلیف، امم، مادرت کجاست؟
آه، مامان هواپیمای اشتباهی سوار شد.
رفت بوسنی.
هی کلیف؟ بیشتر دربارهی اینکه چطور داری میری بهمون بگو.
میدونی، و خیلی آروم بگو.
ساکت، همه!
خب، کارلا فردا من سوار هواپیما میشم.
میرم به سرزمین موعود، فلوریدا.
وقتشه یونیفرم قدیمی رو آویزون کنم و توی مایو اسلپم زندگی کنم.
فکر نمیکردم چیزی بتونه تو مایو اسلپ تو زندگی کنه.
یه کم جوون نیستی برای بازنشستگی، کلیف؟ من نگران میشدم که حوصلهام سر بره.
آه، حالا، نگران اون نباش خانوم کوچولو.
وقتی برم اونجا، به فلوریدای قدیمی، برای خودم یه قایق هوایی میخرم.
آره، تورهای اورگلیدز رو میذارم، شاید هم با چندتا تمساح کُشتی گرفتم.
اونا تمساح آمریکایی هستن. اه، اشتباه رایجیه اونجا، زرنگخان.
ببین، وقتی یه تمساح سرش رو بالا میاره...
سوراخهای بینیش محکم بسته میشن و اینجوری راه اکسیژنش قطع میشه.
آره، یه بچه هم میتونه باهاش کُشتی بگیره.
چقدر جالبه. تو اینو میدونستی، نایلز؟
من، امم... هنوز هم نمیدونم. ببخشید، دافنه.
اگه میخوایم به رزرومون برسیم، الان باید بریم.
چی، مگه الان اون وقته؟ همین الان؟
اگه یه نظریهی مسخرهی دیگه از اون پستچی بشنوم...
سرم منفجر میشه.
نایلز، نگران اون نباش. هیچکس اون رو جدی نمیگیره.
دافنه: من هیچوقت نمیدونستم انقدر حرف توی الفبای دلفینها هست.
متوجهام. خب، امم، بابا آمادهی رفتنه؟ بابا؟
بابا از اینکه تمام شب اونجا بشینه و آبجو سر بکشه، راضیه.
همه دارن خوش میگذرونن.
چرا رزرو رو یه نیم ساعت دیگه عقب نندازیم؟
همه خوش نمیگذرونن... پاول: فریز!
بشین. برامون بگو معروف بودن چه حسی داره.
اوه، حتماً، پاول. بهتره یه ساعت براش وقت بذاریم.
بهترین چیز اینه که یه روز تابستونی...
یه خنک باز میکنی و اون کف از دستت پایین میریزه.
و برای یه لحظهی کوتاه، حسادت میکنی به بند انگشتای خودت.
اوه، آره.
اصلاً نمیدونستم شاعر هم هستی. اوه.
آره، داستان بیکن رو دوباره بگو.
کدوم یکی؟ همهشون.
No comments yet. Be the first to leave one.