أول 200 سطر.
چه روز قشنگی!
آدم رو سرزنده میکنه، مگه نه؟
اگه قراره خوشحال باشی، برو یه جای دیگه بشین
لعنتی، ناخنم شکست. بیا. بیا.
اوه، سلام نایلز. اگه زندگیم از این بدتر بشه...
زنگ میزنم جهنم تا درباره برنامه تبادلشون بپرسم.
خب، خوش به حالم. دقیقاً سرِ خوشوقتی رسیدم. بفرمایید.
خب، نایلز، باز هم کارِ ماریسه؟ نایلز: اوه، بدتر از اون.
و اینقدر افسردهکنندهست که به زور میتونم راجع بهش حرف بزنم.
باشگاه خوراکشناسان من داره انتخابات برگزار میکنه
تا ببینن چه کسی پیشبند طلایی امسال رو میبره.
صبر کن، فکر کنم برای این یکی یه دستمال لازم دارم.
یه لاته لطفاً. بیرونبَر.
معمولاً فینالیستها با سخنرانی با هم رقابت میکنن.
من مال خودم رو نوشته بودم.
یه نگاه شوخطبعانه به غذاهای مُد روز گذشته با عنوان...
"فوندو: چی فکر میکردیم؟"
ناگهان دیشب، فاجعه!
یه نفر پیشنهاد داد که به جای سخنرانی...
فینالیستهای امسال با میزبانی مهمونیهای شام تو خونههاشون با هم رقابت کنن.
خب چرا همه رو دعوت نمیکنی و یه غذا براشون نمیپزی؟
تو شانگریلا؟
من نمیتونم به سرشناسترین افراد خوراکشناس سیاتل بگم...
که از مونتانا نقل مکان کردم به اون گولاگ با یه اتاق بازی.
پس مجبورم از رقابت انصراف بدم. فریزِر: عجله نکنیم.
کمی بهش فکر کنیم.
هر مشکلی یه راهحلی داره. تو به این میگی مشکل؟
مشکل اونه که بچت...
سه شب پشت سر هم با دلپیچه بیدارت نگه میداره.
و تو اینقدر خستهای که از پشت میزنی به یه لکسوس...
با چهار مسافر که هر کدومشون یه وکیلن.
پس احتمالاً ازت شکایت میشه و بقیه عمر کاریت رو صرف میکنی...
البته اگه اصلاً یه کاری پیدا کنی...
تا جیب چهارتا زالو صفتِ...
گردنبندازِ کلاهبردار رو پر کنی.
این یعنی مشکل.
میتونی توی رستوران برگزارش کنی؟ خلاف قانونه.
ممنون بابت همدردیت. خب، من...
همدردی بابت چی؟ اوه، نمیدونم. ناخنش شکست.
به هر حال، هر چقدر هم فکر میکنم، چیزی به ذهنم نمیرسه. متأسفم.
خودت رو سرزنش نکن.
میتونی گردن کلودیا کینوک بندازی.
کل نقشه شام، فکر حریصانه اون بود.
کلودیا کینوک؟ بیوه کوین؟ باورت میشه؟
اون شش تا روزنامه و نه تا ایستگاه رادیویی داره.
با این حال، بازم سریعتر از اون کله گنده کارتونیه، یه غذای مجانی میگیره.
که همبرگرهای پاپای رو مفتخوری میکنه.
میدونم که شبیه ویمپی حرف میزنم.
و غرغرو هم هستم، اما من فقط...
این رو میخواستم. و بعد از سالی که پشت سر گذاشتم...
به چیزی نیاز داشتم که غرورم رو برگردونه.
حیثیتم، مردانگیم.
اون پیشبند طلایی میتونه این کار رو بکنه.
و تو قرارِه که بهش برسی.
میتونی مهمونی شام رو تو خونه من برگزار کنی.
جدی میگی؟ بله.
من یه میز خیلی بزرگ اجاره میکنم و تو کارهای میزبانی کمک میکنم.
تو یه قدیسی.
فقط این رو بگم که تو وقتی پیشنهاد دادی که فهمیدی باشگاه ما شامل...
یه مالک ثروتمند میشه که میتونه بهت کار بده.
خب، باید بگم که ناراحت شدم.
من از ته دل پیشنهاد دادم.
تو من رو شبیه یه فرصتطلب جلوه میدی.
متأسفم. چطور میتونم جبران کنم؟
نمیدونم. من رو کنار یه آدم جالب بنشون.
اوه، کلودیا شاید. بله، چرا که نه؟
اون رو سمت چپ من بنشون. اون بهترین سمت منه. اوهوم.
زن: اون واقعاً بطری رو علامت زده بود تا بفهمه تو ازش برداشتی؟
آره. بعد با مدرک و سند اومد تو اتاقم و باهام روبرو شد.
گفتم، "اگه میخوای اینقدر خسیس باشی، باشه."
"خودم نمک حمامم رو میخرم."
اوه، سلام پم. نمیدونستم اینجایی.
بهت گفته بودم داره میاد.
حتماً از یادم رفته. خب، امشب چقدر خوشتیپ شدی؟
تو هم همینطور، مارتین. من سویشرتت رو دوست دارم.
خیلی شاد و شنگول، نه؟
میدونی، هر کسی نمیتونه این رنگها رو بپوشه.
کمک میکنه اگه گاوباز باشی.
یالا، نمیخوایم دیر به فیلم برسیم.
میتونم یه آبی به دست و صورتم بزنم؟ اوه آره، از همین جا برو.
ای پیرمرد خبیث!
داری با دختری همسنِ اون لاس میزنی.
اونم داشت لاس میزد. دیدم که یه نگاه از بالا به پایین بهم انداخت.
آره، یه بار نگاه کرد و تموم شد.
تو با دوستدخترای قبلیم اینقدر مسخره بازی درنمیاوردی.
پم چی انقدر خاصه؟ اوه، هیچی.
اون فقط جوون و خونگرمه.
و من رو یاد دخترایی میندازه که زمان جنگ باهاشون قرار میذاشتم.
چی؟ منظورت کرهست؟
آقای کرین، وقتی یه نیروی اشغالگر هستی، قرار گذاشتن محسوب نمیشه.
خب، فقط ازش بپرس که علاقه داره یا نه.
مگه عقلت رو از دست دادی؟
هی، دخترا تو پیونگچانگ فکر میکردن من خیلی جذابم.
آره، خب، این یکم فرق میکنه. تو ۲۱ ساله نیستی.
و روستای اون هم تازه به آتیش کشیده نشده.
با یه لبخند مهربون و یه شکلات هرشی نمیتونی بدستش بیاری.
اوه، فقط ازش بپرس، باشه؟
این قضیه اون به اصطلاح "اشتباه" در مورد اون ویدئوهای پستی رو توضیح میده.
اشتباه، کشک! تو "جوای لاک کلاب" رو سفارش دادی.
اوه، سلام بابا، دافنه. هی شماها!
پم، خوشوقتم. سلام. سلام، نایلز.
ما رفتیم. شب بخیر. شب بخیر.
پم، آنیونگ هی گه سه یو.
فقط برو.
بابا چش شده؟ یه قضیه کرهایه. نپرس.
وای خدای من.
قبول کرد. به دستش آوردمش.
اون پیامی از مارسل دوبوف بود.
اون قبول کرده شام منو تامین کنه.
اوه، نایلز، این یه شاهکاره! کی؟
مارسل دوبوف، بابا.
اون مجسمهساز معروفیه که آشپز شده. هر بشقابش یه اثر هنریه.
داره منوی تمام-دنبلانش رو اجرا میکنه.
برای پیشغذا، درختای قارچ کوچیک درست میکنه.
بعدش تربها رو حکاکی میکنه.
که شبیه خوکهای دنبلانخواری بشن که دارن دور ریشهها بو میکشن.
شاید منم این کارو واسه ادی بکنم. میتونم آلپو (غذای سگ)شو به شکل گاو قالب بزنم.
این یادم آورد که براش بلیط بازی سونیکس گرفتم.
احسنت.
راستی گفتم که واسه اون شب بارش شهابی پیشبینی کردن؟
پس نه تنها یه غذای عالی میخورم
تو یه محیط بینقص، نایلز
بلکه خود طبیعت هم برامون نمایش اجرا میکنه
آه، از همینجا یه منظره عالی خواهیم داشت
خدای من، اون چیه؟ یه ترک کوچیکه
یه پرنده کوچیک خورد بهش. هفته دیگه شیشه رو عوض میکنم
هفته دیگه؟ خیلی دیره!
یه چسب نواریه. هیچکس متوجه نمیشه
تو هیچ ایدهای نداری که رقیبای من چقدر بیرحمند
اونا به کوچیکترین نقص ایراد میگیرن
دیشب، سباستین ملموث یه ضیافت مجلل ژاپنی ترتیب داده بود
یه رقیب خاصی کل شب داشت ایراد میگرفت که چطور اوبیها
روی کیمونوهای گیشاها اشتباه بسته شده بودن
یه رقیب خاص؟ باشه، من بودم
اون گیشا داشت؟
دیگه بسه، بابا
پس مجبورم مهمونی رو جای دیگه برگزار کنم
اما، نایلز، قول دادی اینجا برگزارش کنی
تو کلودیا کیناک رو به من قول دادی. هیچکس متوجه نمیشه
آخه کی دیگه جاشو بهت قرض میده؟
نمیشه که از ماریس بپرسی.
لازم نیست ازش بپرسم. اون خارج از کشوره.
اون آنتِورپه، داره آرنجاشو عمل میکنه.
اون خونه ساحلی فوقالعادهشو داره.
من میتونم از آژیرش رد بشم. مگه این ورود غیرقانونی نیست؟
اوه، بیخیال! اگه پذیرایی داشته باشه که جرم حساب نمیشه.
امیدوارم حسابی بهت خوش بگذره. قهر نکن. هنوزم میتونی بیای.
باید برنامهریزی رو شروع کنم.
صبر کن تا اینجارو ببینی. درست کنار ساحله.
برای دیدن بارش شهابسنگ ایدهآله.
شاید شف مارسل بتونه ترافلهای تو رو
شبیه شهابسنگهای کوچولو که دور بشقاب میچرخن درست کنه.
ما مسخرهاش میکنیم، اما هر از گاهی یه ایده فوقالعاده داره.
فریزر: امیدوارم در مورد رمز آژیر حق با تو باشه.
مردم عوضشون میکنن. اما ماریس این یکی رو هیچوقت عوض نمیکنه.
این وزن ایدهآلشه.
وزنی که تو مهمونی دیبوتانتش داشت.
همینقدر پوند و اونقدر اونس.
وای خدایا! هیچکس با اون وزن زنده نمیمونه.
زن: ماریس!
وای نه، اون نه. همسایه است؟
بله. گرچن کونتز.
این خانم دلباختهی مریس شده.
از وقتی تو مدرسهی آداب مریس شاهینداری درس میداد.
اینا رو بذار تو آب. من از سر واش میکنم.
گرچن: مریس، عزیزم، شمایی؟
اوه، دکتر کرین. سلام، گرچن.
گرچن: تعجب میکنم شما رو اینجا میبینم.
آخرین باری که با مریس حرف زدم،
گفت که ازدواجتون به موقع تموم شده بود.
بله خب، همه چی روبراه شده. از این شادتر نمیتونیم باشیم.
در واقع، همین الان مریس تو آشپزخونهست.
ما حسابی سرمون شلوغه. الان میام پیشت، مافین.
اما بهش میگم که سر زدی. حتماً.
بهش بگو یه سر بزنه.
سگ گرگیام توله آورده.
بیا یه کمی چراغا رو روشن کنیم. آره.
خدای من، این دیگه چه کوفتیه؟ چی؟
مریس اینو سفارش داد بعد از اینکه تو یه طوفان برقشون قطع شد.
با باتری کار میکنه. با دست زدن روشن میشه.
تا توی تاریکی هم پیداش کنی.
تنها مشکل این بود که
اون طفلک هیچوقت نمیتونست به اندازه کافی محکم دست بزنه تا فعالش کنه.
وای نایلز، این منظره نفسگیره.
با همچین فضایی و سرآشپز مارسل هم توی آشپزخونه،
فکر میکنم اون پیشبند طلایی دیگه مال خودته.
این بوی مشمئزکننده چیه؟
بوش انگار داره از ساحل میاد.
مثل آشغاله یا ماهی گندیده یا...
یا یه فک مرده. نه، بیشتر شبیه کارخونه چربیسوزیه.
نه نایلز. یه فک مرده خیلی گنده درست کنار این قایق کوچیک افتاده.
اوه، خدای من!
خوبیش اینه که...
حتی یه ترک هم توی این پنجرهها نیست.
بله، کنترل حیوانات؟
یه فک بزرگ لب ملک من شسته شده.
باید همین الان برش دارید.
وضعیتش؟ مُرده.
و اجازه بدید اضافه کنم، فوقالعاده بدبوئه، پس اگه فقط بیایید...
چی؟ چی؟ خب، جدی نمیگید!
No comments yet. Be the first to leave one.